ذهن انسان در طول میلیونها سال، میانبُرهای شناختی و دانشهای شهودیای پرورانده که به او امکان میدهند سریع و خودکار جهان را تفسیر کند؛ اما همین سازوکارها به شکلگیری باورهای دینی و گاهی به خطاهای شناختی میانجامند. منوچهر ذاکر با تکیه بر نظریه پردازش دوگانه و یافتههای علم شناختی دین، تفاوت علم با شناخت شهودی و باورهای دینی را بررسی میکند و نشان میدهد چرا اندیشه علمی به آموزش، تمرین و نهادهای پشتیبان نیاز دارد.

چکیده: با بهرهگیری از نظریۀ شناختیِ پردازش دوگانه، ضمن معرفی یافتههای اخیر علمِ شناختیِ دین و با رجوع به روششناسیِ علم و ماهیت آن، علم را با دانشهای شهودی و دینی مقایسه میکنیم. میلیونها سال مطابقت ذهن انسان با جهان طبیعی و دنیای تعاملات انسانی، باعث ایجاد دانشهای شهودی شده و هیوریستیکها را در مغز انسان تعبیه کرده که کارکردشان خودکار و اجتنابناپذیر است. باورهای دینی محصول جانبی هیوریستیکهای طبیعی و نیز سامانیافتگی توسط فرهنگ هستند و به سهولت در جامعه فهمیده و انتشار مییابند. علم تلاشی تحلیلی، تدریجی و غیرطبیعی برای جایگزینی دانشهای شهودی و تبیینهای متکی بر هیوریستیک با شناخت موجه و روشمند است. بقا علم وابسته به نهاد و آموزش است زیرا اندیشه علمی نیازمند تربیت و زراعتی متفاوت در ذهن است. در خاتمه، راهکارهایی برای نهادهای علمی جهت احیاء ماهیت علم، جبران نقص معرفتی علم و برخی غفلتهای اجتماعی ارائه میشود.
حوزه اندیشه در این مقاله عبارت است از پردازشهای فکری انسان با کارکردهای تخمین، قضاوت، تصمیمگیری، استنباط و استدلال. نظریهای جاافتاده موسوم به پردازش دوگانه[1]، پردازشهای فکری را به دو سیستم مجزا و متفاوت تقسیم میکند. این دو سیستم فکری برای سهولت توسط دَنیل کاهنمن[2]، سیستم 1 و سیستم 2 نامگذاری شده است. سیستم 1 تشکیل شده است از پردازشهای فکری ذاتی، غیرارادی، اتوماتیک، سریع، شهودی و تقریبی که مستلزم مصرف حداقل انرژی در مغز هستند. برای مثال تشخیص سریع چهره و درک معنای نهفته در آن و همچنین تکلم و فهم زبان مادری بدون نیاز به دقت و تمرکز ویژه، جزء سیستم 1 هستند. سیستم 1 در حوزه قضاوتهای ارزشیِ سریع حضور بارز دارد. تصویری با مضمونی سیاسی یا از یک شخصیت مشاهده میکنید بلافاصله احساس انزجار یا شعف در شما پدید میآید. این همان سیستم 1 است. جذب به چیزی و بیزاری یا رویگردانی سریع از آن، کار سیستم 1 و لذا پردازشی بسیار مهم و جدی است. جذب و دفع (انزجار یا بیزاریِ) اولیه در تمایل و قضاوت بعدی ما تأثیر ماندگار میگذارد. سیستم 2 تشکیل شده است از پردازشهای فکری اکتسابی، ارادی، آهسته، موشکافانه، تحلیلی و دقیق که نیازمند تمرکز، حافظه (بهویژه حافظه کاری[3])، کنترل شناختی و انرژی ذهنی زیاد هستند[4]. برای مثال، تلاش برای فهم زبان جدید و تکلم در آن زبان و همچنین محاسبات دقیق ذهنی جزء سیستم 2 هستند. محصلین بعد از امتحان طولانی مدت ریاضی که مستلزم کارکرد سیستم 2 است، دچار سردرد و خستگی شدید میشوند ولی هر مقدار صحبت به زبان مادری آنها را خسته نمیکند. برخی از پردازشهای شاخص و بسیار پُرکاربرد در سیستم 1، هیوریستیک[5] نامیده میشوند که به معنای پردازش فکریِ سریع، خودکار و میانبُر در ذهن است. باید توجه کنیم هر نوع پردازش فکری سریع و خودکار لزوماً هیوریستیک نیست. برای مثال تشخیص سریع چهره و برخی واکنشها و حساسیتهای عاطفی که به واسطه عقاید و بهطور اکتسابی پدید میآیند هیوریستیک نیستند. در این مقاله، جز یک مثال تشبیهی که به توهم مولر-لایر اشاره میشود، ادراکات و واکنشهای اکتسابی خارج از بحث و در عوض هیوریستیکها در کانون بحث و توجه هستند.
سیستم 1 با توسل به تداعی معانی[6] و کشف الگوهای ظاهری کار میکند. اگر دو پدیده همزمان رخ دهند، سیستم 1 بین آنها رابطه علت و معلولی میسازد. هدف سیستم 1، رساندن سریع انسان به یک «باور قطعی» برای اقدام کردن است. این نکته در این واقعیت نهفته است که بسیاری از هیوریستیکها محصول تعامل تکاملی و انطباق ذهن بشر با طبیعت هستند و شک و تردید در طبیعت یعنی خسارت و مرگ. کارکرد سیستم 1 در حوزه تفکر منجر به پافشاری در عقیده و جزمیاندیشی یا دگماتیسم میشود. خطای ناشی از قضاوت یا استنباط توسط یک هیوریستیک، «سوگیری شناختی[7]» نامیده میشود. بالعکس، موتور اندیشه در سیستم 2، شکاکیت و ابطالپذیری (امکان رد فرضیه و باور از طریق تجربه) است. هیوریستیکها به شدت تحت تأثیر احساسات، عواطف و دریافتهای شهودی در اینجاواکنون هستند. اما اندیشه در سیستم 2 سعی میکند با غلبه بر دخالت احساسات و شرایط اینجاواکنونی در امر شناخت، خطاهای ناشی از هیوریستیکهای سیستم 1 را اصلاح کند. باید ذکر شود چنانچه هشدار و اخطاری به سیستم 2 وارد نشود این سیستم قضاوتها و تصمیمات سیستم 1 را پذیرفته و برایشان ادلّه جستجو میکند. ولی اصلاح دقیق قضاوتهای سیستم 1 فقط با موشکافی آن توسط سیستم 2 امکانپذیر است. به ویژه، برای اجتناب از جزمیاندیشی، سیستم 2 باید باورهای مورد تأیید سیستم 1 را ارزیابی و نقد کند. نقادی سیستم 1 توسط سیستم 2 بهطور خودکار انجام نمیشود بلکه نیازمند تربیت ذهن است. در واقع از طریق آموزش، ذهن انسان میتواند به یک مکانیزم هشدار و اخطار تجهیز شود تا به محض دریافت یک پاسخ از طرف سیستم 1 به کار بیافتد و آن را مورد بررسی قرار دهد. دینامیک روابط میان پاسخهای سیستم 1 و نحوه بررسیهای سیستم 2 در انتهای بخش 12 مقاله از طریق یک نمودار بهطور کامل شرح داده میشود.
از دهه هفتاد میلادی که مطالعه هیوریستیکها در حوزه روانشناسی تصمیم و قضاوت آغاز شد، شناخت انسان از انواع هیوریستیکها روزبهروز کاملتر شد که هنوز ادامه دارد. معلوم شد هیوریستیکها اولین پردازشهای ذهن انسان در مواجهه با خطرات، پیچیدگیها، عدمقطعیتها و ابهامات جهان طبیعی و اجتماعی است. هیوریستیکهای مورد بررسی و استفاده در این مقاله از نوع استنباطهای علّی[8] هستند یعنی در مواجهه با یک پدیده ناشناخته و یا رخدادی غیرمنتظره یا ناسازگار با مدلهای پیشین ذهن، با پیشنهاد یک علت (بهطور سریع و میانبُر) و یا از طریق کاهش دامنۀ جستجویِ علل، وضعیت ابهام و تضاد شناختی حاصل از پدیده را برطرف میکنند. سرعت اصلیترین ویژگی یک هیوریستیک و همانطورکه مفصلاً شرح خواهیم داد بقا بشر در گرو فکر و عمل سریع در موقعیتهای پُرخطر بوده است. ویژگی بارز و دیگر هیوریستیک، مصرف حداقل اطلاعات برای پردازش است و به این دلیل میانبر نامیده میشود. نقص دقت، خاصیت منفی هیوریستیک است که قابل اجتناب نیست مگر ذهن، سیستم 2 را فعال کرده و عملکرد و تصمیمات هیوریستیک را بررسی کند. بنابراین، عمده فعالیت پردازشهای سیستم 2، بررسی قضاوتها، تخمینات و استنباطهای سیستم 1 است. کارکرد سیستم 1 قابل حذف نیست بلکه خودکار و غیرارادی است.
معرفی دو دسته از هیوریستیکها برای ادامه این مقاله لازم است. یک دسته شامل هیوریستیکهایی از نوع تخمینهای کمّی و کیفی، پیشبینی خروجی رخدادها و قضاوتهای ارزشی است. این هیوریستیکها معمولاً کارکرد و دامنه عمومی[9] دارند. دسته دیگر، شامل هیوریستیکهایی است که در واقع موتور استنباطهای علّی - در شناخت اولیه بشر از جهان طبیعی پیرامون خود – هستند و کارکرد و دامنه اختصاصی[10] و ویژه دارند. فقدانِ علتِ تبیینکننده[11] در خصوص یک پدیده یا رخداد یعنی وضعیت ابهام علّی در مغز، باعث افزایش عدم قطعیت و خطای پیشبینی[12] در امر قضاوت و تصمیمگیری در سیستم مغزی میشود. مغز برای دستیابی به حالت پایداری شناختی، به جای پردازش دادههای ناقص و پرهزینه، به صورت خودکار از میانبرهای استنباطی استفاده کرده و یک علت و یا فاعل فرضی به رویدادها نسبت میدهد. برای مثال هیوریستیک HADD علت رویداد را یک عامل یا فاعل مخفی فرض میکند؛ هیوریستیک ToM علت را قصد و نیت درونی یک عامل یا سیستم استنباط میکند و هیوریستیکی که با PTe نشان میدهیم علت را هدف یا غایت طراحیشده، پسِپشت پدیده فرض میکند. اینها هیوریستیکهایی هستند که بهطور مفصل بحث خواهند شد. اگرچه فعالیت هیوریستیکها سریع و گذری است ولی کارکرد همیشگی آنها در موقعیتهای مختلف باعث میشود نحوهای از شناخت و تعامل فکری با جهان طبیعت و محیط پیرامون، تثبیت شده و شکل گیرد. به عبارت دیگر، هیوریستیکها دانشی[13] در باب جهان طبیعی و دنیای روابط انسانی برمیسازند که دانش شهودی[14] نامیده میشود. مفهوم علتِ قصدمحور و وابسته به عاملیت به معنای تبیین رویداد از طریق ارجاع به یک عاملِ دارای نیت و قصد (یعنی درک خاص از علیت[15]) - که در سطور فوق مختصر اشاره شد - باور به تفکیک کامل روح (ذهن) از جسم (ماده) که منشاء روحباوری است؛ غایتاندیشی و انسانگونهپنداری، از جمله باورهای پایهای هستند که دانشهای شهودی به ویژه اندیشه دینی را برمیسازند. فیزیک شهودی و روانشناسی شهودی نیز از جمله دانشهای شهودی و منسجمی هستند که اولی پدیدههای طبیعی و دومی گستره روابط انسانی را موضوع قرار میدهند. گرچه شهود در یافتن ایده و الگو میتواند برای تفکر علمی مفید واقع شود و شواهد تاریخی این را نشان میدهد ولی نکته جدید و عجیب این است که بنابر نظر قطعی پژوهشگران، استنباط و استنتاج در علم متکی بر سیستم ۲ است و موفقیتاش، وابسته به آزاد کردن فرایند اکتشاف و موجهسازی علمی از هیوریستیکها و استنتاجهای شهودی به ویژه در زمینه استنباطهای علّی و چیستیِ علت است. بنابر نظر متخصصین رشته جدید موسوم به «علمِ شناختی دین»[16]، همچون رابرت مککولی[17]، باورهای پایه دینی اعم از عاملیت فراطبیعی، غایتاندیشی، اعتقاد به ارواح و خدایان، «محصول جانبی»[18] (از پیش طراحی نشدۀ) کارکرد همزمان تعدادی از عمدهترین هیوریستیکهای «علتیاب» (یعنی سیستم نوع ۱) است. این مطلب به زبان ساده چنین بیان میشود که باورهای دینی بر هیوریستیکهای طبیعی سوار[19] (یا با آن ادغام) میشوند. اصطلاح سوار شدن مفهومی تخصصی است که شرح خواهیم داد. البته فرهنگ نیز در تعیین محتوای باورها نقش دارد که توضیح داده میشود. لازم به ذکر است که موضوع مقاله حاضر در خصوص دین، باورهای عامیانه و فراگیر در جامعه با محتوای دینی است که میتوان آنها را باورهای دینی شهودی نامید. الهیات که کوششی تأملی و نظاممند بر اساس براهین و استدلال منطقی است و نیز بررسی فلسفی اعتبار و توجیه باورهای دینی، هدف مقاله نیستند. با وجود این، حتی الهیات نیز قویاً از غایتاندیشی، برهان علتالعلل، دوگانهانگاری و انسانگونهپنداری (اندیشههای برخاسته از هیوریستیکهای دخیل در ایجاد باورهای دینی) تغذیه میکند و در نتیجه مطالب مقاله، حوزه معرفتشناسی دین را تحت شعاع و مورد ارزیابی قرار میدهد.
همه دانشهای شهودی از جمله باورهای دینی، ریشه در تعامل ذهنی و تجربی بشر و در محدوده زیست-جهان پیرامون خود است. علم، بالعکس از مرزهای حسی و ادراکی پیرامون بشر فراتر رفته و شناخت را از چنگال هیوریستیکها رهایی میدهد. این گزاره که علم از محدودیت ادراکی و شناختی انسان فراتر رفت در خصوص جهان طبیعی به وضوح پذیرفتنی است زیرا همگان به دانش علمی انسان در مقیاس بسیار خُرد و نیز در مقیاس بسیار کلان واقف هستند. ولی جهان روابط انسانی چطور؟ چون پیرامون اجتماعی که تغییر نکرده است. جواب این است که فهم نوین انسان از مفهوم علیت و کنار گذاشتن روانشناسی شهودی، شناخت انسانها از یکدیگر و روابط انسانی را کاملاً دگرگون کرده است که بدان خواهیم پرداخت. کوتاه میتوان گفت که انسانشناسی کهن متکی بر روانشناسی شهودی و مفهوم فطرت بشر است ولی انسانشناسی نوین آنها را با شناخت حاصل از علوم شناختی جایگزین میکند. رابرت مککولی تصریح میکند که باورهای دینی با هیوریستیکهای طبیعی ادغام و در چارچوب مفهومی هیوریستیکهای مزبور همسانسازی میشوند. لفظ طبیعی به این معنی است که این هیوریستیکها محصول واکنشهای غریزی و سازگاری تکاملی ذهن انسان در مواجهه با جهان طبیعی و اجتماعی هستند و همچنین به این معنی است که این هیوریستیکها بدون نیاز به آموزش و تربیت و صرفاً با تولد و رشد کودک در سالهای اولیه در ذهن آنها سامان یافته و تجهیز میشوند. عنوان کتاب مشهور مککولی منتج از این واقعیت است[20]. نتیجه طبیعی بودن هیوریستیکها این است که تمایل طبیعی ذهن به استفاده از هیوریستیکها به مراتب بیشتر است از دانش علمی که با تعمق و یادگیری آهسته و درازمدت حاصل میشوند. هیوریستیکها محصول میلیونها سال تکامل ذهن بشر هستند. در ذهن بشر طرحواره[21]های مفهومی آمادهای وجود دارند که با هیوریستیکهای مزبور همخوان هستند. بنابراین، تعلیم دانش متکی بر شناخت شهودی و میانبرهای ذهنی برای محصلین و عموم مردم، بسیار سادهتر، آشناتر و قابل فهمتر است از تعلیم تفکر علمی که روی درک و مفاهیم نامأنوس و متضاد با دانش شهودی استوار است. دلیل تمایل به این باور که انسانها گرایش فطری به عقاید دینی دارند را میتوان در این آموزه جدید جستجو کرد که باورهای دینی با هیوریستیکهای طبیعی یعنی شهود فعال و دمدست در ذهن، همانندی داشته، ادغام و سوار میشوند و ترویج فرهنگی آنها نیز به راحتی عملی میگردد. مککولی در مدلی که برای انتقال باورهای دینی معرفی میکند معتقد است ادیان به شیوهای مشابه بیماریها گسترش مییابند[22]. نخست هیوریستیکها ذهن انسان را مستعد پذیرش و ابتلا به باورهای دینی میکنند. سپس فرهنگ در ایجاد باورهای دینی از جمله نامگذاریها و هویتدهی به مضامین دینی نقش ایفا میکند. نکته مهم این است که باورهای دینی در فرهنگ، محتویاتی را منتشر میکنند که با هیوریستیکهای شناختی ما همراستا و منطبق هستند و همین باعث ابتلاپذیریِ آسان باورهای دینی میگردد. فرهنگ باعث تثبیت و نهادینهشدنِ باورهای دینی و نیز سرایت آنها در جامعه میشود. در مدلِ سرایت عقاید دینی، افراد عمدتاً به عنوان میزبانانی منفعل در نظر گرفته میشوند تا تصمیمگیران فعال؛ زیرا خودِ مفاهیم و طبیعی بودن هیوریستیکها همه فرآیند را پیش میبرند. نقش هیوریستیکها صرفاً زمینهسازی و امکاندهی به ایجاد باورها نیست بلکه در تعیین محتوای باورها به ویژه شکلگیری کارکردها نقش عمدهای دارند. وضعیت در خصوص علم کاملاً متفاوت است. در بخش 12 نشان میدهیم یادگیری مفاهیم علمی نیازمند تغییرات مفهومی و اصطلاحاً برونسازی است که کاملاً متفاوت است از همسانسازی که شیوه یادگیری دانشهای شهودی به حساب میآید. تربیت علمی، نیازمند آموزش نظاممند و تلاش طولانیمدت و نیز به مراتب دشوارتر است از ترویج روایتها و شرحهای انسانگونهپندارانه و باورهای دینی. بنابراین، آموزههای علمی بدون حضور مرجعیت علمی و نیز نقش فعال عاملیتی که آموزش دیده به راحتی در جامعه شیوع و گسترش نمییابند. ناگفته نماند مواردی از مطالب علمی که در جامعه پخش میشوند غالباً نسخههای شهودیشده علوم هستند. برای مثال نظریه تکامل داروین در ذهن عموم جامعه اغلب با بیان غایتگرایانه (موضوع بخش 4 مقاله) فهمیده میشود: طبیعت «قصد» دارد موجودات را کاملتر کند.
به پشتوانه نظریه مککولی برای باورهای دینی و نقش فرهنگ در آن و همچنین تعامل سیستمهای 1 و 2، یک مدل کلّی برای ساختهشدن عقاید شهودی معرفی میکنیم. منظور از عقاید شهودی باورهای متکی بر شهود به همراه موجهسازی برای آنها و استدلال برای اعتبارشان است. این مدل با منشاء و فشار شناختیِ برای ایجاد باورها آغاز میشود. سپس فرهنگ محتوای باورها را تکمیل، منسجم و در اجتماع بازتولید میکند. سیستم 2 با کارکرد پذیرش و مستدلسازی آن باور، پردازش فکری را ادامه و پایان میدهد. نمودار زیر تصویر این روند را نشان میدهد. این نمودار نه تنها حاکی از منشاء شناختی و روانشناختی ایجاد باورهای شهودی است بلکه مکانیزم تبدیل باورهای شهودی به عقاید موجهسازیشده را نیز نشان میدهد.

در ادامه، هیوریستیکهای خودکاری را شرح میدهیم که در سطور پیشین نام بردیم و محصول سازگاری درازمدت ذهن بشر در دنیای طبیعی و زندگی اجتماعی هستند. این هیوریستیکها، عمدهترین کارکردهای شناختی در شکلگیری و امکانپذیریِ باورهای فراطبیعی، ارواح، خدایان یعنی باورهای پایهای دین به شمار میروند.
عمدهترین کارکرد ذهنی و زمینهسازِ اصلی باورهای دینی عبارتست از «دستگاه تشخیصِ عامل بیشفعال»[23] که برای راحتی آن را HADD مینامیم. دستگاهHADD، یکی از کلیدیترین مفاهیم در روانشناسی تکاملی و علمِ شناختیِ دین است. این مفهوم نخستین بار توسط روانشناس تجربی جاستین بَرِت[24] مطرح شد. از منظر روانشناسی تکاملی، ذهن انسان برای بقا، به گونهای تکامل یافته است که در محیط اطراف خود به دنبال الگوها و نشانههای خطر باشد. دستگاه HADD یک مکانیسم شناختی است که وظیفهاش تشخیصِ وجود یک «عامل» یا همان «موجودی دارای اراده» در محیط است. عامل موجودی است که برخلاف اشیاء بیجان، دارای قصد، هدف، آگاهی و اِعمال اراده است. چرا از میان دلایل مختلف و ممکن، دقیقاً وجود عامل استنباط میشود؟ در طول تکامل، خطاهای اصطلاحاً نوع اول (به شرح زیر) برای انسان بسیار کمخطرتر و کمهزینهتر از خطای نوع دوم تمام شده است.
خطای نوع اول (کاذب مثبت[25]) : شما صدای لرزش شاخههای درخت را میشنوید و تصور میکنید حیوانی وحشی در کمین است، اما در واقع فقط باد است. ضرر شما: کمی استرس و اتلاف انرژی.
خطای نوع دو (کاذب منفی[26]): شما صدای لرزش شاخه را میشنوید اما تصور میکنید فقط باد است، در حالی که واقعاً حیوانی وحشی در کمین است. ضرر شما: مرگ.
بنابراین، قوانین بقا و سازگاری، مغز بشر را یاد میدهد تا هر حرکت یا صدای مشکوکی را به یک «عامل زنده و هدفمند» نسبت دهد. یعنی ذهن ما تمایل دارد «اشتباه کند و تصور کند موجودی وجود دارد» تا اینکه «اشتباه کند و تصور کند موجودی وجود ندارد». البته در این جمله استفاده از لفظ «تمایل» صرفاً برای راحتی در بیان این مطلب آموزنده است چون مغز موجودی واجد اراده و میل نیست. کارکرد ذهن جهت تفسیر همه پدیدههای بیجان به عنوان پدیدههای دارای هدف که در اصل ناشی از مدیریت خطر است، همان بیشفعالی این دستگاه است و به این دلیل این سیستم بیشفعال نامیده میشود. زمانی که HADD فعال میشود، ذهن ما پدیدههایی را که دلیل فیزیکی یا قابل مشاهده ندارند، به یک عامل نسبت میدهد حتی موقعی که عاملی در کار نباشد. برای مثال صدای غرش آسمان نشانهی خشم یک موجود قدرتمند تلقی میشود و حرکت ناگهانی ستارگان نشانهای از اراده یک موجود آسمانی. برای توضیح اینکه HADD و بسیاری از دیگر هیوریستیکها چگونه در ذهن تأثیر میگذارند از یک خطای ادراکی موسوم به «توهّم مولر-لایِر»[27] استفاده میکنیم. در تصویر زیر این توهم نشان داده شده است. با وجود اینکه ذهن از طریق اندازهگیری میداند دو پارهخط ترسیم شده در تصویر طول یکسانی دارند ولی خطای بصری اندازه پارهخط پائینتر را بزرگتر از بالایی نشان میدهد.

در خطای مولر-لایر، سیستم بینایی انسان تسلیم این دانش که پارهخطها همطول هستند نمیشود و خطا به نوعی تحمیل شده و همچنان پابرجا میماند. هیوریستیک HADD نیز خودکار عمل میکند. اگر در یک جنگل تاریک صدای خشخش برگی را بشنویم، حتی اگر عقل سلیم و دانش آماری به ما بگوید این صدا فقط از باد میتواند باشد، HADD بلافاصله فرض را بر حضور یک عامل جاندار و احتمالاً وحشی که شاید کمین هم کرده است، میگذارد. ضربان قلبمان بالا میرود، هورمون ترشح میشود و ذهنمان بهطور خودکار نشانهها را به یک عاملیت عامدانه نسبت میدهد؛ حتی اگر قشر پیشپیشانی[28] مغز بعداً وارد شود و بگوید خطری وجود ندارد. این مثال تشبیهی بود برای انتقال این مهم که هیوریستیکها تأثیر خود را روی ذهن بهطور خودکار میگذارند. تفاوت عمده در این تشبیه این است که توهم مولر-لایر در سطح ادراک[29] است ولی HADD یک مکانیزم شناختی-استنباطی است.
لازم به توضیح است که HADD یک بخش فیزیکیِ متمرکز و مستقل در مغز (مانند یک غده یا یک لُب خاص) نیست، بلکه مجموعهای از مدارهای عصبی و شناختی در همکاری با یکدیگر، کارکرد آن را ایفا میکنند. یک «ماژول شناختی»[30] عبارت است از یک «واحد پردازش اطلاعات» یا یک برنامه نرمافزاری در ذهن انسان که کارکرد مشخصی را اجرا میکند. برای درک بهتر این موضوع، فرض کنید مغز شبیه یک گوشی هوشمند است و از اپلیکیشنهای مختلفی تشکیل شده که هر کدام در حکم یک ماژول برای حل یک تکلیف خاص در مسیر تکامل طراحی شده است. گفته میشود HADDیک ماژول است، یعنی دارای این سه ویژگی است: (1) دارای دامنه مشخص و تخصصی است یعنی فقط یک وظیفه دارد: جستجوی عامل یا فاعل در محیط. (2) سریع و خودکار است: شما به صورت ارادی تصمیم نمیگیرید که از سایه یک درخت بترسید؛ این ماژول پیش از آنکه بخش منطقی مغز درگیر شود، به صورت ناخودآگاه و در کسری از ثانیه فعال میشود. (3) این ماژول مستقل از باورهای منطقی شما کار میکند. حتی اگر منطقاً بدانید در یک خانه خالی هستید، با شنیدن صدای تقتق پنجره، این ماژول همچنان به شما هشدار میدهد که شاید کسی آنجا باشد.
نقش HADD در ایجاد باورهای دینی توسط جاستین بَرِت مورد مطالعه قرار گرفته است[31]. استنباط عاملیت پنهان به واسطه HADD، اولین قدم برای شکلگیری مفهوم روح و خدایان است؛ یعنی نسبت دادن معنا و اراده به پدیدههایی که از نظر ما مجهول هستند. سیستم هشداردهندهی بسیار حساس و فعال HADD باعث میشود ذهن انسان در هر اتفاق مبهمی، ردپای یک «موجود صاحب اراده» را جستجو میکند. همین قضاوتِ استنباطی ولی سودمند برای بقا بشر، بستر شناختی لازم را فراهم کرد تا انسانها جهان را نه به عنوان مجموعهای از فرآیندهای صرفا فیزیکی، بلکه به عنوان صحنهای تحت کنترل ارواح و خدایانِ دارای اراده و نیت درک کنند.
قبل از اینکه به هیوریستیک بعدی بپردازیم اشاره میکنیم که پژوهشگران علمِ شناختی دین عقیده ندارند یک بخش، ابزار یا زیر واحد تخصصی مختص دین (یعنی ماژول دینی) در مغز وجود دارد. در عوض، معتقدند که دین یک پدیده طبیعیِ رشدی-بلوغی است؛ زیرا مفاهیم مذهبی بهراحتی روی سیستمهای شناختیِ از پیش موجود که بهطور خودکار پابهپای رشد کودک در حال رشد و تکامل هستند، «سوار میشوند». در مغز ما پردازشهایی وجود دارد که پذیرش ایدههای مذهبی را بسیار شهودی و آسان میکند. اصطلاح «طبیعیِ رشدی-بلوغی[32]» به فرآیندها، ظرفیتها و باورهای ذهنی و شناختی اشاره دارد که بطور خودکار، بدون زحمت و بهعنوان بخش طبیعی از رشد و بلوغ معمول انسان پدیدار میشوند. نمونههایی از ویژگیهای طبیعیِ رشدی عبارتند از: یادگیری زبان مادری، تشخیص چهره انسانها، تشخیص عاملیت و ایجاد «نظریه ذهن» (درک شهودی از اینکه دیگران نیز برای خود افکار، خواستهها و مقاصدی دارند). از نظر علمِ شناختی دین، باورهای دینی «محصول جانبی» از چندین مکانیسم شناختی طبیعی هستند که همپوشانی دارند و برای بقای اولیه و عملکردهای اجتماعی، تکامل یافتهاند. دستگاه HADD عمدهترین این مکانیسمهاست. در ادامه به مکانیزم بسیار مهم «نظریه ذهن» میپردازیم.
نظریه ذهن که بهطور مخفف بهصورت ToM نشان داده میشود، تواناییِ شناختیِ حیاتیِ ما برای نسبت دادن حالتهای ذهنی - باورها، مقاصد، خواستهها و احساسات - به خودمان و دیگران است. این توانایی به ما اجازه میدهد نیّات دیگران را بخوانیم، رفتار آنها را پیشبینی کنیم و در روابط پیچیده اجتماعی مسیریابی کنیم. توانایی ToM باعث میشود باورهای چندلایه را بفهمیم مانند: «من میدانم که او فکر میکند» و یا «او باور دارد که من نمیدانم ...». در واقع اگر میانبر سریع ToM وجود نداشت ما نمیتوانستیم در هر لحظه رفتار و نیت دیگران را به سرعت پیشبینی کنیم. چنین استنباطهایی در فهم فریب، سوءتفاهم، شوخی و تعامل اجتماعی کاربرد دارند. از آنجا که ما در مدلسازی ذهن دیگران بسیار ماهر هستیم، بهطور طبیعی ذهنها را به دنیای غیرانسانی نیز توسعه میدهیم. مثلاً با بُروز خشکسالی یا طوفانی نظریه ذهن ما باعث میشود بپرسیم: «چه کسی از دست ما عصبانی است؟» یا «آنها چه میخواهند؟». ما بهطور طبیعی فرض میکنیم که یک عقل آگاه در پشت پرده پدیدههای پیچیده طبیعی در حال فعالیت است. به زبان سادهتر، ToMیعنی تواناییِ قرار دادن خود به جای دیگری و درک اینکه او به چه چیزی فکر میکند یا چه احساس و منظوری دارد. اصطلاح «روانشناسی عامیانه[34]» تقریباً معادل دیگری برای ToM است که در منابع اطلاق میشود. بواسطه ToM، مغز اجتماعی ما آنقدر در تشخیص نیتها، ذهنها و الگوهای انسانی مهارت پیدا کرده که بهطور طبیعی این مفاهیم را به کل کیهان بسط میدهد و جهان را نه به عنوان یک سیستم مکانیکیِ کور، بلکه به عنوان محیطی پر از نیت، معنا و حضورِ ذهنهای برتر درک میکند. حضور ToM در ذهن مورد پژوهشهای تجربی و مکرر قرار گرفته است[35]. نشان داده شده است که این توانایی در متوسطِ کودکانِ ۴ تا ۵ ساله و در اکثریت کودکان 5 تا 6 ساله به تکامل میرسد. بدون ToM، همدلی، فریب دادن، پیشبینی رفتار دیگران، و برقراری روابط پیچیده اجتماعی غیرممکن است. ما برای بقا در جوامع انسانی، نیازمند این هستیم که ذهن دیگران را بخوانیم و نیت آنها را پیشبینی کنیم. مدلهای زبانی هوش مصنوعی که امروزه در دسترس عموم قرار دارد فاقد ToM هستند و این یکی از وجوه تمایز هوش مصنوعی با ذهن انسان است.
در بخش قبل به نقش هیوریستیک HADD در باورهای دینی پرداختیم. نقش ToM در ایجاد باورهای دینی توسط جاستین بَرِت مورد مطالعه قرار گرفته[36] که در ادامه به شرح آن میپردازیم. اساسیترین نقش ToM عبارت است از نسبت دادن «ذهن» به جهان و موجودات ماورایی. مغز انسان به دلیل داشتن نظریه ذهن قوی (که برای روابط اجتماعی طراحی شده)، دائماً در حال جستجوی نیّت و آگاهی در محیط اطراف است. مغز ما در مواجهه با اتفاقات طبیعت، ناخودآگاه میپرسد: چه کسی این کار را کرد و چرا؟ ما تمایل داریم به پدیدههای طبیعی، یک عامل با ذهنی هوشیار نسبت دهیم؛ عاملی که دارای خشم، مهربانی، یا هدف است.
مکانیسم تشخیص عامل (HADD) در ترکیب با ToM، باعث میشود انسانها حضور موجودات نامرئی (ارواح، فرشتگان، اجنه و خدایان) را به راحتی درک و باور کنند. این نکته مصداقی از این بیان است که باورهای دینی روی چنین هیوریستیکهایی سوار میشوند. دو هیوریستیک فوق باعث میشود مغز در شرایط ابهام، وجود یک ذهن پنهان را پیشفرض بگیرد. امکانپذیر ساختن مفهوم دعا و نیایش و باور به آن با فعالیت نظریه ذهن تسهیل و میسر میشود. برای اینکه یک فرد دعا کند، باید پیشفرضهای زیر را به صورت شناختی پردازش کند: اول، موجودی ماورایی وجود دارد که دارای ذهن است. دوم، این موجود میتواند افکار و خواستههای من را بشنود و درک کند (ارتباط ذهنی). سوم، این موجود دارای احساسات است و من میتوانم با التماس یا شکرگزاری، تصمیمات یا حالت ذهنی او را تغییر دهم. بنابراین، بدون برخورداری از نظریه ذهن، مفهوم ارتباط با خدا یا نیروی ماورایی برای انسان کاملاً بیمعنی بود.
در خاتمه اشاره میکنیم که انسانها با استفاده از توانایی نظریه ذهن، میتوانند ایده خداوند عالِم که از تمام افکار و نیتهای پنهان آگاهی دارد یعنی «خدای دانای کل[37]» را مفهومسازی کنند. این باور که ذهنِ بزرگی همیشه در حال تماشای ماست، به شدت در تنظیم رفتارهای اخلاقی و حفظ نظم در جوامع بزرگ انسانی مؤثر بوده است.
مفهوم غایتاندیشی افراطی یا فراگیر (PTe) یکی از مفاهیم کلیدی در تقاطع روانشناسی تکاملی و علمِ شناختیِ دین است. غایتاندیشی، همچنین یک گرایش فکری برای توضیح علل بُروز پدیدههاست و مبحثی بسیار مهم در فلسفه علم است. به این مهم نیز مختصر خواهیم پرداخت. اصطلاح غایتاندیشی افراطی که نخستین بار توسط روانشناس شناختی دِبورا کلِمِن[39] از طریق بررسی تفکر کودکان، مطرح شد[40]، به تمایل طبیعی ذهن انسان برای جستجو و یافتن «مقصود»، «هدف غایی»، و «طراحی» در پدیدههایی اشاره دارد که لزوماً دارای هدفمندی یا شعور ذاتی نیستند. انسانها بهطور طبیعی تمایل دارند که ابزارها و ساختههای دست بشر را با هدف آنها تعریف کنند؛ مثلاً میگوییم صندلی برای نشستن است. این نوع تفکر کاملاً منطقی است. غایتاندیشی یعنی توضیح دادن یک چیز بر اساس هدفی که در آینده دارد، نه علتی که در گذشته باعث به وجود آمدنش شده است. کلمه «افراطی» در اینجا به این معناست که ذهن انسان (بهویژه در دوران کودکی) این هدفگذاری و الگو را به همه اتفاقات و پدیدهها تعمیم میدهد؛ از اشیاء بیجان گرفته تا فرآیندهای تصادفی در طبیعت و رخدادهای اجتماعی؛ و اتفاقات طبیعت را چنان تفسیر میکند که گویی برای هدف خاصی طراحی شدهاند. لذا در موارد بسیاری بجای یافتن علل دخیل در بروز پدیده، هدف غایی پسِپشت پدیده را جستجو میکند که منجر به یک سوگیری یا خطای شناختی بسیار فاحش میگردد. نکته مهم دیگر این است که PTe یک شبه-تبیین است به این معنی که علت وجود یا بُروز پدیده را از این طریق که برای نیل به یک هدف یا غایت وجود دارد یا طراحی شده، بیان میکند. برای مثال این باور که کَبد یا کلیه برای فلان مقصود و کارکرد در کالبد انسان خلق شده است یک شبه-تبیین منتج از PTe است و به این باور عامهپسند منجر میشود که بدن انسان مونتاژی از قطعاتی است که هر کدام برای هدف خاصی طراحی و ساخته شده است. بنابراین، از این واقعیت غافل است که اندامهای انسان حاصل میلیونها سال انطباق محیطی و انتخاب طبیعی هستند.
از دیدگاه تکاملی، سوگیری PTe یک ابزار بقا بوده است. اجداد ما در محیطی پرخطر زندگی میکردند و برای بقا نیاز داشتند که سریعاً نیت و هدف پدیدهها را حدس بزنند. این فرض که یک پدیده یا حرکت، هدفمند بوده و ناشی از یک اراده (مانند اراده یک شکارچی) است، خسارت و هزینه کمتری نسبت به نادیده گرفتن آن داشت. در ادامه نخست با چند مثال ابتدایی، غایتاندیشی افراطی را بیشتر توضیح میدهیم. این مثالها نشان میدهند ذهن باستانی چگونه علت پدیدههای طبیعی را با توسل به هدفمندی و غایت، تبیین[41] کرده است. مثالهای تخصصی از غایتاندیشی در دو بخش بعدتر معرفی میشود.
ابرهای بارانزا: دیدگاه علمی بیان میکند ابرها به دلیل تبخیر آب و تراکم بخار در اتمسفر شکل میگیرند. ولی PTe چنین توضیح میدهد: ابرها وجود دارند برای اینکه به ما و گیاهان باران بدهند. تحلیل این مثال این است که ذهن یک پیامد مثبت (بارش باران) را میگیرد و آن را به عنوان علت وجودی ابر تفسیر میکند.
حیوانات موذی یا آزاردهنده: دیدگاه علمی این است که پشهها بخشی از یک اکوسیستم هستند که طی فرآیند انتخاب طبیعی تکامل یافتهاند. ولی غایتاندیشی افراطی میپرسد طبیعت یا خداوند، پشهها را برای چه آفریده است؟ در اینجا شاهد تلاش ذهن برای یافتن یک جایگاه و مأموریت معنادار برای هر موجود زنده، حتی موجودات آزاردهنده هستیم. مشابه این باور، غایتاندیشی افراطی باور دارد کوهها برای محکم کردن زمین زیر پایمان خلق شدهاند و یا درختان وجود دارند برای اینکه برای ما سایه ایجاد کنند. این دیدگاه به شدت انسانمحور است و جهان را به عنوان صحنهای میبیند که تمام عناصر آن برای خدمت به یک هدف مفید برای انسانها چیده شدهاند.
دبورا کلِمن در مقالهی «آیا کودکان خداشناس شهودی هستند؟[42]» نشان میدهد که ذهن انسان از دوران کودکی بهطور غریزی دچار غایتاندیشی فراگیر است. برای مثال، در پژوهش تجربی کِلمن، کودکان تمایل دارند فکر کنند که ابرها برای این وجود دارند که باران ببارد، یا صخرهها تیز هستند تا حیوانات بتوانند خود را بخارانند. این سوگیری شناختی باعث میشود انسانها پدیدههای طبیعی را هدفمند و در نتیجه طراحیشده تصور کنند. سوگیری PTe، «خداپرستیِ شهودی» را در ذهن ایجاد میکند. وقتی ذهن ما بهطور خودکار فرض میکند که هر چیزی در جهان دلیل و هدفی دارد، بهطور طبیعی به این نتیجه میرسد که باید طراحی پشت این اهداف باشد. این مفهوم نشان میدهد که چرا نظریه تکامل داروین (که بر پایه جهشهای تصادفی و بدون هدف است) برای ذهن انسان تا این حد غیرشهودی و دشوار است. در مقابل، به ما نشان میدهد که چرا باور به وجود طرح و هدفمندی در کائنات برای انسان بسیار طبیعی و آسان است. شبکه نورونی مغز ما ایجاب میکند همهجا به دنبال معنا، هدف و مقصود بگردد، حتی در جایی که فقط فرآیندهای کور فیزیکی و شیمیایی در کار است. به عقیده پژوهشگرانی همچون دبورا کلمن و دَنیل دِنِت[43]، مکانیزم PTe از طریق یک زنجیره منطقیِ ناخودآگاه و بسیار سریع در مغز، بذر باورهای دینی را میکارد. در کتاب مشهور دِنِت این فرآیند در سه مرحله شناختیِ کوتاه خلاصه میشود[44]:
مکانیزم PTe سوگیریِ طراحی را در ذهن ایجاد میکند: وقتی ذهن انسان در هر پدیده طبیعی (مثل گردش فصلها یا بارش باران) یک هدف و کارکرد میبیند، طبیعتِ تصادفی و کور را به عنوان یک سیستمِ مهندسیشده و منظم تفسیر میکند.
ضرورت وجود طراح را القاء میکند: مغز ما بهطور طبیعی این باور را ایجاد میکند که هیچ هدفی بدون اراده، و هیچ ارادهای بدون یک فاعلِ هوشمند وجود ندارد. یعنی تحت تأثیر هیوریستیکها، ذهن نمیتواند بپذیرد که یک پدیده، هدفی داشته باشد اما کسی آن هدف را تعیین نکرده باشد.
ایده خالق کیهانی القاء میشود: از آنجا که انسانها یا حیوانات نمیتوانند طراحِ پدیدههای عظیم طبیعت و کائنات باشند، ذهن به صورت شهودی و خودانگیخته به این نتیجه میرسد که باید یک «ابرفاعلِ ماورایی» (خدا یا خدایان) وجود داشته باشد که این اهداف را در کائنات تنظیم کرده است.
ترکیب جادویی HADD+PTe زمینه را برای باور دینی فراهم میکند. وقتی مغز این دو ابزار را با هم ترکیب میکند، به یک نتیجهگیریِ شهودی و اجتنابناپذیر میرسد: اینکه جهانِ فیزیکی یک صحنه نمایشِ بیروح نیست، بلکه پروژهای هدفمند است که توسط یک یا چند نیروی آگاه و نامرئی (HADD) مدیریت میشود. به بیان بسیار خلاصه HADD برای ما ایده خدا (عامل) را میسازد و غایتشناسی افراطی، حکمت و دلیلِ خلقت (هدف) را توجیه میکند. این دو در کنار هم، کاملترین پکیج روانی را برای پذیرش و تولید باورهای دینی و ماورایی در ذهن انسان فراهم میکنند. در مجموع، غایتشناسی افراطی (سیستم 1) نخست به جهانِ فیزیکی هدف یا غایت تزریق میکند و سیستم 2 برای توجیه این هدف، ناگزیر به پذیرش یک «طراحِ کیهانی» سوق داده میشود؛ به همین دلیل است که ایده وجود خدا برای مغز انسان بسیار آشناتر و منطقیتر از پذیرش اتفاقات تصادفی بدون هدف یا مقصد نهایی (غایت) است. این پروسه ذهنی بهطور طبیعی ایجاب میکند برخی عقاید در باب وجود خالق هستی مبتنی بر استدلال غایتاندیشانه[45] باشند. این استدلال که در متون فلسفی «برهان نظم» نامیده میشود بیان میکند نظم هدفدار (غایتمند) و شگفتانگیز موجود در طبیعت، نمیتواند حاصل تصادف کور و یا انطباق با طبیعت باشد و ضرورتاً نیازمند یک طراح و ناظم هوشمند است. لذا برهان نظم متکی بر پذیرش غایت و هدف نهایی در طبیعت یا آفرینش جهان است. افلاطون در رساله «تیمائوس» از موجودی به نام «دمیورج[46]» نام میبرد. از نظر افلاطون، دمیورج جهان فیزیکی را از روی بینظمی (خائوس) و بر اساس الگوهای کامل هندسی و ریاضی نظم بخشیده و طراحی کرده است. بعبارتی، دمیورج خائوس را به کاسموس (جهان منظم و الگومند) تبدیل کرده است. گام اساسی بعدی در جهت تبیینهای غایتاندیشانه را ارسطو با طرح مفهوم «علت غایی[47]» برداشت. او معتقد بود هر پدیدهای در طبیعت درونیّاتی دارد که آن را به سمت یک هدف یا کمال مشخص هدایت میکند. رواقیون یونان باستان معتقد بودند جهان توسط یک عقل کل یا «لوگوس[48]» هدایت میشود. فلاسفه اسلامی مانند ابن رشد و ابن سینا بر این عقیده بودند که سازگاری دقیق محیط زیست با نیازهای انسان و جانوران نشاندهنده اراده یک خالق هدفمند است. دیگر متکلمان اسلامی نیز نظام علت و معلولی کیهان را تجلی اراده یک واجبالوجود دانستند. فیلسوف مسیحی توماس آکوئیناس[49] در پنج راه معروف خود برای اثبات خداوند، استدلال کرد موجوداتِ فاقد شعور مانند گیاهان و اجرام طبیعی به سوی یک هدف سودمند در حرکتاند و چون خودشان فاقد آگاهیاند، باید توسط یک موجود هوشمند هدایت شوند. ملاحظه میکنیم برهان آکوئیناس مبتنی بر غایتاندیشی است. در روزگار معاصر شخصیتهایی چون علامه طباطبایی و مرتضی مطهری، نسخههای فلسفی و کلامی متعددی از برهان نظم و مبتنی بر غایتاندیشی را متناسب با زمان روز ارائه دادهاند که در همه مدارس و دانشگاهها در دروس معارف تدریس میشوند[50]. برهان نظم متکی بر غایتاندیشی – همراه با برهان علتالعلل - در آموزههای دینی و حوزوی استدلالی رایج و تثبیت شده است.
معرفی ما از هیوریستیکهای اساسی هنوز پایان نیافته و دو مورد مهم دوگانهانگاری شهودی و انسانگونهپنداری باقی مانده است ولی چون اکنون تنور مبحث غایتاندیشی داغ است، بخش بعد را به رابطه اندیشه علمی با غایتاندیشی اختصاص میدهیم.
گرایش به PTe و استفاده از تبیینهای غایتاندیشانه در مباحث تخصصی علمی نیز ظاهر میشود. ذهن انسان به قدری به هیوریستیک PTe آغشته است که حتی متخصصین علمی نیز در زبان خود – مخصوصاً در مراحل اولیه تکوین یک نظریه – در معرض استفاده از آن هستند. بعبارت دقیقتر، جاییکه تبیین علمی قادر به علتیابی همه پدیده و یا پاسخ به سؤالات بعدی نیست، ذهن پژوهشگر به تبیین غایتاندیشانه متوسل میشود که ممکن است پژوهشگر بعدی پاسخی درون-پدیدهای و صرفاً طبیعی بدون استفاده از غایتاندیشی به همان سؤالات عرضه کند. مثال نیوتن و لاپلاس در نظریه پیشنهادی آنها برای مکانیک سماوی و منظومه شمسی نمونه بارز این تحول پژوهشی و رشد علمی است که بدان خواهیم پرداخت. نخست چند مثال را بررسی میکنیم که چگونه گرایش به غایتاندیشی میتواند جایگزین تبیین علمی میشود:
درک نادرست از تکامل و جهشهای ژنتیکی: تبیین غایتاندیشانه به اشتباه میگوید «ویروس کووید-۱۹ جهش پیدا کرد تا بتواند از سد واکسنها عبور کند.» یا «زرافهها گردن دراز پیدا کردند تا به برگهای بالای درخت برسند.» ولی بنابر تحلیل زیستشناس ریچارد داوکینز[51] ویروسها هیچ هدفی ندارند. آنها دائماً و به صورت تصادفی جهش میکنند. بیشتر این جهشها بیفایدهاند، اما بهطور تصادفی یکی از جهشها باعث مقاومت در برابر واکسن میشود. چون فقط آن نسخهها زنده میمانند، در جمعیت پخش میشوند (انتخاب طبیعی). هیچ «تا» یا «هدفی» در کار نبوده است.
شکلگیری سیاره زمین و حیات: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «لایه اوزون به وجود آمده است تا از انسانها و حیوانات در برابر اشعه فرابنفش خورشید محافظت کند.» ولی واقعیت علمی تاکنون چنین میگوید: لایه اوزون صرفاً نتیجه واکنش شیمیایی اکسیژن با نور خورشید در جو زمین است. این لایه قصد و نیتی برای محافظت از کسی ندارد؛ بلکه حیات روی خشکیها توانست تکامل پیدا کند، چون لایه اوزون از قبل (به دلایل شیمیایی) آنجا حضور داشت. بنابراین، لایه اوزون برای خاطر حیات آنجا قرار داده نشده است[52]. مثالی دیگر: «فاصله زمین تا خورشید دقیقاً تنظیم شده است تا آب به صورت مایع باقی بماند و حیات شکل بگیرد.» تحلیل علمی میگوید خورشید میلیاردها سیاره و سیارک را در فواصل مختلف به دور خود میچرخاند. زمین به صورت تصادفی در فاصلهای قرار گرفته که تحت آن فاصله آب در حالت مایع است[53].
عملکرد سیستم ایمنی و فیزیولوژی بدن: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «بدن من تب کرد تا باکتریها را از بین ببرد.» ولی تحلیل علمی میگوید: اگرچه این جمله در مکالمات روزمره بسیار رایج است، اما بدن یک موجود خودآگاه نیست که تصمیم استراتژیک بگیرد. علت بُروز تب در بدن بنابر پژوهش نس و ویلیامز این است که ورود مواد شیمیایی خاصی از دیواره باکتریها، گیرندههای هیپوتالاموس مغز را تحریک میکند و به عنوان یک واکنش مکانیکی و شیمیایی خالص، دمای بدن بالا میرود[54].
اکنون آماده هستیم تکلیف علم را با غایتاندیشی روشن کنیم. ایزاک نیوتن با وجود کشف و بیان دقیق قوانین گرانش عمومی به زبان ریاضی، سیستم بسیار دقیق منظومه شمسی را محصول تصادف نمیدانست. او در کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعی نوشت که این ساختار زیبا از خورشید، سیارات و ستارههای دنبالهدار، تنها میتواند از تدبیر و تسلط یک موجود هوشمند و قدرتمند نشأت گرفته باشد. به عقیده ریاضیدان و مورخ علم والتر راوز بال[55]، نیوتن چون نتوانست پایداری مدار سیارات را کاملاً با فرمولهایش ثابت کند، آن بخش از ندانستههایش را به حساب دخالتِ تنظیمگرِ خداوند گذاشت. خداوندی که شکاف تبیین علمی را پر میکند[56]. بعد از نیوتن، ریاضیدان فرانسوی پیر سیمون دُ لاپلاس[57] با حساب دیفرانسیل و انتگرال پیشرفتهتر علت پایداری آن مدارها را توضیح داد، و در نتیجه آن «رخنه» پر شد. مثال نیوتن و لاپلاس نمونه بارزی است از جایگزینی غایتاندیشی در یک تبیین علمی با یک علتیابی مکانیکیِ درون-پدیدهای؛ و نقطه عطف تحول دانش علمی و انفصال آن از الهیات به شمار میرود. ماجرای تاریخی زیر که توسط والتر راوز بال[58] نقل شده اهمیت بسیاری برای ماهیت علم دارد. لاپلاس با تشریفات نزد ناپلئون رفت تا نسخهای از اثرش مکانیک سماوی را به او تقدیم کند. کسی به ناپلئون گفته بود که در کتاب هیچ اشارهای به نام خدا نشده است. ناپلئون کتاب را گرفت و گفت «آقای لاپلاس، شنیدهام این کتاب بزرگ را درباره نظام جهان نوشتهاید ولی حتی یک بار هم از آفریننده آن نام نبردهاید.» لاپلاس، که با وجود انعطافپذیریاش در سیاست، در همه مباحث فلسفیاش بسیار راسخ بود بیپرده پاسخ داد «من به آن فرضیه نیازی نداشتم[59]».
مثال فوق حاکی از اجتناب پژوهش علمی از غایتاندیشی است. همانطور که لاپلاس نیاز به طراح مستقیم را در مکانیک سماوی کنار گذاشت، دانشمندان بهطور سنتی وظیفه دارند پدیدهها را صرفاً بر اساس مکانیزمهای مادی، قوانین درون-سیستمی و روابط علّیِ طبیعی توضیح دهند. در فیزیک یا زیستشناسی مدرن، هیچ پدیدهای با ارجاع به «هدف» یا «قصدِ یک طراح» تبیین نمیشود. چارلز داروین که مکانیسمی طبیعی برای پیچیدگی حیات ارائه داد، در همین چارچوب قابل تحلیل است. تبیینهای مدرن هرچه بیشتر به پژوهشگران علوم آموخت که ندانستههای خود را به هدف نهایی یا طراح ماورایی گره نزند، زیرا با پیشرفت علم، این تبیینها باطل میشوند. حاصل کار حذف آگاهانه غایتاندیشی در روش علمی و پرهیز از ایده خدای رخنهها بود. کنار گذاشتن «علت غایی»، علم مدرن را از فلسفه طبیعی ارسطویی نیز جدا کرد. علاوه بر اجتناب از غایتاندیشی و علت غایی در پژوهش علمی حداقل دو معیار علمی وجود دارد که باعث میشود باور به غایتاندیشی جایگاهی در پژوهش و اندیشه علمی نداشته باشد. این دو معیار عبارتند از تلقی خاص از مفهوم علت[60] در علم و معیار ابطالپذیری[61].
در منطق کلاسیک، ارسطو چهار علت را برمیشمرد که یکی از آنها علت غایی (به معنای آنچه برایش انجام میشود) بود. در علم مدرن، دانشمندان از زمان گالیله و دکارت تصمیم گرفتند تنها به «علت فاعلی[62]» بپردازند. یعنی علم فقط به دنبال این است که «چه چیزی باعث شد این رویداد رخ دهد؟» در مفهوم علت فاعلی با ایده علیت رو به عقب مواجه هستیم و در مفهوم علت غاییِ ارسطوئی با ایده علیت رو به جلو مواجه هستیم و پرسش اصلی آن این است: «این رخداد برای رسیدن به چه هدفی اتفاق افتاد؟» علمی که به دنبال هدف باشد، به محض اینکه به یک هدف فرضی برسد، تحقیق را متوقف میکند؛ در حالی که علمِ مبتنی بر علت فاعلی، مدام در جستجوی مکانیسمهای عمیقتر است. معیار ابطالپذیری که توسط کارل پاپر[63] معرفی گشته بیان میکند گزارههای علمی باید ابطالپذیر باشند. یعنی بتوان حکم آنها را از طریق آزمایش مردود کرد. گزارههای غایتانگارانه ابطالپذیر نیستند. گزاره «جهان برای ایجاد حیات طراحی شده» را در نظر بگیرید. هیچ آزمایشی وجود ندارد که خلاف ادعای گزاره را محقق کند. معتقدین این گزاره همیشه میتوانند ادعا کنند که شاید هدفِ عمیقتری وجود داشته که ما هنوز نمیفهمیم. بنابراین، این نوع استدلال از دایره علم خارج است.
علاوه بر دو معیار فوق، تیغ اوکام[64] که میتوان آن را «اصل خساست[65]» یا «اصل اختصار تبیین» نیز نامید با تبیینهای غایتاندیشانه و جستجوی علت غایی در تعارض است. این اصل بیان میکند در توضیح و تبیین، بخشهای ناضروری را حذف کنید. به عبارتی، علم همیشه سادهترین توضیح را ترجیح میدهد. اگر بتوانیم چرخش سیارات را با توسل به جرم و گرانش توضیح دهیم، افزودنِ یک «هدف» به معادله، فقط بار اضافی است و هیچ قدرت پیشبینیکنندگی جدیدی به ما نمیدهد.
بنابراین در روششناسی علمی، غایتاندیشی و استفاده از علت غایی آگاهانه حذف شده است. یعنی پژوهشگر به صورت قراردادی و آگاهانه توافق کرده است که در مقاله علمی خود از تبیینهای ماورایی یا غایی استفاده نکند. این بخشی از روش علمی است؛ درست مثل اینکه در شطرنج توافق میکنیم مهرهها چطور حرکت کنند. اگر کسی در پایاننامه زیستشناسی مثلاً بنویسد «پاهای آهو برای فرار از شیر تکامل یافتهاند چون طبیعت دوست دارد تعادل برقرار باشد»، استاد راهنما آن را تصحیح میکند. این یک آموزش صریح است. با این وجود، دانشمندان مشابه همگان دائماً در معرض فعالیت هیوریستیک PTe هستند و وسوسه میشوند پدیدههای پیچیده را غایتانگارانه ببینند. برای مثال، اگر میگویند «قلب برای پمپاژ خون تکامل یافته»، از زبانی استفاده میکنند که شبیه غایتانگاری است اما میدانند که چنین هدف و مأموریتی برای قلب تعیین نشده و صرفاً برای راحتی کلام، اینگونه بیان میکنند.
با مشخص شدن تکلیف علم با غایتاندیشی، معرفی هیوریستیکها را ادامه میدهیم. جهت تکمیل شناخت از دانشهای شهودی به دو مورد دوگانهانگاریِ روان و بدن و انسانگونهپنداری (آنتروپومورفیسم) نیاز داریم تا نقشه هیوریستیکهای ما کامل شود. این هیوریستیکها عمدهترین شیوه تفکر شهودی بشر در مواجهه با دنیای طبیعی از فیزیک شهودی گرفته تا روانشناسی شهودی هستند.
دوگانهانگاری یکی از مهمترین مباحث در فلسفه بهویژه فلسفه ذهن و در چند دهه اخیر در حوزه هیوریستیکهای شناختی است. به زبان ساده، دوگانهانگاری شهودی[66] (از نوع شناختی نه فلسفی) به این معناست که ذهن انسان بهطور طبیعی، غریزی و بدون نیاز به آموزش، تمایل دارد باور کند که «ذهن» (روان یا آگاهی) و «بدن» (جسم یا ماده) دو ماهیت کاملاً متفاوت و مجزا از یکدیگر هستند. از دیدگاه شناختی، دو سیستم پردازشیِ شهودی و مجزا در مغز انسان وجود دارد:
فیزیک شهودی: برای درک اشیاء مادی و پدیدههای ملموس و دمدست طبیعت (مانند افتادن سیب، برخورد سنگ، سرعت حیوانات و غیره).
روانشناسی شهودی: برای درک نیتها، احساسات و باورهای انسانها. روانشناسی شهودی متکی بر نظریه ذهن (ToM) است.
به دلیل عملکرد مجزای این دو سیستم، ما بطور ناخودآگاه فکر میکنیم قوانین حاکم بر جسم فیزیکی با قوانین حاکم بر آگاهی و احساسات کاملاً تفاوت دارند. یعنی احساس میکنیم که بدن ما یک وسیله نقلیه فیزیکی است، اما خودِ واقعی ما (یعنی ذهن یا روح ما) رانندهای غیرمادی است که کنترل آن را بر عهده دارد. حضور دوگانهانگاری در ذهن کودکان محرز است. روانشناسانی مانند پُل بلوم[67] با آزمایش روی کودکان نشان دادهاند که دوگانهانگاری در انسانها ذاتی است. وقتی از یک کودک پرسیده میشود: «اگر مغز یک پسر را از سرش خارج کنیم، آیا او هنوز میتواند مسائل ریاضی را حل کند؟» کودک جواب منفی میدهد. اما اگر بپرسند: «آیا او هنوز برادرش را دوست دارد؟» کودک معمولاً جواب مثبت میدهد. یعنی بطور شهودی حل مسئله را کار یک عضو فیزیکی (مغز) میداند، اما عشق و احساس را متعلق به چیزی غیرمادی (روح یا ذهن) میداند. مثال سوم پژوهشی منتشر شده است که در آن از نمایش عروسکی «موش کوچولو و آقای تمساح» استفاده شده است[68]. این پژوهش نشان میدهد چگونه این دوگانهانگاری به باورهای پس از مرگ ختم میشود. پژوهشگران نمایشی برای کودکان اجرا کردند که در آن، موش کوچولویی در جنگل گم میشود، احساس گرسنگی میکند و در نهایت یک تمساح به او حمله کرده و او را میخورد (مرگ فیزیکی). سپس از کودکان دو دسته متفاوت از سوالات به شرح زیر میپرسند.
سؤالات فیزیکی/زیستی: آیا موش هنوز به غذا و آب نیاز دارد؟ آیا مغز موش هنوز کار میکند؟ آیا موش هنوز بزرگ میشود؟ (کودکان جواب میدادند: خیر).
سؤالات ذهنی-روانی/عاطفی: آیا موش هنوز مادرش را دوست دارد؟ آیا موش هنوز دلش میخواهد به خانه برگردد؟ آیا موش میداند که مرده است؟ (بیشتر کودکان جواب بله میدادند).
نتایج نشان دادند کودکان بخوبی درک میکنند که عملکردهای بیولوژیکی و فیزیکی متوقف شده است، زیرا میگفتند: نه، او دیگر غذا نمیخورد، چون بدنش پاره شده. اما در کمال تعجب، همان کودکان پاسخ میدادند که موش همچنان مادرش را دوست دارد و دلش برای خانه تنگ شده است! این مطالعه نشان داد که ذهن انسان در سنین پایین بهراحتی خاموش شدن موتورِ فیزیکیِ بدن را میپذیرد، اما نمیتواند خاموش شدنِ ذهن و احساس را پردازش کند. کودکان بهطور پیشفرض دوگانهانگار هستند و ادامه کار ذهن و احساسات پس از مرگ فیزیکیِ بدن را میپذیرند.
اکنون به این سؤال میپردازیم که چرا فیزیک شهودی و روانشناسی شهودی دو ماژول (بخش اختصاصی) جداگانه در مغز هستند؟ دلیل اول این است که فیزیک شهودی با سیستمهای تعینی[69] و جبری سر و کار دارد. مغز باید متغیرهایی مانند جاذبه، جرم، سرعت، اصطکاک و تداوم اشیاء را محاسبه کند. اگر سنگی را رها کنید، جبراً و همیشه به پایین میافتد. ولی روانشناسی شهودی با سیستمهای هدفگرا، نیتمند و حالات پنهان سر و کار دارد. رفتار یک انسان یا حیوان بر اساس نیروهای فیزیکیِ قابل مشاهده تعیین نمیشود، بلکه بر اساس باورها، خواستهها، اهداف و احساساتِ نامرئی شکل میگیرد. شما نمیتوانید با استفاده از قوانین فیزیک پیشبینی کنید که آیا یک نفر غذایش را با شما تقسیم میکند یا خیر. دلیل دیگر بهطور خلاصه عبارتست از فشارهای تکاملی متفاوت. یعنی اجداد انسان برای بقا باید دو دسته از مشکلات کاملاً متفاوت را حل میکردند که هر کدام نیازمند ابزارهای شناختی خاص خود بود: (الف) بقاء در محیط مادی: ساخت ابزار، پرتاب نیزه، پناه گرفتن از ریزش کوه و مسیریابی نیازمند یک پردازشگر قوی برای فیزیک و هندسه بود. (ب) بقاء در محیط اجتماعی: انسان موجودی به شدت اجتماعی است که بخش بزرگی از رشد مغزش برای مدیریت روابط پیچیده اجتماعی (تشخیص دوست از دشمن، همکاری، دروغگویی، و پیشبینی نیت دیگران) ساخته شده است. در چنین وضعیتی تکامل یافتن یک سیستم اختصاصی برای روانشناسی شهودی، شانس زنده ماندن و ایمنی انسان را به شدت افزایش داده است. بهطور خلاصه، چون بقا در دنیای مادی نیازمند یک ماشینحساب مکانیکی، و بقا در دنیای انسانی نیازمند یک نیتخوان تحلیلی بود، مغز ما این دو ابزار شناختی را در مسیرهای عصبی کاملاً جداگانهای توسعه داده است.
علمِ شناختی دین استدلال میکند که همین دوگانهانگاری شهودی، بستر و زیربنای روانشناختی بسیار قدرتمندی را برای پذیرش و شکلگیری باورهای مذهبی فراهم میکند. تأثیرات آن را میتوان در سه محور اصلی بررسی کرد:
(الف) باور به زندگی پس از مرگ (بقاء روح): اگر ما بهطور غریزی ذهن و بدن را دو چیز کاملاً مجزا بدانیم، مرگ فیزیکی بدن لزوماً به معنای مرگ ذهن نیست. وقتی بدن یک انسان میمیرد و متلاشی میشود، سیستم «فیزیک شهودی» ما مرگ جسم را تأیید میکند. اما سیستم «روانشناسی شهودی» ما همچنان فعال است و خاموش شدن ناگهانی احساسات و خاطرات آن فرد را دشوار میپذیرد. این تضاد باعث میشود انسان بهراحتی و بهصورت غریزی ایده «روح جاودان» و «زندگی پس از مرگ» را بپذیرد، زیرا تصور کردنِ ذهنی که بدون بدن ادامه حیات میدهد، برای مغز ما طبیعی است.
(ب) باور به موجودات ماوراءالطبیعه (فرشتگان، ارواح و اجنه): دوگانهانگاری شهودی به ما اجازه میدهد تا چیزی به نام «ذهن بدون بدن فیزیکی» را تصور کنیم. مفهوم خدا در اکثر ادیان، یک «آگاهی و ذهن مطلق» است که فاقد بدن فیزیکی است اما دارای اراده، هدف، خشم، مهربانی و قدرت برنامهریزی است. درک موجوداتی مانند فرشتگان، اجنه و شیاطین نیز بر همین اساس است. ذهن ما چون از پیش پذیرفته که عامل هوشمند (ذهن) نیازی به دربرگیرنده مادی (بدن) ندارد، بهسادگی وجود این موجودات غیرمادی را منطقی میپندارد.
(پ) معنایابی و طراحی هوشمند در جهان: انسانها بواسطه HADD+ToM تمایل شدیدی دارند تا پشت هر اتفاقی، یک عامل هوشمند یا یک نیت پنهان پیدا کنند. وقتی ما وقایع منظم و مکرر طبیعی را میبینیم، روانشناسی شهودیِ ما به دنبال یک «ذهن» میگردد که این وقایع را هدایت میکند. از آنجایی که میدانیم این ذهن در طبیعتِ مادی قابل مشاهده نیست، به واسطه دوگانهانگاری شهودی نتیجه میگیریم که یک ذهن بزرگتر، نامرئی و غیرمادی (خالق) در حال مدیریت این جهان مادی است.
انسانگونهپنداری در لغت به معنای نسبت دادن ویژگیها، احساسات و مقاصد انسانی به موجودات غیرانسانی، اشیاء بیجان یا پدیدههای طبیعی است. به زبان ساده یعنی دیدن انسان و خصائص مربوط به انسانها و رفتارهایشان، در همه جا از طبیعت گرفته تا کائنات، خدایان و فرشتگان. انسانگونهپنداری بعنوان نحوهای از اندیشه، از مواردی است که اندیشه علمی را از اندیشههای شهودی و پیشعلمی (مانند باورهای دینی) تفکیک میکند. به این معنی که در اندیشه علمی جایگاه ندارد ولی اندیشههای شهودی قویاً متکی بر انسانگونهپنداری هستند. یادآوری میشود که یک هیوریستیک، یک میانبر ذهنی یا استراتژی سادهشده برای حل مسائل پیچیده و اتخاذ تصمیمات سریع است. ذهن انسان برای صرفهجویی در انرژی و سرعت بخشیدن به پردازش اطلاعات، بهجای تحلیل دقیق و عمیق ویژگیهای یک موجود یا پدیده ناشناخته، از الگوهایی که قبلاً آموخته است استفاده میکند. در مورد انسانگونهپنداری، ذهن از الگوی «انسان» به عنوان یک «قالب آماده»[71] استفاده میکند. وقتی با چیزی روبهرو میشویم که ویژگیهای ظاهری یا رفتاری محدودی دارد (مثل یک حیوان، یک پدیده طبیعی، یا حتی یک هوش مصنوعی)، ذهن بهجای بررسی ماهیت غیرانسانی آن، از هیوریستیک «شباهت به من» استفاده میکند تا آن را معنادار کند. انسانگونهپنداری بعنوان یک هیوریستیک، نقش «کاهشدهنده عدم قطعیت»[72] را ایفا میکند. دنیای غیرانسانی (قوانین فیزیک، رفتار حیوانات، فرآیندهای اقتصادی) بسیار پیچیده و غیرقابل پیشبینی است. با انسانگونهپنداری، ما سعی میکنیم این پدیدهها را به چارچوبهای «قصد، انگیزه و احساس» که خودمان میشناسیم، محدود کنیم تا بتوانیم رفتارشان را پیشبینی کنیم. این هیوریستیک به ما کمک میکند تا سریعتر با محیط تعامل برقرار کنیم، حتی اگر این تعامل بر پایه یک درک غلط از ماهیت طرف مقابل باشد. بنابراین، انسانگونهپنداری یک هیوریستیک است که از طریق HADD عمل میکند تا با استفاده از مدلهای ذهنیِ آشنا (انسان)، پیچیدگی و عدم قطعیت جهان را مدیریت کند. انسانگونهپنداری ویژگیهای شناختی، عاطفی، انگیزشی و عاملیت به موجودات غیرانسانی (جانوران، اشیاء بیجان، نیروهای طبیعی و خدایان) نسبت میدهد. مثلاً چنین تعبیر میکند «طبیعت انتقام میگیرد» یا رفتار یک حیوان را بر اساس حسادت یا کینه انسانی تفسیر میکنیم. این کار، پیچیدگیهای جهان را برای ذهن اجتماعی انسان بسیار آسانتر میکند. انسانگونهپنداری در ذهن کودکان کاملاً مشهود است. در واقع کودکان با افکار انسانگونهپندارانه کاملاً راحت و راغب هستند. به چند نمونه میپردازیم.
• حیوانات کارتونی و اسباببازیها: کودکان اغلب حیوانات را با شخصیتهای انسانی تصور میکنند. برای مثال، شخصیتهایی مانند میکی ماوس یا تام و جری که در انیمیشنها صحبت میکنند و رفتارهای انسانی دارند. کودکان معمولاً با اسباببازیهای خود صحبت میکنند و آنها را به عنوان دوستان خود تصور میکنند. مثلاً یک عروسک ممکن است برای کودک احساسات و شخصیت خاصی داشته باشد.
• طبیعت و احساسات: برخی کودکان ممکن است درختان، گلها یا دیگر عناصر طبیعی را به عنوان موجوداتی با احساسات تصور کنند. مثلاً یک کودک ممکن است بگوید که درختان ناراحت هستند چون باران نمیبارد. کودکان معمولاً احساساتی مانند غم، شادی یا عصبانیت را به اشیاء بیجان نسبت دهند. مثلاً ممکن است بگویند که یک کتاب ناراحت است چون کسی آن را نمیخواند.
• داستانها و افسانهها: در داستانها و افسانههای کودکانه، شخصیتهای غیرانسانی معمولاً ویژگیهای انسانی دارند. مثلاً بز در مقام پزشک و بعنوان حکیم و دانا شناخته میشود.
ملاحظه میشود انسانگونهپنداری کمک میکند تا کودکان با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار کنند و احساسات و تجربیات خود را بهتر درک کنند. انسانها میل شدیدی به معنابخشی به محیط دارند زیرا معنابخشیدن منجر به کاهش عدمقطعیت میشود. وقتی با پدیدهای روبرو میشویم که رفتار آن قابل پیشبینی نیست (مثل نوسان قیمت ارز)، ذهن ما از دانش خود درباره انسان به عنوان غنیترین مدل موجود استفاده میکند تا آن پدیده را تفسیر کند. اگر بتوانیم به یک پدیده خنثی قصد و نیت نسبت دهیم، تصور میکنیم که میتوانیم آن را کنترل یا پیشبینی کنیم. از نظر عصبشناسی، انسانها از همان مدارهای مغزی که برای ToM استفاده میکنند، برای انسانگونهپنداری نیز بهره میبرند. سیستم مغزی انسان دائماً در حال مدلسازی نیت دیگران است (گفته میشود در بخشهای قشر پیشپیشانی و شکنج گیجگاهی فوقانی انجام میشود). وقتی ما این مدل را روی یک موجود غیرانسانی پیاده میکنیم، در واقع داریم از یک هیوریستیک بهینه استفاده میکنیم؛ چرا که تکامل به ما آموخته است در مواجهه با ابهام، «بیشبرآورد کردن عاملیت» ایمنتر از «کمبرآورد کردن» آن است. چند مثال میتواند موضوع را روشن کند. در هوش مصنوعی وقتی کاربری با یک مدل زبانی چت میکند، علیرغم آگاهی کامل از اینکه صرفاً با یک مدل ریاضی مواجه است، تمایل دارد آن را بعنوان یک موجودِ دارای شعور درک کند. این یک خطای شناختی است؛ چون ذهن انسان برای پردازش زبان بعنوان یک تعامل بینفردی طراحی شده است، نه بعنوان یک پردازش محاسباتی. بنابراین، ذهن بهطور خودکار ویژگیهای انسانی (ادب، لجبازی، عصبانیت) را به خروجی متن نسبت میدهد. مثال دیگر: سرمایهگذاران اغلب به بازار سهام «شخصیت» میدهند و مثلاً میگویند «بازار امروز بدخلق است»، «بازار سعی دارد مرا فریب دهد». این یک هیوریستیک برای تقلیل پیچیدگی آماریِ متغیرهای اقتصادی به مفاهیم قابلفهمِ کنشگرِ انسانی است. این شهود کمک میکند تا فرد با پدیدهای ذاتاً تصادفی و پیچیده، رابطهای عاطفی برقرار کند. شهود انسانگونهپنداری به ما اجازه میدهد در دنیایی با پیچیدگیهای غیرقابلحل، با استفاده از مدلی که بخوبی آن را میشناسیم (خودمان)، به پیشبینی و تصمیمگیری بپردازیم. از انسانگونهپنداری برای کاهش پیچیدگیهای جهان در قالب داستانها، روایتها و فرهنگ شفاهی استفاده میشود.
از منظر علمِ شناختیِ دین، انسانگونهپنداری نقش بسیار اساسی در نحوه درک ما از جهان متافیزیک و در شکلدهی به باورهای دینی دارد. انسانگونهپنداری به انسانها این امکان را در فهم میدهد که مفاهیم انتزاعی و ناملموس (مانند قدرت مطلق، جاودانگی، خالقیت) را به شکلی ملموس و قابل درک تصور کنند. انسانگونهپنداری باعث میشود انسانها با خدایان یا ارواح وارد داد و ستد اجتماعی شوند. انسان ویژگیهایی مثل خشم، محبت، بخشش، مهربانی، انتقام و غیره را به خدا نسبت میدهد و از طریق التماس، دعا، انجام مناسک نذر و قربانی، نظر او را جلب میکند تا در اتفاقات آینده (مثل پیروزی در جنگ یا شفای بیماری) تأثیر بگذارد. در مراحل اولیه تکامل باورهای دینی، انسانگونهپنداری بسیار فیزیکی و ملموس بود؛ انسانها خدایانی را میپرستیدند که شکل و شمایل انسانی داشتند، روی زمین راه میرفتند، یا در قله کوهها زندگی میکردند. برای مثال خدایانِ آئین یهودیت چنین بودند. این موضوع حتی در اسامی پیامبران آئین یهودیت مشهود است برای مثال اسرائیل به معنای با خدا کُشتی گرفته است. با گذر زمان و تکامل ادیان به سمت توحید و پیچیدگیهای فلسفی، شکل این پدیده تغییر کرد. متکلمان در ادیان ابراهیمی تلاش کردهاند خدا را از داشتن جسم فیزیکی و محدودیتهای بشری مبرا کنند، اما همچنان به شدت از انسانگونهپنداریِ روانشناختی و استعاری استفاده میکنند. استفاده از صفاتی مانند خدای بخشنده، قهرآمیز، مهربان، شنوا و بینا، همگی مفاهیمی هستند که ریشه در تجربیات، روابط و روانشناسی انسان دارند و برای قابلفهم کردن خداوند برای ذهن بشر به کار میروند. در ادیان ابراهیمی، توصیفاتی چون دست خدا (یدالله) و چشم خدا «عینالله» رایج است. اسامی و صفات خداوند در اسلام مستخرج از صفات نیک انسانی هستند. در ادیان یونان باستان نیز خدایان اُلمپ مانند زئوس، آتنا و آپولو کاملاً به شکل انسانها تصویر میشدند؛ آنها حسادت میکردند، عاشق میشدند، عصبانی میشدند و حتی با انسانها روابط داشتند. این ویژگیهای انسانی باعث میشد این خدایان برای انسانهای عادی قابل ارتباط و قابل درک باشند. حتی وقتی خداوند به شکلی فراتر از انسان توصیف میشود، برای انتقال مفهوم به بشر، از زبان و مفاهیم انسانی استفاده میشود. ایجاد رابطه عاطفی و تعاملی با خدایان و شخصیتهای مقدس یکی دیگر از کاربردهای انسانگونهپنداری است که یک رابطه دوسویه و احساسی بین انسان و اشخاص مقدس ایجاد میکند؛ رابطهای شبیه به رابطه کودک با والدین یا دوستان. خداوند در مقام پدر در مسیحیت و متّصف به صفاتی چون رحمان و رحیم در اسلام، این احساس را به مؤمنان این ادیان میدهد که با موجودی همدل و دلسوز طرف هستند که غم و شادی آنها را درک میکند. این امر امید و آرامش روانی فراهم میکند. انسانگونهپنداری در اساطیر یونان باستان بسیار برجسته است که از توصیف آن صرفنظر میکنیم. کوتاه اشاره میکنیم که در همه اساطیر از جمله یونانی پدیدههای طبیعی بعنوان رفتار ارادی موجوداتی انسانگونه علتیابی میشدند.
انسانگونهپنداری کارکرد کاهش اضطراب و کنترل روان نیز دارد. یعنی اگر مثلاً خدایان یا نیروهای طبیعت رفتاری مشابه انسان دارند، میتوان آنها را راضی کرد تا خشمگین نشود. نذر در ادیان باستانی و تقدیم قربانی به خدایانِ انسانگونه بر اساس این منطق بود. این باور، راهی برای مذاکره با نیروهای فرابشری فراهم میکرد که موجب کاهش اضطراب انسانها در مواجهه با جهان پیچیده و ناشناخته میگشت. پذیرش اینکه اتفاقات بدون هیچ دلیل خاصی رخ میدهند، برای روان انسان اضطرابآور است. ذهن انسان با استفاده از تنها الگوی هوشمندی که به خوبی میشناسد (یعنی ذهن خودش)، جهان را تفسیر میکند. با تصور اینکه نیروهای حاکم بر جهان دارای ذهن، احساسات و منطق انسانی هستند، جهانِ آشوبناک، قابل پیشبینی و دارای الگو و معنا میشود. مورد بعدی کاهش اضطراب مرگ است. مواجهه با مرگ و تنهایی اگزیستانسیال از بزرگترین رنجهای بشری است. تصور یک خدای انسانگونه که ویژگیهای یک والد مهربان، حامی و دلسوز را دارد، به شدت تسکیندهنده است. این باور که یک شخص قدرتمند در آسمانها مراقب ماست و پس از مرگ نیز ما را در آغوش میگیرد، مستقیماً از تمایل ما به شبیهسازی خداوند با الگوهای دلبستگی انسانی (مثل رابطه مادر و فرزند) نشأت میگیرد.
دین یکی از ابزارهای مهم برای انسجام و انتظام جوامع بشری بوده است. برای اینکه قوانین اخلاقی در جامعه رعایت شوند، نیاز به یک ناظر قدرتمند است. با استفاده از انسانگونهپنداری، موجودات ماورائی به عنوان پادشاهان، قاضیان یا پدرانی دیده میشوند که نه تنها همهچیز را میبینند، بلکه نسبت به رفتارهای انسانها حساسیت عاطفی دارند (مثلاً از گناه ناراحت میشوند و از کار نیک خشنود میگردند). این ویژگی انسانیِ «قضاوتگری»، باعث ضمانت اجرایی قوانین اخلاقی در جوامع مذهبی میشود. هیوریستیکهای شناختی به تنهایی برای ایجاد یک سیستم باور پیچیده (مانند دین) کافی نیستند. ذهن انسانِ هوشمند نمیتواند به یک احساس یا شهود مبهم بسنده کند؛ او به دنبال معنا، سرمشق و توضیح میگردد. اینجاست که انسانگونهپنداری وارد قالب داستان و روایت میشود و به انسان کمک میکند مفاهیم انتزاعی و نیروهای کور طبیعت را به موجوداتی دارای نیت، احساس و شخصیت تبدیل کند. این تبدیل، سنگ بنای خلق خدایان، ارواح، شیاطین و در نهایت شکلگیری سیستمهای منسجم دینی است که به زندگی انسان معنا، کنترل و آرامش میبخشند. انسانگونهپنداری ابراز فکری مبلغین، حاکمین و روحانیون است. آنها آموزههای دینی را از طریق صفات و نیات و روابط انسانی برای مخاطبین خود ابلاغ میکنند. اگرچه انسانگونهپنداری را بعنوان یک قالب فکری تعریف کردیم ولی در ترویج باورهای دینی و مذهبی جای استدلال و اثبات ادعاهای مذهبی را میگیرد و چون قالبی آماده و سادهفهم در ذهن است موجب پسند و پذیرش باورهای دینی در عموم مردم میشود. بعلاوه، از این پتانسیل داستانی استفاده کردهاند تا قوانین پیچیده اجتماعی، اخلاقی و سیاسی را در قالب خواستهها و دستورات خدایانِ انسانگونه به مردم دیکته کنند. به این ترتیب، انسانگونهپنداری کاملاً به یک ابزار رواییِ ساختهپرداخته شده و مفید برای نهادهای مذهبی تبدیل میشود.
مفهوم علیت در دانش علمی تفاوت رادیکال با علیت شهودی[73] دارد که در دانشهای متکی بر هیوریستیکها مطرح میشود. علیت در دانشهای شهودی حداقل دو ویژگی عمده دارد که در اندیشه علمی هیچ جایگاهی ندارند. اول اینکه ناشی از تداعی است که این بحث را در سطور زیر شرح خواهیم داد. دوم اینکه «کنش» مفهوم کانونی در علیت شهودی است یعنی علیت شهودی بهدنبال پاسخ به این است که: «اگر این کار را انجام دهم، چه اتفاقی میافتد؟» بالعکس، هدف در علیت علمی «تبیین[74]» است. یعنی علم بهدنبال پاسخ به این است که: «این پدیده تحت چه شرایطی و بر اساس چه مکانیسمی رخ میدهد، بهطوریکه هر موقع همان شرایط مهیا باشند، پدیده مزبور یقیناً رخ دهد»؟ در ادامه، تفاوت مفهوم علیت در علم و اندیشه شهودی را بهصورت دستهبندی شده شرح میدهیم. اولین تفاوت به مفهوم تداعی اختصاص دارد.
توهم علیت[75] و تفاوت بر مبنای مفهوم تداعی: تداعی مکانیزمی ذهنی است که ذهن بواسطه آن ایدهها را به هم پیوند میدهد. برای مثال مجاورت مکانی یا زمانی دو پدیده منجر به تداعی میشود. شباهت و همچنین تکرار وقوع دو یا چند واقعه نیز منجر به تداعی میشود. تداعی محصول تجربه، آمار مشاهدات و تاریخچه همنشینی رخدادها است. سیستم 1 در مواجهه با یک تداعی ارتباط علت و معلولی نتیجه میگیرد. مصداق عمده این موضوع این است که وقتی رویداد الف قبل از رویداد ب رخ میدهد، سریعاً نتیجه میگیرد که الف علت ب است. وقتی این نتیجهگیری مکرر رخ میدهد، به یک روش ثابت فکری و در واقع یک خطای منطقی تبدیل میگردد که مغالطهی «علت شمردن مقدم[76]» نامیده میشود. برای مثال این باور رایج را در نظر بگیرید: «من فلان دمنوش را خوردم و فردای آن روز سرماخوردگیام بهتر شد، پس دمنوش مرا درمان کرد.» ولی آموزه علمی اذعان میکند شاید سیستم ایمنی بدن باعث بهبودی شده است. در اندیشه علمی توالی زمانی به معنای علیت نیست و لزوماً هیچ رابطه علّی میان دو رویداد برقرار نمیکند. علاوه بر تداعی همزمانی، تداعیهای پیچیدهتر مانند «همبستگی آماری[77]» نیز منجر به خطای علّی در ذهن میشود. برای مثال فرض کنید بین میزان فروش بستنی و تعداد افراد غرقشده در دریا همبستگی آماری ایجاد شود. نمیتوان منطقاً ارتباط علّی بین این دو برقرار کرد زیرا احتمالاً عامل سوم یعنی گرم شدن هوا باعث هر دو شده است. در تحلیل علمی، استنتاج علیت از تداعی یک توهم است. در علم آگاهانه سعی میشود از تداعیها علیت استنتاج نشود و جهت وجود احتمالی روابط و تأثیرات علّی، آنها را مورد بررسی و موشکافی قرار میدهد.
تفاوت بر اساس تقابل عاملیت و مکانیزم: صفت و خصلت اصلی علیت شهودی عبارت است از علیتِ عاملیتگرا[78]. ذهن ما تمایل دارد علل را به صورت عامل یا اراده ببیند. حتی در طبیعت، ما تمایل داریم به پدیدهها هدف یا اراده نسبت دهیم که این نکته، وجه مشترک در ToM و انسانگونهپنداری است. این مثالها را در نظر بگیرید. «ابرها میخواهند باران ببارند» یا «گیاه برای رشد کردن تلاش میکند». در اینجا علت، یک نیروی فعال یا موجود صاحب اراده است که «میخواهد» یا «میکند». ولی علیت علمی از نوع علیتِ مکانیسمی[79] است. یعنی علم، علیت را از «عامل یا اراده» جدا کرده و به «مکانیسم و قانون» تبدیل کرده است. در علم، مفهوم خواستن یا نخواستن چیزی جایگاهی ندارد؛ بلکه باعث و سبب شدن چیزی مورد سؤال است. در نتیجه، «باران از ابر نمیبارد چون ابر میخواهد؛ بلکه بر اثر اختلاف فشار، گرادیان دمایی و پیوند هیدروژنی، بخار آب به قطرههای آب تبدیل میشود». در دانش علمی، علت رابطه ریاضی و فیزیکی بین متغیرهاست، نه یک اراده یا جوهر پنهان.
تفاوت بر حسب کمیت و کیفیت: در علیت شهودی از مفاهیم کیفی و توصیفی مانند داغ، سرد، سنگین، تند، زهرآگین استفاده میشود. این مفاهیم برای بقا کافی هستند اما دقت ندارند. در علیت علمی از کمیتها و در نتیجه فرمولها و روابط ریاضی استفاده میشود. علم نمیگوید «جسم سنگین است»، بلکه میگوید «جسم دارای جرم m است که در میدان گرانشی g قرار دارد و نیروی F=mg وارد میکند». علم علیت را از توصیفِ «چیستی» به محاسبهی «چقدر و چگونه» تغییر میدهد.
تفاوت بر اساس جزءگرایی و کلگرایی: علیت شهودی جزئینگر است و معمولاً بر اساس تجربههای موردی و پراکنده عمل میکند. تجربه موردی، برای مثال یعنی اگر من یک بار از خوردن یک میوه مریض شدم، ذهن من آن میوه خاص را «علت» بیماری میبیند. علیت علمی به دنبال قانون کلی است که بر تمام موارد صدق کند. علم نمیگوید «این میوه سمی است»، بلکه میگوید «این ترکیب شیمیایی (مثلاً سیانید) با این آنزیم در بدن واکنش میدهد». علم از مورد خاص به سمت قانون عمومی حرکت میکند. جهت مثالی دیگر این جملات در چارچوب اندیشه شهودی را در نظر بگیرید: آتش موجودی است که میسوزاند؛ آتش خشمگین است و هر چیزی را که به آن نزدیک شود میبلعد. ملاحظه میشود در این جملات آتش یک جوهر دارای اراده و نیرو تلقی شده است. اما علم میگوید: آتش یک واکنش شیمیایی اکسیداسیون سریع است که در آن انرژی پتانسیل پیوندهای شیمیایی به انرژی گرمایی و نوری تبدیل میشود. در این بیان هیچ «اراده» یا «جوهری» وجود ندارد؛ فقط تبادل انرژی و واکنش شیمیایی میان اکسیدکننده و سوخت وجود دارد.
قبلاً نقش انسانگونهپنداری در ایجاد و انتقال باورهای دینی را بررسی کردیم. سؤال طبیعی این است که انسانگونهپنداری چه نقشی در اندیشه و دانش علمی دارد؟
جایگاه انسانگونهپنداری برای علم: انسانگونهپنداری در علم صرفاً یک ابزار آموزشی و استعاره است، اما در باورهای دینی، غالباً به عنوان یک حقیقت ذاتی و هستیشناسانه در نظر گرفته میشود. سه تفاوت شاخص را شرح میدهیم. (الف) استعاره زبانی در برابر حقیقت ذاتی: در علم انسانگونهپنداری یک میانبُر شناختی برای توضیح فرآیندهای پیچیده، بیهدف و مکانیکی است. وقتی برای مثال گفته میشود «ژن خودخواه» یا «اتمها دوست دارند به پایداری برسند و مدار الکترونی خود را کامل کنند»، قطعاً باور این نیست که ژنها نیت خودخواهانه دارند یا اتمها دارای اراده و احساس هستند. این صرفاً استعارهای برای درک بهتر ذهن انسان است. اما در دین انسانگونهپنداری معمولاً توصیفی از ماهیت واقعی نیروی برتر یا خداوند است. وقتی در متون دینی گفته میشود «خداوند میبیند»، «خشمگین میشود» یا «محبت میکند»، مؤمنان عموماً باور دارند که این موجودیت واقعاً دارای نوعی آگاهی، اراده و احساسات (هرچند در سطحی بینهایت و فرابشری) است. (ب) قابلیت تقلیلپذیری[80]: هر توضیح انسانگونه را در علم میتوان بطور کامل کنار گذاشت و به جای آن از فرمولهای دقیق ریاضی یا روابط علتومعلولی استفاده کرد. علم میتواند استعاره را کاملاً حذف کند بدون اینکه اعتبار آن مفهوم علمی آسیبی ببیند. ولی در دین ویژگیهای انسانگونه، هسته مرکزی ارتباط مؤمن با امر قدسی هستند. اگر اراده، قضاوت یا محبت را از خداوند حذف کنید و او را صرفاً به یک نیروی بیتفاوت کیهانی یا یک معادله فیزیکی تقلیل دهید، ساختار آن دین و کارکرد نیایش فرو میپاشد، زیرا هدف دین ایجاد یک رابطه شخصی و اخلاقی است. (پ) عاملیت و هدفمندی: در بخشهای قبل دریافتیم علم مدرن بر اساس باور به فقدان غایت و ارادۀ پیشفرض در طبیعت بنا شده است. جملاتی مثل «طبیعت تلاش میکند تعادل را حفظ کند»، فقط توهمی از عاملیت است که برای هضم بهترِ انتخاب طبیعی یا قوانین فیزیک توسط ذهنِ الگوپذیر انسان ساخته شده است. موضوع در دین کاملاً متفاوت است. عاملیت، نقطه پرگار جهانبینی دینی است. موجودات ماورایی دقیقاً به این دلیل انسانگونه توصیف میشوند که تأکید کنند جهان دارای هدف، طرح و ناظری آگاه است که مانند انسان، دارای نیت است. بهطور خلاصه، در علم، انسانگونهپنداری پلی موقت و غیرواقعی برای فهمیدنِ مکانیزمهای یک جهانِ بدون ذهن و غرض است؛ اما در دین، این مفهوم بازتابی از باور عمیق به جهانی است که توسط یک ذهن مطلق رهبری میشود.
سوگیری تأیید[81]: سیستم 1 به شدت تمایل دارد اطلاعاتی را جستجو و باور کند که فرضیههای قبلیاش را تأیید کنند. این سیستم شواهد متناقض را نادیده میگیرد یا بیارزش میداند. سوگیری تأیید به خطای فکری و جزمیگرایی یا دگماتیسم منجر میشود[82]. در باورهای ایدئولوژیک گرایش طبیعی به سوگیری تأیید کاملاً متداول است و این نشان از انفصال آنها از اندیشه علمی است. بالعکس، در اندیشه علمی سوگیری تأیید جایگاهی ندارد. زیرا اساس علم بر پایه «ابطالپذیری[83]» است. ابطالپذیری نقطه مقابل سوگیری تأیید است. فرضیههای علوم طبیعی بایستی از طریق محکهای تجربی و آزمایشهای سخت ابطالپذیر باشند. فرضیههای علوم انسانی و هنجاری بایستی نقدپذیر باشند. آزمایش فرضیات و نقد نظریات روشی برای نقد، کنار گذاشتن یا اصلاح آنها است. بنابراین، در اندیشه علمی تعصبی برای تأیید فرضیهها هر چقدر هم محبوب و جذاب باشند وجود ندارد. متخصصین علمی با توسل به آزمایشها و تحلیل آماری سختگیرانه، بر هرگونه میل فردی یا منفعت جمعی جهت پذیرفتن پیشفرضهایشان غلبه میکنند.
جوهریسازی[84] و اندیشه جوهری: اندیشه جوهری از وجوه بارز تفاوت میان گفتمان علمی و فقهی-حوزوی است که در مقالهای از نویسنده بهطور مبسوط شرح داده شده است[85]. جَوهَر، مُعرّبِ گوهر، جمع آن جَواهِر، به معنای ماهیت، ذات و اسانس و موجودی قائم به نفس خود است. العَرَض، جمع آن اَعراض، خواص و ماهیت خود را از جواهر سازندهاش کسب میکند و در نتیجه معنای مقابل با جوهر دارد. در شیوه اندیشیدن جوهری هر خصلت و صفتی واجد جوهری مختص آن صفت و خصلت است که حضور آن جوهر در یک شئ یا انسان و کلاً مَحمل جوهر، باعث برخورداری شئ و انسان از آن صفت و خصلت میشود. جوهر مفهومی کلگرا است. به عنوان مثال، همه اجزاء یک جسم نجس، نجس است و طهارت آن نیازمند فعلی است که کل جسم را «تحت اثر» خود قرار دهد. مثالهایی برای فهم بیشتر اندیشه جوهری مطرح میکنیم. (مثال اول) دانشمندان تا پیش از کشف اکسیژن، با دیدن شعلهور شدن چوب، بلافاصله علت آن را به وجود یک ماده درونی به نام «فلوژیستون[86]» (مایه آتش) نسبت میدادند. ذهن نمیتوانست احتراق را به عنوان یک فرآیند نامرئی و واکنشی درک کند، پس فرض میکرد چوب دارای «جوهرِ احتراق» است که در حال خروج است. (دوم) هنگام شیوع وبا در قرون گذشته، ذهنِ علتیابِ انسان نمیتوانست نقش شبکهای از سیستم ایمنی و میکروارگانیسمها را پردازش کند. در نتیجه، بلافاصله یک علت واحد و ملموس میساخت: «میاسما[87]» (بخار مسمومکننده) که به عنوان یک جوهر سمی وارد بدن میشد. (سوم) وقتی فردی یک قطعه موسیقی بینظیر مینوازد، ذهنِ شنونده معمولاً هزاران ساعت تمرین طاقتفرسا و متغیرهای محیطی را دور میریزد و فوراً یک علت ساده و تکعاملی میسازد: «او یک نابغه است» یا «استعداد در خون اوست». در اینجا، فرآیند طولانیِ مهارتآموزی فوراً به یک «جوهرِ درونی و مادرزادی» تقلیل مییابد. (چهارم) وقتی انسانی مرتکب جنایت میشود، ذهن برای فرار از تحلیل ریشههای آمیخته شده فقر، آسیبهای کودکی و ساختار عصبی، بلافاصله یک علت ذاتی صادر میکند: «او ذاتاً انسان شروری است» یا «تخمش خراب است». این توهمِ علّی باعث میشود رفتارهای ناشی از یک سیستم پیچیده اجتماعی-روانی، صرفاً به یک ویژگی شئمانند درون فرد تقلیل یابد. بهطور مشابه اطلاق برچسب به رفتارهای عجیب و آزاردهنده عمولاً ناشی از جوهریاندیشی است: فلانی مرض دارد؛ یارو کرم داره. (پنجم) در گذشته رفتارهای نابهنجار فوراً به «جنزدگی» (ورود جوهر دیوانگی به روح یا بدن) یا «غلبه سودا» (افزایش یک مایع فیزیکی در خون) نسبت داده میشد. حتی امروزه، ذهنِ عامه به سرعت افسردگی را صرفاً به کاهش یک ماده شیمیایی به نام سروتونین تقلیل میدهد تا یک علت خطی و ملموس برای یک وضعیت بسیار پیچیده روانی-محیطی دست و پا کند.
در تبیینِ علتِ گرایش ذهن به اندیشه جوهری، گفتنی است مغز انسان ترجیح میدهد جهان را پر از «جواهر و اعیان مسبّب» ببیند تا شبکهای سیال از روابط و متغیرهای احتمالی، زیرا مدلِ مبتنی بر جوهر، پیشبینی و مهار (حداقل در سطح روانشناختی) را بسیار آسانتر میکند. چگونه ساختار پردازش اطلاعات در مغز انسان، مفاهیم رابطهای، وصفی یا پدیدارشناختی را به جواهر مستقل و مسبّب تبدیل میکند؟ برای پاسخ به این سؤال بایستی اصطلاح جدید و بسیار مهمی را تعریف کنیم. «نیاز به بستهشدن شناختی[88]» که در پژوهشهای وِبستر و کروگلانسکی معرفی شده[89]، یک استعاره در روانشناسی و علوم شناختی است و به حالت تنش، بیقراری و ناراحتی ذهنی اشاره دارد که وقتی با یک ابهام، معمای حلنشده، سوال بیجواب، یا تکرار پدیدهای بیعلت روبرو میشویم، در مغز شکل میگیرد. همانطور که خارش فیزیکی روی پوست، شما را بیاختیار مجبور میکند تا با خاراندنِ آن به یک تسکین فوری برسید، نیاز به بستهشدن شناختی نیز مغز را تحت فشار میگذارد تا هرچه سریعتر با یافتن یک پاسخ یا علت، این تنش روانی را برطرف کند. بنابراین، ذهن انسان تمایل شدیدی به رسیدن به یک جوابِ قطعی و فرار از سردرگمی دارد تا در حالت عذابآورِ «نمیدانم» باقی نماند. مغز انسان برای کاهش بار شناختی و مدیریت پیچیدگیهای جهان، بطور پیشفرض بر اساس هستیشناسی شهودی عمل میکند. جهان شهودی چیزی نیست جز جهانی از اشیاء با ویژگیهای مشخص و تأثیرهایشان روی یکدیگر. وقتی با یک صفت، رفتار یا پدیده مداوم مواجه میشویم (مثلاً رفتارهای متناقض یک فرد، یا پدیدهای به نام گرما)، نیاز برای بستهشدن شناختی دست به کار میشود تا پاسخی برای پرسش «چرا اینگونه است؟» پیدا کند. به واسطه دانش علمی میدانیم گرما یک کمیت ترمودینامیکی و دیوانگی یک برآیند پیچیده از نوروفیزیولوژی، ژنتیک و محیط است. در فقدان این شناخت، ذهن تحت فشار شناختی برای یافتن علت این پدیدهها قرار دارد. باور به وجود یک جوهر – که در لایههای زیرین محمل جوهر پنهان است – که باعث ایجاد گرما یا بُروز رفتار دیوانگی میشود بار شناختی را برطرف کرده و خلا تبیینی را «میبندد». به این ترتیب، هر صفت یا پدیده، به دلیل جوهر مسبّب[90] آن صفت یا پدیده عارض میشود. جوهر گرما (کالریک در فیزیک قدیم) یا جوهر دیوانگی، به عنوان علتِ مقتضی برای معلولِ مشاهداتی در نظر گرفته میشود. بنابراین، جوهریسازی یک تقلیل علّی است که معضل علتیابی را حل میکند. یعنی به جای اینکه تحلیل مقوله پیچیده دیوانگی، علت را در یک جوهر واحد و یکسان برای همه رفتارهای غیرنرمال خلاصه میکنیم. این جوهرِ فرضی، همزمان هم علت است و هم توجیهگر. وقتی میپرسیم چرا فلانی دیوانه است؟ پاسخ میدهیم: «چون جوهر دیوانگی دارد.» در اینجا با یک استدلال دوری مواجه میشویم که به عنوان یک تبیین معتبر پذیرفته میشود، زیرا ذهن را از جستجوی علتهای واقعی، چندبعدی و سخت بینیاز میکند.
در شیوه اندیشیدن جوهریسازی مشاهده میکنیم وقتی که صفات جوهری میشوند، انگار یک «موجود نامرئی» درون پدیده یا انسان نشسته است که دارد آن رفتار را هدایت میکند. جوهرِ گرما مثل یک عامل درونمایه عمل میکند که مدام گرما «ترشح» میکند؛ جوهر دیوانگی مثل یک موجود تسخیرکننده عمل میکند که فرد را وادار به رفتارهای خاص میکند. در اینجا با پدیده حساس دیگری نیز مواجه میشویم: خطای اشتباه گرفتن یک انتزاع با یک واقعیت ملموس و جوهری؛ به این معنی که انسان برای صفات و روابط، اسم میسازد (اسم مصدر یا اسامی انتزاعی مثل عدالت، گرما، دیوانگی، شجاعت). گرامر زبان به ما اجازه میدهد بگوییم «دیوانگی او را فرا گرفت». هیوریستیکِ ذهن ما این اسم را به یک وجود یا ذات در هستی تبدیل میکند؛ انگار دیوانگی واقعاً چیزی است که میتواند کسی را فرا بگیرد. در خاتمه، گفتنی است جوهری سازی یک الگوی پردازش هستیشناختی[91] و یک خطای اساسی از نوع خطای ساختاری در هستیشناسی شهودی به شمار آورد که مفاهیم رابطهای، صفات و پدیدهها را به «اجسام جوهری و مستقل» تبدیل میکند.
اکنون جمعبندی میکنیم. علم تلاشی آگاهانه برای کنار گذاشتن اندیشه و دانش محصول هیوریستیکها است. عبور از غایتاندیشی به مکانیسمگرایی یکی از این تلاشهای موفق علم است. بینش علمی، علت غایی (اینکه این اتفاق میافتد تا فایدهای برساند) را با مکانیسمهای علت-معلولی جایگزین میکند. تبیین علمی، به دنبال یافتن قوانین مستقل از نیت، مقصود و غایت است، نه یافتن هدف پنهان. عبور ازHADD به شکاکیت روشمند یکی دیگر از تلاشهاست: اگر HADD تمایل دارد فاعلی پشت هر پدیده ببیند، علم با ابزارهایی مانند استنباط آماری و آزمونهای کنترلشده، این فرض عاملیت را به چالش میکشد. اندیشه علمی باور ندارد که مجاورت مکانی یا زمانی رخدادها، حتماً به معنای ارتباط علّی میان آنهاست. لُب کلام این است که هیوریستیکهای شناختی «مکانیسمهای بقا و کاهش آشفتگی در ذهن» هستند نه «مکانیسمهای صدق و حقیقت». دانشهای شهودی و باورهای دینی روی این هیوریستیکهای طبیعی و آماده در ذهن سوار میشوند و براحتی از طریق فرهنگ سرایت میشوند. بالعکس، هدف علم غلبه بر محدودیت ذهن و فشارهای بقا و گشودن راهی برای تحلیل عینی و مستدل پدیدههای طبیعی است. این امر باعث میشود استنباط شهودی با استنتاج علمی جایگزین شود. مبنا در اندیشه علمی، روش «استنباط به بهترین تبیین[92]» است. علم، این بهترین تبیین را تحت فشارِ «ابطالپذیری» قرار میدهد تا اطمینان حاصل کند که تبیین، فقط به دلیلِ جذابیتِ روانشناختی برای ذهن انسان انتخاب نشده است. بنابراین، تفاوت رادیکال ابطالپذیری با سوگیری تأیید، وجه عمدهای از اندیشه و ساماندهی علمی با مراقبت و پافشاری روی دانش شهودی و باورهای دینی به شمار میشود.
با استفاده از مفاهیمی که ریشه در روانشناسی رشد ژان پیاژه[93] دارند، سوزان کَری[94] تفاوت آموختن در علم و آموختن دانشهای متکی بر هیوریستیکها را نشان داده است. اولین اصطلاح کلیدی در اینجا عبارت است از «همسانسازی[95]» که آن را میتوان ادغام یا جذب نیز ترجمه کرد. ما قبلاً در این مقاله از اصطلاح غیرفنی سوار شدن برای مفهوم همسانسازی استفاده کردیم. همسانسازی یعنی فرآیند شناختیِ ادغام و تفسیر اطلاعات، تجربیات یا باورهای جدید بر اساس «طرحوارههای ذهنی[96]» و ساختارهای شناختیِ از پیش موجود در ذهن، بدون اینکه آن ساختارهای بنیادین تغییر کنند. کَری در مبحث تفسیر اطلاعات با قالبهای قدیمی نشان میدهد ذهن انسان برای درک یک پدیده جدید، از صفر شروع نمیکند. بلکه آن پدیده را وارد قالبها، مفاهیم پایه و هیوریستیکهایی میکند که از قبل میشناسد. ذهن اطلاعات جدید را به گونهای دستکاری یا تفسیر میکند که با ساختار فعلیاش همخوان[97] شود. مثالی میزنیم. اگر یک کودک خردسال بر اساس هیوریستیکهای ذهنی خود قانونی داشته باشد که «هر چیزی که حرکت میکند زنده است»، با دیدن یک اسباببازیِ کوکی که حرکت میکند، این پدیده جدید را در طرح قبلی ادغامسازی کرده و نتیجه میگیرد که اسباببازی زنده است. او باور جدید را روی همان هیوریستیک قبلی سوار کرده است. کَری نشان میدهد در فرآیند همسانسازی، دانش ما صرفاً انباشته و غنیتر میشود، اما ماهیت و ساختار منطقیِ مفاهیم ذهن ما دگرگون نمیشود. باور جدید مانند یک فایل جدید است که در همان پوشههای قبلیِ ذهن قرار میگیرد. وی در مبحث مهم تغییر مفهومی[98] بررسی میکند که اندیشههای جدید روی هیوریستیکها (میانبرها و قالبهای ذهنی پیشفرض)، سوار میشوند یا خیر. در مقابل همسانسازی یا سوار شدن، اصطلاح «برونسازی[99]» یا انطباق وجود دارد. در فرایند شناخت و یادگیری، زمانیکه دادههای جدید به هیچ وجه در قالب هیوریستیکها و طرحوارههای قبلی جا نگیرند و با آنها در تضاد باشند، ذهن مجبور میشود ساختار خود را تغییر دهد و مفاهیم جدیدی خلق کند. این تغییر ساختار برونسازی نامیده میشود. کَری در آثارش مکانیزم عبور از مرحله درونسازی (تکیه بر هیوریستیکهای ساده) به تغییرات مفهومی عمیق و بنیادین را نشان داده است. آموختن علم در عمیقترین و اصیلترین شکل خود، نمونه بارز برونسازی یا انطباق و به تعبیر دقیقتر، نیازمند «تغییر مفهومی» است. چند مثال ملموس از تغییر مفهومی در حوزه علوم و ریاضیات را ارائه خواهیم داد. اگرچه یادگیریِ برخی واقعیتهای ساده علمی (مثل حفظ کردن نام سیارات یا یادگیری نام استخوانهای بدن) میتواند از طریق همسانسازی و ادغام رخ دهد و صرفاً اطلاعاتی به انبار ذهنی اضافه کند، اما درکِ مفاهیم بنیادین علمی نیازمند تغییر ساختارهای ذهنیِ پیشین است. ذهن انسان پر از نظریات خام و هیوریستیکهایی است که بر اساس مشاهدات حسی و تجربیات روزمره شکل گرفتهاند. علمِ واقعی غالباً با این شهودِ روزمره در تضاد است و برای یادگیری آن، ساختار ذهنی باید شکسته شده و از نو پیکربندی شود. در ادامه چند مصداق از تغییر مفهومی در علم را شرح میدهیم:
مفهوم زمین و جاذبه: در این بحث طرحواره دمدست در ذهن این است که زمین مسطح است و جهت «پایین» یک جهت مطلق کیهانی به سمت زیر پا است. اجسام میافتند چون به سمت «پایین» میروند. ولی علم میآموزد کره زمین گرد است. برای پذیرش این موضوع، ذهن باید مفهوم «پایین» را کاملاً تخریب و بازسازی کند و آن را به «مرکز جاذبه کره» تغییر دهد تا درک کند چرا انسانهایی که در نیمکره جنوبی هستند در فضا سقوط نمیکنند. این یک تغییر ساختاری است، نه صرفاً اضافه کردن یک داده جدید. بنابراین، ذهن بایستی دانش جدید را برونسازی کند.
مفهوم حرکت و اینرسی (فیزیک نیوتنی): طرحواره قبلی و هیوریستیک روزمره در این موضوع میگوید اگر به یک جسمِ در حال حرکت نیرو وارد نکنیم، میایستد. ذهن بر اساس تجربه اصطکاک روزمره اینطور نتیجه گرفته است که حرکت نیازمند نیروی محرکه مداوم است. ولی در دانش علمی، قانون اینرسی نیوتن میگوید جسم در حال حرکت تا ابد به حرکت خود ادامه میدهد مگر اینکه نیرویی (مثل اصطکاک) متوقفش کند. پذیرش این موضوع نیازمند تغییر بنیادین در درک رابطه بین نیرو و حرکت است؛ یعنی نیرو عامل حفظ سرعت نیست، بلکه عامل تغییر سرعت (شتاب) است.
مفهوم حیات و موجود زنده: ذهن یک کودک بر اساس هیوریستیکِ «هر چیزی که خودبهخود حرکت میکند زنده است»، خورشید، ابر و رودخانه را زنده میداند اما گیاه را غیرزنده میپندارد. این باور طرحواره قبلی ذهن در خصوص موجودات زنده است. بالعکس، برای درک علم زیستشناسی، شبکه مفهومی فرد باید کاملاً دگرگون شود. مفهوم حیات باید از ویژگی حرکت جدا شده و بر اساس مفاهیم کاملاً جدیدی مثل متابولیسم، تولید مثل و تبادل انرژی بازتعریف شود. با طرح جدید فکری، گیاهان در دسته زندهها و خورشید در دسته غیرزندهها قرار میگیرد.
مفهوم ماده و گازها: دانش قبلی چنین است که هوا وزن ندارد و فضای خالی «هیچ» است. ماده چیزی است که دیده یا لمس شود. یادگیری علمی یعنی درک اینکه گازها (مثل هوا) از ذرات ریزی تشکیل شدهاند که جرم دارند و فضا اشغال میکنند. این موضوع نیازمند ایجاد یک چارچوب فکری کاملاً جدید به نام «نظریه ذرهای ماده» است که با شهود حسیِ اولیه در تضاد مستقیم قرار دارد.
تغییر مفهومی در حوزه ریاضیات: در ریاضیات تغییرات مفهومی فراوان است و تحولات اساسی در ریاضیات مستلزم تغییرات مفهومیِ مباحث ریاضی در ذهن انسان بوده است. برای مثال، تکامل اعداد نیازمند تغییرات مفهومی در چند مرحله بوده است. اعداد برای ذهن بشر مفاهیمی برای شمارش در دنیای واقعی بوده است. با پیدایش اعداد منفی طرحواره قبلی که اعداد برای شمارش بودند به هم ریخت و منجر به مفهوم جدید اعداد صحیح[100] شد. در مقطعی از تاریخ ریاضیات، اعداد عبارت بودند از اعداد گویا[101] یعنی اعدادی کسری که صورت و مخرج آنها عددی صحیح هستند. اعداد گویا تبدیل به طرحواره پیشفرض در ذهن انسان گردید. دقت کنید واژه Rational که برای عدد گویا اطلاق میشود به معنای عقلانی نیز است. طرحواره اعداد گویا نیازهای محاسبهای و اندازهگیری بشر را تأمین میکرد ولی با پیدایش اولین عدد که گویا نبود این طرحواره به هم ریخت. این عدد عبارت بود از جذر عدد 2 و هنگامی پدید آمد که خواستند اندازه قطر یک مثلث قائمه با اضلاع واحد را محاسبه کنند. طرحواره پیشین برای اعداد جوابگو نبود و نیازمند تغییر مفهومی بود. هر عدد غیرگویا، گنگ[102] نامیده شد. درک اعداد جدید، نه تنها نیازمند مفهومی نوین بلکه حتی نیازمند ریاضیاتی جدید بود که درک شهودی از اعداد را کنار گذاشته و اعداد را از طریق نمادها و روابط صوری تعریف کند. تغییر مفهومی در حوزه هندسه نیز مشهود است. درک هندسه نااقلیدسی به هیچ عنوان در طرحواره هندسه اقلیدسی میسر نبود و مفهوم هندسه بایستی تغییر مییافت. جهت آخرین مثال، همیشه این باور بود که جزء از کلّ کوچکتر است. ریاضیدان آلمانی گئورک کانتور[103] با تغییر مفهوم تعداد اعضای یک مجموعه (موسوم به کاردینالیتی) نشان داد از حیث مفهوم نوین برای تعداد اعضاء، مجموعه اعداد زوج، مجموعه اعداد طبیعی و مجموعه اعداد گویا هر سه کاردینالیتی یکسان دارند.
ملاحظه میشود در تمام موارد فوق، اطلاعات جدید روی طرحواره قبلی «سوار» نمیشوند زیرا در قالب آنها نمیگنجند و حتی با آنها تضاد دارند. در عوض، ذهن مجبور میشود به محدودیتِ قالبهای پیشین پی ببرد و ابزارها و ساختارهای مفهومیِ کاملاً متفاوتی برای درک واقعیت بسازد. انتهای این بخش را اختصاص میدهیم به تحلیل بیشتر تعامل میان سیستمهای فکری 1 و 2. وقتی ذهن با رخدادی غیرمنتظره، پدیدهای ناشناخته و یا در وضعیت تصمیم دشوار مواجه میشود اولین بخشی که فعال میشود سیستم 1 و هیوریستیکهای مربوطه است. مغز نمیتواند در حالت ابهام علّی باقی بماند و ذهن با فشار جهت بستهشدن شناختی مواجه است. سیستم 1 بلافاصله پاسخی ارائه میدهد. بسته به نوع ابهام اولیه این پاسخ یک تبیین علّی و یا یک قضاوت و تصمیم است. از این مرحله به بعد تفکر مسیرهای متفاوتی میتواند طی کند که در نمودار زیر ترسیم شده است. سیستم 2 ممکن است پاسخ را دربست پذیرفته و یا آن را موجهسازی کند. ممکن است یک سیستم هشدار به ذهن فرمان دهد پاسخ سیستم 1 را مورد تردید و بررسی قرار دهد. برای مثال تربیت علمی همواره چنین هشدارهایی ارسال میکند. در اندیشه علمی موضوع فراتر از شک موردی بلکه مرحله تردید یک

شکگرایی روشمند[104]است. بعد از دریافت هشدار، از میان چهار استراتژی ممکن سیستم 2، دو مورد «تعلیق جهت بررسی» و نیز «ردّ و جایگزینی پاسخ»، استراتژیهای متداول در تفکر علمی هستند. همه وضعیتهای ممکن، در نمودار نشان داده شده است. ملاحظه میشود تسلیم و ناتوانی به دلیل خستگی فیزیکی یا شناختی ذهن نیز یکی از خروجیهای ممکن است.
از مبحث انسانگونهپنداری آموختیم ذهن انسان یک علمپرداز یا جستجوگرِ حقیقت به دنیا نمیآید، بلکه از ابتدای کودکی یک قصهدوست و قصهپرداز معناساز است. نمونه عمدهای از قصهدوستی را نزد مردم ایران وقتی پای منبرها مینشینند شاهد هستیم. توضیح طبیعت، اخلاقیات و امورات زندگی از طریق قصههای عامهپسند جزو لاینفک فرهنگ و تبلیغات مذهبی در ایران شده است. در واقع روایتهای داستانی نقش بزرگی در تاریخسازی و تبلیغات مذهبی برای جامعه ایران دارد. شاهد هستیم که فرهنگ ایدئولوژیک و حاکم بر ایران بهطور وسیع قصهدوستی و فهم وقایع و حقایق از طریق قصه را در میان عامه مردم تبلیغ میکند. تعداد منبرها در ایران فراوان و تعداد سخنرانیهای علمی-عمومی ناچیز است. به دلیل تفاوت و تمایزِ مبانی اندیشه علمی با اندیشههای پشتوانه دین، از قبیل غایتاندیشی، دوگانهانگاری شهودی، و انسانگونهپنداری، اندیشه و فعالیتهای علمی در ایران به سمت جنبههای فنی و مهندسی علم سوق داده میشود. این سیاست باعث میشود استفاده از علم برای معرفت و تغییر در آگاهیِ عموم جامعه اتفاق نیافتد و تفاوت دانشهای شهودی و دینی با اندیشه علمی آشکار نشود؛ جامعه ما به کسب معرفت علمی بسیار محتاج و این همان رسالت تاریخی علم که در ایران محقق نشده است. در همه بخشهای مدیریتی کشور نیز نیاز به فهم علمی بسیار مبرم است. اگرچه علوم با اهداف فنی به درستی و بسیار تبلیغ میشود ولی به علومی مانند علومشناختی، روانشناسی مدرن به ویژه روانشناسی تکاملی، رشتههای مرتبط با تکامل و مبحث ماهیت علم که موضوع این مقاله است توجه نمیشود. این مصداقی از حذف برخی علوم در ایران و انحراف از سیر آگاهانه علم است. از طرف دیگر، اهدافِ ترویج و نهادینهسازی دانشِ علمی در جامعه، ما را علاوه بر اختلاف علم و دانشهای شهودی، بلکه با تمایل طبیعیِ ذهن به استفاده از انسانگونهپنداری، غایتاندیشی و غیره - جهت علتیابی اتفاقات در طبیعت و جامعه - مواجه میسازد. به عبارت دقیقتر، اگرچه اذهان کنونی به آگاهی و روش علمی دسترسی دارند ولی دانش شهودیِ پیش-علمی مدام در ذهن آنها فعال است. یعنی نخست و بهطور غیرارادی، این تبیینهای شهودی در ذهن فعال میشود و چنانچه ذهن دارای دانش یادگرفته قبلی باشد یا برای کاوش علمی تربیت شده باشد، تبیینهای قبلیِ شهودی را با تبیین علّی جایگزین میکند. دانش شهودی و روبناهای آن، طبیعی بوده و با رشد مغز خودبخود ساخته میشود ولی در بخش قبل ملاحظه کردیم دانش علمی، غیرطبیعی (غیر شهودی) است و روی ساختار شناختی دانش شهودی سوار نمیشود بلکه حاصل گسست معرفتی و تغییرات مفهومی از دانش شهودی مانند فیزیک و روانشناسی شهودی است. پژوهشهای سوزان کَری نشان داد که یادگیری علوم نوین صرفاً اضافه کردن و سوار شدنِ اطلاعات جدید به ساختارهای قبلی نیست، بلکه نیازمند تغییر مفهومی است و منجر به یک گسست معرفتشناختی میشود. دانش علمی نیازمند یادگیری عمیق و آهسته و به تعبیر ساده بازسیمکشی مغز[105] از طریق تربیت مستمر ذهن با مفاهیم علمی است. برخلافِ گفتمانهای شهودی، علم برای زنده ماندن نیازمند تربیت و نهاد آموزشی است به این دلیل که آموزشِ تغییرات مفهومی امری ساده و خودکار نیست و تلاش محصلین در فضای آموزشی و تربیتی را میطلبد. علم با نتایج علمی یکسان نیست. در هیچ فرهنگ و کشوری به ویژه در ایران علمآموزی کامل نمیشود مگر تفاوت اندیشه و روش علمی با دانش شهودیِ پیشعلمی یاد داده شود. سر راهِ این پروژه مانع دیگری نیز وجود دارد: تخصصی شدن فعالیت علمپژوهان و کوچک شدن روزافزون علایق آنها. اگرچه پیشرفت علم وابسته به تخصصی شدن هر چه بیشتر حوزههای پژوهشی است ولی اهمیت علم در بینش جامع و یکپارچهای که ارائه میدهد نهفته است. بدون بینش جامع، انسانها از علم در حوزههای شناخت و آگاهی منتفع نخواهند شد. لذا لطمات جانبیِ تخصصی شدنِ علم بایستی برطرف شود. برای اینکه توانایی و درک ذهن از محدودیت تخصص خارج شود، بایستی مقدماتی از فراعلم[106] از جمله شیوه کلی روش و تبیین علمی، ابطالپذیری، انواع استنتاجهای منطقی مانند قیاسی، استقرایی و اَبداکتیو، و نیز تفاوت شیوه تفکر علمی با هیوریستیکها، به صورت آموزشی با مثالهایی از حوزه تخصصی هر شخص، تعلیم داده شود. فقط با تربیت ذهن به این روش، محصل یا متخصص علمی میتواند بر خطاهای اجتنابناپذیر دانش شهودی- هنگام اظهار نظر در باب طبیعت یا جامعه- غلبه کند. ما از این نکات در بستۀ پیشنهادی خود برای سیاستعلمی استفاده خواهیم کرد ولی معضل بزرگتری هنوز با دقت گشوده و بحث نشده است.
علم، ابزاری برای اصلاح و پالایش هیوریستیکها است. ما نمیتوانیم هیوریستیکها را خاموش کنیم که در حکم سختافزار مغز ما هستند، اما علم به ما میآموزد که کجا باید به شهود خود شک کنیم. علم این شک را تبدیل به یک روششناسی قاعدهمند کرده گرچه در گسترش اندیشه علمی از استعارهها و اندیشههای شهودی مانند غایتاندیشی و انسانگونهپنداری الهام گرفته شده است. مشکل از جانب دانشهای شهودی زمانی رخ میدهد که هیوریستیکها از نقش «ادراکها و استنباطهای اولیه» به «حقیقت مطلق» تغییر موضع میدهند. به عبارت دیگر، علم فرآیندِ «به تعویق انداختنِ شهودِ سریع» به نفعِ «بررسیِ تحلیلیِ آهسته» است و به این دلیل برخی مواقع علم در وضعیت «هنوز نمیدانم» قرار میگیرد ولی دانشهای شهودی و باورهای ایدئولوژیک همواره پاسخهایی در چنتۀ خود دارند. مشکل در چنین برزخی پدید میآید. یک نمونه اساسی را بحث میکنیم. به نظر میرسد این باور فلسفی که برای هر معلولی علتی وجود دارد تحت تأثیر نیاز به بستهشدن شناختی پدید آمده باشد که موجب شده پذیرش آن منطقی و طبیعی جلوه کند. برهان جهانشناختی[107] موسوم به «علتالعلل» یکی از قدیمیترین و شهودیترین پایههای فکری در ادیان است: «هر معلولی علتی دارد، پس جهان نیز باید علت اولیهای داشته باشد». علمِ کلاسیک صحت این برهان را تعلیق کرده است زیرا اولاً علتالعلل از یک تناقض هضمنشدنی در ذهن بشر یعنی «زنجیرهای بینهایت از علتها» ایجاد میشود و لزومی ندارد تناقضی در ذهنِ محدودِ بشر ایجاب کند در جهان فیزیکی نیز تضادی وجود داشته باشد. ثانیاً، هیچ روش تجربی برای بررسی فرضیه علتالعلل وجود ندارد. ولی در ساحت شناختی، ذهن نمیتواند زنجیره بینهایتِ رویدادها، تصادف محض یا «بیعلتی» را هضم کند، بنابراین یک علتِ نهایی و بینیاز از علت میسازد تا این اضطرابِ شناختی را خاموش کند. قبلاً در معرفی «نیاز به بستهشدن شناختی» اشاره کردیم که وقتی ذهن با یک ابهام، معمای حلنشده، سؤال بیجواب، یا پدیدهای بیعلت روبرو میشود نیاز به بستهشدن (استعاراً) مغز را تحت فشار میگذارد تا هرچه سریعتر با یافتن یک پاسخ یا علت، این تنش روانی را برطرف کند. علتالعلل میتواند (صرفاً) پاسخی به این نیاز و رفع تنش روانی باشد، مگر اینکه استدلال دیگری ارائه شود که از تناقض «زنجیره بینهایت علتها» منتج نشده باشد. مثال فوق صرفاً موردی از این واقعیت که ذهن با انواع رخدادهای غیرمنتظره مواجه شده و تحت تأثیر نیاز به بستهشدن، در حالت تنش، ناهماهنگی و یا بار شناختی سنگین قرار میگیرد. علم لزوماً پاسخ را در چنته ندارد و با قرار دادن مغز در حالت «نمیدانم» جهت بررسی بیشتر مسئله، جواب را به تعویق میاندازد. ولی دانشهای شهودی و باورهای ناموجهی مانند شبهعلم[108]، خرافات[109]، توطئهباوری[110]، پاسخ سریع و آسان در چنته دارند که اغلب به کلی نادرست هستند. شبهعلم مجموعهای از ادعاها یا روشهاست که خود را علمی یا همسنگ علم عرضه میکند، اما از معیارها و محکهای علمی استفاده نمیکند و شیوه اندیشه در آن غالباً متکی بر سوگیریهای شناختی و مغلطههای منطقی است. خرافه بهطور خلاصه اعتقاد به تأثیرات علّی بدون دلیل علمی است و همچنین انتساب نیرو یا قدرت علّی به برخی اشیاء، اشخاص یا نشانهها بدون اینکه شواهد قابلاعتماد آن را پشتیبانی کنند. تئوری توطئه یعنی باور به اینکه فرد یا گروهی پنهانی باعث بروز اتفاقات عجیب و ناشناخته هستند. پاسخهای آماده از طریق این باورهای ناموجه، باعث تمایل و پناه بردنِ بسیاری از مردم به شبهعلم، خرافات، توطئهباوری و غیره است. در نتیجه یکی از دشوارترین مراحل فکری انسان حالت برزخ میان اندیشه علمی و فقدان علت تبیینگر یعنی ابهام علّی است.
برای مقابله با این وضعیت و جلوگیری از گسترش شبهعلم و موارد مشابه، مسئولان علم، دانشگاهها و نهادهای سیاستگذاری نمیتوانند تنها به نفی، تحقیر یا انکار خرافات اکتفا کنند. زیرا همانطورکه گفته شد تمایل جامعه به موارد فوق تا حد زیادی خودکار و غیرارادی است. حل معضل مورد بحث نیازمند اقداماتی زیربنایی است. در ادامه پیشنهادهایی برای سیاستهای ساختاری، آموزشی و ارتباط دانشگاه با جامعه ارائه میدهیم ولی قبل از آغاز این پیشنهادها مروری بر راهکارهای برخی از مشهورترین متخصصینِ ترویج علم که پدیده «التجا توده مردم به شبهعلم، خرافات و توطئهاندیشی» را بررسی کردهاند بسیار مفید است. کارل سِیگن[111] اخترشناس و مروج علم برجسته، شاید یکی از صریحترین هشداردهندگان درباره خطر جایگزینی علم با خرافات و شبهعلم در جوامع مدرن باشد. در کتاب مشهورش «جهان شیطانزده: علم چون شمعی در تاریکی[112]» مجموعهای از ابزارهای فکری جهت تشخیص «مزخرفات»[113] (باورها و گفتههای مهمل) را به عموم مردم معرفی میکند؛ مجموعهای از اصول تفکر نقادانه با اسلوب منطقی که هر شهروندی میتواند با استفاده از آن، ادعاهای شبهعلمی و توطئهپندارانه را ارزیابی کند. سِیگن در فصل «پیوند شکورزی و شگفتی» از کتاب مینویسد «اگر فقط یافتهها و دستاوردهای علم را آموزش دهیم – هر قدر هم مفید و الهامبخش باشند – اما روش نقادانۀ آن را منتقل نکنیم، مردم عادی چگونه میتوانند علم را از شبهعلم تشخیص دهند؟» از نظرات سِیگن نتیجه میشود ترویج علم در اصل یعنی آشنا کردن جامعه با معیار و شیوه خاص فکری در علم. در واقع شمعی که باعث روشنایی میشود روش و شیوۀ اندیشیدن علمی است و نه نتایج تخصصی علم. نتیجۀ دیگر، وظیفۀ دانشمندان و متخصصین علمی در قبال ترویج ماهیت علم در جامعه است؛ منوط به اینکه خودشان ماهیت علم و زبانِ ترویج آن را یاد بگیرند. دانشمندان نباید میدان را به مروجان خرافات واگذار کنند. نویسنده حوزه علم لی مکاینتایر[114] به معضل پذیرش شبهعلم و انکار علم پرداخته است. مکاینتایر بررسی میکند که چرا صرفِ ارائه دلیل و مدرک برای متقاعد کردن طرفداران شبهعلم یا توطئهاندیشان کافی نیست و چه سازوکارهای شناختی-اجتماعی (مانند سوگیری قبیلهای و تأیید) باعث مقاومت در برابر علم میشوند. او راهبردهایی برای بازگرداندن اعتماد عمومی به نهاد علم از طریق تعامل چهرهبهچهره ارائه میدهد[115]. جامعهشناس مشهورِ علم رابرت مرتُن[116] هنجارهای بنیادین علم را جهانیگرایی، بیطرفی و شکاکیت سازمانیافته عنوان کرده است. توسعهدهندگان بعدیِ نظریههای او معتقدند که اگر دانشگاهها نتوانند این شکاکیت سازمانیافته را به بدنه جامعه تزریق کنند، جامعه به سمت «شکاکیت بدبینانه و توطئهمحور» سقوط میکند؛ یعنی به جای اینکه با جستجوی مدارک به ادعاها شک کنند، به کل نهاد حقیقت بدبین میشوند و به خرافات پناه میآورند. در ایران نیز برخی از جامعهشناسان به مسائل اجتماعیِ مختص علم پرداختهاند که باید به مرحوم دکتر محمدامین قانعیراد اشاره کرد. ایشان در برخی از آثار خود به جامعهشناسی علم در ایران از گذشته تا زمان معاصر با تأکید بر افول علم پرداخته است[117]. نویسندگانی دیگری نیز در باب شرایط اسفبار علم در ایران آثاری منتشر کردهاند ولی نگارنده هیچ اثری با اهدافی مشابه با مقاله حاضر نیافته است.
اکنون نوبت بخش پایانی مقاله و معرفی پیشنهادهاست. با جمعبندی مطالب گذشته، موازین تفکر نقاد، معیارهای مسئولیت اجتماعی دانشگاه و آثار قبلی نگارنده[118] پیشنهادهای زیر برای دانشگاهها، پژوهشگران و همه نهادهای مرتبط با علم توصیه میگردد.
آموزش ماهیت علم[119]: آموزش عمومی و آکادمیک باید از ارائه علم به عنوان مجموعهای از دانش و حقایق مطلق و تمامشده اجتناب و علم به مثابه پرسشگری و شیوه خاص اندیشه و روش را جایگزین کنند. مردم باید بدانند که علم یک فرایند خوداصلاحگر، مبتنی بر شکگرایی روشمند و در حال تکامل است. آنها همچنین باید از تفاوت علم با دانشهای شهودی متکی بر هیوریستیکها (موضوع این مقاله) مطلع شوند. آموزش ماهیت علم حتی برای متخصصین ضروری است زیرا آنها مشغول حوزههای باریک و تخصصی از علوم هستند. یادآوری میکنیم سِیگن معتقد بود اگر محتوای نقادانۀ علم ترویج نشود میدان برای جولان مروجان خرافات واگذار میشود. همانطورکه قبلاً مطرح شد در این راستا آموزشِ فراعلم برای متخصصین علمی و محصلین میتواند بسیار مفید واقع شود. اگر مدرسه و دانشگاه آموزش ماهیت علم را کنار بگذارند، آنها به جای دانشگاه تبدیل به دانشکاه خواهند شد.
آموزش تفکر نقاد و اصلاح پارادایم آموزش علم: سیستم آموزشی باید به افراد بیاموزد که تحمل «نمیدانم» و زندگی در میان ابهام، یک ضعف نیست بلکه نقطه شروع تفکر علمی است. این آموزه باعث تقویت شیوه تفکر آماری و احتمالاتی میشود. توجه کنیم که بسیاری از گرایشها به شبهعلم ناشی از سوءتفاهم نسبت به امر تصادفی، همبستگیهای کاذب و خطاهای شناختی است. آشنا کردن عموم جامعه با مفاهیم اولیه احتمال، همبستگی کاذب، علیت و عدم قطعیت میتواند سپر دفاعی محکمی باشد. الگوی آموزش علم باید حفظیات را کنار گذاشته و شیوه یادگیریِ دانش منطبق بر اسلوب تفکر نقاد مانند پرسش از چیستی و ماهیت علم را در دستور کار قرار دهد.
پاداشدهی به مروجین و مترجمین علم: در بسیاری از نظامهای آکادمیک، فعالیتِ پژوهشگران در فضای عمومی و رسانهها برای تنویر افکار عمومی کمارزش و یا غیررسمی و صرفاً فوقبرنامه تلقی میشود. دانشگاهها باید ترویجِ علومِ قابلفهم، دقیق و جذاب را بخشی از وظایف رسمی قابل استناد در رزومه و ارتقاء اساتید و پژوهشگران قرار دهند. حمایت از روزنامهنگاری علمی مستقل و دقیق نیز توصیه میشود. دانشگاهها باید پل ارتباطی محکمی میان بدنه پژوهشی خود و رسانههای همگانی ایجاد کنند تا یافتههای پیچیده علمی به زبانی ساده، اما بدون تحریف و زردگرایی، به جامعه تزریق شود. پاسخهای علمی باید بهموقع، در دسترس و جذاب بیان شوند تا خلأ حضور مبلغان خرافات و شبهعلم را پر کنند. جایگاه مترجمان علم که میتوانند مفهوم ماهیت علم و مفاهیم پیچیده را جذاب، دقیق و بهموقع وارد گفتگوی عمومی کنند، باید مغتنم شمرده شده و در دانشگاهها به این فعالیت بها داده شود.
مسئولیت اجتماعی دانشگاهها، شفافسازی و فروتنی معرفتی[120] در قبال جامعه: دانشگاه بایستی از برج عاج رها شده و در قبال آگاهی و کیفیت اندیشه و آگاهی در جامعه مسئولیت بپذیرد. دانشمندان و مسئولان علمی فروتنانه، ترس یا فخرفروشی را کنار زده و از گفتن «در این مورد هنوز شواهد کافی نداریم» نهراسند. صداقتِ علمی در باب مرزهای دانش، اعتبار نهاد علم را بالا میبرد و از سوءاستفادههای شبهعلمی جلوگیری میکند.
بازتعریف مأموریت نهاد علم و پاسخگویی به موقع به جامعه: نهاد علم نه تنها باید حقیقت را بجوید، بلکه باید مهارت زیستن در دنیایی پر از ابهام، و روشِ پرسشگری ساختاریافته را به متن جامعه تزریق کند. وقتی رویدادی مبهم یا بحرانی در جامعه رخ میدهد (مانند بیماریهای همهگیر و بحرانهای طبیعی، اقتصادی و اجتماعی)، نهادهای علمی باید شبکههای اطلاعرسانی یا مرجعهایی سریع، چابک و قابلاعتماد برای پاسخگویی به ابهامات مردم داشته باشند تا میدان توسط مروجان خرافات و نظریههای توطئه اشغال نشود.
تقویت آگاهی، توان و اراده سیاسی آحاد جامعه: این راهکار مخصوصاً برای جامعه ایران کاربرد و ضرورت دارد. مطالعات جامعهشناختی نشان میدهند که گرایش به خرافات، همبستگی بالایی با احساس محرومیت، ناامیدی ساختاری و فقدان عاملیت در جامعه دارد. در پژوهشی که از طریق چند جمعیت روستایی با هویتهای قومی و مذهبی مختلف در ایران انجام شده است معلوم شد بین درماندگی اجتماعی و گرایش به خرافات رابطه مثبت و معنادار وجود دارد[121]. همانطورکه مقاله تصریح کرده خردهمقیاسهای رضایت از زندگی، درماندگی اجتماعی، حقوق شهروندی و محرومیت اجتماعی، قویترین متغیرها برای پیشبینی گرایش به خرافات هستند. مطالعه دیگری که در یک جامعه آماری از زنان مناطق حاشیه شهر به عمل آمده، نشان میدهد پایگاه اجتماعی-اقتصادی، سن، نوگرایی، رضایت از زندگی، یادگیری اجتماعی، محرومیت اجتماعی و استفاده از وسایل ارتباطجمعی دارای رابطه معنادار با میزان گرایش زنان به خرافاتاند[122]. پژوهش دیگری که با جمعیتی از شهروندان تهرانی انجام شده ارتباط مستقیم خرافات با خردگرایی، نوگرایی (مشاغل امروزیتر)و علمگرایی (تحصیلات بالاتر) دارد[123]. چنین استنباط میشود که وقتی افراد حس میکنند کنترلی بر سرنوشت خود ندارند جهان را تحت کنترلِ نیروهای نامرئی و ناشناخته تصور میکنند. شرایط اقتصادی وخیم در کشور باعث محرومیت، درماندگی و استیصال نزد آحاد جامعه ایجاد شده و باعث میشود مردم دست به دامان نیروهای غیبی و منجی همراه با دعا و نیایش شوند. زمینهسازی جامعه مدنی در ایران که مستلزم شکوفاییِ اراده اجتماعی و سیاسی است قویاً به جامعه کمک خواهد کرد خرافات و توطئهاندیشی را کنار زده و مدیریت بخشهای جامعه را خود به دست گیرند. وجود یک نظام ناعادلانۀ اُلیگارشی در کشور باعث ناتوانی سیاسی و ارادی افراد جامعه است. علاوه بر استقرار مدنیت، حذف اُلیگارشی، کاهش نابرابری اقتصادی و سیاسی، و افزایش عدالت اجتماعی به کاهش ناتوانی آحاد جامعه از هر حیث منجر شده و مانعی برای پناه بردن جامعه به انفعال، درماندگی، خرافات و باورهای مشابه خواهد شد.
مباحثی که با مقاله حاضر گشوده شد از زوایای مختلف قابل نقد، پژوهش و گسترش است و قادر است بسیاری از مباحث و عقاید در حوزههای اندیشه، ایدئولوژی، فرهنگ و آموزش در کشور را نقد و بازبینی کند. نگارنده امیدوار است این مقاله تلنگری باشد برای اصلاح نهادهای متولی علم و نوزایی حوزه منسوخشدۀ اندیشه در ایران.
امید که چنین بادا.
آبان 1405
[1]Dual Process Theory
[2]Daniel Kahneman (1934-2024)
[3]Working Memory (a cognitive scientific term for Short-Term Memory)
[4]منابع زیر سیستمهای 1 و 2 و نیازمندیهای شناختی آنها را شرح میدهند.
K. Stanovich (2011). Rationality and the reflective mind, Oxford University Press. D. Kahneman (2012). Thinking, fast and slow, Penguin.
[5]Heuristic
[6]Association
[7]Cognitive Bias
[8]Causal Inferences
[9]Domain-general
[10]Domain-specific
[11]Explanatory Cause
[12]Prediction Error
[13]دانش را به معنای کلی بهکار میبریم که عبارت است از مجموعه دانستنیهایی که بشر برای زندگی خود از آنها بهره میگیرد. منظور از دانش علمی در این مقاله دانشی است که از پژوهشهای درازمدت و تثبیت شده علوم مختلف تدوین و حاصل میشود.
[14]Intuitive Knowledge
[15]Causality
[16]Cognitive Science of Religion
[17]Robert N. McCauley
[18]Spandrel, Byproduct
[19]سوار شدن معادلی عامهفهم برای واژه assimilation است که معنای تخصصی آن همسانسازی و ادغام است و در مقابل مفهوم برونسازی قرار دارد. در بخش 12 با موضوع تغییر مفهومی در علم، این مفاهیم را با جزئیات شرح میدهیم.
[20]Robert N. McCauley (2011). Why religion is natural and science is not. Oxford University Press.
[21]طرحواره (Schema) یک ساختار ذهنی سازمانیافته و پویا از دانش، مفاهیم و تجربیات گذشته است که به عنوان واحد بنیادین پردازش اطلاعات عمل میکند. این ساختار به فرد کمک میکند جهان پیرامون را درک و آینده را پیشبینی کند و نیز تصمیمات خود را بر اساس آن تنظیم کند.
[22]G. R. Peterson (2014). On McCauley's Why Religion Is Natural and Science Is Not: Some further observations, Zygon, 49(3).
[23]Hyperactive Agency Detection Device (HADD)
[24]Justin L. Barrett (1971- )
[25]False Positive
[26]False Negative
[27]Müller-Lyer Illusion
[28]Prefrontal Cortex
[29]Perception
[30]Cognitive Module
[31]J. L. Barrett (2000). Exploring the natural foundations of religion. Trends in Cognitive Sciences, 4(1), 29-34.
[32]Maturationally Natural
[33]Theory of Mind (ToM)
[34]Folk Psychology
[35]مقالات زیر به تکامل رسیدن ToM نزد کودکان را نشان میدهند.
. Wimmer, J. Perner (1983). Beliefs about beliefs: Representation and constraining function of wrong beliefs in young children's understanding of deception. Cognition, 13(1), 103-128.H. M. Wellman, D. Cross, J. Watson (2001). Meta-analysis of theory-of-mind development: the truth about false beliefs. Child Development, 72(3), 655-684.
[36]J. L. Barrett (2000). Exploring the natural foundations of religion. Trends in Cognitive Sciences, 4(1), 29-34.
[37]Omniscient God
[38]Promiscuous Teleology (PTe)
[39]Deborah Kelemen
[40]D. Kelemen (2003), British and American children's preferences for teleo-functional explanations of the natural world. Cognition.
[41]Explanation
[42]Deborah Kelemen (2004), Are children "intuitive theists"? Reasoning about purpose and design in nature, Psychological science 15(5), 295-301.
[43]Daniel Dennett (1942-2024)
[44]D. C. Dennett (2006). Breaking the spell: Religion as natural phenomenon. (Vol 14) New York: Viking.
[45]Teleological argument
[46]Demiurge
[47]Final cause
[48]Logos
[49]Thomas Aquinas
[50]مجموعه آثار مرتضی مطهری منبع درسی مستقیم برای دروس الزامی معارف برای محصلین مدرسه و دانشگاه است. بهویژه، اثبات و استدلالی که برای وجود خداوند در این دروس ارائه میشود متکی بر برهان نظم است.
[51]R. Dawkins, The blind watchmaker: why the evidence of evolution reveals a universe without design, 1996.
[52]J. Lovelock, L. Margulis (2007), The Gaia hypothesis. New York.
[53]K. Tsiganis, T. Gomes, A. Morbidelli, H. F. Levison (2005), Origin of the orbital architecture of the giant planets of the Solar System. Nature, 435 (7041), 459-461.
[54]R. Nesse, G.C. Williams (2012). Why we get sick: The new science of Darwinian medicine, Vintage.
[55]Walter William Rouse Ball (1850-1925)
[56]God of Gaps
[57]Pierre Simon de Laplace (1749-1827)
[58]Walter William Rouse Ball (1850-1925)
[59]W. W. Rouse Ball (2010), A short account of the history of mathematics. Misha Books (originally published in 1908)
[60]Cause
[61]Falsifiability
[62]Efficient cause
[63]Karl Popper (1902-1994)
[64]Occam's Razor
[65]Parsimony
[66]Intuitive Dualism
[67]Paul Bloom (1963- )
[68]J. M. Bering, D. F. Bjorklund (2004). The natural emergence of reasoning about the afterlife as a developmental regularity, Developmental Psychology, 40(2), 217-233.
[69]Deterministic
[70]Anthropomorphism
[71]Template
[72]Uncertainty Reduction
[73]Intuitive Causality
[74]Explanation
[75]Illusion of causality
[76]Post hoc ergo propter hoc
[77]Statistical correlation
[78]Agency-based causality
[79]Mechanism-based causality
[80]Reducibility
[81]Confirmation bias
[82]منوچهر ذاکر (1402). ناسازگاری شناختی، سوگیری تأیید و تحلیلی از روشناندیشی و جزمیت: https://www.radiozamaneh.com/78435/
[83]Falsification
[84]Hypostatization
[85]منوچهر ذاکر (1403)، حضور بارز اندیشه جوهری در نظام معرفتی فقهی/حوزوی؛ دلیل افتراق گفتمان حوزوی و دانشگاهی در ایران، مؤسسه انسانشناسی و فرهنگ مرداد 1403.
[86]Phlogiston
[87]Miasma
[88]Need for Cognitive Closure
[89]D. M. Webster, A. W. Kruglanski (1994). Individual differences in need for cognitive closure. J. Personality and Social Psychology, 67(6), 1049-1062.
[90]Causal Substance
[91]Ontological Processing Pattern
[92]Inference to the Best Explanation (IBE)
[93]Jean Piaget (1896-1980)
[94]Susan Carey (1942- )
[95]Assimilation
[96]Schemas
[97]Assimilated
[98]Conceptual Change
[99]Accommodation
[100]Integer Numbers
[101]Rational Numbers
[102]Irrational Numbers
[103]Georg Cantor (1845-1918)
[104]Methodological Skepticism
[105]Accommodation
[106]Metascience
[107]Cosmological Argument
[108]Pseudoscience
[109]Superstition
[110]Conspiracy Theory
[111]Carl Sagan (1934-1996)
[112]Carl Sagan (1997). The Demon-Haunted World: Science as a Candle in the Dark, Random House.
[113]Baloney Detection Kit
[114]Lee McIntyre
[115]Lee McIntyre (2021). How to Talk to a Science Denier. MIT Press.
[116]Robert K. Merton (1910-2003)
[117]محمدامین قانعیراد (1384). جامعهشناسی رشد و افول علم در ایران. تهران: مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور.
[118]منوچهر ذاکر (1401). طرحی برای بازتأسیس نهاد علوم پایه در ایران، انصاف نیوز، 24/11/1401.
[119]Nature of Science
[120]Epistemic Humility
[121]لطفعلی خانی، محمود علمی، مظفر غفاری، و رضا اسماعیلی (1392). بررسی رابطه محرومیت اجتماعی با گرایش به خرافات. مطالعات جامعهشناسی، 6(21)، 7-19.
[122]سیدعلیرضا افشانی، زهرا شیخعلیشاهی (1392). عوامل اجتماعی ـ فرهنگی مرتبط با گرایش به خرافات در بین زنان ساکن در مناطق حاشیهای شهر یزد، مطالعات اجتماعی روانشناختی زنان. تابستان 1400، شماره 2 (پیاپی 67).
[123]علی فروغی، رضا عسگری (1388). بررسی میزان گرایش به خرافات در بین شهروندان تهرانی. نشریه علوم سیاسی «راهبرد»، شماره 53، 191-161.
فلسفه
فلسفه
فلسفه
فلسفه
فلسفه
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.