چگونه ترس از مرگ را کاهش دهیم؟
✍️مصطفی ملکیان
🔹 در بارهی کاستن از وحشت مرگ یا ترس از مرگ یا هراس مرگ، به هر کدام از این تعبیرها باید گفت که شاید جز به ندرت در کسانی ترس از مرگ یا هراس از مرگ یا وحشت از مرگ به صفر نمیرسد.
🔹جز افراد بسیار بسیار نادری کسی نیست که ترس او یا وحشت او یا هراس او از مرگ به صفر برسد. بنابراین تمام سخن من بر سر کاهش این ترس یا کاهش این وحشت یا کاهش این هراس است. بنابراین تمام سخن بر سر کاستن است.
🔹 رأی فیلسوفان و عارفان و بنیانگذاران ادیان و مذاهب و الهیدانان و روانشناسان و فرزانگان و ادیبان بزرگ در باب جواب این سوال به نتیجه واحد یا حتی به نتایج مشترک نرسیدهاند. اما من، طبعا، آنچه را که خودم درستتر میدانم عرض میکنم و گرنه شما از هر متفکری اگر بپرسید ممکن است در جواب این سوال سخنی متفاوت از جوابی که یک متفکر دیگر به این سوال میدهد بشنوید. خود من پنج تا نکته به نظر میآید که قابلیت دفاع دارد.
1️⃣نکته اول این است که ترس از مرگ بر اثر اخلاقی زیستن کاهش پیدا میکند. هرچه من اخلاقیتر زندگی میکنم، ترسم از مرگ کمتر میشود. این یک نکته است و بنابراین تناسب معکوسی وجود دارد میان ترس از مرگ و میزان اخلاقی زیستن، یعنی وسعت و عمق اخلاقی زیستن.
2️⃣نکته دوم که نکتهای است که میراث بوداست: ترس از مرگ با کاستن از خواهشها این باز تناسب پیدا میکند و تناسب مستقیم پیدا میکند. یعنی هر چقدر از خواستهها میکاهیم، ترس از مرگ را هم میکاهیم. به جهت اینکه یکی از علل بزرگ ترس از مرگ این است که ما از خواستههای خودمان جدا میشویم. چون از مطلوبهای خودمان جدا میشویم، ترس از مرگ برای ما پیش میآید. حالا اگر تعداد مطلوبهایمان را کمتر و باز هم کمتر و باز هم کمتر بکنیم، طبعاً ترس از مرگ کمتر میشود.
3️⃣نکته سوم به نظر من انس گرفتن با تنهایی است. یکی از علل ترس از مرگ این است که آدم احساس میکند من تا الان تنها نبودهام و از این به بعد دیگر حتماً تنها خواهم شد. خب آنچه که به گمان من میآید این است که اگر ما در طول زندگیمان در این جهان، اولاً بفهمیم که از تنهایی گریزی نیست و تنهایی یک واقعیت اجتنابناپذیر زندگی است و بعد هم شروع کنیم به تمرین کردن انس با تنهایی. خود تنهایی یک واقعیت است، اما انس به تنهایی نیاز به تمرین دارد. آدم باید تمرین کند انس به تنهایی را. این هم نکته سوم.
4️⃣نکته چهارم که به نظر من خیلی مهم است: بیاعتنایی به ارزش داوریهای دیگر. یک علت عمدهای که ما از مرگ میترسیم این است که به ارزش داوریهای دیگران بها میدهیم و هر که به ارزش داوریهای دیگران بیاعتناتر بشود، برایش مرگ آسانتر است. این هم نکته چهارم.
5️⃣و اما یک نکته پنجم وجود دارد و آن نکته پنجم این است که به نظر من با ادبیات مربوط به ترس از مرگ، یعنی با مکتوباتی که درباره ترس از مرگ است، سر و کار داشتن ترس از مرگ را کم میکند. چرا؟ چون هر چیز ترسناکی، اگر ما عادت کرده باشیم، ترس ما از آن کم میشود. من یک مثال بزنم: اگر دختران جوان و نوجوانانی که دخترند، اگر از همان دوران نوجوانیشان با خبر نمیشدند از اینکه در زندگیشان واقعیتی به نام زایمان وجود دارد و دفعتاً پس از ازدواج با این واقعیت مواجه میشدند، ترسشان از زایمان چه بسا بسیار وحشتانگیزتر بود از خود زایمان. حالا اگر من همین مقدار در مکتوبات مربوط به مرگ غور میکنم، کمکم با یک چیز شوکهکننده خودم را مواجه نمیبینم. میبینم که همینطور که زایمان در جنس مونث یک واقعیت طبیعی است، مرگ هم در جنس مذکر و مونث با هم یک امر طبیعی است. بیخبر گذاشتن دیگران از مرگ، ترس از مرگ را افزایش میدهد.
🔹من از این نظر، امروزه خیلی مخالفم با اینکه کودکان را نمیگذارند در مراسم عزاداری شرکت کنند، نمیگذارند سوگواری را ببینند، نمیگذارند چشمشان به مرده بیفتد. این در فرهنگ سنتی قبل اصلاً وجود نداشت و بنابراین فراوان کودکان و نوجوانان با واقعیت مرگ به انواع مختلف مواجه میشدند. کمکم ترسشان میریخت. اما الان که شما تا کسی میمیرد، اول که در دوران کودکی دروغ میگویید که "رفته پیش خدا" و "رفته سفر و برمیگردد"، در سنین بالاتر هم که این دروغها مؤثر نیست، نمیگذارید باخبر بشوند که عمهتان وفات کرده. بگذارید باخبر بشوند که فرض کنید همکارتان وفات کرده. این را به همسرتان میگویید ولی میگویید که بچهها متوجه نشوند. انگار یک امری است که میشود با تغافل از آن رها شد. در حالی که با تغافل از مرگ، ترس از آن فقط بیشتر میشود. من این پنج نکته را خودم به قوت تمام قبول دارم.
🔹 در بارهی کاستن از وحشت مرگ یا ترس از مرگ یا هراس مرگ، به هر کدام از این تعبیرها باید گفت که شاید جز به ندرت در کسانی ترس از مرگ یا هراس از مرگ یا وحشت از مرگ به صفر نمیرسد.
🔹جز افراد بسیار بسیار نادری کسی نیست که ترس او یا وحشت او یا هراس او از مرگ به صفر برسد. بنابراین تمام سخن من بر سر کاهش این ترس یا کاهش این وحشت یا کاهش این هراس است. بنابراین تمام سخن بر سر کاستن است.
🔹 رأی فیلسوفان و عارفان و بنیانگذاران ادیان و مذاهب و الهیدانان و روانشناسان و فرزانگان و ادیبان بزرگ در باب جواب این سوال به نتیجه واحد یا حتی به نتایج مشترک نرسیدهاند. اما من، طبعا، آنچه را که خودم درستتر میدانم عرض میکنم و گرنه شما از هر متفکری اگر بپرسید ممکن است در جواب این سوال سخنی متفاوت از جوابی که یک متفکر دیگر به این سوال میدهد بشنوید. خود من پنج تا نکته به نظر میآید که قابلیت دفاع دارد.
1️⃣نکته اول این است که ترس از مرگ بر اثر اخلاقی زیستن کاهش پیدا میکند. هرچه من اخلاقیتر زندگی میکنم، ترسم از مرگ کمتر میشود. این یک نکته است و بنابراین تناسب معکوسی وجود دارد میان ترس از مرگ و میزان اخلاقی زیستن، یعنی وسعت و عمق اخلاقی زیستن.
2️⃣نکته دوم که نکتهای است که میراث بوداست: ترس از مرگ با کاستن از خواهشها این باز تناسب پیدا میکند و تناسب مستقیم پیدا میکند. یعنی هر چقدر از خواستهها میکاهیم، ترس از مرگ را هم میکاهیم. به جهت اینکه یکی از علل بزرگ ترس از مرگ این است که ما از خواستههای خودمان جدا میشویم. چون از مطلوبهای خودمان جدا میشویم، ترس از مرگ برای ما پیش میآید. حالا اگر تعداد مطلوبهایمان را کمتر و باز هم کمتر و باز هم کمتر بکنیم، طبعاً ترس از مرگ کمتر میشود.
3️⃣نکته سوم به نظر من انس گرفتن با تنهایی است. یکی از علل ترس از مرگ این است که آدم احساس میکند من تا الان تنها نبودهام و از این به بعد دیگر حتماً تنها خواهم شد. خب آنچه که به گمان من میآید این است که اگر ما در طول زندگیمان در این جهان، اولاً بفهمیم که از تنهایی گریزی نیست و تنهایی یک واقعیت اجتنابناپذیر زندگی است و بعد هم شروع کنیم به تمرین کردن انس با تنهایی. خود تنهایی یک واقعیت است، اما انس به تنهایی نیاز به تمرین دارد. آدم باید تمرین کند انس به تنهایی را. این هم نکته سوم.
4️⃣نکته چهارم که به نظر من خیلی مهم است: بیاعتنایی به ارزش داوریهای دیگر. یک علت عمدهای که ما از مرگ میترسیم این است که به ارزش داوریهای دیگران بها میدهیم و هر که به ارزش داوریهای دیگران بیاعتناتر بشود، برایش مرگ آسانتر است. این هم نکته چهارم.
5️⃣و اما یک نکته پنجم وجود دارد و آن نکته پنجم این است که به نظر من با ادبیات مربوط به ترس از مرگ، یعنی با مکتوباتی که درباره ترس از مرگ است، سر و کار داشتن ترس از مرگ را کم میکند. چرا؟ چون هر چیز ترسناکی، اگر ما عادت کرده باشیم، ترس ما از آن کم میشود. من یک مثال بزنم: اگر دختران جوان و نوجوانانی که دخترند، اگر از همان دوران نوجوانیشان با خبر نمیشدند از اینکه در زندگیشان واقعیتی به نام زایمان وجود دارد و دفعتاً پس از ازدواج با این واقعیت مواجه میشدند، ترسشان از زایمان چه بسا بسیار وحشتانگیزتر بود از خود زایمان. حالا اگر من همین مقدار در مکتوبات مربوط به مرگ غور میکنم، کمکم با یک چیز شوکهکننده خودم را مواجه نمیبینم. میبینم که همینطور که زایمان در جنس مونث یک واقعیت طبیعی است، مرگ هم در جنس مذکر و مونث با هم یک امر طبیعی است. بیخبر گذاشتن دیگران از مرگ، ترس از مرگ را افزایش میدهد.
🔹من از این نظر، امروزه خیلی مخالفم با اینکه کودکان را نمیگذارند در مراسم عزاداری شرکت کنند، نمیگذارند سوگواری را ببینند، نمیگذارند چشمشان به مرده بیفتد. این در فرهنگ سنتی قبل اصلاً وجود نداشت و بنابراین فراوان کودکان و نوجوانان با واقعیت مرگ به انواع مختلف مواجه میشدند. کمکم ترسشان میریخت. اما الان که شما تا کسی میمیرد، اول که در دوران کودکی دروغ میگویید که "رفته پیش خدا" و "رفته سفر و برمیگردد"، در سنین بالاتر هم که این دروغها مؤثر نیست، نمیگذارید باخبر بشوند که عمهتان وفات کرده. بگذارید باخبر بشوند که فرض کنید همکارتان وفات کرده. این را به همسرتان میگویید ولی میگویید که بچهها متوجه نشوند. انگار یک امری است که میشود با تغافل از آن رها شد. در حالی که با تغافل از مرگ، ترس از آن فقط بیشتر میشود. من این پنج نکته را خودم به قوت تمام قبول دارم.