دلایل تقدم اصلاح فردی و فرهنگی بر اصلاح اجتماعی
❓اگر به جریانهای مختلف روشنفکری و چهرههای شاخص روشنفکری ایران بنگریم، کمتر میبینیم که اصلاح فردی و توجه به فرهنگ دغدغه اصلی آنها بوده باشد، آنها بیشتر به اصلاح اجتماعی نظر داشته و دارند. شما بر چه اساسی اصلاح فردی و اصلاح فرهنگی را مقدم میشمارید؟
🔹در عالمِ انسانی، هر مطلوب، مقصود، نیّت، هدف، ارزش، آرمان، آرزو، و هنجارای، سرانجام، باید به دستِ افرادِ انسانی محقَّق شود و به واقعیّت بپیوندد. از این رو، اگر افرادِ انسانی چنانکه باید و شاید تعلیم و تربیت نیافته باشند و به حدِّ نصابِ سلامتِ روانی و فضیلتِ اخلاقی دست نیافته باشند حتّا بهترین آرمانهایِ اجتماعی، از قبیلِ نظم، ثبات، امنیّت، رفاه، عدالت، برابری، آزادی، برادری، و صلح، را نهفقط محقّق نمیکنند، بل، زیرِ پا میگذارند و له میکنند، زیرا منافعِ شخص، خانواده، و گروهِ خود را بر منافعِ عمومِ همنوعانِ خود ترجیح میدهند؛ مگر اینکه روزی بیاید که همهیِ آداب و قواعد و احکام و ضوابط و معاییر و موازینِ یک زندگیِ اجتماعیِ مطلوب را به آدمکهایِ ماشینی بدهیم و محقّق ساختنِ آنها را از این آدمکهایِ ماشینی بخواهیم.
🔹از سویِ دیگر، مگر جامعه چیزِ دیگر ای است جز مجموعهای از آدمیان و کنش و واکنشهایِ متقابلِ آنان؟ اصلاحِ جامعه، سرانجام، فروکاستنی است به اصلاحِ کنش و واکنشهایِ متقابلِ اعضاءِ جامعه، و این کنش و واکنشها، بالمآل، به گفتارها، کردارها، و زبانِ بدنهایِ افراد فروکاسته میشوند؛ و این گفتارها، کردارها، و زبانِ بدنها، نیز، در نهایت، معلولِ خواستهها و اهدافِ افراد اند؛ و این خواستهها و اهداف از آمیزشِ باورها با احساسات و عواطف پدید میآیند. و مرادِ من از «توجّه به فرهنگ»، هم، چیزی نیست جز توجّه به باورها، احساسات و عواطف و هیجانات، و خواستهها و اهدافِ یکایکِ افراد.
❓ برخی بر این باور هستند که نگرش و آموزههای شما به نوعی بیتفاوتی و بیاعتنایی نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی میانجامد. خودتان در این باره چگونه میاندیشید؟
🔹به هیچ وجه. در پروژهیِ فکریِ «عقلانیّت و معنویّت»، مهمّترین مؤلّفهیِ زندگیِ مطلوب و آرمانی خوبیِ این زندگی، یعنی اخلاقی بودنِ آن، است؛ و سه شاخهیِ اصلیِ اخلاقی بودن صداقت، تواضع، و احسان اند؛ و این سومی، یعنی احسان، خود، شاملِ سه مرحلهیِ عدالت، شفقت، و عشق است. چهگونه میتوان تصوّر کرد که انسانی که اهلِ عدالت، شفقت، و عشق نسبت به همنوعانِ خود است بتواند در قبالِ درد و رنجِ همنوعاناش بیتفاوت و فارغدل باشد؟ کسی که اهلِ عدالت است، بر طبقِ تعریف، ظلم نمیکند، یعنی به حقوقِ خود کاملاً قانع است و هرگز درصددِ تضییعِ حقوقِ دیگران به نفعِ خود برنمیآید و، بنابراین، هیچگاه درد و رنجِ غیرِ لازم و نابحقّ به دیگری وارد نمیکند. کسی که اهلِ شفقت است به این هم اکتفاء نمیکند و بخشهایِ کمابیش فراوانای از حقوقِ خود را نیز به دیگران واگذار میکند و میبخشد، یعنی میکوشد تا درد و رنجهایِ دیگران را، که خوداش سرِ سوزنی در ایجادِ آنها نقش و سهم نداشته است، کاهش دهد و، از این نیز بیشتر و بالاتر، موجباتِ و مقتضیاتِ لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایتِ آنان را فراهم آورد. و کسی که اهلِ عشقِ دهنده یا برادرانه نسبت به همهیِ همنوعانِ خود است از مرحلهیِ شفقت نیز درمیگذرد و فراتر میرود و با همهیِ انسانها احساسِ یگانگی میکند، یعنی آنان را خودِ خوداش میداند و، در نتیجه، به مخیّلهاش خطور هم نمیکند که بخشهاای از حقوقِ خود را به دیگران بخشیده است، بل، این احساس و تجربه را دارد که گویی، فیالمثل، بخشی از ثروتِ خود را از این جیبِ خود، به جیبِ دیگرِ خود انتقال داده است. چنین انسانهاای میتوانند در اندیشهیِ وضع و حال و کار و بار و روز و روزگارِ سایرِ انسانها نباشند؟ هرچه دیگران را رنج دهد اینان را بیشتر رنج میدهد و هرچه به دیگران لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایت دهد به اینان لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایتِ بیشتر میدهد.
🔹بلی، من سخنی گفتهام ــ و باز هم میگویم ــ که شاید آن سخن کسانی را به این خطا درانداخته است که گمان برند که پروژهیِ عقلانیّت و معنویّت به درد و رنجهایِ انسانها بیاعتناء است؛ و آن این که گفتهام که یگانه مشکل یا علّهالعللِ مشکلات یا بزرگترین مشکلِ یک جامعه نه نظامِ سیاسیِ حاکم بر آن جامعه است و نه نظام و مناسباتِ اقتصادیِ آن جامعه، بل، فرهنگِ شهروندانِ جامعه است، و این سخن، بدین معنا است که همهیِ قصور و تقصیرها را به گردنِ حاکمان و قدرتمندانِ جامعه نباید انداخت؛ بل، باید به فرهنگِ عمومِ شهروندان عطفِ توجّهِ جدّی و عمیق کرد و ریشهیِ مظالم و مفاسد و نابسامانیها و پریشانیها را در آنجا سراغ کرد و به تصحیح و اصلاحِ فرهنگِ عمومی اهتمامِ بلیغ ورزید. به دیگر سخن، شهروندانِ جامعه را نباید انسانهاای معصوم، بیگناه، و مبرّا از هر جهل، خبط، و خطاای قلمداد کرد که، از بدِ روزگار و فقط از سرِ بداقبالی و سوءِحظّ، گرفتارِ معدودی موجوداتِ انسانصورتِ گرگسیرت شدهاند که گویی از میانِ همین شهروندان برنخاستهاند و از کشور و سرزمینِ دیگرای واردِشان کردهاند. نظامِ سیاسیِ فاسد و مناسباتِ اقتصادیِ ناسالم دو میوهیِ گندیده و مسمومکننده و مضرّای اند که بر شاخههایِ درختِ فرهنگِ عمومی پدیدار میشوند و فساد و عدمِ سلامتِشان را باید معلول و نشانهیِ فساد و عدمِ سلامتِ فرهنگِ عمومیِ شهروندان دانست.
🔹این سخن، البتّه، به معنایِ مقصرّدانستنِ خودِ شهروندان هست؛ امّا، هرگز به معنایِ مقصرّندانستنِ حاکمان و قدرتمندانِ جامعه و تبرئهیِ آنان نیست و نمیتواند باشد و، از این نیز مهمّتر، به معنایِ بیاعتنائی به درد و رنجهایِ شهروندانِ جامعه نیست و نمیتواند باشد و نباید باشد. پزشکی که بیماریِ شخصِ مریض را نتیجهیِ بیمبالاتی و اهمالکاری و سوءِرفتارِ خودِ او تلقّی میکند به درد و رنجِ بیمارِ خود بیاعتناء نیست؛ بل، به علّتِ واقعی و اصلیِ بیماریِ او اعتناء کرده است. اعتناء به علّتِ بیماری کجا و بیاعتنائی به بیمار کجا؟ درست، برعکس، اعتناء به علّتِ بیماری بزرگترین نشانهیِ اعتناء به خودِ بیمار است. حال، اگر یک روشنفکر یا مصلحِ اجتماعی، که، بواقع، در حکمِ طبیبِ جامعه است، بیماریهایِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعیِ شهروندان را نتیجهیِ باورهایِ کاذب، احساسات و عواطفِ نابجا، و خواستهها و ارزشهایِ نامعقولِ خودِ شهروندان تشخیص داد و، بنابراین، فرهنگِ جامعه را علّتِ بیماریِ جامعه دانست هرگز نمیتوان گفت که به بیماریهایِ شهروندان و خودِ شهروندان و درد و رنجِ آنان بیاعتنائی کرده است. نهایتاً میتوان گفت ــ البتّه، باید بر این گفته دلیل آورد ــ که این روشنفکر یا مصلحِ اجتماعی در تشخیصِ بیماری و علّتِ بیماری اشتباه و خطا کرده است، چراکه پزشکی که در تشخیصِ بیماری و علّتِ بیماری اشتباه و خطا میکند هرگز، به صِرفِ خطا و اشتباهاش، متّهم به بیاعتنائی به بیمار نمیتواند شد.
💢گفت و گوی روزنامه اعتماد با استاد مصطفی ملکیان با عنوان «اصلاح فرهنگ و دگرگونی های پایدار»