این جستار به بررسی نسبت میان شتاب فزایندهی فناوری، سرمایه، تجربهی زمان و آیندهی انسان در سایهی پیشرفت هوش مصنوعی میپردازد. نویسنده با تکیه بر ایدههایی از فلسفه، ادبیات و نظریه اجتماعی، گمانههایی درباره دگرگونیهای بنیادین زندگی انسانی تا سال ۲۰۳۶ مطرح میکند؛ از دگرگونی دانشگاه و کار گرفته تا تغییر رابطه انسان با بدن، فرهنگ و هویت.

رخدادهای پیشبینیشده زودتر از آن زمانِ پیشبینیشده رخ خواهند داد، حتی با در نظر گرفتن خودِ همین اصل. گُمان میکنم، در جهان کنونی، این اصلی است که در پیشبینیکردنِ هر ابَررخدادی باید در ذهن داشت. عموماً، در چنین پیشبینیهایی، هر متغیری در نظر گرفته میشود مگر آن یک متغیری که دیگر متغیرها را ممکن میسازد: خودِ زمان.
در پیِ فراگیر شدن شبکههای اجتماعی از حدود سال 2010 به این سو، زمان، یا به سخن دقیقتر، تجربهیِ ذهنی ما از گذرِ زمان، دگرگون شده است: گذرِ زمانْ پیوسته در حال شتاب گرفتن است— اگر مدرنیه عصر «سرعت» بود، اکنون پسامدرن عصر «شتاب» است، و شتاب یعنی هنگامی که خودِ سرعتْ سرعت میگیرد. دیگر انگار برای هیچ کاری زمانِ کافی نداریم؛ «پادکست» گوش میکنیم؛ «خلاصهی کتاب» میخوانیم؛ «مینی سریال» نگاه میکنیم؛ «کارگاههای یکروزه» میگذرانیم؛ رابطههای عاطفی پرشور اما کوتاهمدتی را تجربه میکنیم؛ با به کار بستنِ سامانههای هوش مصنوعی (و گاهی «تعدیل نیرو») به فرایندِ پردازش دادهها سرعت میبخشیم و... و با اینهمه، باز هم احساس میکنیم که «عقبیم»، که «وقت نداریم»، که داریم چیزی را از دست میهیم. احساس میکنیم که دیگر برای زندگی کردن به اندازهی کافی زمان نخواهیم داشت چرا که زمانْ شتابناک از ما و از ترفندها و میانبرهای ما میگذرد.
تازهترین رخدادها هم انگار پیشاپیش پوشیدهاند از غبارِ زمان؛ همهچیز خیلی زود تاریخ میشود: فکرِ اینکه فیلمِ بیناستارهای کریستوفر نولان دوازده سال پیش اکران شده آدم را به وحشت میاندازد؛ آیا واقعاً هفت سال پیش بود که همهگیری کرونا رخ داد؟! دیگر نمیتوان بدون سرشار شدن از نوستالژی حتی به نزدیکترین گذشتهها هم فکر کرد؛ هر یادآوریای دردناک است.
ما در زمان گم شدهایم؛ ما از زمانپریشی رنج میریم؛ ما، مانند کلارک (با بازیگری چیوِتِل اجیوفُور) در فیلم اتاقهای پُشتی (Backrooms, 2026)، در مازی از اتاقهای تودرتویِ بیپایان سرگردانیم؛ ما هم، مانندِ کلارک، آرامآرام درمییابیم که انگار اتاقهای پشتی هیچ راه خروجی ندارد، که اتاقهای پشتی سرانجامْ همهچیز را به سرعت در خود خواهد فرسود، که اتاقهای پشتی معماریِ زمامندیِ آشوبناکِ کنونی ماست.

. نمایی از فیلم Backrooms, 2026
میتوان گفت چنین تجربهای از گذرِ زمان پیامدِ گرایشِ سرمایه به هر چه انتزاعیتر شدن است. پیشرفتِ پیوستهی سرمایه وابسته است به کالاسازی هرآنچه تاکنون کالا پنداشته نمیشد، و کوتاهتر کردن زمانِ تولید از یک سو و زمانِ میانِ تولید و مصرف از دیگر سو (هر چه بیشتر کاستن از زمانِ بازگشت سود)—شیوهها و ابزار تولید هم در راستای تحققِ این دوْ فرگشت مییابند. چه کسی میتوانست تصور کند روزی فرا خواهد رسید که درد-و-دل کردن با انسانی دیگر از گرانترین و تاقدیسترین[1] کالاها خواهد بود؟ تا همین بیست و اندی سال پیش، برای دریافت پستیِ کالایی که سفارش میدادیم گاهی تا چند هفته با شوق و ذوق صبر میکردیم، اما اکنون اگر فروشگاه آنلاینی کالایی را تا «سه روز کاری» تحویل دهد، احساس میکنیم که پیشاپیش این سه روز را «باخت دادهایم»، و در ادامه، فروشگاه آنلاین دیگری را جستوجو میکنیم، فروشگاهی که نوید میدهد همان کالا را (نه از راهِ پُست، که از راهِ یک شرکت میانجیِ کالارسانِ خصوصی) تنها در یک روز (حتی روز تعطیل) به دست ما خواهد رساند. لذت مازادی که در نهایت تجربه میکنیم نه لذتِ مصرف کردنِ خودِ کالا که لذتِ کوتاهتر کردنِ زمانِ دریافت کالاست: لذتِ سبقت گرفتن از شتاب دیوانهوار زندگی در جهان امروز، لذتِ چشماندازِ کمی بیشتر زندگی کردن. و بدینگونه، ما چیزی انتزاعی را مصرف میکنیم؛ ما از چیزی انتزاعی لذت میبریم: از فشردنِ خودِ زمان.
این دو گرایشِ ذاتی سرمایه—کالاسازی هرآنچه تاکنون کالا پنداشته نمیشد، و کاستن از زمانِ میانِ تولید و مصرف— در سپهرِ رسانههای اجتماعی با همافزایی تا مرزِ یکی شدن پیش رفتهاند. اکنون در یوتیوب یا اینستاگرام، گرانبهاترین «مادهی خام» چیست؟ پربارترین «معدن» برای استخراج کانیای ارزشمند برای تولید کالایی به نام «محتوا» چیست؟ خودِ زندگی با تمام روزمرگیها و ناخوشیهایش.
فرقی نمیکند که با چه هدفِ تخصصیای صفحهی اینستاگرام خود را راهاندازی میکنید؛ آرامآرام از جزئیتِ حوزهی تخصصی خود فراتر خواهید رفت، و به کلیتِ زندگی خواهید پرداخت. دانشجوی سال آخر پزشکی با بارگذاری ویدیوهایی کوتاه در معرفی راهکارهایی برای پیشگیری از بیماریهای شایع صفحهاش را بالا میآورد، اما در ادامه، ویدیوهای دیگری منتشر میکند دربارهی دشواریهایش در راهِ پزشک شدن، تأثیر سالها پزشکی خواندن بر رابطهی عاطفیاش، فشار کاری و اضطرابهای دوران کارآموزیاش، احساس پوچیاش در جهان کنونی، و در نهایت معرفی کتاب جامعهی فرسودگی (2010) نوشتهی فیلسوف کرهای-آلمانی، بیونگ-چول هان.
سازوکارِ مصرفِ محتوا در اینستاگرامْ ما را وامیدارد تا برای به دست آوردنِ فالورهای هرچه بیشتر دربارهی موضوعهایی هرچه همگانیتر تولیدِ محتوا کنیم، و چه موضوعی میتوان یافت همگانیتر و مسئلهدارتر از خودِ زندگی؟ اینگونه است که سرمایه اکنون خودِ زندگی را، که تا پیش از این پیششرطِ تولید و مصرف کالا بود، به کالای مصرفیای به نام «سبک زندگی» تبدیل کرده است.
از دیگر سو، در شیوهی تولیدِ محتوای اینستاگرامی، تولید، توزیع و مصرف تقریباً همزمان شدهاند تا به حدی که میتوان گفت آن مرزبندی کلاسیک میان این سه فرایند محو شده است: وقتی که اِستوری کسِ دیگری را در صفحهی خودم «ری-پُست» میکنم، آیا دارم چیزی را تولید میکنم یا دارم چیزی را مصرف میکنم؟! وقتی که کلیپی ناگهان فراگیر (وایرال) میشود، دقیقاً چه رخ میدهد؟ آیا آن کلیپ برایِ چند میلیون نفر توزیع (همرسانی) شده است، یا به دستِ چند میلیون نفر مصرف (ویوو و احتمالاً لایک) شده است؟!
«هرآنچه سخت و استوار است دود [شده است] و به هوا [رفته است]»، اما اکنون همین «دود و هوا» بسیار شتابناکتر و بهینهتر از هرآنچه «سخت و استوار است» سود-افزایی میکند. در شیوهی تولیدِ (محتوای) اینستاگرامی، سرمایه سرانجامْ خود را از مادّیبودگیِ (materiality) دستوپاگیر و زمانبرِ خطِ تولید صنایع سنگین رها میکند، و به بیمیانجیگری (immediacy) و بیزمانیِ «صنایع ابری» (cloud industries) دست مییابد. سازوکارِ پایستگی و گسترش سرمایه به انتزاعیترین (تا جای ممکنْ غیرمادیترین)، و در نتیجه، پرشتابترین مرحلهی خود فرگشت مییابد، و زندگی به انتزاعیترین کالا تبدیل میشود.
کالایی شدنِ زندگیْ در رسانههای اجتماعی ناگزیر زندگیهای ما را در رقابت با دیگر زندگیهای عرضهشده در بازار بازتعریف میکند؛ جهانبینیهای محلی ما، همراه با یقینهای معرفتشناختی کهنشان، با انبوهی از جهانبینیهای دیگر (و یقینهایشان) برخورد میکنند، و شکّی فراگیر به جان ما میافتد—شکْ برآیندِ برخوردِ دو یقینِ ناهمسویِ آشتیناپذیر است. ما دیگر به یقین نمیدانیم سبکِ زندگیِ راستین کدام است، پس به ناچار میکوشیم تا آنجا که ممکن است از هر سبکِ زندگی عرضهشده در بازار کمی تجربه کنیم، اما خوب میدانیم که زمان نخواهیم داشت تا این همه زندگیهای گوناگون را بیازماییم؛ خوب میدانیم که هر کاری کنیم باز هم این زندگی را نیمهکاره به پایان خواهیم رساند. همانگونه که بیونگ-چول هان در رایحهی زمان (2014) گوشزد میکند، نبود کیفیّت رِوایی زندگی را نمیتوان با انباشتنِ «فهرست»ی از کنشها و ماجراها جبران کرد:
زندگی تحققیافته را نمیتوان با نظریههای کمّی توضیح داد. زندگی ماحصلِ انبوه و فراوانی امکانات زندگی نیست؛ درست همانطور که هیچ روایتی خودبهخود از فهرست کردن و بازگویی رخدادها نتیجه نمیشود، بلکه هر روایت مستلزم ترکیب خاصی است که معنای خود را از آن میگیرد. فهرست طولانی رویدادها هیچ روایت هیجانانگیزی را برنمیسازد. در مقابل، هر روایت کوتاه میتواند کشش روایی قدرتمندی ایجاد کند. بنابراین، حتی با عمری بسیار کوتاه نیز میتوان به آرمان زندگی کامل دست یافت. ... امروزه معضل واقعی این است که دیگر نمیتوان زندگی را معنادار به پایان بُرد. این همان چیزی است که منجر به شتابزدگی و دستپاچگی میشود که مشخصهی زندگی کنونی ماست[2] (تأکید از من است).
افزایش امکانهای کنش در هر لحظه رابطهای معکوس دارد با ادراکِ پدیداری ما از کاهش یا فشردگیِ زمانِ در دسترس برای کنش— آن یک ساعتی را که در شهربازی میگذرانید مقایسه کنید با آن یک ساعتی که در اتاقِ خود (یا در یک سلول انفرادی) دراز کشیدهاید و هیچ کاری نمیکنید. هرچه امکانهای کنشِ پیشِ رو بیشتر باشد، زمان برای ما زودتر میگذرد؛ هر چه دستمان برای آزمودن دیگر راههای ممکنِ زندگی کردن بازتر باشد، احساس خواهیم کرد که زندگی ما زودتر سپری میشود.
این احساسِ پیشاپیش عقب افتادن از زندگیْ همه را دچار اضطرابی هَستیک (existential anxiety) کرده است. دیگر لازم نیست که کیرکگور، سارتر یا کامو بخوانید؛ اگر در رسانههای اجتماعی زندگی فعالی دارید، اگر در زیست-جهانِ پسا-تلویزیون بزرگ شدهاید، پیشاپیش حتماً علائمی از این اضطراب هَستیک را زیستهاید: پیوسته بیقرارید؛ «اختلال تمرکز حواس» دارید؛ در کافه، در حالی که به کتاب صوتیتان گوش میدهید و قهوه مینوشید، همزمان روی پروژهتان هم کار میکنید تا در این روزهای بسیار زودگذر، با موازیکاری (multitasking)، بهرهوری هر چه بیشتری داشته باشید؛ ماندن در خانه وحشتناک است؛ هر روز باید چند ساعتی در شهر پرسه بزنید؛ تعهد کاری یا حتی عاطفی درازمدت دادن به دیگری کابوس است چرا که مطمئن نیستید چند ماهِ دیگر همین تخصص و همین احساسها را خواهید داشت یا نه؛ روزی که بدون «ایوِنت» (و اِستوری کردن هایلایتهای آن) بگذرد روزی است که انگار کاملاً به هدر رفته است و.... امروزه، همگی کم و بیش اگزیستانسیالیست هستیم، و از «دلهره» رنج میبریم. همانگونه که هان در ادامه مینویسد:
آدمها بارها و بارها از نقطهی صفر شروع میکنند، دقیقاً به این دلیل که قادر به پایان دادن به یک امکان نیستند و مدام میان «امکانهای زندگی» در حال پرسه زدناند. هیچ داستانی و هیچ کلیت معنابخشی زندگی را پُر نکرده است.... سرعت و شتابْ خود را در هیئت تشویش نشان میدهد که باعث میشود زندگی با سرعت تمام از یک امکان به امکان دیگر در حرکت باشد. زندگی هیچگاه به آراموقرار یعنی به سرانجام نخواهد رسید. ...اینچنین است که ما پیر میشویم، بیآنکه پیر شده باشیم و دستآخر نابهنگام تلف میشویم. درست به همین دلیل است که امروزه مُردن دشوارتر از همیشه است[3] (تأکید از من است).
در جهانی که فرا-روایتهای ما در پیِ برخورد و ستیز با دیگر فرا-روایتها دیگر آن جهتبخشی زمانی خود را از دست دادهاند، ما ناگزیر سوگُمگشته (disoriented) شدهایم: حال که آینده در هالهای از بسگانگی خرده-روایتها و امکانهای پیشِ رو (از جمله امکانِ نابودی) فرو رفته است، حال که گذشته در مِهی از نوستالژیها و خرده-خاطرهها دفن شده است، حال که دیگر نمیتوانیم به طولِ زندگی فکر کنیم، همهی توان خود را به کار میبریم تا هر چه بیشتر در عرضْ زندگی کنیم. ما دیگر نمیتوانیم «در لحظه» زندگی نکنیم؛ ما به همهی کارها و پروژههای بلندمدت و دیربازده بدگمانیم؛ ما تنها اکنون و اینجا را داریم، و از «اینجا» هم فقط همین تنِ خود را در اختیار داریم، و بیشتر روی آن کار میکنیم (ورزش، تتو، پیرسینگ، جراحیهای زیبایی، سِلفی، استایل و...)؛ ما «واپسین انسانِ» نیچه هستیم:
-عشق چیست؟ آفریدن چیست؟ اشتیاق چیست؟ ستاره چیست؟- واپسین انسان چنین میپرسد و چشمک میزند. زمین کوچک شده است و بر رویِ آن واپسین انسان در جست-و-خیز است؛ انسانی که همهچیز را کوچک میکند... گهگاه اندکی زهر که رویاهایِ خوش میزاید و سرانجام زهرِ بسیار برای مرگی خوشآیند. هنوز کار میکنند، زیرا کار مایهی سرگرمیست. اما میپایند که این سرگرمی توانفرسا نشود... زیرکاند و از هرچه [تا کنون] روی داده است باخبرند: پس بر همهچیز خنده میزنند... خوشیهای کوچکِ روزانهای دارند و خوشیهایِ کوچکِ شبانهای. امّا نگرانِ تندرستیِ خویش نیز هستند[4].
واپسین انسانْ همهچیز دارد به جز زمان.
سازوکارِ «سرمایهی ابری» کوباهنگِ تولید و مصرف را به نهاییترین حد خود رسانده است به گونهای که دیگر میتوان گفت برای بسیاری خودِ وجود داشتنْ تولید و همزمان مصرف کردن است. این وضعیتْ خودآگاهیِ پریشانی برساخته است سرشار از اضطرار و اضطراب، خودآگاهیای که میخواهد هرآنچه که قرار است رخ دهد هرچه زودتر و هرچه سریعتر رخ دهد—حتی اگر آن چیز خودِ آخرالزمان باشد— چرا که «دیگر وقت نداریم». اکنون، که هوش مصنوعی هم، با پیشرفتِ فرایازی (تصاعدی) خود در کار شده است، گسترشِ شتابندهی سرمایه و خودآگاهی آسیمهسر برآمده از آن در درهمتنیدگیِ دیالکتیکیای که با هم دارند به همدیگر نیرو میدهند. و از هماکنون میتوان دید کرد که این نیروبخشیِ دوسویه به سیرِ فرگشتیافتن هردوْ شتاب خواهد بخشید: از یک سو، سرمایهْ فرایازی تا حد ناپدید شدن (همگانی شدن؟) پیش خواهد رفت، و از دیگر سو، خودآگاهی انسان تا حد «اسکیزوفرنیک» شدن گسترش خواهد یافت— یگانگی پدیداری آگاهی انسان در پیِ تجربهی انبساطِ زمانِ حال و سرشار شدن ذهن از دادهها و فرا-دادهها فرو خواهد پاشید. همچنین، همگام با سرمایه و آگاهی انسانی، هوش مصنوعی هم خود به زودی به «هوش مصنوعی فراگیر» (Artificial General Intelligence) فرگشت خواهد یافت—هوشی که نه تنها در زمینههایی خاص مانند ترجمه، راندنِ خودرو، یا حسابداری که در هر کار شناختیای از هوش انسانی فراتر خواهد رفت.
چنین است که در جهانِ پسا-هوشمصنوعیِ کنونی پیش از پیشبینی یا گمانهزنی دربارهی هر ابَررخدادی باید در نظر داشت که «رخدادهای پیشبینیشده زودتر از آن زمانِ پیشبینیشده رخ خواهند داد، حتی با در نظر گرفتن خودِ همین اصل». به سخن دیگر، هرآنچه گمان میرود که رخ خواهد داد— اگر رخ دهد— زودتر از آنچه گمان میرود رخ خواهد داد.
اکنون، در پسزمینهی آنچه که در بالا در شرح وضعیتِ موجود طرح کردم، به ویژه با در نظر داشتن روندِ شتابناک و شتاببخشِ پیشرفتِ هوش مصنوعی و پیامدهای روانی آن، دربارهی برخی ابَررخدادهای پیش رو گُمانهزنیهایی پیش خواهم نهاد—منظور من از «ابَررخدادْ» دگرگونیهای اجتماعی-فرهنگی در سطحی جهانی است، دگرگونیهایی که با نابود کردنِ بسیاری از کردارهای اجتماعی (social practices) کنونیِ ما معنای انسان بودن را بازتعریف خواهند کرد.
گمان میکنم پنج تا ده سال آینده (2031-2036 میلادی) برای فرافکنی این گمانهزنیها چارچوب زمانی بسندهای باشد. بسیاری از کارآفرینان و کارشناسان برجستهی هوش مصنوعی در پیشبینی کردنِ پیشرفتهای بنیادی هوش مصنوعی زمانی حتی بسیار زودتر از این بازه را در نظر دارند: سَم آلتمن، مدیر ارشد اجرایی OpenAI، در پاسخ به این پرسش که چه زمانی به AGI (هوش مصنوعی فراگیر) دست خواهیم یافت، میگوید که «تا پایان سال 2030» سامانههای هوش مصنوعی «فوقالعاده توانا خواهند شد در انجام کارهایی که ما انسانها خودمان نمیتوانیم انجام دهیم»[5]؛ ایلان ماسک پیشبینی میکند که «تا 5 سال دیگر» (2031) به AGI دست خواهیم یافت و هوش مصنوعی «از مجموع هوش انسانها هوشمندتر خواهد شد»[6]؛ رومن یَمپُولسکی، استاد دانشگاه در علوم کامپیوتر و پژوهشگر امنیت هوش مصنوعی در دانشگاه لویزویل، باور دارد که پیشرفتها بسیار زودتر از آنچه انتظار داریم رخ خواهند داد، و گمان میکند که تا پایان 2027 به AGI و سپس به ابرهوش (superintelligence) دست خواهیم یافت، و تا پایان سال 2030 حتی کارهای دستی مانند «لولهکشی» هم به رباتها برونسپاری خواهند شد[7]. همین چند روز پیش هم، جِیکوب کاکسِن، کارمند 27 سالهی شرکت Anthropic (و همچنین کارمند پیشین OpenAI)، با همرسانی این هشدار در ایکس که «افرادی که هوش مصنوعی را میسازند واقعاً باور دارند که این [فناوری] تا پایان این دهه میتواند همهی ما [انسانها] را به کشتن دهد»[8]، از سمت خود در این شرکت استعفا داد، و با این کارش بسیار خبرساز شد.
بنابراین، در گمانهزنیهای زیر، از هماکنون (سپتامبر 2026) تا سپتامبر 2036 میلادی را در نظر دارم. با اینهمه، با توجه به اصلی که این جستار را با آن آغاز کردم، شگفتزده نخواهم شد اگر برخی از این گمانهها حتی بسیار زودتر از این بازهی پنج-تا-ده-ساله هم به واقعیت بپیوندند، یا دست کم نشانههایی از واقعیت یافتنشان به سپهر گفتمان همگانی راه یابد.
همچنین، در این گمانهزنیها، به از میان رفتن کارِ انسانی نخواهم پرداخت؛ فکر میکنم، در این مورد، دیگر کار از پیشبینی و گمانهزنی گذشته است. پیشاپیش، میبینیم که هوش مصنوعی بسیاری از کارهای انسانی را دقیقتر، سریعتر و بسیار ارزانتر از هر انسانی انجام میدهد. این روند با شتاب ادامه خواهد داشت: نخست کارهای شناختی و دیجیتال (پردازشِ داده، برنامهنویسی، حسابداری، بانکداری و...) از میان خواهند رفت، و سپس، در پیِ تولید انبوه رباتها، کارهای دستی و مهارتبنیاد (کارگر ساختمانی، کارگر خط تولید، تأسیسات، سالنکار کافه و...). در واقع، «پایانِ کارْ» پیشفرض گمانهزنیهایی است که در پی میآیند.
یک نکتهی دیگر: یادآوری میکنم که آنچه در پی میآید بیش از آنکه «پیشبینی» (prediction) باشد (به معنای اخصِ آماری آن)، گُمانهزنیهای (speculation) خطاپذیری است برآمده از کاویدنِ فرآوردههای اندیشه و تخیل انسانی (تاریخ اندیشه و ادبیات)، گمانهزنیهایی از آنگونه که، برای نمونه، آلدوس هاکسلی (1894-1963)، نویسندهی انگلیسی، در جُستارهایش و رمانی مانند دنیای قشنگ نو (1932) پیش مینهاد. پس در این گمانهزنیها، باید گفتهی حکمتآموز ویتگنشتاین دربارهی اندیشیدن به آینده را هم در نظر داشت: «وقتی به آیندهی جهان میاندیشیم، ناگزیر همواره جایگاهی را مدّ نظر داریم که جهان، اگر اینگونه که اکنون شاهدش هستیم به پیشروی ادامه دهد، آنجا خواهد بود و از یاد میبریم که حرکت آن نه مستقیم بلکه منحنی است، که پیوسته جهت خود را تغییر میدهد»[9].
نهاد دانشگاه از بین خواهد رفت نه تنها به این دلیلِ آشکار که به زودی کار و پژوهش در بسیاری از رشتههای دانشگاهی به هوش مصنوعی «برونسپاری» خواهد شد، بلکه، بسی بیش از آن، به این دلیلِ ژرفتر که کارایی شگفتانگیز هوش مصنوعی میلِ به کوشیدن برای درس خواندن را در دانشجویان نابود خواهد کرد.
نخست، در جهانی که بازدهی سودِ سرمایههای مالی در ترِیدهای آنلاین به صدم ثانیه رسیده است، دانشگاه دیگر یک «بنگاه بسیار دیربازده» است. آن دست کم چهار سالی که دانشگاه برای پروراندنِ یک کارشناسْ صرف میکند، در سنجش با کوباهنگِ کنونی دگرگونیهای فناوری هوش مصنوعی، به طرز مسخرهای بسیار طولانی است؛ در این «چهار سال»، چه انقلابهای شناختی و اجتماعیای که رخ نخواهد داد! به سخن دیگر، دانشگاه، در سنجش با گرایش فزایندهی سرمایه برای هرچه کوتاهتر کردنِ زمانِ میانِ تولید و مصرف و در نتیجه افزایش «بهرهوری»، بسیار لَخت است. سرمایهْ لَختی این نهادِ سرعتگیر را برنخواهد تابید.
خود دانشگاه هم پیشاپیش به نابهنگام بودنِ خود پی برده است؛ در شرق و غرب، ولولهی به جان نهاد دانشگاه افتاده است: برترین دانشگاههای آمریکای شمالی محتوای درسی خود را در «دورههای فشرده»ی آنلاین بستهبندی و ارائه میکنند، آن هم همراه با گواهینامههای معتبر؛ همین تابستان سال قبل (1404) بود که وزیر علوم، تحقیقات و فناوری، دکتر سیمایی صراف، برای کاهش دورهی کارشناسی به 3 سال، ارشد به 1 سال، و دکتری به 3 سال، طرحی پیش نهاد. حتی با چنین ترفندها و میانبرهایی، دانشگاه از سیر شتابناکِ خود-گسترندهی سرمایه جان سالم به در نخواهد برد. به زودی، داراییها، و به ویژه املاک و زمینهای دانشگاه (پردیسها، محوطهها، خوابگاهها و...)، که تاکنون از چرخهی سودزاییِ آنی بیرون مانده بودند، با «تغییر کاربری»، به مدارِ مصرف در خواهند افتاد—درهای پردیسها به روی مردم عادی باز خواهند شد، و «دانشگاه» جایی خواهد شد برای برگزاری ایوِنتها و جشنوارهها و نمایشگاههای گوناگون. دانشگاهْ زیرِ فشارِ فزایندهی فشردگیِ زمان نابود خواهد شد. دانشگاهْ باشگاه (club در معنای عام آن) خواهد شد.
از دیگر سو، وقتی نودانشجویی میبیند که آن تخصصی را که او (پس از دستِ کم 4 تا 7 سال سپری کردن) در دانشگاه به دست میآورد هوش مصنوعی، تنها پس از چند روز پرورش یافتن (training)، بسیار بهینهتر فرامیگیرد و به کار میبندد، دیگر آن میلِ پیشین را به درس خواندن نخواهد داشت. به سخن دیگر، از نگاه روانکاوی، رکوردشکنیهای برقآسا و پیدرپی هوش مصنوعی در از آنِ خود کردنِ «تخصص»های انسانی آن هالهی «فانتاسماتیک»ی (“phantasmatic support”) که میلِ دانشجو به درس خواندن را برمیانگیزد نابود خواهد کرد.
این فانتزی-زدایی نه تنها میلِ به درس خواندن و پژوهش در دانشگاه که میلِ به انجام هر پروژهی ستُرگِی را فرو خواهد کُشت، هر کاری که نیازمند پایبندی و خطر کردن چندساله باشد، از جمله عشق ورزیدن— برای سوژهی میلورز، همان رخ خواهد داد که برای ابراهیم اَدهم (از اولیای تذکرهالاولیاء که زمانی حاکم بلخ بود) رخ داد: از او پرسیدند که چه شد که آن همه جاه و مقام را رها کردی. «گفت روزی بر تخت نشسته بودم. آیینهای در پیش من داشتند. در آن آیینه نگاه کردم. منزل خود گور دیدم... مُلک بر دلم سرد شد»[10]. امروز، آیینهی هوش مصنوعی پیدرپی سرانجامِ هر تخصص و پیشهای را به رخ ما میکشد، و انسان با دیدنِ این سرانجامْ (برونسپاری همهی کارها به هوش مصنوعی) ناخواستهْ آن همه سال کوشیدن برای آن تخصص بر «دلش سرد» میشود. این «به رخ کشیدنِ سرانجامها» در اینستاگرام و یوتیوب و... به یکی از میمهای پرتکرار تبدیل شده است: با دیدن مونتاژی چندثانیهای (ساختهی هوش مصنوعی) از سرانجامِ زندگی اسطورهای مانندِ کلینت ایستوود، (نماهایی از بازیگریاش در اوج شادابی و زیباییِ جوانی، سپس دریافت چندین اسکار و سرانجامْ نمایی از پیرمردی فرتوت و ناتوان روی ویلچر)، آدم ناخودآگاه تا مرز پوچی (nihilism) پیش میرود، و با خود میگوید: «زندگی واقعاً همین بود؟!». این روند کنونی شتاب خواهد گرفت.
در همین راستا، آموزش و پرورش هم فشرده خواهد شد. نهادِ آموزش و پرورش در برابر شتابزدگی و روحِ نافرمانِ نسلِ جدید تن در خواهد داد. برای جبرانِ کمبود زمانِ زندگی، آموزش و پرورش، با کاستن از دورهی 12 سالهی آموزش ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان، خواهد کوشید تا نوجوانان کمی زودتر وارد زندگی شوند، تا شاید بتوانند از این سو بیشتر زندگی کنند.
کمخوابی بحرانی فراگیرتر خواهد شد. خوابْ آخرین سنگر ایستادگی در برابر گرایشِ سرمایه به کالاسازی همهی کردارهای انسانی است. امروز، تنها هنگام خوابیدن است که ما از چرخهی پیوستهی تولید و مصرف برکنار میمانیم. اما همین چند ساعت خواب هم روز به روز آب میرود: میانگین ساعت خواب کمتر از «8 ساعت خواب مفید» است؛ نسلِ زد، به ویژه، دیرتر به خواب میروند، و چرخهی سنتی خواب زودهنگام شبانه و سحرخیزی دگرگون شده است. در زیست-جهانی بیچشمانداز، که در اکنونی سرشار از خرده-تجربههای گذرا گرفتار شده است، کمتر خوابیدن، نه نشانِ بیمارگونگی، که سازوکارِ دفاعیای است در برابر آن حسِ اضطرابِ هستیک، حسِ عقب ماندن از زیستنِ زندگیهای نازیسته، حس ترسناکِ شتابیدن به سوی مرگ. با کمتر خوابیدن، تلاش میکنیم تا با گسترش دادنِ «عرض زندگی» کمی بیشتر زندگی کنیم. این روند در سالهای پیشرو تا مرز بحرانی همهگیر پیش خواهد رفت، و سرانجام به میانجیگری دستاوردهای هوش مصنوعی، چیزی مانند «نورالینک» (Neuralink)، «درمان» خواهد شد: تنها با کمک و پایشِ هوش مصنوعی خواهیم توانست بخوابیم. و اینگونه، خواب هم به مدار «سرمایهی ابری» خواهد پیوست.
زندگیهای هَنگَمَنی[11] (communal living) گسترش خواهند یافت. امیدی به افزایش جمعیت جهانی نیست. در راستای آنچه پیشتر گفته شد، در چنین جهان ناپایداری، سرشار شدن آگاهی جمعی انسان از تصویرها و اخبار مصیبتهای جهانی کنونی (جنگها، همهگیریها، فقر و شکاف طبقاتی، شورشهای شهری پیدرپی، سیلها و زلزلهها و...) میلِ به فرزندآوری را (دستِ کم در کشورهای توسعهیافته) فرو خواهد کاست. در ادامه، نسلِ زد و نسلِ آلفا، که اکنون در پناه پدر و مادر خود زندگی میکنند—و آرمانها و ارزشهایشان، در سنجش با آرمانهای نسل پدر و مادرشان، هر روز واگراتر میشوند—پس از اینکه ببینند دیگر با کارکردن نمیتوانند از پدر و مادر خود مستقل شوند و، خانه که هیچ، حتی اتاقی از آن خود داشته باشند، ناگزیر به زندگیهای هنگمنی روی خواهند آورد. در حومهی شهرها و در روستاها، شهرکهای کوچکی پدید خواهند آمد با خانههای کانکسیِ ارزان (با آن پنلهای خورشیدی)، هنگمنهایی خودگردان از دوستانی که از اضطرابِ زیستن در این جهانِ بیفرزندِ بیچشمانداز پناه خواهند برد به تسلّیِ زندگی قبیلهای و آیینهای همبستگیساز آن. در شهرها هم آن همه مسکنِ با متراژ بالا، به دلیل افتِ بحرانی تقاضا، به ناچار تفکیک شده و به نسلِ جدید واگذار خواهد شد—پیشاپیش در تهران، طرحهایی پیش نهادهاند برای واگذاری واحدهای آپارتمانی «25 متری» به جوانان مجرد.
اینترنت خواهد مُرد. «نظریهی اینترنت مُرده» (Dead Internet Theory) هماکنون هم طرفدارانی دارد. برخی باور دارند که بخش بزرگی از محتواهایی که در اینترنت میبینیم به دست هوش مصنوعی ساخته میشود. اکنون، برخی از اینستاگرامرها و یوتیوبِرها تولید محتوای خود را به دستیار هوش مصنوعی شخصیسازیشدهی خودشان برونسپاری کردهاند. دستیار هوش مصنوعی، بنا بر دانشی که از شخصیت، خواستهها و «پرامپت»های یوتیوبِر دارد، در بازههای زمانی مشخصی، ویدیوهایی را میسازد و همرسانی میکند. از دیگر سو، تماشاگرانِ یوتیوب هم رفتهرفته دیگر حوصلهی تماشای ویدیوهایی بیشتر از چند دقیقه را ندارند. این روندِ دوسویهی فشردهسازی و فشردهبینی تا حدی شتاب خواهد گرفت که تا چند سال دیگر یوتیوب (و دیگر رسانههای اجتماعی) سرشار خواهد شد از محتواهایی که به دستِ هوش مصنوعی و برای مصرفِ هوش مصنوعی ساخته شدهاند. دیگر، میان محتوای انسانی و محتوای مصنوعی، در عمل، هیچ تفاوتی در کار نخواهد بود.
با به بنبست رسیدن تخیل انسانی، هوش مصنوعیْ افسارگسیختهْ به اوراق کردن و سرهمبندی کردنِ بایگانی فیلمها و تصویرهای ساختهی دست انسان ادامه خواهد داد، و بروندهِ این سرهمبندیهایِ خودسر روزبهروز برای ما انسانهای کنونی بیگانهتر و نا-انسانیتر خواهد نمود—چیزی مانند آنچه که بر سر خاطرهها و خود-انگارههای کلارک در طبقههای پایینتر اتاقهای پشتی رخ میدهد. حافظهی تاریخیِ تصویری ما فرو خواهد پاشید؛ تا چند سال دیگر، سخت بتوانید به یک نوجوان ثابت کنید که، برای نمونه، شخصیت جوکر در فیلمِ جوکر (2019) واقعی نبود. سرانجام، یوتیوب (و دیگر سکوهای تصویر-بنیاد)، در پیِ از دست دادنِ تماس خود با بازخوردهایی از زیست-جهانِ انسانی، به شبکهای فروبسته فرگشت خواهد یافت سرشار از ویدیوهایی عجیب و اجقوجق (چیزی مانندِ نقاشیهای انتزاعیِ اکسپرسیونیستی) که دیگر کسی از آنها سردرنمیآورد.
در نهایت، شبکههای اجتماعی، آنگونه که ما اکنون میشناسیم، به پسزمینهی زیست انسانی ما رانده خواهند شد، چیزی مانند آنچه که سالهاست برای رسانهی رادیو رخ داده است: رادیو کاملاً نابود نشده، اما در واقع مانند «نُویزی» کمصدا در پسزمینهی رسانههای دیگر به زندگی خود ادامه میدهد، و دیگر آن نقش مرکزی خود را در بازنمایی زیست اجتماعی از دست داده است.
زندگی «سینمایی»تر خواهد شد. با به پسزمینه رانده شدنِ رسانههای اجتماعی کنونی، رسانههای دیگری برخواهند آمد. رسانههای اجتماعی آینده، هر چه که باشند، در راستای کاستن از زمانِ همرسانی محتوا فرگشت خواهند یافت. به سخن دیگر، رسانههای اجتماعی آیندهی نزدیک، خواهند کوشید تا برهمکنش میانِ کاربران را تا جای ممکن بیمیانجیگرتر کنند. مهمترین میانجیگری که اکنون در رسانههای اجتماعی در کار است—و به گونهای در برابر «فشردهسازی» ایستادگی میکند— گفتار و، به ویژه، نوشتار است. شبکههای اجتماعی هر روز ترفندهای تازهای برای دور زدنِ گفتار و نوشتار در محتواها معرفی میکنند: توانایی گوش دادن به کلیپی با سرعتی چندبرابرِ سرعت اصلی، فشردهکردنِ محتوای یک ویدیو به یک تصویر یا «اینفوگرافی»، خلاصهکردنِ محتوای گفتاری یک ویدیوی چندساعته در چند جملهی کوتاه و...—به تازگی، سایت Academia.edu این امکان را برای پژوهشگران فراهم کرده است که، با کمکِ هوش مصنوعی خودِ سایت، محتوای مقالههای دانشگاهی خود را، فقط در چند ثانیه، به صورت پادکست، پُست، چت دوستانه، و حتی یک کُمیک استریپِ یک-صفحهای درآورند تا شاید آن مقالههای دانشگاهی طولانیِ خستهکننده اثرگذاری (impact) بیشتری داشته باشند! گفتار، و بیش از آن نوشتار، حتی بیشتر از این هم تحملناپذیرتر خواهند شد.
در همین راستا، به زودی از فرهنگی نویسا (literate culture) به فرهنگی «سینمایی» گذر خواهیم کرد، از فرهنگی که از میانجیگرهای زمانبَر و سرعتکاهِ خواندن و نوشتن برساخته میشود به فرهنگی که در آن تنها صدا و تصویر میانجیگرِ برهمکنشهای اجتماعی خواهند بود. نوشتار از سپهر زیستِ فرهنگی و اجتماعی برچیده خواهد شد—و تنها در کارهای دیوانی، نظامی، حقوقی، فنی و ... به کار خواهد آمد— و گفتار هم تا حدِ دیالوگ و شرحی بر آن تصویرهای «سینمایی» فرو کاسته خواهد شد.
منسوخ شدن گوشیهای موبایل کنونی پیشرانِ گذار به این زیستِ «سینمایی» خواهد بود. با از میان رفتن گوشیهای دستوپاگیر کنونی و جایگزین شدن آنها با «تراشههای مغزی»، و یا دستِ کم سمعکها و عینکهای مجازی، کاربران بیمیانجیگرتر و در نتیجه سریعتر از هر زمان دیگری تاکنون به بازنمایی چشماندازهای خود از زندگی خواهند پرداخت—همچنین، با «سینماییتر» شدنِ زندگی، با از میان رفتنِ تفاوتِ میان فیلمساز و تماشاگر، با فروپاشی فاصلهی زمانی میانِ بازنمایی و همرسانی، سینما نیز از بین خواهد رفت، همانگونه که امروز با همگانی شدن و لحظهای شدنِ خبررسانیْ «اخبار» تقریباً از میان رفته است: امروز، ما دیگر «خبر» نمیخوانیم؛ بدونِ میانجیگری خبرگزاریها، بیبازگُفتْ (بدونِ نقلقول) «توئیت»ِ خودِ سوژهی خبر را میخوانیم.
و در پایان، انسان به آرامی از تنِ خود بیزار خواهد شد! این پادشهودیترین گمانه در این فهرست است. گمانهزنیهای پیشین در واقع برآیندِ فرافکندن روندهای نوپدیدِ کنونی به آینده هستند، و آنچنان دور از ذهن نمینمایند. اما این گمانهی آخر بیشتر از درگیری شخصی من با تاریخ اندیشه (و البته ادبیات علمی-تخیلی) برمیآید. این گمانه حتی بسی بیپرواتر به نظر خواهد رسید اگر به یاد بیاوریم که در هیچ دورهای از تاریخ، ما انسانها اینچنین به تندرستی و زیبایی تنِ خود توجه نداشتهایم: امروز، پرورش اندام، رژیم غذایی سالم، کاشت مو، لمینیت کردن دندانها، یوگا کردن، مراقبت از پوست، جراحیهای زیبایی و... نه تنها از فراگیرترین ترندهای رسانههای اجتماعی که از پرسودترین کسبوکارها هستند.
این گمانه که انسان رفتهرفته از تنِ خود، از نفسِ بدنمندی خود، بیزار خواهد شد مبتنی است بر این گزاره که در بُنِ سنّت عقلانیّت غربی گونهای ستیزِ تاریخی با تنِ انسان و خواهشهای آن نهفته است—شرح این گزاره البته خود موضوع جستارِ دیگری است، اما خواننده توجه دارد که آنچه در پی میآید تفسیری اگزیستانسیالیستی است از سنّت عقلانیّت غربی، تفسیری که ریشه دارد در تباری از آثار کیرکگور، نیچه، هایدگر، ویتگنشتاین متأخر، رورتی و... .
«عقلانیّت»، آنگونه که ما اکنون میشناسیم، از اندیشهی ریاضی-بنیادِ فیثاغورس و پیروان او برآمده است. در این چارچوب، اندیشیدن یعنی به گونهای رایانش کردن (محاسبه کردن)، و چیزِ اندیشهپذیر یعنی هر آنچه که (مانندِ اعداد) جاودان، رایانشپذیر و پیشبینیپذیر باشد. اما تنِ انسان، با آن همه نیازها و هوسها و بیماریهای گوناگونِ دگرگونیپذیرش، هیچگاه به این معنا «رایانشپذیر» نیست. تنِ انسان چموشتر و شلختهتر از آنی است که به این معنای فیثاغورسی به اندیشه درآید.
به همین دلیل، از فیثاغورس به این سو، فیلسوفانِ عقلگرا عموماً در اندیشیدنهای خود یا این تنِ «اندیشهناپذیر» انسان را نادیده گرفتهاند، و یا تلویحاً آن را سرکوب کردهاند. در این سنتِ ریاضی-بنیاد، تنِ انسان مزاحمِ اندیشیدن است؛ تن و اندیشه ناسازگارند؛ تنِ انسان تباهناک است، اما اندیشه (رایانش و چیزهای رایانشپذیر) جاودانی است—در برابر، سنت اندیشهی بدنمندی هم وجود دارد که از دموکریتوس تا ویتگنشتاین متأخر را دربر میگیرد، سنتی که البته همیشه تنها در سایه و حاشیهی این سنت فراگیر و تمدنسازِ فیثاغورسی بالیده است. ببینید خودِ فیثاغورس، بنا به گزارشی متواتر، چه پنداشتی از تنِ انسان داشت: «روح، برای مجازات دیدن، به تنْ یوغ شده است، و همچون [جسدی] در گورِ تن به خاک سپرده شده است»[12].— در همین راستا، فیثاغورس باور داشت که جناس بین دو واژهی یونانی «soma» (یعنی تَن) و «sema» (یعنی گور) ریشه دارد در این یکسانی متافیزیکی تن و گور!
اکنون، ببینید سقراط (از زبان افلاطون)، نامدارترین میراثبرِ فیثاغورس و از بنیانگذاران سنت عقلانیت غربی، پیش از مرگ خودخواستهاش (در رسالهی فایدون) چه میگوید: «تا زمانی که ما به تن میپردازیم و نَفسِ ما به این کاستی [نقص] آلوده است، هیچ بختی نداریم تا با خشنودی به آن هدفمان دست یابیم، که همانا [دست یافتن به] حقیقت است.... اگر برآنیم که هرگز به دانشی ناب از چیزی دست یابیم، باید تن را واگذاریم [“get rid of the body”] و با نَفس در انزوایش به چیزها در انزوایشان بیندیشیم»[13].
بازگردیم به اکنون و زندگیِ پیشرویِ ما در سایهی هوش مصنوعی. گمانهی من این است که پیشرفتهای هوش مصنوعی در این آیندهی نزدیکْ سرانجامْ آرمانِ این سنتِ عقلانیت فیثاغورسی را به گونهای محقق خواهند کرد: جهانِ طبیعت و زیست-جهان انسانی «رایانشپذیر» خواهند شد؛ شاخکهای فناوریهای ارتباطی پسا-اینترنت به همهجای کرهی زمین و، به ویژه، به پستوی ذهنِ هر انسانی گسترش خواهند یافت، و ما دیگر نه یک تنِ جداافتاده، که ذهنی (گِرهای) خواهیم شد در شبکهی بینا-ذهنی جهانی: ما خود را بیشتر ذهنی نامکانمند ادراک خواهیم کرد تا تنی در مکان؛ ذهنی خواهیم شد که در تنی «گرفتار» شده است—رویای سقراط برآورده خواهد شد: ذهنی خواهیم شد که «در انزوایش» «به چیزها در انزوایشان» میاندیشد. و اینجاست که تَنِ انسان، که تاکنون پیشفرضِ هر گونه میلورزی و لذتبردنی بوده است، خودْ بزرگترین بازدارندهی لذت بردن از زندگی خواهد شد. تنِ انسان—این تَنِ سنگینِ لَختِ ناپایدارِ همیشه-رو-به-فرسودگی— سرعتگیری خواهد شد برای «آواتاری» که در «خردسپهر»، بیستوچهارساعته، به سرعت نور با جهان و ذهنهای دیگر برهمکنش دارد. و سرانجام، تنِ انسان هم سرنوشتی خواهد داشت همچون سرنوشتِ دیگر «میانجیگرها»: به حاشیه رانده شده و فرسوده خواهد شد! روحِ فیثاغورسیِ بیزاری از تَن و «ناپاکی»های خاکی آن چیره خواهد شد.
اینکه این «بیزاری» چگونه خود را نشان خواهد داد تنها میتواند دستمایهی گمانهزنیهایی در خورِ ادبیات علمی-تخیلی و پساآخرالزمانی باشد. شاید چنین چیزی رخ دهد: آرامآرام، میلِ انسان به ورزش کردن فروکش میکند؛ میلِ به غذا خوردن (چه برسد به تغذیهی سالم) کمتر میشود، و گرسنگی کشیدن و بیاشتهایی (anorexia) تِرند میشوند؛ انسان لذتی مازوخیستی خواهد برد از رنج دادن و زخم زدن به تنِ خود؛ حتی شاید گوروهایی بیایند که آیینهایی گسترش دهند برای پاکسازی ذهن از بدن! (مانندِ آنچه خود فیثاغورس با موسیقیدرمانی، رایحهدرمانی، وِرددرمانی و... میکرد) و ... .
با رسیدن به آستانهی تحقق این گمانه— اگر چنین چیزی رخ دهد— ما پیشاپیش به عصرِ پسا-انسانی گذار کردهایم.
و در پایان، با این یادآوری که اساساً هرگونه اندیشیدن به آینده خطر کردن است، این گفتهی ویتگنشتاین در فرهنگ و ارزش را پیش چشم دارم که «فقط از سر تصادف است که رؤیاهای یک انسان دربارهی آیندهی فلسفه، هنر، علم میتواند واقعیت پیدا کند. آنچه او در رؤیایش میبیند دنبالهی جهانِ خودِ اوست، یعنی شاید آرزوی او باشد (شاید هم نه) ولی واقعیت نیست»[14].
[1] تاقدیس: تخت افسانهای خسروپرویز ساسانی. واژهی پیشنهادی من برای واژهی «لاکچری»
[2] هان، بیونگچول. رایحهی زمان، جستاری فلسفی درباب هنر درنگ کردن. ترجمهی فریدا فرنودفر، نشر چرخ (خانوادهی فرهنگی چشمه)، 1402 (ص. 27).
[3] همان (ص. 28-27).
[4] نیچه، فردریک. چنین گفت زرتشت. ترجمهی داریوش آشوری، نشر آگه، 1399 (ص. 28-27).
[5] در مصاحبه با مجلهی آلمانی Welt، 25.09.2025 https://www.welt.de/wirtschaft/article68d4ffe40356251aa91fa086/OpenAI-Chef-Sam-Altman-Ich-glaube-nicht-dass-die-KI-Menschen-wie-Ameisen-behandeln-wird.html
[6] در مصاحبه با مجلهی The Economist، Jul 23, 2026 https://www.youtube.com/watch?v=1X-rr1DKSbY
[7] در مصاحبه با پادکست The Diary of a CEO، Sep 4, 2025 https://www.youtube.com/watch?v=UclrVWafRAI
[8] در مصاحبه با CNN، Sep 10, 2026 https://www.youtube.com/watch?v=i30jVPqQeOM
[9] ویتگنشتاین، لودویگ. فرهنگ و ارزش. ترجمهی امید مهرگان، نشر گام نو، 1395 (ص. 18).
[10] محبتی، مهدی. غصهی نان، اکسیر جان، برگزیدهی بهترین قصههای عطار نیشابوری. نشر کتاب پارسه، 1402 (ص. 45).
[11] هَنگَمَن: خوانش دیگری از واژهی فارسی «هنزمن» (که خود صورتی دیگر است از واژهی «انجمن»). واژهی پیشنهادی من برای واژهی “community” در انگلیسی.
[12] Huffman, Carl A. Philolaus of Croton: Pythagorean and Presocratic: A Commentary on the Fragments and Testimonia. Cambridge University Press, 1993, p. 402.
[13] Plato. The Last Days of Socrates. Translated by Hugh Tredennick and Harold Tarrant. Penguin Books, 2003, p. 127.
[14] ویتگنشتاین، لودویگ. فرهنگ و ارزش. ترجمهی امید مهرگان، نشر گام نو، 1395 (ص. 114).
فلسفه
فلسفه
دین
دین
فلسفه
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.