اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
اسطوره سیزیف نمادی از کار بیهوده و عصیان است که کامو با مفاهیم پوچی و آزادی تحلیل میکند؛ در مقابل، اندیشمندان اسلامی با مؤلفههایی چون یاد خدا و عشق، زندگی را معنادار میدانند. بررسی دیدگاههای شرقی و غربی در معنای زندگی.

یکی از موضوعات مهم مورد بحث در فلسفه دین،معنای زندگی است که اندیشمندان وفلاسفه این موضوع را مورد بحث قرار داده اند.بسیاری از اندیشمندان اسطوره سیزیف را دستاویز خود قرار داده اند تا برداشت های فلسفی خود را از زندگی انسان، جهان پیرامون او وهستی بیان کنند.پرسش هایی در این ارتیاط مطرح می شود که آیا زندگی سیزیف معنادار است یا بی معنا؟اگر معنادار است چرا ومعیار وملاک آن چیست واگر بی معناست چرا ؟چه عناصری در زندگی سیزیف باید وجود می داشت که اگر آنها بودند باید معنا دار می بود؟آیا سیزیف می تواند بر این بی معنایی غلبه کند؟چگونه واز چه طریقی؟ از بیرون یا از درون یا از هیچکدام؟ جهان بیرون را عوض کند یا جهان درون را یا اینکه هر دو را عوض کند.از آنجا که بحث معنا چند ضلعی می باشد نگارنده برآن است که در حد توان خود دیدگاههای مختلف شرقی وغربی را از جمله آلبر کامو ودیگران را مطرح وبحث معنا دار ی وبی معنایی زندگی را مورد مداقه قرار دهد به گونه ای که آلبر کامودر اسطوره سیزیف می خواهد اثبات کند که جهان پوچ نمی تواند ونباید انسان را به کارهای احمقانه وا دارد،در واقع این تفکر می تواند زاینده حرکتی جدی در او باشد،حرکتی که در پی معنا است.اندیشمندان اسلامی همچون سعدی،حافظ ،سهراب سپهری و...مؤلفه هایی همچون یاد خدا،سپاسگزاری،عشق بلا شرط،قناعت ،توکل و...را مطرح نموده اند که می تواند زندگی را معنادار سازند.
.نگاه متفاوت به قصه سیزیف
همان طور که می دانیم اسطوره سیزیف نمادی است از کار بیهوده و عصیان گری واندیشمندان ومتفکران آراء متفاوتی دراین ارتباط بیان کرده اند وبه نوعی به دنبال تحلیل انسان وجهان هستی بوده اند وهمواره پرسش هایی ذهن آنها را به خود مشغول می کرده است . یکی از این پرسش این است که:آیا زندگی معناداراست یا بی معنا؟کامو اظهار می کند با پوچی زندگی کردن، روبرو شدن با این تناقض اساسی و حفظ آگاهی همیشگی نسبت به آن است. مواجه با پوچی مستلزم خودکشی نیست بلکه برعکس ، به ما امکان می دهد که به کاملترین مشکل زندگی کنیم . کامو سه ویژگی برای زندگی پوچ بیان می کنند . 1- عصیان (در مبارزه خود نباید هیچ پاسخ یا سازشی را بپذیریم) 2- آزادی (ما مطلقا آزادیم آن طور که انتخاب می کنیم ، فکر کنیم و رفتار کنیم ) 3- اشتیاق ( ماباید به دنبال زندگی سرشار از تجربیات گوناگون باشیم ) کامو برای زندگی پوچ 4 مثال بیان می کند: 1- اغفال گر (کسی که به دنبال شور و هیجان لحظه است) 2- بازیگر ( کسی که شور وهیجان صدها زندگی را در یک کار صحنه ای فشرده می کند) 3- جهان گشا یا یاغی ( کسی که مبارزه سیاسی اش معطوف به انرژی اش است) 4- هنرمند( که تمام دنیاها را می آفریند) هنر پوچی سعی در تشریح تجربه ندارد فقط آن را توصیف می کند ،جهان بینی مشخصی را معرفی می کند که به جای اینکه مضمون های جهانی را در نظر داشته باشد، با موضوعات خاص سروکار دارد. کامو از بیهودگی رنج می برد و انجام داد کارهای تکراری برای او ملال آور است او برای نشان دادن این رنج، سنگ را انتخاب میکند اما سنگی را که کامو بردوش سیزیف می گذارد با بار مجازاتی که سیزیف از خدایان دریافت کرده است یکسان نیست در افسانه ی سیزیف کامو، خدایان و اساطیر تبدیل به ابزاری می شوند تاکامو سنگ را به عنوان نشانه خود ساخته (خرد خودیافتنی) تبدیل کند این یعنی گذار از آشنایی نمایه ها (سنگ به عنوان نماد عذابی که خدایان آن را انتخاب کرده اند) به سنگ در مقام نشانه چرا که کامو در این اثر تنها به حالت ناب ذهنیتی رنجور پرداخته است در این کنکاش او به هیچ آیین اعتقاد و متافیزیکی نپرداخته و تنها به بررسی حد توانایی های بسنده کرده است « بشر محکوم ابدی کشمکش میان دو قطب متضاد پریشانی و اضطراب از یکسو و اندوه و ملال از سوی دیگر است»(مایکل فرانکل، انسان در جستجوی معنا ص 160)
پی بردن به پوچی زندگی پایان راه نیست؛ آغازی برای زندگی است. کامو در سالهای نخستینِ دههی بیستِ عمرش کوشید در خود زندگی، پاسخی برای مسئلهی فاجعهآمیز بجوید. زندگی را اگر بپذیریم، بهتمامی تجربهاش کنیم و در زمان حال از آن لذت ببریم، چه بسا به توجیه دیگری نیازمند نباشیم. برای واگرداندن وسوسههای هیچانگاری (نهیلیسم) و خودکشی، آیا همین بس نیست که تا بیشترین حد ممکن زندگی کرد؟ کامو در افسانهی سیزیف توضیح میدهد که نه انسان و نه جهان هیچکدام پوچ نیستند. پوچی در همزیستی انسان و جهان نهفته است.ما بیشتر با ترس،نگرانی واضطراب به آینده می نگریم به طوری که خیلی از زمانها هیچ گونه امیدی نسبت به آینده نداریم وخود را تنها احساس می کنیم وترس ونگرانی باعث می شود که از زمان حال واکنون لذت نبریم .همه ما به دنبال فواره اقبال هستیم وچون فکر می کنیم که این فواره در آینده است ونکند که ما به آن نرسیم از این رو ترس واضطراب وجودمان را می گیرد ولذت زندگی را از ما سلب می کند.ترس از گذشت زمان داریم از پیری،مرگ،نداری و...وهمه ترس های نابجایی می باشند زیرا کسی بجز خداوند از آینده خبر نداردکه چه اتفاقی می خواهد بیفتد وبه قول سهراب سپهری که به انسان امید به آینده می دهد ونترسیم از مرگ، مرگ پایان کبوتر نیست،مرگ مسؤل قشنگی پر شاپرک است وگاه در سایه نشسته به ما می نگرد وهمه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است(هشت کتاب،سهراب سپهری،ص296)
افرادی که اقدام به خودکشی می کنند زندگی را بی معنا می یابند ،این افراد دچار بحران معنا می شوند ،سردرگمند،نمی دانند که چه باید کنند؟ مدام از خود می پرسند چرا؟ برای چه؟ وغالباَ چنین اعتراف می کنند که: من محکوم شدم به افسرده زیستن تادم مرگ، یک مرگ در انزوا و تنهایی ، مرگی سخت و هولناک.آنچه که می خواهم اعتراف کنم بسیار برایم مشکل است و آن اعلام مرگ من است من سالها پیش مرده ام و اکنون به آن اعتراف می کنم وباید تا فرا رسیدن مرگ فیزیکی این را مرگ را تحمل کنم . این گونه افراد در زندگی فاقد هدف هستند،از شور واشتیاق برخوردار نیستند ،آنه خود ،دنیای خود وموقعیتشان را جعل می کنند وبه این نتیجه می رسند که هیچ راه حلی جز خودکشی وجود ندارد.در واقع تفکراتشان را بر یایه های پوچی نهاده اند ،واین افکار منفی ونامعقول انها را چنان مرعوب خود ساخته اند که هیچ راه روشنی نمی بینند.از کوچکترین رنجشی در زندگی متزلزل می شوند ودیگر زندگی برای آنها فاقد اهمیت است.« آنکس که می پنداشت زندگی دیگر برایش معنایی ندارد، نه هدفی و نه انگیزه و مقصودی چیزی او را به زندگی گره نمی زد و چون به اینجا رسید دیگر کارش ساخته بود»( مایکل فرانکل، انسان در جستجوی معنا ص226)
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
عصیان:
راه حلی که کامو پیشنهاد می کند عصیان است ، عصیان دائما خرد انسانی را وا می دارد تا با پوچی مبارزه کند ، بعد حقیقی بشر را عصیان به وی می بخشد ، زیر جبر زندگی ما را وابسته به مبارزه ای می کند که همواره نوبه نو می شود . پوچی از بین نمی رود ولی پیوسته عقب می نشیند و باهر یک از عقب نشینی هایش زندگی ما بزرگتر می شود. و در این صورت است که آگاهی و بینش وارد اعمال روزانه ما می شود. از نظر کامو پوچی مفهومی نیست که آدمی را از پای در آورد، بلکه مفهومی است که می توان به آن معنایی خاص داد. او معتقد است هر چند سیزیف دست به کار بیهوده ای می زند اما ممکن است در روند بالا و پایین آمدن آن جسم گرد اتفاقی بیفتد که به زندگی معنا بخشد. سیزیف کامو دور از تقدیر و سرنوشت ایستاده است که سنگ را بهتر از هر خدایی می شناسد حتی از نبود انتها مسیر آگاه است. او به اندیشه معتقد است در برابر سر نیزه سر تسلیم فرود نمی آورد هر چند خود می داند این امر مستلزم تلاشی از پایان ناپذیراست. کامو معتقد است که سیزیف خود را با محیط در گیر کرده و آن مانند یک اعتراض و عصیان است . انسان کامو انسانی نیست که بعد از دریافت پوچی از زندگی دست به خودکشی بزند، بلکه دست به طغیان و عصیان می زند تا به محیط پیرامون خود معنا ببخشد. کامو در افسانه سیزیف می خواهد اثبات کند که جهان پوچ نمی تواند و نباید انسان را به کارهای احمقانه وادارد، در واقع این تفکر می تواند زاینده حرکتی جدی در او باشد، حرکتی که در پی معنا است . ازدید کامو پوچی نقطه آغاز است نه پایان ، با تفکر پوچی گستره جدیدی از برآیند های اجتماعی و فردی به وجود می آید که همواره در پی مبارزه با مفهوم خود است ، برخلاف کافکا که پوچی را نقطه پایان همه چیز می داند. (روزنامه شرق ، مقاله معنا داری به معنا باختگی ، شماره 714 ص20 )أبوالقاسم الشّابـﻰّ"یکی از شعرای تونس می باشد که در جوانی مبتلا به بیماری سرطان می شود وافکار عصیانگرخویش را در ابیات ذیل بیان می کند
سَأعيشُ رَغْمَ الدّاءِ و الْأعداءِ كَالنَّسْرِ فَوْقَ القِمَّةِ اِلشَّمّاءِ باوجود درد ورنج ووجود دشمنان مانندعقاب بالاي قلهي كوه بلندزندگي خواهم كرد.
أرْنو إلَي الشَّمسِ الْمُضيئَةِ هازِئاً بِالسُّحْبِ و الْأمْطارِ و الْأنْواءِ به خورشيد درخشان خيره مي شوم در حالي كه ابرها و بارانها و تغييرات هوا را مسخره ميكنم. (به بازيچه ميگيرم)
و أقولُ لِلْقَدَرِ الّذى لايَنْثَنـى عَن حَرب آمالـى بِكُلِّ بَلاءِ: و به سرنوشتي كه از جنگ با آرزوهايم با تمام سختي و گرفتاري دست برنميدارد (تسليم نميشود)، ميگويم لا يُطْفِئُ اللَّهَبَ الْمُؤَجَّجَ فـى دَمى مَوجُ الأسَي و عواصفُ الأرْزاءِ موج رنج و تند بادهاي مصيبتها در خون من زبانهي آتش افروخته را خاموش نميكند. فَاهْدِمْ فُؤادى ما اسْتَطَعْتَ، فَإنّه سَيَكونُ مِثْلَ الصَّخْرةِ الصَّمّاءِ تا ميتواني دلم را بشكن و نابود كن، زيرا آن همانند سنگ سخت خواهد بود.
و أعيشُ كالْجَبّارِ أرْنو دائماً لِلْفَجر، لِلْفَجر الْجَميلِ النّائى مانند شخص قدرتمند زندگي ميكنم و پيوسته به روشنايي بامداد، روشنايي زيبا و دور خيره مي شوم. اَلنّورُ فـى قَلبـى و بَيْنَ جَوانِحى فَعَلامَ أخْشَي السَّيرَ فـى الظَّلْماءِ؟! روشنايي در دل و سر تا پاي وجودم هست، پس براي چه از حركت در تاريكي بترسم.
إنّى أنا النّاىُ الّذى لاتَنْتَهى أنْغامُه مادامَ فـى الأحياءِ!(الادب المقارن،علیرضا شیخی،116) من آن ني هستم كه نغمه هايش تا وقتي كه در (ميان) زندگان است،پايان نمي يابد .
اراده
اپیکتیتوس فیلسوف رومی معتقد است که نمی توان اراده را در بند کرد حتی زئوس قدرت چنین کاری را ندارد وی در این ارتباط می گوید: (( من باید بمیرم . باید حبس شوم. باید رنج تبعید را تاب آورم . ولی آیا مجبورم با ناله بمیرم ؟مجبورم زاری کنم ؟ آیا کسی که می تواند مانع من شود که با لبخند به تبعید روم ؟ حاکم تهدید می کند که مرا به زنجیر خواهد کشید: چه می گویی؟ به زنجیرم می کشی؟ آری، پایم را در بند می کنی، ولی نه اراده ام را ... نه ، حتی زئوس ه از پس چنین کاری بر نخواهد آمد. (اروین د.یالوم،روان درمانی اگزیستانسیال،ص384)سعدی:
شیخ اجل سعدی شیرازی در حکایت سیم باب درویشان کتاب گلستان می فرماید: «یکی از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد. گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزه ای برمن ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم بکرم معذور دارید». با توجه به حکایت فوق سعدی معتقد است که افکار منفی، وسوسه های شیطانی، تصورات و تخیلات باطل و به طور کلی الگوهای ذهنی رفتاری مخربی که در ذهن و فکر ما می باشد باید هرچه زودتر آن را بیرون ریخت ، زیرا اگر آن را باخودمان حمل کنیم ممکن است روی کنش ها و رفتارما تاثیر منفی بگذارد. انسان سالم یا ایده آل از نظر سعدی کسی است که عقده ها و ذهنیات منفی را در درون خود ذخیره نکند بلکه آنها را بیرون بریزد و دلیل آن این است که به یکباره فوران می کند و رفتار انسان را تحت تاثیر قرار می دهد و باعث رنجش خود و دیگران می شود . به طور که اختیار اعمال و رفتار از انسان گرفته می شود. سعدی در ادامه حکایت می فرماید: شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد در بند چو باد اندر شکم پیچید فروهل که باد اندر شکم بار است بردلدلیل اینکه سعدی ذهنیات منفی و الگوهای بیمارگونه را به بادشکم تشبیه می کند این است که این الگوهای ذهنی بیمارگونه با فطرت و ذات انسانی سازگار نیست و به نوعی مخالف اصول جاری در جهان هستی می باشد وهمیشه باعث رنجش و به هم خوردن آرامش انسان می شود. سعدی معتقد است بدون ترس از قضاوت دیگران باید این افکار و الگوهای ذهنی غلط را تغییر داد و بیرون ریخت و الگوهای ذهنی سالم را جایگزین کرد و در این صورت است که انسان به آرامش درونی می رسد. به نوعی سعدی معتقد به جعل معنا است یعنی وی معنای زندگی را انفسی می داند انسانی که پوچی رسیده و تنها از راه حل را خودکشی می داند یک انسان بیمار است و به نظر سعید و بسیاری از اندیشمندان دیگر راه برون از این وضعیت تغییر نوع نگرش و الگوهای ذهنی رفتار بیمار گونه می باشد البته لازم به ذکر است که معنای زندگی را نمیتوان مجعول انسان ها به حساب آورد بلکه ممکن است که معنای زندگی از درون هر فرد انسانی بجوشد یا در وجود وی تعبیه شده باشد و وی بتواند آن را به شیوه های خاصی در درون خویش کشف کرد. ) دین و معنای زندگی در فلسفه تحلیلی،محمدرضا بیات، ص90) مولفه های زندگی معنادار از دیدگاه سعدی در حکایت چهل و پنج باب سوم گلستان عبارتنداز : 1- یاد خدا 2- سپاسگزاری 3- عشق بلاعوض و بلا شرط 4- ایثار و بخشش 5- قناعت 6- توکل 7- تسلیم 8- تحمل پذیرش از دیدگاه سعدی وبسیاری از اندیشمندان مولفه های فوق الذکر زندگی را هدفمند ، ارزشمند و با اهمیت می کنند و در این صورت زندگی فاقد معنا نخواهد بود، اگر انسان از داشته های خدا گونه ای که در فطرت نهفته است به بهترین شکل ممکن استفاده کند انسان خدایی کوچک و جهانی کوچک است به قول اندیشمندی ، نگویید من اندرون جهانم بگوییم جهان در درون من است ، گنج و سرمایه دردرون ما انسان هاست و ما غافل از این گنج هستیم در داستان کیما گر اثر پائولو کوئلیو قهرمان داستان در پایان در می یابد که گنج با او بود و سالها به دنبال گنج به کمک دیگران چشم داشته است و شهر ها و کشورهای دیگر را سیر می کرد به قول لسان الغیب حافظ شیرازی : سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
سهراب سپهری:
همه انسان ها چارچوب اعتقادی و باورهای خاصی دارند که باتوجه به این چارچوب،جهان هستی ، جامعه ، روابط متقابل بین انسان و جامعه وهمه پدیده های انسانی را تفسیر و تجزیه و تحلیل می کنند و بر مبنای آن دست به کنش و عمل می زنند یعنی زیر بنای رفتار و گفتار هر انسانی باورهای اوست. سهراب سپهری نیز این قاعده مستثنی نیست مهمترین اصلی که در اشعار سهراب مشاهده می کنیم بازگشت به طبیعت و ا صول جهان هستی است به تعبیر دیگر سهراب آرمانی ترین وجه زندگی را ، زندگی طبیعی و زندگی ای که خداوند بنا نهاده است می داند. زندگی ای که در آن چینه ها کوتاه است و تضادی وجود ندارد، هرگز دو صنوبر باهم دشمنی نمی کنند، بید سایه خود را به دیگران نمی فروشد، دراین جامعه مالکیتی وجود ندارد، هر چه هست به همه تعلق دارد والبته نه به معنای افکار مارکسیم ها و کمونیست ها وی معتقد است زندگی و مرگ در چرخه طبیعت کاملا صحیح و درست می باشد ولیکن انسان آن را به هم می زند در واقع انسان سنت خداوند را به نوعی می خواهد تغییر دهد در حالی که سنت خداوند تغییر ناپذیر است سهراب نمی گوید: چه کار بکنیم بلکه می گوید چه کار نباید کرد. سهراب سپهری در شعر آب که به نظر نگارنده کنار از اصول و روند زندگی دارد سر چشمه آب یا همان زندگی را خداوند می داند که این اصول در وجود همه انسان ها بعد از تولد قرار داده شده است . در اشعار سهراب سپهری می تواند رگه هایی از سه رویکرد اساسی طبیعت گرا ، نا طبیعت گرا و فرا طبیعت گرا را در باب معنای زندگی مشاهده کرد . به طوری که سهراب در شعر آب می گوید: آب را گل نکنیم ، در فرودست انگار، کفتری میخورد آب . یا که در بیشه دور، سیره ای پر می شوید.یا در آبادی، کوزه ای پرمی گردد. آب را گل نکنیم : شاید این آب روان، می رود پای سپیداری ، تا فروشوید اندوه دلی دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب. زن زیبایی آمد لب رود، روی زیبا دو برابر شده است . آب را گل نکنیم : چه گوارا این آب! چه زلال این رود!( هشت کتاب ، سهراب سپهری ص346)سهراب معتقد است برهم زدن قواعد و اصول نظام هستی بر زندگی انسانها در جوامع آینده تاثیر منفی می گذارد اگر انسان های امروزی مسیر آب را که همان اصول زندگی است گل آلود کنند (( اضافه کردن قواعد و قوانین اجتماعی مخالف (اصول هستی) انسانهایی که در آینده می آیند دچار مشکل می شوند و نباید آب راگل آلود چون کسانی می خواهند از این اصول زندگی استفاده کنند . سهراب کفتر، سیره و کوزه را نمادی از انسانهایی که به دنبال برداشت این اصول زندگی و استفاده از آنهاست می داند . لذت و شور و شعفی که انسان از این اصول ناب می برد توسط قواعد اجتماعی که به دست انسان به وجود آمده است در طول تاریخ از بین رفته است . انسان آنقدر از این اصول هستی که همان آب می باشد دور شده است یا آن را گل آلود کرده است که خاصیت خود را از دست داده است و به یک معضل تبدیل شده است به طوری که این انسان مدرن دروغ سنج می سازد که تشخیص دهد دیگری دروغ می گوید یا راست ، حیله ،نیرنگ ، فریب ، کلاه برداری ، رشوه ، رباخواری و... این آب را گل آلود کرده اند.
نگارنده معتقد است که می توان رگه هایی از لذت گرایی را در افکار واندیشه های خیام نیشابوری مشاهده کرد.لذا تعدادی از رباعیات خیام در این ارتباط بیان می شود سپس تحلیلی درحد توان نگارنده بیان خواهد شد. چون عمر به سر رسد چه شیرین چه تلخ پیمانه چوپرشد چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعداز من وتو ماه بسی ازسلخ به غره آید از غره به سلخ رباعیات خیام ص106 می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و باده ویاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است رباعیات خیام ص104 نیکی وبدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا وقدر است باچرخ مکن حواله که اندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است رباعیات خیام ص105 می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن زکفر ودین،دین من است گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین من است رباعیات خیام ص104 چون نیست حقیقت ویقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست هان تا ننهیم جام می از کف دست در بی خبری مرد چه هشیار وچه مست رباعیات خیام ص98 ای بس که نباشیم وجهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود زین پیش نبودیم ونبود هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود رباعیات خیام ص110 با توجه ابیات فوق، می توان گفت که خیام معتقد است که چون مرگ مانع استمرار خوبی های ولذت بردن از زندگی می باشد بنابراین انسان لازم است که از این فرصت محدود خود استفاده نموده وبه زندگی خویش معنا بدهد .ولذت بردن را نوعی هدف می داند وبرای آن ارزش قایل است،در نتیجه زندگی را بیهوده وعبث نمی داند ونسخه ای که برای بشر تجویز می کند شادی وخوشی وسرمستی می باشد.وچنین زندگی ای ارزش زیستن داردوبه دیگر سخن،زندگی معنادار لذت بخش است ، ولی لذت واقعی وقتی حاصل می شود که منشا اخلاقی داشته بادش و احساس زیبایی معنوی، به جوینده معنا دست بدهد. البته نگارنده معتقداست که بی انصافی است که خیام را لذت گرا معرفی کرد ولیکن با توجه به زمان حیات خیام شاید بتوان گفت که این اشعار واکنشی در برابر زاهدان بوده است به طوری که در قرن ششم زهدباوری محبوب قلبها شده بود وبه نظر خیام این ابیات را رندانه سروده است،لازم به ذکر است که اغلب فیلسوفان تا حدودی آخرت باوری را زیر سوال می برند وگویند که به فکر دنیا باش چون از آخرت اطلاعی نداریم .البته قضاوت دراین مورد در این مختصر نمی گنجد ونیازمند به مداقه وتحقیق مفصلی دارد.
آیا زندگی سیزیف معناداراست؟
اگرچه برای سیزیف هر روز همان کار و همان صخره و همان کوه وجود دارد ، ولی جهان اطرفش همیشه در تغییر است . حتی اگر این جهان اطراف فقط کوه باشد . حتی اگر این تغییر شکفتن یک گل کوچک کنار یکی از صخره های مسیر همیشگی سیزیف باشد یا نشستن یک پروانه روی یک گل یا تماشای طلوع خورشید که هیچ وقت تکراری نمی شود. در این صورت سیزیف حتی می تواند خوشبخت باشد، فقط به شرطی که خودش بخواهد . این خود ما هستیم که زندگیمان را زیبا یا زشت ، یا فوق العاده یا روزمره می کنیم .سیزیف از طرف خدایان تحقیر شده است وی می خواهدبر این تحقیر غلبه کند و بر همین اساس عده ای زندگی سیزیف را معنا دار می دانند به گونه ای که بر این باورند که سیزیف هدف دارد وهدف آن غلبه بر این تحقیر است . تکرار نشانه بی معنایی نیست هرچند این تکرار روز مرده باشد اگر پرسیده شود برای چه حکم را جعل کرده اند؟ نسبت به قصد و غرض خدایان معنادار است . این سوال مطرح می شود که آیا خداوند ما را مختار آفرید یا در جبریم ؟ آیا می شود از این جبر رهایی پیدا کرد؟ اگر خدایان را نماد طبیعت را در اختیار گرفته و از چیزهای روزمره هایی کرده، روند بشر تغییر کرده تاریخ بشر نشان میدهد که نگاه بشر تغییر کرده بشر به عنوان جزئی از طبیعت شده و نگاه گذشتگان را تحول کرده استتیلور برای معناداری زندگی سیزیف دو پیشنهاد ارائه می دهد1- اگر سیزیف سنگ ها را بر فراز تپه می رساند واز آنها معبدی زیبا وماندگار می ساخت، می توانست زندگی خود را از از بی فایدگی پایان ناپذیری که بدان دچار شده بود،برهاند. 2-اگر خدایان در درون سیزیف غریزه مکرر سنگ را تعبیه کنند، وی برای غلتاندن مکرر سنگ از نوک قله، در درون خویش احساس رسالت ومعنا خواهد کرد وملالتی هم از کار خود احساس نمی کند.تیلور در پیشنهاد اول خود تلاش می کند تا از منظر ی آقاقی به معنا بنگرد ومعنا را در پیوند با امری بیرون از وجود وی جستجو می کند.ومعنای زندگی را به معنای هدف زندگی در نظر می گیرد. ولیکن در پیشنهاد دوم خود بع سیزیف توصیه می کند که معنای زندگی را در درون وجود خویش بجوید(تفسیر انفسی).(دین ومعنای زندگی در فلسفه تحلیلی،محمدرضا بیات ص88و89)البته نقدهایی بر پیشنهدات تیلور وارد است از آن جمله این که :اگر معنای زندگی را صرفا تابع خواست های درونی هر فرد انسانی ونگاه مثبت وی به زندگی بدانیم،چگونه وبا چه معیاری می توان میان امور ارزشمند وغیر ارزشمند تمایز نهاد.انتقاد دوم اینکه ،تفاوت چندانی میا جد وجهدهای خوب وبد،درست ونادرست وجود ندارد.(همان ،ص91)نتیجه گیری:
دکتر امیرعباس علیزمانی در کارگاه هم اندیشی ، ((معنای زندگی)) در نشست استادان آزاد اسلامی همدان بیان می کند: برای انسانهای معمولی ثروت، قدرت و لذت 3 اصل اساس محسوب می شود که برای دستیابی به آن به سه مشکل روبرو هستند . دکتر علی زمانی این سه مشکل را رنج نرسیدن ، از دست دادن ، خستگی و ملامت عنوان کرد وبرای رهایی از این رنج ها و گذر از این مشکل ها باید به سرچشمه ی معنا برسیم .سرچشمه معنا باید ویژگی هایی از قبیل نامتناهی بودن، مطلق بودن، همیشگی بودن عشق دهنده و موجد آن باشد . ولی از خدا به عنوان شرط لازم برای معنا بخشیدن به زندگی یاد کرد و خاطر نشان کرد که هر خدایی نمی تواند به زندگی معنا بخشد. کامو مدعی است که بین آنچه ما از کائنات می خواهیم ( چه مفهوم باشد ، چه نظم یا علت) و آنچه در کائنات می بایبم (آشوبی بی نظم)تضادی اساسی وجود دارد ما آن معنی ار که به دنبال یافتنش هستیم هر گز در خود زندگی نمی یابیم چه از طریق ایمانی ناگهانی و با امید بستن به خدایی که در ماوراء این جهان است مفهوم زندگی را کشف کنیم ، چه نتیجه بگیریم که زندگی بی معناست .بنابر روش لوگوتراپی معنای زندگی را به سه شیوه می توان کشف کرد:1- با انجام کاری ارزشمند ،2- با تجربه ی ارزش والا 3- با تحمل درد و رنج (انسان در جستجوی معنا ،مایکل فرانکل،ص168)نقش لوگرتراپیست وسعت بخشیدن به میدان دید بیمار است ، تا آنجایی که معنی و ارزش ها درمیدان دید و حیطه ی خود آگاه بیمار قرار گیرد اگزیستانسیالیستها ایده های انسانی را چیزی جز ساخته و پرداخته خود او نمی دانند به گونه ای که سارتر در این ارتباط می گوید: انسان سازنده ی خودش است و طراح عنصر و جوهر خود است به عبارت دیگر انسان ماهیت خود را آنچنان که هست و آنچنان که باید بشود خود تعیین میکندریچارد تیلور معتقد است که زندگی فقط تا اندازه ای معنا دارد که خلاق باشد تیلور با بازگشت به آزمون فکری سیزیف بیان می کند که بهترین تبیین برای فقدان معنا در زندگی او این است که حیات وی پر از تکرار و خالی از نوآوری است زندگی ا و بی معناست چون هیچ چیز اصیل و زیبایی انجام نمی دهند بنابراین می توان دریافت که هنر شامل نقاشی ، موسیقی ، شعرو... وحتی احتمالا کشف علمی را می توا ن از عواملی دانست که به زندگی ارزش می دهند .(الهیات تطبیقی،معنای زندگی از دیدگاه جان کاتینگهام،دکتر علیزمانی،ص102)با توجه به اینکه زندگی معنادار باید دارای ویژگیهایی همچون انتخابی بودن، آگاهانه بودن این انتخاب ، برخورداری از منزلت اخلاقی و موفقیت مداری است بنابراین زندگی سیزیف چون فاقد این مؤلفه هاست بی معنا است . (همان ص104)در پاسخ به این سوال که آیا ما خود یک سیزیف نیستیم ؟ باید گفت نه ما سیزف نیستیم چرا که در زندگی هدف داریم وزندگی برایمان اهمیت دارد .ازآنجا که بشر فطرتا خداپرست است واعتقاد به جاودانگی داردو معتقد به یک نظام اخلاقی می باشد بنابراین زندگی او هدفمند ،باارزش وبااهمیت است وچنین کسی نمی توان یک زندگی بیهوده وعبثی داشته باشد.بر انسان مدرن شایسته است که بر این اعتقاد باشدکه خدا در زندگی او جاری وساری است و بداند که دین همچون درخت تنومندی است که باید در سایه با صفای آن آرامید و از آن لذت برد و از شاخ و برگ آن سودجست و در این صورت است که این درخت با صفا می تواند انسان را اقناء نماید وسراسر هستی برای او معنادار خواهد شد ..
فلسفه
دین
فلسفه
فلسفه
روانشناسی
گفتگو دربارهی این مطلب۲ دیدگاه
همینطور در مورد "هادس" که "هاوس" ضبط شده!
سلام! من امروز که ١۴ شهریور ٩٥ هست دارم این مطلب رو می خونم, شاید پیشتر گفته باشن به شما... کلمه ی "تا ناقوس" -دقیقا با فاصله بین تا و ناقوس- (مرگ)، بدون شک همون "تاناتوس" هست که فروید هم ازش به عنوان غریزه ی مرگ در اصطلاحات ویژه ی خودش استفاده کرده... همون خدای اسطوره ای مرگ در اساطیر یونانی... ای کاش چنین اشتباهاتی تو سایتی با این دقت و اعتبار علمی وارد نشه با وسواس بیشتری به خرج دادن!