آذرخش مکری در سخنرانی خود در سمپوزیوم «رشک و حسد» به بررسی این پدیدهها از منظر روانشناسی، جامعهشناسی، مردمشناسی، هنر و علوم اعصاب میپردازد. او نشان میدهد که حسادت تنها یک احساس فردی نیست، بلکه ریشههایی عمیق در تجربه انسانی، روابط عاطفی، ساختارهای اجتماعی و حتی شیوههای تولید و رقابت در جوامع دارد.

هشتمین نشست از سلسلهنشستهای ماهیانهی انجمن علمی رواندرمانی ایران، روز پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷[1] از ساعت ۹ تا ۱۳ در سالن آمفیتئاتر بیمارستان روزبه، به شکل سمپوزیومی یکروزه با موضوع «رشک و حسد» برگزار شد. در این سمپوزیوم، مهدی تهرانیدوست به جنبههای رشدی و شناختی رشک و حسد در کودکان پرداخت، سامرند سلیمی حسادت در روابط عاطفی و ازدواج و رویکرد زوجدرمانی به آن را بررسی کرد، و عباس امید نظریههای روانکاوی مرتبط با این دو مفهوم را مرور کرد. آذرخش مکری، روانپزشک، در سخنرانی خود از قلمرو معمول روانپزشکی فراتر رفت و با تکیه بر الهیات، هنر، مردمشناسی، جامعهشناسی، اقتصاد، روانشناسی شناختی و رشدی و یافتههای علوم اعصاب، تصویری گسترده از ابعاد تاریخی و اجتماعی رشک و حسد پیش نهاد. استقبال از این سمپوزیوم به حدی بود که بیش از ۲۳۰ نفر حضوری و حدود ۵۰ نفر از طریق پخش اینستاگرامی در آن شرکت کردند و شمار حاضران از ظرفیت سالن فراتر رفت. آنچه در ادامه میآید گزارشی از سخنرانی مکری است.[2]
مکری سخن خود را با اشاره به سالن پر و گرم آغاز کرد: اینهمه حضور نشان میدهد که حسادت پدیدهای ارزشمند و مهم است، چرا که مباحث کلاسیک روانشناسی و روانپزشکی معمولاً چنین مخاطبی جذب نمیکنند. او از همان ابتدا روشن کرد که مقصودش از «حسادت» هر دو واژهی انگلیسی envy و jealousy است و قصد ندارد بر سر ترجمهی آنها بحث کند؛ زیرا به باور او این دو ریشهای مشترک دارند و بیدلیل نیست که در زبان روزمره بهجای هم به کار میروند.
نقطهی شروع بحث، فهرست «هفت گناه مرگبار» در سنت مسیحی بود: شکمبارگی (Gula)، تنبلی (Acedia)، شهوترانی (Luxuria)، غرور (Superbia)، خشم (Ira)، حسادت (Invidia) و آز (Avaritia).[3] به گفتهی مکری، قدیسان مسیحی در میان این هفت گناه برای حسادت جایگاهی خاص قائل بودند: شهوترانی و پرخوری دستکم برای مرتکب لذتبخشاند، اما حسادت معصیتی دردناک است؛ هم رنجش را میکشی و هم بار گناهش را. او برای نشاندادن این هفت گناه، تابلویی از هیرونیموس بوش را نشان داد که هر یک از آنها را در صحنهای جداگانه تصویر کرده است.[4]
با این همه، روانپزشکی مدرن کمتر به این پدیده پرداخته است. مکری یادآوری کرد که در «درسنامهی جامع روانپزشکی» کاپلان و سادوک،[5] که بسیاری آن را مرجع میدانند، واژهی envy تنها در سه جا آمده است: در توصیف اختلال شخصیت خودشیفته، که مبتلایان به آن به موفقیت دیگران حسادت میورزند؛ در بحث اختلال طیف اوتیسم، که کودکان مبتلا زود نسبت به همسالان خود احساس بدی پیدا میکنند؛ و در اشارهای کوتاه به رسالهی «رشک و قدردانی» ملانی کلاین.[6] به گفتهی او، پدیدهای که اینهمه آدم را به خود جذب میکند، در این کتاب جز این چند اشاره جایی ندارد.
حسادت را معمولاً چنین تعریف میکنند: احساس بد نسبت به موقعیت یا وضعیت خوب دیگری؛ اینکه دیگری حالش خوب است، وضعش خوب است یا چیزی دارد که به کارش میآید، و ما از این بابت حس بدی پیدا میکنیم. مکری بهعنوان منبعی کلاسیک در این زمینه از کتاب «حسد: نظریهای دربارهی رفتار اجتماعی» نوشتهی هلموت شوک یاد کرد و خواندن آن را توصیه کرد.[7] شوک حسادت را از عمیقترین و فراگیرترین احساسهای بشری میداند و، به نقل مکری، میگوید انسانها در هر فرهنگ و زبانی حسادت را بیش از هر احساس یا انحراف جنسی، چه از سر شرم و چه از ترس، پنهان نگه میدارند. یعنی حسادت نهتنها فراگیر است، بلکه کسی هم از آن حرف نمیزند: کمتر کسی میگوید «فلانی را دیدم و از حسادت دارم میترکم». در DSM نیز کسی از بیمار نمیپرسد چهقدر حسود است، حال آنکه به تعبیر شوک بسیاری از جنایتها، افسردگیها و خشمها ریشه در همین احساس دارند.
به باور مکری، هنرمندان بیش از روانپزشکان به حسادت توجه کردهاند. او از تابلوی تئودور ژریکو که تنگنظری در چهرهی زنی دیوانه از رشک پیداست،[8] و از اثری از گوستاو کلیمت با عنوان «رشک»[9] یاد کرد. پزشکان قرون وسطی نیز چیزی به نام «بیماری حسد» را میشناختند: بیمار چشمانش بیرون میزد، وزن کم میکرد، نمیتوانست غذا بخورد، تکیده و عصبی میشد و سرانجام «دق میکرد»؛ و جالب اینکه تشخیص افتراقی آن را سل میدانستند. مکری با اشاره به همین تصویر گفت «دقکردن» را نباید دستکم گرفت.
نکتهی دیگری که مکری از شوک نقل کرد این بود که بخش بزرگی از آیینهای سنتی، مذهبی و عرفی برای مقابله با حسادت دیگران شکل گرفتهاند: نذر کن، قربانی کن، مراقب باش چشمت نزنند و زمینت نزنند. بخش وسیعی از باورهای دینی و اسطورهای نیز ریشه در حسد دارند؛ نمونهاش داستان آدم و حوا که نقشی از آن نشان سمپوزیوم بود. با این همه، روانپزشکی به دلایلی سراغ آن نرفته است، گویی نوعی خودسانسوری در پزشکی و روانشناسی مدرن نیز در کار است.
مکری برای پرهیز از خلط مفاهیم، میان دو گناه کبیره تمایز گذاشت. آز (avarice) یعنی کسی چیزی دارد که تو دوستش داری و میخواهی آن را به دست بیاوری. اما رشک (envy) یعنی وقتی کسی چیز خوبی دارد، حرصت میگیرد و در دل آرزو میکنی که از دستش برود؛ کسی به موقعیتی رسیده یا ماشین و زندگی خوبی دارد و تو در دل میگویی «کاش زمین بخورد تا من آرام شوم». به تعبیر او، رشک یعنی احساس بد بهواسطهی مشاهدهی موقعیت و امکانات بهتر دیگران، و به همین دلیل است که آن را اینقدر ناپسند میدانند. او افزود که برخی میپرسند چرا «حسادت» میگوید و نه «رشک»، اما قصد ندارد دربارهی معادل فارسی دقیق آن داوری کند.
پرسش بعدی این بود که رشک از کجا میآید. مکری توضیح داد که روانشناسان شناختی در دو دههی اخیر با آزمونها و پرسشنامهها نشان دادهاند که رشک احساسی مرکب است، نه بسیط، و از چند جزء تشکیل میشود:[10]
• خصومت (hostility): در رشک احساسی از خشونت و نفرت هست و آدمی باید پایهای از خصومت داشته باشد تا حسود شود؛ آدمهای کمخصومت کمتر حسادت میکنند. اما خصومت بهتنهایی کافی نیست و ممکن است فقط به خشم، گناه کبیرهی دیگر، بینجامد.
• ناتوانی (impotence): یعنی امکاناتی را که دیگری دارد در توان یا شأن خود نمیبینم. اگر این احساس ناتوانی نباشد، رشکی هم در کار نیست، و پژوهشها نشان دادهاند که با کاهش این مؤلفه رشک ناپدید میشود: اگر کسی پورشه دارد و من هم آنقدر دارایی دارم که اگر بخواهم بتوانم مانندش را بخرم، دیگر به او رشک نمیبرم.
• استحقاق (deservingness): آیا دیگری سزاوار چیزی که دارد هست؟ زحمت کشیده و جان کنده تا به آن برسد، یا «آقازاده»ای است که ثروتی بادآورده به دستش رسیده؟ هرچه احساس شود دیگری کمتر مستحق است، رشک بیشتر میشود.
• احساس حقارت فراگیر: فرد حسود معمولاً عزتنفس پایینی دارد، نه فقط در یک زمینه بلکه در کل زندگی؛ نوعی احساس خودکمبینی مزمن که مکری آن را با اصطلاحی از اریک فروم توصیف کرد.[11] شاید به همین دلیل است که اعتراف به رشک اینقدر دشوار است: اعتراف به رشک یعنی اعلام درماندگی خود.
• نگاه حاصلجمع صفر: یافتهی دیگری که جامعهشناسان نشان دادهاند و متخصصان شناختی بررسی کردهاند این است که فرد حسود گمان میکند اگر دیگری چیزی دارد، سهم او را خورده است؛ اگر او نداشت، احتمالاً من بیشتر داشتم. مکری از حاضران خواست این نکته را به خاطر بسپارند، چرا که به گفتهی او اساس «نظریهی جادو» همین است: اگر سهم دیگری کم شود، سهم من زیاد میشود و برعکس.
مکری گفت در سهچهار ماهی که ادبیات مربوط به رشک را میخوانده، در نوعی سرخوشی بوده است؛ چون دیده چهقدر زیبایی و کشف در این حوزه هست و ما، با محدود ماندن به چند بیماری و چند انتقالدهندهی عصبی، از آن غافل ماندهایم. سپس چند نمونهی مردمشناختی را مرور کرد.
نخستین نمونه، کتاب «قلمرو ملکهی باران» نوشتهی آیلین جنسن کریگه و همسرش جک کریگه بود که حاصل پژوهش آنها دربارهی قوم لوبدو در آفریقای جنوبی است.[12] به نقل مکری، اعضای این قوم خانههایشان را طوری میسازند که خانهی یکدیگر را ببینند و شبانهروز هم را زیر نظر دارند: امروز چه کسی گوشت میخورد و ما نمیخوریم؟ چرا از آن خانه صدای خنده میآید و از خانهی ما صدای دعوا؟ حتی همسران یک مرد در خانوادههای چندهمسری نیز یکدیگر را اینگونه میپایند.
نام کتاب از «مودجاجی» یا ملکهی باران گرفته شده است؛ مقامی موروثی که از مادر به دختر میرسد. به گفتهی مکری، آخرین مودجاجی، ماکوبو مودجاجی ششم، در میانهی دههی ۲۰۰۰ درگذشت و به سبک زندگی امروزیاش خرده گرفته میشد.[13] معجزهی ملکههای باران این بود که مردم نزدشان میرفتند تا در خشکسالی باران بیاورند. اما نکتهی مهم این است که بیشتر درخواستها از ملکه این نبود که برای خودشان باران ببارد؛ این بود که بر روستای همسایه، که دامهایش چاقتر است، باران نبارد. یعنی مردمی که خود در گرسنگی و تشنگی بودند، پول جمع میکردند تا ملکه مال دیگری را خراب کند. به تعبیر مکری: «اینقدر نظرتنگی، اینقدر بدخواهی».
نمونهی دوم، گراردو رایشلدولماتوف بود؛ مردمشناسی که به روایت مکری پیشتر عضو اساس بوده، از نازیسم بریده، در فرانسه مردمشناسی خوانده و سپس به کلمبیا رفته و دهها سال از عمر خود را صرف مطالعهی بومیان آنجا کرده است.[14] رایشلدولماتوف دریافت که پررنگترین پدیده در این جوامع جادوی سیاه است. مکری فرق جادوی سفید و سیاه را چنین توضیح داد: جادوی سفید یعنی «کاری کن که من محافظت شوم»؛ جادوی سیاه یعنی «کاری کن که او خراب شود»، و از همین رو جادویی تهاجمی است: پول میدهی تا بخت کسی بسته شود یا بیمار شود. او از قول رایشلدولماتوف روایت کرد که هنگام عبور از رودخانه، یکی از همراهان بومی پس از گذشتن از روی سنگهایی که خودشان در آب گذاشته بودند، سنگها را در آب پرت میکرد تا دیگری از زحمت آنها بهره نبرد.
نمونهی سوم، اریک ولف بود؛ مردمشناسی مارکسیست که دربارهی دهقانان آمریکای لاتین پژوهیده است.[15] مکری یادآوری کرد که شوک را اغلب به هواداری از سرمایهداری متهم میکردند، اما ولف چنین اتهامی نداشت و حتی به افشای پیوند پژوهشهای مردمشناختی با برنامههای نظامی و امنیتی آمریکا شناخته میشد.[16] به گفتهی او، در یادنامهای که پس از مرگ ولف منتشر شد، یکی از خدماتش این دانسته شد که تصور رمانتیک از انسان «اولیه» را کنار زد. ولف نشان داد که جوامع دهقانی سنتی بهشدت حسودند و برای توصیف این وضع اصطلاح «حسادت نهادینه» (institutionalized envy) را به کار برد:[17] اعضای جامعه شبانهروز مراقباند چه کسی چه خورد و چه کرد، گاو چه کسی چاقتر است و مرغ چه کسی تخم بهتری میگذارد. پیام این یافتهها به گفتهی مکری این است که بشر پیشامدرن آن موجود باصفا و برادرانهای نبود که نگاه رمانتیک تصویر میکند؛ داستان هابیل و قابیل نیز گواه همین است.
مکری نمونههای دیگری نیز آورد. در میان قوم سو، فاصلهی سنی هر فرد با خواهر یا برادر بعدیاش مایهی فخرفروشی و حسادت بود: کسی که پنج سال تکفرزند مانده بود به دیگری طعنه میزد که «تو فقط دو سال تکفرزند بودی؛ لابد بهدردبخور نبودی که زود یکی دیگر آوردند». در روستاهایی که پژوهشگران برای افزایش محصول آفتکش میبردند، کشاورزان آن را نمیپذیرفتند، چون میگفتند اگر محصول ما زیاد شود، دیگران حسادت میکنند و خرابکاری میکنند. هر کس هم که روش آبیاری تازهای یاد میگرفت، دیگران بهجای تقلید از او، کارش را خراب میکردند. به تعبیر مکری، برخلاف تصور رایج، در این جوامع کسی کشف دیگری را تقلید نمیکرد؛ قاعده این بود که «نگذار دیگری جلو برود». از همین رو، حسادت از دلایل اصلی عقبماندگی بسیاری از جوامع سنتی دانسته شده است.
او در اینجا جملهای را از نوربالا نقل کرد که پس از سفری به آمریکا گفته بود فرق آنجا با ایران در این است که آنجا همه دست هم را میگیرند و اینجا پای هم را، تا کسی نتواند رشد کند.[18] اما مکری تأکید کرد که این ویژگی منحصر به ایرانیان نیست و در همهی جوامع پیشصنعتی دیده میشود.
مکری از حسادت میان نسلها هم گفت: رایشلدولماتوف و ولف دیده بودند که با مدرن شدن این جوامع، پیرترها به جوانترها حسادت میکنند که «زمان ما کجا از این چیزها بود». او با شوخی نقل کرد که در گزارشی از آفریقا، یکی از چیزهایی که سالخوردگان بیش از همه به آن حسادت میکردند کولر بوده است، تا جایی که شلنگ کولر جوانترها را میکشیدند، چون خودشان در زمان خود ناچار بودند با نیش پشه بخوابند؛ و افزود شاید ماجرای پدرهایی که کولر را خاموش میکنند هم ریشهای عمیقتر داشته باشد.
در ادامه، مکری به دیدگاه مردمشناسانی پرداخت که ریشهی حسادت را در اقتصاد کمیابی میجویند. جورج فاستر، مردمشناس آمریکایی، مفهوم «تصور خیر محدود» را مطرح کرده است:[19] در جوامعی که کالا محدود است، مردم حسودند. وقتی تنها یک مزرعه با پنجاه درخت سیب هست، اگر سیبهای یکی خوب باشد، لابد سهم دیگری کم شده است؛ «بانک» پول و سرمایه محدود است و دارایی یکی به معنای نداری دیگری است. به گفتهی این گروه، در جوامع غیرصنعتی که تولیدشان پایین است همه به هم حسادت میکنند و تنها راه کاهش حسادت، افزایش تولید است. وقتی تولید بهشکلی انفجاری بالا برود، حسادت جای خود را به این منطق میدهد که «او چیز خوبی دارد؛ تو هم زحمت بکش و به دستش بیاور». مکری از اینجا نتیجه گرفت که شاید حسادت ربطی به «فرهنگ ما» یا تنگنظری ذاتی ایرانیان نداشته باشد و مسئلهی اصلی پایین بودن تولید باشد.
او برای نشاندادن این دگرگونی به مقالهای پرارجاع از سوزان مت در مجلهی «تاریخ اجتماعی» اشاره کرد که نوشتههای اخلاقی و کتابهای کودکان آمریکایی را از ۱۸۹۰ تا ۱۹۳۰ بررسی کرده است.[20] در سالهای نخست این دوره، که جامعهی آمریکا هنوز روستایی و تولیدش محدود بود، تأکید این نوشتهها بر زشتی و گناه حسادت به مال همسایه و بر قناعت هر کس به جایگاه خود بود. داستانی رایج در آن دوره ماجرای گل آلالهای بود که به گل مینا حسادت میکرد و پاسخ میشنید که هر گلی باید به همان شکلی که هست بسنده کند؛ یعنی پذیرش و سرکوب حسادت، هنجار جامعهی پیشصنعتی بود. اما در دهههای بعد، همزمان با شکلگیری تولید انبوه صنعتی، لحن این نوشتهها عوض میشود: اگر چیز خوبی دست دیگری دیدی، چرا احساس گناه میکنی؟ تو هم تلاش کن و یکی بخر. مکری گفت جملهی رایج آمریکایی «خیلی بهت حسودیام میشود» هم از همین فرهنگ برمیخیزد. مقاله با نقلقولی از کودکی تمام میشود که در پاسخ به این پرسش که اگر دوستش چیز خوبی داشته باشد چه میکند، میگوید حسادت نمیکند، بلکه از مادرش میخواهد یکی از همان را از فروشگاه سیرز برایش بخرد. مکری رسم امروزی هدیهدادن به همهی مهمانان در جشن تولد کودکان را نیز از همین جنس دانست: تولید بالاست و به همه هدیه میدهند تا کسی حسادت نکند.
به گفتهی مکری، از این منظر راه مهار حسادت نه روانشناختی است و نه اخلاقی، بلکه افزایش تولید در جامعه است؛ و با این سازوکار، رشک بدخیم به رشک خوشخیم یا همچشمی و رقابت (emulation) تبدیل میشود که در آن دیگر نه خصومت هست، نه احساس حقارت و نه تنگنظری.[21] او چین را «آزمایشگاه» خوبی برای این ادعا دانست: جامعهای که به گفتهی او بهشدت حسادتمحور بود و ترس از چشمزخم در آن رواج داشت، تا اینکه دنگ شیائوپینگ رشد اقتصادی پس از مائو را رقم زد. به دنگ هشدار میدادند که مردم روستایی و سنتی از دیدن ثروتمند شدن عدهای به خشم میآیند و قیام میکنند، اما پاسخ او این بود که مردم با دیدن آن، خود بیشتر تلاش میکنند.[22]
نظریهپردازان سرمایهداری، به تعبیر مکری با نگاهی کاملاً کالامحور، چند سازوکار را برای کاهش رشک برمیشمارند: افزایش درآمد و کاهش قیمتها، بهطوری که کالایی چون کت چرمی دیگر در انحصار اشراف نباشد؛ «پاپیولوکس» (populuxe)، یعنی کالاهایی که ظاهری شکیل و تجملی دارند اما ارزاناند؛[23] «اپیولوکس»، یعنی نسخههای ارزانتر کالاهای گرانقیمت، مانند عطر یا لوازم کوچک برندهای معروف که با کسری از قیمت لباسهایشان فروخته میشوند؛ و سرانجام کالاهای تقلبی، مانند کیف «لویی ویتونی» که با بهایی ناچیز از بازار تهیه میشود. اینها به طبقهای که توان خرید اصل کالا را ندارد امکان میدهند خشم و حسادت خود را تسکین دهد.
اما به گفتهی مکری، اقتصاددانان دریافتند که حسادت با این سازوکارها از میان نرفت؛ چون حسادت از کالا به تجربه منتقل شد. حالا مردم به تجربههای یکه حسادت میکنند: سفر با کشتی تفریحی به جزایر باهاما، یا تصویری که در شبکههای اجتماعی میچرخد از کسی که در دل جنگلهای آمازون کنار آبشاری دراز کشیده و آب پرتقال مینوشد. چنین تجربهای را نمیتوان بهسادگی تکثیر کرد، و امید به اینکه حسادت با این سازوکارهای اقتصادی برطرف شود «کمی خوشخیالی» بود.
مکری سپس به پرسشی شناختی بازگشت. در پژوهشهایی با مصاحبههای ساختگی و ایفای نقش، شرکتکنندگان با فردی روبهرو میشوند که مثلاً ساعتی بسیار گران به دست دارد؛ در یک حالت او میگوید پدرش آن را برایش خریده، و در حالت دیگر میگوید شاگرد اول و برندهی المپیاد بوده و سالها زحمت کشیده تا آن را بخرد. نتیجه این بود که هرچه استحقاق فرد کمتر باشد، حسادت بیشتر است. اما پرسش این است: اگر استحقاق را به بیشینه برسانیم و همه بدانند طرف واقعاً جان کنده تا به آنجا برسد، آیا باز هم به او حسادت میکنیم؟ پاسخ تلخ این است که بله؛ صرف داشتن، حسادتبرانگیز است.
مکری برای نشاندادن این نکته دو روایت کهن آورد. نخست روایت هرودوت از تراسیبولوس، جبار (تیران) شهر میلتوس در کرانهی آسیای صغیر: پریاندر، جبار کورینت، پیکی نزد او فرستاد تا بپرسد چگونه حکومت کند که قدرت در دستش بماند. تراسیبولوس پاسخی نداد؛ پیک را به کشتزاری برد و در حال راهرفتن، هر خوشهای را که از بقیه بلندتر بود زد و دور انداخت. پیک بازگشت و گفت پاسخی نگرفته است، اما پریاندر نکته را دریافت: بلندها را بزن و نگذار کسی رشد کند.[24] روایت دوم از تاریخ روم است: تارکوینیوس سوپربوس، آخرین پادشاه رم پیش از جمهوری، در پاسخ پیکی که پسرش فرستاده بود، بیآنکه سخنی بگوید سر بلندترین خشخاشهای باغ را زد.[25] از همین روایت است که در انگلیسی از «خشخاشهای بلند» (tall poppies) سخن میگویند.
به گفتهی مکری، مطالعات شناختی نیز نشان میدهد که حتی اگر جامعه به سمت استحقاق کامل برود و هر کس به اندازهی زحمتش پاداش بگیرد، باز اگر کسی اندکی بالاتر از بقیه باشد، دیگران میخواهند او را بزنند. او گفت این میراث مخصوص کشور ما نیست که از «روانشناسی یا جامعهشناسی نخبهکشی» سخن میگوییم؛ پدیدهای جهانشمول است: وقتی کسی در صفتی خوب از میانگین دور میشود، خشمی جمعی شکل میگیرد که میخواهد او را به میانگین بازگرداند، و قبیله و ملت میکوشند کسانی را که از آن بیرون زدهاند به درون بازگردانند.
مکری در همین زمینه به رمان «عدالت چهره» اثر ال. پی. هارتلی اشاره کرد.[26] این رمان جامعهای را پس از یک جنگ جهانی سوم تصویر میکند که در آن همهچیز، از حقوق تا شغل، برابر است؛ اما یک نابرابری باقی مانده است: برخی از برخی زیباترند. پس نهادی مخوف برای «برابری چهره» برپا میشود که زنان را به سه دستهی آلفا، بتا و گاما تقسیم میکند و میکوشد آلفاها را به بتا تبدیل کند. به نقل مکری، در این داستان بیشترین شکایت از آلفاها را بتاها و گاماها میکنند، نه مردان؛ یعنی رشک بیش از همه در میان همجنسان است.
مفهوم بعدی «شادنفرویده» (Schadenfreude) بود؛ اصطلاحی آلمانی که شوپنهاور آن را بهخوبی طرح کرده و به معنای شادی بدخواهانه از رنج و عذاب دیگران است:[27] وقتی بلایی سر کسی میآید و دیگران حس خوبی پیدا میکنند و در دل میگویند «حقش بود». مکری از کتابی در این زمینه یاد کرد[28] و گفت پژوهشها نشان دادهاند که این احساس نیز با احساس حقارت و با ارزیابی استحقاق پیوند دارد: اگر اختلاسگری در حال فرار تصادف کند، شادنفرویده بیشتر است تا وقتی کارگری زحمتکش دچار حادثه شود. اما باز همان یافتهی دردناک تکرار میشود: حتی وقتی استحقاق و احساس حقارت را کنار بگذاریم، عنصری شرارتبار در انسان باقی میماند. به گفتهی او، برخی حتی از ابراز این احساس هم شرم نکردهاند؛ توماس آکویناس، قدیس مسیحی، یکی از لذتهای بهشتیان را تماشای عذاب دوزخیان دانسته است.[29]
مکری از پژوهشهای عصبشناختی نیز یاد کرد: در مقایسهی بیماران مبتلا به دمانس پیشانیگیجگاهی با بیماران آلزایمر، دیده شده است که گروه نخست بهطور چشمگیری حسودتر میشوند و از رنج دیگران بیشتر لذت میبرند، اما بیماران آلزایمر چنین نمیشوند؛ و از همین راه میتوان دریافت کدام نواحی مغز با حسادت پیوند بیشتری دارند.[30]
احساس دیگری که مکری به آن اشاره کرد «کینتوزی» (ressentiment) است؛ مفهومی که فیلسوف آلمانی ماکس شلر آن را پرورد و در متون فلسفی با همان واژهی فرانسوی به کار میرود.[31] کینتوزی احساس بدی عام نسبت به برتری و خوبی دیگران است. مکری گفت شاید باید سمپوزیومی جداگانه به آن اختصاص داد، چون بسیاری از آنچه افسردگی میپنداریم در واقع کینتوزی است: اینکه «حال مردم خوب است؛ زندگی آنها چیست و زندگی ما چیست»، و اینکه زندگی پوچ است. سرانجام او از ناسپاسی، یعنی پاسخندادن به نیکی دیگری، یاد کرد که پژوهشها پیوند آن را نیز با رشک نشان دادهاند، و بحث دربارهاش را به فرصتی دیگر واگذاشت.
در بخش بعد، مکری به نسبت envy و jealousy بازگشت. اگر رشک ناخرسندی از داشتن چیزی در دیگری است، حسادت عاشقانه چیست؟ به گفتهی او، زبانشناسان و پژوهشگرانی که با تصویربرداری عصبی و آزمونهای روانشناختی کار میکنند به این سو میروند که زیرساخت این دو یکی است؛ و این همان چیزی است که ملانی کلاین پیشتر دریافته بود: رشک زمینهساز حسادت است. تصور کنید کالایی که دیگری دارد، «توجه» شخص سومی باشد: من به او حسادت میکنم، چون کسی که دوستش دارم به او لبخند میزند، برایش شوق نشان میدهد و برایش هدیه میخرد. پس کالای حسادتبرانگیز در اینجا توجه معشوق است. هلموت شوک میان این دو تمایز میگذارد و حسادت را رابطهای سهنفره و رشک را رابطهای دونفره میداند؛ مکری این را ظاهر قضیه دانست، چون در حسادت عاشقانه نیز در واقع عشق و توجه یک نفر به کالا بدل شده است.
او سپس به کتاب «انبوه تنها» اثر دیوید ریزمن، جامعهشناس برجستهی آمریکایی، اشاره کرد[32] و یادآوری کرد که بسیاری از این مردمشناسان و جامعهشناسان آموزش روانکاوانه دیده بودند و با آرای فروید، کلاین و بالبی آشنا بودند. به نقل مکری، ریزمن میگوید کالا بهخودیخود حسادتبرانگیز نیست؛ کادیلاک از آن رو حسادتبرانگیز است که با آن میتوان معشوق یافت و خوش گذراند. یعنی در لایهی زیرین رشک به کالا نیز همان حسادت عاشقانه نهفته است. بنابراین به گفتهی مکری، در حسادت عاشقانه، کالا عبارت است از دلبستگی (attachment)، توجه (attention) و پرهیز از طرد شدن (rejection)؛ و شادنفرویدهاش نیز این است که آن دو از هم جدا شوند. او در اینجا تابلوی «حسادت» ادوارد مونک، خالق «جیغ»، را نشان داد.[33]
به این ترتیب، توجه و دلبستگی کالایی بسیار مهمتر از هر کالای دیگرند و به تعبیر ریزمن همهی کالاها در نهایت به آن فروکاسته میشوند: اگر کسی موقعیت اجتماعی برتر یا درآمد بالا دارد، من به خود آن حسادت نمیکنم؛ نگرانم که به کمک آن معشوق مرا از چنگم درآورد. به تعبیر طنزآمیز مکری، اگر این پویایی نباشد، رشک هم ناپدید میشود؛ «پس همهاش زیر سر همین حسادت است».
اما اهمیت توجه از کجا شکل میگیرد؟ مکری به آزمایش معروف «چهرهی بیحرکت» (still face) ادوارد ترونیک اشاره کرد:[34] مادر با کودک خود حرف میزند و میخندد و کودک پاسخ میدهد؛ ناگهان مادر چهرهای بیحالت به خود میگیرد و کودک بهشدت آشفته میشود. در آزمونهای دیگر، وقتی مادر با فرد دیگری گرم صحبت میشود، کودک فوراً کلافه میشود، خودش را میزند، یا با شیرینکاری، صدا درآوردن و لوسبازی میکوشد توجه مادر را به خود بازگرداند. به گفتهی مکری، توجه از حدود سهماهگی اهمیت پیدا میکند و در ششماهگی کاملاً تثبیت شده است؛ یعنی نخستین کالای حسادتبرانگیز کودک، توجه مادر است. نکتهی جالب اینکه اگر مادر توجهش را قطع کند تا مثلاً آب بنوشد، کودک آشفته نمیشود، اما اگر رو به گربهای کند و با او بازی کند، آشفته میشود.
این پدیده در حیوانات نیز دیده شده است. صاحبان سگ و گربه میگویند وقتی با حیوان دیگری گرم میگیرند، حیوانشان کلافه میشود، و مکری باز یادآوری کرد که نقاشان در این زمینه از ما جلوتر بودهاند. به گفتهی او، در مجموعهای از پژوهشها دیده شده است که سگها حسادتی آشکارتر از شامپانزهها نشان میدهند، و این به توانایی بیشتر آنها در تشخیص توجه انسان برمیگردد: سگها در درک اینکه صاحبشان به کجا نگاه میکند و حواسش کجاست، از شامپانزهها و حتی از گرگها موفقترند، هرچند در دیگر تواناییهای اجتماعی با گرگ همسطحاند.[35] وقتی حواس صاحب به سگ است، سگ آرام است؛ اما وقتی صاحب به جای دیگری نگاه میکند، سگ سروصدا راه میاندازد، خود را میان صاحب و آن شیء قرار میدهد یا با پنجه به او میزند که «به من نگاه کن». مکری گفت حتی در مطالعاتی که با تصویربرداری از مغز یا ثبت ضربان قلب انجام شده، دیده شده که فرد در یک بازی ساده احساس بدی ندارد، اما همین که ببیند توجه کسی از او به دیگری منتقل شده، واکنشش تغییر میکند.
مکری در اینجا «راهنمای حسادت» به ویراستاری سیبیل هارت را معرفی کرد؛[36] کتابی حدوداً ششصدصفحهای که مطالعات متعددی را گرد آورده است که نشان میدهند این حسادتها به هم تبدیل میشوند: از حسادت نخستین کودک در آزمایش چهرهی بیحرکت تا حسادت عاشقانه و جنسی بزرگسالی. البته اینکه کودکی که در شیرخوارگی به توجه مادر حساستر است در چهلسالگی نیز حسودتر خواهد بود یا نه، هنوز روشن نیست و پژوهشها ادامه دارد.
یافتهی غیرمنتظرهی دیگر به نظریهی دلبستگی جان بالبی مربوط بود. انتظار میرفت اگر حسادت امری آسیبشناختی است، در افراد دارای دلبستگی ایمن، مانند اضطراب جدایی، کمتر باشد. اما دیده شد که حسادت در این افراد کمتر نیست و حتی بیشتر است. همین یافته برخی را به این نتیجه رساند که حسادت آسیبشناختی نیست، بلکه بهنجار است: هرچه مادر بهتر باشد، حسادت بیشتر است. مکری این را تأییدی بر حدس ملانی کلاین دانست که حسادت را ذاتی میدانست؛ هرچند هنوز نمیدانیم چه سهمی از آن ژنتیکی و چه سهمی اکتسابی است. به هر حال به نظر میرسد رگههای آن از همان ماههای نخست زندگی پیدا میشود.
مکری سپس به این پرسش پرداخت که این حسادت، که ریشه در توجه مادر دارد و آسیبشناختی نیست، چگونه در تاریخ بشر شکل گرفته است. او به کتاب «توتم و تابو»ی فروید اشاره کرد[37] که با تکیه بر گزارشهای مردمشناختی زمان خود از «ازدواج گروهی» در جوامع نخستین سخن میگوید؛ دورهای که در آن انحصار عاشقانه و جنسی وجود نداشت و بنابراین حسادت عاشقانه هم نبود. در مرحلهی بعد، گروهی از افراد فقط با گروهی دیگر رابطه داشتند و نسبت به بیرونیان حسادت شکل میگرفت. مکری از دو اصطلاح «پیراؤرو» و «تیپا-مالکو» یاد کرد:[38] فرد ممکن بود با چند نفر پیوند «پیراؤرو» داشته باشد، اما تنها یک نفر «تیپا-مالکو»ی او بود. به تعبیر مکری، این همان شکلگیری انحصار عشقی و جنسی در انسان است؛ هنجار نخستین عدم انحصار بود و بهتدریج انحصار و حسادت پدید آمد. به همین دلیل روانشناسان تکاملی میگویند اگر حسادت نبود، خانواده شکل نمیگرفت و انسانها به صورت گروهی باقی میماندند.
آیا جامعهای هست که در آن حسادت نباشد یا بسیار کم باشد؟ مارگارت مید ادعا میکرد چنین جامعهای را در ساموآ یافته است.[39] مکری در اینجا تابلوی پل گوگن با عنوان «چه؟ حسودی میکنی؟» (Aha oe feii?) را نشان داد که صحنهای از گفتوگوی بیپروای دو زن را دربارهی معشوقان دیروز و فردا تصویر میکند،[40] و گفت معلوم نیست مخاطب این پرسش کیست؛ شاید خود گوگن است که به اروپاییان میگوید شما آنجا را ندیدهاید و من دیدهام. او از پیتر توهی نیز یاد کرد که دربارهی این اثر نوشته است.[41] اما بعدها درک فریمن مدعی شد که مید اشتباه فهمیده و حسادت در ساموآ عمیق است و تنها آن را با مید در میان نمیگذاشتهاند.[42] به گفتهی مکری، کتاب دیگری نیز نشان میدهد که چگونه محافظهکاران آمریکایی برای بیاعتبار کردن مید بسیج شدند، چون نمیتوانستند بپذیرند که جامعهای بدون حسادت ممکن باشد.[43] بدین ترتیب، این معما که آیا قبایل نخستین حسادت داشتهاند یا نه، همچنان باز است.
مکری در ادامه از پرسشی یاد کرد که آن را «پارادوکس ترتولیان» نامید؛ پرسشی که به گفتهی او این متکلم بزرگ مسیحی پیش کشید و متکلمان دیگر آن را مایهی شبهه دانستند: اگر زنی پس از مرگ همسرش ازدواج کند، آیا در قیامت دو شوهرش به هم حسادت نخواهند کرد؟[44] به تعبیر مکری، این پرسشی واقعی است و حسادت در آن نیز پاسخی ندارد.
او همچنین پرسید آیا جنبشی بوده که بخواهد زندگی بدون حسادت را ترویج کند؟ و گفت جستوجویش نمونهی چندانی به دست نداده است. معروفترین نمونه، مورنینگ گلوری زل-ریونهارت بود که معتقد بود باید حسادت را در زوجدرمانی از میان برداشت. مقالهی او «دستهگلی از عاشقان» نام داشت؛ اینکه آدمی دستهگلی از عاشقان دارد و هر گل بویی.[45] او خود با چند مرد زندگی میکرد و اصطلاح «compersion» را رواج داد: اگر کسی را دوست داری، نباید از خوشگذرانی او با دیگری ناراحت شوی. مکری با لحنی طنزآمیز به کارهای عجیب دیگر این جریان، از «پرورش تکشاخ» تا تأسیس مدرسهی جادوگری، اشاره کرد و گفت معمای امکان جامعهی بیحسادت همچنان باقی است.
مکری پیش از جمعبندی دو اثر هنری دیگر را نیز نشان داد. نخست تابلوی «حسادت» ناتاله اسکیاونی، که زنی را در حال پاره کردن نامهای نشان میدهد؛ معلوم نیست چه خبری در نامه است: شاید معشوقش با دیگری است، شاید همکلاسی قدیمیاش ازدواجی درخشان کرده است.[46] دوم تابلوی «ضیافت تریوس» اثر روبنس، که به اسطورهی پروکنه و فیلوملا میپردازد. به روایت مکری، پروکنه پس از پی بردن به رابطهی همسرش تریوس با خواهرش، با همدستی خواهر پسر خود را میکشد تا انتقام بگیرد؛[47] و این نشان میدهد که در گذشته حسادت گاه از عشق مادری نیز قویتر انگاشته میشد.
مکری در جمعبندی گفت بسیاری کوشیدهاند رشک را از منظر جامعهشناختی توضیح دهند و این تلاش ارزشمندی است؛ اما وقتی لایهی جامعهشناختی کنار میرود، به تعبیر ریزمن در نهایت به توجه میرسیم. ریزمن میگفت تجربهی عاشقانهی انسان یکه است و نمیتوان آن را مانند کالا انبوه تولید کرد: میتوان کادیلاکی درست مانند کادیلاک دیگری ساخت تا کسی حسادت نکند، اما نمیتوان معشوقی درست مانند معشوق دیگری یافت. پس حسادت در نهایت باقی میماند. جامعهشناسان به کمک روانشناسان شناختی به این نتیجه رسیدهاند که حسادت عاشقانه زیرساخت رشک است و عبارت است از میل انسان به توجه و دلبستگی تماموکمال کسی که به او علاقه دارد.
آیا این میل همیشه در تاریخ بوده است؟ مید و فروید میگویند نه؛ محافظهکاران میگویند اگر نبود، جامعهی مدرن هرگز شکل نمیگرفت، چون اساس آن این است که توجه را باید انحصاری برای خود نگه داشت. نتیجه آنکه آدمهایی که بیمار هم نیستند، حسودند. آیا میتوان جامعهای بدون حسادت ساخت؟ نمیدانیم. آیا میتوان جامعهای بدون رشک ساخت؟ هارتلی میگوید نه؛ مردم بالاخره چیزی برای رقابت و حسادت پیدا میکنند و ناچار باید «وزارت برابری چهره» را برپا کرد.
پیام پایانی مکری، که پیشتر در سخنرانی دیگری دربارهی روانپزشکی پویشی نیز به آن اشاره کرده بود، تشبیهی جغرافیایی بود: بشر نخستین تمام دنیا را مدیترانه میدید، و او نگران است که روانپزشکی و روانشناسی مدرن نیز فقط مدیترانه را ببیند. در DSM اختلالات اضطرابی، پانیک، اختلال استرس پس از سانحه و افسردگی هست؛ اما وقتی دریانوردان از مدیترانه بیرون رفتند، دیدند اقیانوس آرام بهتنهایی میتواند کل قارهی آسیا را در خود جای دهد و هزاران جزیره دارد. به همین ترتیب، روانپزشکی و روانشناسی باید به پرسشهایی چون «رشک از کجا میآید» و «حسادت از کجا میآید» بپردازند، چرا که سهم این پدیدهها در زندگی کم نیست. به تعبیر مکری، بیمار مبتلا به پانیک برای شما دردسر درست نمیکند، اما رشک دیگران میتواند زمینتان بزند. نظرتنگی از عوامل اصلی رشد نکردن جوامع قدیمی بوده است، و اگر بپرسید چرا ایران رشد نمیکند، بخشی از پاسخ همان «خشخاش بلند» است: هر کس تا میدرخشد، دیگران زمینش میزنند؛ و این همان حسادت نهادینهای است که اریک ولف از آن سخن میگفت. او از روانشناسان و روانپزشکان خواست این «نیروهای مهیب اجتماعی» را بشناسند و به آنها بپردازند، و از انجمن علمی رواندرمانی ایران برای فرصتی که فراهم کرده بود سپاسگزاری کرد.
[1] پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷ برابر با ۲۸ ژوئن ۲۰۱۸ است.
[2] نشانی ویدیو:
https://www.youtube.com/watch?v=Hj0ef5kmPzQ
[3] این فهرست هفتگانه در سنت کاتولیک به گریگوری کبیر (سدهی ششم میلادی) نسبت داده میشود؛ پیش از او فهرستهای هشتگانهای چون فهرست اواگریوس پونتیکوس رایج بود.
[4] Hieronymus Bosch (attributed), The Seven Deadly Sins and the Four Last Things, c. 1500, Museo del Prado, Madrid.
انتساب این اثر به خود بوش محل بحث است.
[5] Benjamin J. Sadock, Virginia A. Sadock & Pedro Ruiz (eds.), Kaplan & Sadock's Comprehensive Textbook of Psychiatry, 10th ed., Philadelphia: Wolters Kluwer, 2017.
مکری ویراست مورد نظر خود را مشخص نکرد.
[6] Melanie Klein, Envy and Gratitude: A Study of Unconscious Sources, London: Tavistock, 1957.
[7] Helmut Schoeck, Envy: A Theory of Social Behaviour, trans. Michael Glenny & Betty Ross, London: Secker & Warburg, 1969; original: Der Neid: Eine Theorie der Gesellschaft, Freiburg: Karl Alber, 1966.
مکری شوک را «آلمانی مهاجر به آمریکا» معرفی کرد. شوک (۱۹۲۲–۱۹۹۳) جامعهشناسی آلمانیزبان و زادهی گراتس اتریش بود که سالهایی در آمریکا تدریس کرد و سپس به دانشگاه ماینتس آلمان بازگشت.
[8] Théodore Géricault, La Monomane de l'envie, c. 1819–1822, Musée des Beaux-Arts de Lyon.
این تابلو یکی از مجموعهی پرترههایی است که ژریکو از بیماران روانی کشید.
[9] Gustav Klimt, Der Neid, 1898.
مکری اشاره کرد که عنوان این اثر گاه به jealousy ترجمه شده است.
[10] برای مروری بر مؤلفههای رشک، از جمله احساس حقارت، خصومت و احساس بیعدالتی، نک.:
Richard H. Smith & Sung Hee Kim, 'Comprehending Envy', Psychological Bulletin 133(1), 2007: 46–64.
[11] اصطلاح انگلیسی مورد نظر مکری واضح نیست و انتساب دقیق آن به اریک فروم نیز احراز نشد.
[12] E. Jensen Krige & J. D. Krige, The Realm of a Rain Queen: A Study of the Pattern of Lovedu Society, London: Oxford University Press for the International African Institute, 1943.
مکری از همراهی یان اسماتس، فیلدمارشال و سیاستمدار آفریقای جنوبی و از خویشان جک کریگه، با این پژوهش سخن گفت. اسماتس نظامی «آمریکایی-انگلیسی» خوانده شده که نادرست است.
[13] ماکوبو مودجاجی ششم (۱۹۷۸–۲۰۰۵) در ۲۰۰۳ تاجگذاری کرد و در ژوئن ۲۰۰۵ در ۲۷سالگی درگذشت. برخلاف آنچه در سخنرانی گفته شد، او فرزند داشت و تبار ملکههای باران با مرگ او قطع نشد؛ جانشینی دخترش، ماسالانابو، سالها محل منازعه بود و رئیسجمهور آفریقای جنوبی او را پس از رسیدن به ۱۸سالگی به رسمیت شناخت، هرچند شورای سلطنتی برادرش، لکوکلا، را برگزید.
[14] رایشلدولماتوف (۱۹۱۲–۱۹۹۴) زادهی سالزبورگ اتریش بود، نه آلمان. او در جوانی عضو حزب نازی و اساس بود و طبق اسناد موجود در ۱۹۳۶ از اساس اخراج شد؛ از این رو روایت مکری از کنارهگیری داوطلبانهی او با این اسناد کاملاً همخوان نیست. او پس از اقامت در پاریس، در ۱۹۳۹ و پیش از اشغال فرانسه به کلمبیا مهاجرت کرد و پایهگذار مردمشناسی دانشگاهی آن کشور شد. گذشتهی نازی او تنها در ۲۰۱۲ بهطور عمومی افشا شد.
[15] Eric R. Wolf, 'Types of Latin American Peasantry: A Preliminary Discussion', American Anthropologist 57(3), 1955: 452–471.
ولف (۱۹۲۳–۱۹۹۹) زادهی وین بود.
[16] اشاره به «ماجرای تایلند» در ۱۹۷۰ است که در آن ولف و جوزف یورگنسن اسنادی دربارهی بهکارگیری پژوهشهای مردمشناختی در برنامههای ضدشورش آمریکا در تایلند منتشر کردند. مکری از اخراج ولف از دانشگاه سخن گفت، اما شواهدی بر این اخراج یافت نشد؛ ولف اندکی بعد از دانشگاه میشیگان به کالج لیمن در نیویورک رفت.
[17] Eric R. Wolf, 'Closed Corporate Peasant Communities in Mesoamerica and Central Java', Southwestern Journal of Anthropology 13(1), 1957: 1–18.
ولف در این مقاله از «حسادت نهادینه» بهعنوان سازوکاری برای همسطحسازی ثروت در جوامع دهقانی بسته سخن میگوید.
[18] احتمالاً مقصود احمدعلی نوربالا، روانپزشک، است؛ مکری گفت این جمله را در سخنرانیای عمومی از او شنیده است.
[19] George M. Foster, 'Peasant Society and the Image of Limited Good', American Anthropologist 67(2), 1965: 293–315.
[20] Susan J. Matt, 'Children's Envy and the Emergence of the Modern Consumer Ethic, 1890–1930', Journal of Social History 36(2), 2002: 283–302. DOI: 10.1353/jsh.2003.0026
مت این بحث را در کتاب زیر گسترش داده است:
Susan J. Matt, Keeping Up with the Joneses: Envy in American Consumer Society, 1890–1930, Philadelphia: University of Pennsylvania Press, 2003.
[21] برای تمایز رشک خوشخیم و بدخیم در پژوهشهای تجربی، نک.:
Niels van de Ven, Marcel Zeelenberg & Rik Pieters, 'Leveling Up and Down: The Experiences of Benign and Malicious Envy', Emotion 9(3), 2009: 419–429.
[22] عبارت مشهوری که به دنگ نسبت میدهند این است: «بگذارید عدهای زودتر ثروتمند شوند».
[23] این اصطلاح را توماس هاین در کتابی با همین نام رواج داد:
Thomas Hine, Populuxe, New York: Knopf, 1986.
[24] Herodotus, Histories 5.92; Aristotle, Politics 1284a.
ارسطو در «سیاست» همین داستان را با جابهجایی نقشها روایت میکند و پریاندر را اندرزدهنده میداند.
[25] Livy, Ab Urbe Condita 1.54.
در روایت لیوی، سکستوس پسر تارکوینیوس پس از رخنه در شهر گابی از پدر کسب تکلیف میکند و پدر با زدن سر بلندترین خشخاشها به او میفهماند که بزرگان شهر را از میان بردارد.
[26] L. P. Hartley, Facial Justice, London: Hamish Hamilton, 1960.
در پایان سخنرانی، نام نویسنده «پیتر هارتلی» آمده که نادرست است.
[27] از شوپنهاور این جمله مشهور است که رشک بردن انسانی است، اما لذت بردن از رنج دیگری اهریمنی. نک.:
Arthur Schopenhauer, Parerga und Paralipomena, vol. 2, 1851.
[28] به احتمال زیاد مقصود این کتاب است:
Richard H. Smith, The Joy of Pain: Schadenfreude and the Dark Side of Human Nature, New York: Oxford University Press, 2013.
[29] Thomas Aquinas, Summa Theologiae, Supplementum, q. 94, a. 1.
آکویناس تصریح میکند که شادی بهشتیان از رنج دوزخیان بهخودیخود نیست، بلکه از مشاهدهی عدالت الهی است.
[30] Hernando Santamaría-García et al., 'A lesion model of envy and Schadenfreude: legal, deservingness and moral dimensions as revealed by neurodegeneration', Brain 140(12), 2017: 3357–3377. DOI: 10.1093/brain/awx269
در این پژوهش، بیماران مبتلا به گونهی رفتاری دمانس پیشانیگیجگاهی افزایش رشک و شادنفرویده نشان دادند و این افزایش با آتروفی شبکههای شناخت اجتماعی همراه بود.
[31] Max Scheler, Das Ressentiment im Aufbau der Moralen, 1912; English: Ressentiment, trans. William W. Holdheim, New York: Free Press, 1961.
شلر این مفهوم را در نقد و بسط آرای نیچه پرورد.
[32] David Riesman, with Nathan Glazer & Reuel Denney, The Lonely Crowd: A Study of the Changing American Character, New Haven: Yale University Press, 1950.
مکری تصویر روی جلد مجلهی تایم با چهرهی ریزمن (۱۹۵۴) را نشان داد.
[33] Edvard Munch, Jealousy, 1895, KODE (Rasmus Meyer Collection), Bergen.
مونک چند نسخه از این موضوع کشیده است.
[34] Edward Tronick, Heidelise Als, Lauren Adamson, Susan Wise & T. Berry Brazelton, 'The Infant's Response to Entrapment between Contradictory Messages in Face-to-Face Interaction', Journal of the American Academy of Child Psychiatry 17(1), 1978: 1–13.
[35] مکری مشخص نکرد به کدام پژوهشها استناد میکند؛ دو نمونهی شاخص در این حوزه:
Christine R. Harris & Caroline Prouvost, 'Jealousy in Dogs', PLoS ONE 9(7), 2014: e94597.
Brian Hare et al., 'The Domestication of Social Cognition in Dogs', Science 298(5598), 2002: 1634–1636.
[36] Sybil L. Hart & Maria Legerstee (eds.), Handbook of Jealousy: Theory, Research, and Multidisciplinary Approaches, Chichester: Wiley-Blackwell, 2010.
یکی از روشهای اصلی هارت آزمونی است که در آن مادر توجه محبتآمیز خود را به عروسکی شبیه نوزاد معطوف میکند و واکنش کودک سنجیده میشود.
[37] Sigmund Freud, Totem und Tabu, 1913.
ترجمهی فارسی: «توتم و تابو»، ترجمهی محمدعلی خنجی.
[38] این دو اصطلاح از گزارشهای آلفرد هاویت دربارهی قوم دیِری در استرالیای مرکزی گرفته شدهاند؛ در این گزارشها «تیپا-مالکو» پیوند زناشویی فردی و اصلی است و «پیراؤرو» پیوندهای جانبی و پذیرفتهشده با دیگران. نک.:
A. W. Howitt, The Native Tribes of South-East Australia, London: Macmillan, 1904.
[39] Margaret Mead, Coming of Age in Samoa, New York: William Morrow, 1928.
[40] Paul Gauguin, Aha oe feii? (What! Are You Jealous?), 1892, Pushkin Museum, Moscow.
مکری این تابلو را به ساموآ نسبت داد، اما گوگن آن را در تاهیتی کشیده است.
[41] به احتمال زیاد مقصود این نویسنده است:
Peter Toohey, Jealousy, New Haven: Yale University Press, 2014.
[42] Derek Freeman, Margaret Mead and Samoa: The Making and Unmaking of an Anthropological Myth, Cambridge, MA: Harvard University Press, 1983.
[43] به احتمال زیاد مقصود این کتاب است که نقد فریمن را بررسی و از جهات مهمی رد میکند:
Paul Shankman, The Trashing of Margaret Mead: Anatomy of an Anthropological Controversy, Madison: University of Wisconsin Press, 2009.
[44] این پرسش بازتاب پرسش صدوقیان از عیسی در انجیل متی (۲۲: ۲۳–۳۰) است. ترتولیان در رسالههایی چون «خطاب به همسرم» و «دربارهی تکهمسری» به وضعیت بیوگانِ دوباره ازدواجکرده پرداخته است.
Tertullian, Ad Uxorem; De Monogamia.
[45] Morning Glory Zell-Ravenheart, 'A Bouquet of Lovers', Green Egg, 1990.
این مقاله را از نخستین متنهایی میدانند که واژهی polyamory را به کار بردهاند. اصطلاح compersion پیشتر در کمون کریستا (Kerista) در سانفرانسیسکو رایج شده بود. پروژهی «تکشاخهای زنده» و تأسیس «مدرسهی خاکستری جادوگری» بیشتر با نام همسر او، اوبرون زل، پیوند دارد.
[46] Natale Schiavoni, La gelosia (Jealousy), Museo Revoltella, Trieste.
در سخنرانی برای این اثر تاریخ ۱۸۲۰ ذکر شد که احراز نشد.
[47] Peter Paul Rubens, The Banquet of Tereus, c. 1636–1638, Museo del Prado, Madrid.
در روایت اووید («دگردیسیها»، کتاب ششم)، تریوس به فیلوملا تجاوز میکند و زبانش را میبُرد؛ پروکنه پسرشان ایتیس را میکشد و گوشتش را به تریوس میخوراند و فیلوملا سر کودک را پیش روی او میاندازد. بنابراین انگیزهی پروکنه در این روایت بیش از حسادت، انتقام است.
روانشناسی
روانشناسی
روانشناسی
روانشناسی
روانشناسی
گفتگو دربارهی این مطلب۱ دیدگاه
عرض سلام و تشکر از سایت بی نظیر صدانت صوت سخنرانی سایر سخنرانان موجود نیست؟ سایر نشست ها (7 دوره قبلی) چطور؟