موقعیت تسوگتسوانگ
گوسفندی را در نظر بگیر که او را به سوی قربانگاه میبرند. طناب دور گردنش نیست، کسی هُلش نمیدهد؛ او خودش، با پاهای خودش، قدم برمیدارد. بویی در هوا هست که زبانِ حیوانیاش آن را میفهمد، رگهای از خون و ترس که پیش از او، هزاران بار در همین مسیر جاری شده. او میداند. شاید نمیداند به چه شکل، اما در عمق وجودش میداند که این راه، به جایی برای بازگشت ختم نمیشود. و با اینهمه، میرود. چون ایستادن هم راهی به جایی نیست، و برگشتن هم دیگر معنایی ندارد. گله پشت سرش میآید، دستهایی از جلو راهنماییاش میکنند، و او در میانهی این جمع، تنهاترین موجود روی زمین است؛ تنها با دانستنِ سرنوشتش.
اینجاست که تسوگتسوانگ، از صفحهی شطرنج بیرون میزند و به جانِ زندگی میافتد. ما هم همان گوسفندیم، در همان مسیر، با همان بو در مشاممان. نوبتِ ماست. باید حرکت کنیم. میدانیم هر قدم ما را نزدیکتر میکند به چیزی که از آن گریزی نیست.
پاهامان، از سرِ عادت یا وظیفه یا نداشتنِ راهی دیگر، همچنان میروند. شاه در گوشهی صفحه گیر افتاده، مهرهها بیفایدهاند، و ساعت شنی دارد خالی میشود. مات نشدهایم هنوز، اما میدانیم که مات، تنها چند حرکت آنطرفتر ایستاده و منتظر ماست.
و تراژدیِ واقعی همینجاست: نه مرگ، که راه رفتن به سوی مرگ با چشمانی باز. نه شکست، که دانستنِ شکست پیش از آنکه اتفاق بیفتد، و با اینهمه، ادامه دادن. چون بازی هنوز تمام نشده، و تا وقتی نوبت توست، باید حرکتی کرد؛ حتی اگر میدانی آن حرکت، تو را یک قدم نزدیکتر کند به قربانگاه.