مایکل سَندل در این مقاله به نقد این باور میپردازد که شایستهسالاری الزاماً دشمن نابرابری است. او نشان میدهد چگونه نظامهای شایستهسالار میتوانند نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی را توجیه کنند و با ایجاد احساس استحقاق در برندگان و تحقیر بازندگان، شکافهای اجتماعی را عمیقتر سازند. سَندل در برابر این نگاه، بر اهمیت کرامت کار و «عدالت مشارکتی» تأکید میکند؛ یعنی جامعهای که ارزش افراد را تنها با درآمد و موفقیت رقابتی نمیسنجد.

شایستهسالاری چگونه نابرابری را تقویت میکند
مایکل سَندِل[1]
(استاد فلسفه سیاسی دانشگاه هاروارد)
ترجمه و توضیح: منوچهر ذاکر
توضیح مترجم:
در سالهای اخیر، نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی در جوامع، مورد بررسی پژوهشهای دانشگاهیِ روزافزون به ویژه در کشورهای غربی قرار گرفته است. این موضوع برای جامعه ایران نیز از لحاظ تاریخی، اجتماعی و نیز واقعیت موجود اقتصادی اهمیتی خاص و ضروری دارد که متأسفانه خیلی کم مورد توجه پژوهش دانشگاهی قرار گرفته است. علاوه بر ساختارهای اقتصادیِ مولد نابرابری در جامعه، باورهایی که باعث پذیرش نابرابری نزد افکار عمومی و نیز نخبگان فکری میشوند نیز حائز اهمیت و مطالعه هستند. در ایران این باورها ریشه در عقاید کهن و سنت از قبیل نظم کیهانی، عدل الهی، شایستگی ذاتی افراد، بخت، تقدیر و گناه دارند. ایجاد انفعال در عموم مردم و مقاومت در مقابل اصلاحات زیربنایی در جامعه از جمله تبعات این باورهای نهادینه شده هستند. پژوهشهای رایج نشان میدهد در جوامع معاصر غربی، شایستهسالاری به عنوان ساختارِ اقتصادی-اجتماعی، به نابرابری دامن زده و به عنوان باور، باعث پذیرش نابرابری در افکار عمومی و نخبگان میشود. در ایران نیز عوام باور دارد فردی که به پولوپَلهای میرسد زرنگ است و شایسته و آنکه نمیرسد تنبل است و بیعُرضه. در مقاله زیر فیلسوف سیاسی مایکل سَندل به نقد جوانب شایستهسالاری میپردازد. گرچه بخشی از مقاله مربوط به نهادهای اقتصادی و دانشگاهیِ جامعه آمریکا است ولی پیشنهادهای سَندل قویاً قابل استفاده برای هر کشوری از جمله ایران است. نقد سَندل به تحلیل مفاهیم خیر عمومی (Common Good) و کرامت و منزلت کار منجر میشود. بنابر تعریف، خیر عمومی (جمعی) یا خیر مشترک عبارت است از آنچه که همه یا بیشتر اعضای یک جامعهی مشخص در آن مشترکند و از آن نفع میبرند. خیر عمومی همچنین اشاره دارد به آنچه از شهروندی، کنش دستهجمعی و مشارکت فعال در قلمرو سیاست و خدمات عمومی حاصل میشود. سَندل با اشاره به نابرابری رایج در ارجشناسی اقتصادی و اجتماعیِ حوزه کار، پاسخ مسئله را در عدالت مشارکتی (Contributive Justice) مییابد. از نظر سَندل هر حرفهای که در خیر عمومی مشارکت دارد باید مورد تکریم و ارجشناسی اجتماعی قرار گیرد. بر این مبنا او به انتقاد از دیدگاهی میپردازد که ارزش کار را به میزان نفع اقتصادی و یا مقدار سرمایه مالی حاصل از کار گره میزند. تکریم حوزه کار به رفع یا کاهش شکاف حاصل از شایستهسالاریِ سرمایهمحور کمک میکند. شایان ذکر است که اصطلاح تحرک اجتماعی (یا طبقاتی) که در مقاله به کار میرود به معنای امکان گذر از طبقات پائین اقتصادی یا اقشار پائین اجتماعی به طبقه یا قشر بالاتر برای افراد، خانوادهها و سایر دستههای اجتماعی است. امکان و میزان تحرک اجتماعی در یک جامعه از طریق برخی معیارهای مشخص اندازهگیری میشود. توضیحات درون متن بهصورت م: از مترجم است.
پایان توضیح
وسوسهانگیز است شایستهسالاری را دوست برابری بدانیم. در اشرافسالاریهای موروثی و جوامع کاستی (م: گونهای از جوامع شدیداً سلسلهمراتبی که نوع شاخص آن در هند است)، سرنوشت افراد با تولدشان تثبیت میشود. بر خلاف آنها، در نظامهای مبتنی بر شایستهسالاری، افراد میتوانند صعود کنند؛ میتوانند برای شغلها و نقشهای اجتماعی مطلوب بر اساس شایستگیهای خود رقابت کنند. گزینش شایستهسالارانه در مقایسه با گزینههای آشنای دیگر مانند رشوه، پارتیبازی، تعصب و تبعیض، برابرطلبانه به نظر میرسد. استخدام افراد بر پایه استعدادهایشان به جای ارتباطاتشان، به نظر رفتاری برابرانه با آنهاست. البته، شناسایی استعداد همیشه آسان نیست، به ویژه وقتی برخی افراد فرصتهای بیشتری برای پرورش و نشان دادن استعدادهای خود دارند. اما این به معنای تضاد شایستهسالاری و برابری نیست. تنها به این معناست که شایستهسالاریِ واقعی نیازمند فرصت واقعاً برابر برای همه در پرورش استعدادهایشان است.
در کتاب «استبداد شایستگی: سرنوشت خیر عمومی چه شد؟» [2]، استدلال میکنم که شایستهسالاری آن گونه که دوست برابریطلبی به نظر میرسد نیست. برعکس، امروزه شایستهسالاری کمتر به عنوان جایگزین و بدیلی برای نابرابری عمل میکند و بیشتر توجیهکننده اولیه آن است.
۱ برندگان و بازندگان
دلایل من علیه شایستهسالاری تا حدی فلسفی و تا حدی سیاسی است. استدلال فلسفی متمرکز بر شایستگی به عنوان اصل استحقاق اخلاقی است: اگر همه با شانس برابر شروع کنند، کسانی که موفق میشوند مستحق پاداشهایی هستند که استعدادهایشان برایشان به ارمغان میآورد. این اصل، هرچند معقول به نظر میرسد، با سه ایراد روبروست. نخست، داشتن استعدادهایی که مرا جلو میاندازد، دست خودم نیست؛ شانس خوب من است. اگر همه، مسابقه را از خط شروع یکسان آغاز کنند و همه به مربیان خوب، امکانات تمرینی، کفشهای دویدن، رژیمهای غذایی سالم و غیره دسترسی برابر داشته باشند، با بیشترین احتمال با استعدادترین دوندگان برنده میشوند. اما بااستعداد بودن مسئله شانس است. بنابراین سخت است ببینیم برندگان چگونه میتوانند ادعا کنند که از نظر اخلاقی مستحق پاداشهایی هستند که جامعه به آنها اعطا میکند.
دوم، این واقعیت که جامعه محل زندگی من، استعدادهایی که من دارم را ارج مینهد، نیز مسئله شانس است. لِبرون جیمز بازیکن بسکتبال بزرگی است و برای بردن تیمهایش به فینال NBA پاداشهای بزرگی میگیرد. اما این پاداشها نشاندهنده این است که در جامعهای و زمانی زندگی میکند که بسکتبال بسیار محبوب است. اگر لبرون در دوران رنسانس زندگی میکرد، درآمد و شهرتش احتمالاً کمتر بود. مردم آن زمان آنقدر به بسکتبال علاقه نداشتند؛ بیشتر به نقاشان سبک دیواری اهمیت میدادند. سرمایهگذار میلیاردر وارن بافِت مشاهده مشابهی درباره بخت و اتفاقی که ثروتش را ممکن ساخت، مطرح کرده است. [3]
این دو نکته—درباره اتفاقی بودن استعداد و دلبخواهیهای اخلاقیِ تقاضای بازار برای این یا آن استعداد—متفکرانی با ایدئولوژیهای دور از هم مانند فریدریش فون هایک و جان راولز را به رد شایستهسالاری هدایت کرد. هر دو این ایده که پاداشهای بازار دقیقاً شایستگی یا استحقاق افراد را انعکاس میدهند رد کردند.[4]
به این دو ایراد، سومی را میافزایم که درباره منش و کردارهایی است که جوامع شایستهسالار با هدف موفقیت ترویج میدهند. کسانی که به قله میرسند، به این باور میرسند که موفقیتشان نتیجه عمل خودشان یعنی معیار شایستگیشان است، و کسانی که شکست میخورند هم مستحق سرنوشتشان هستند. این شیوه تفکر، جنبه تاریک شایستهسالاری را از اختفا بیرون میآورد. آن منجر میشود به آنچه «غرور شایستهسالارانه» مینامم یعنی تمایل فرد موفق به استنشاق عمیق موفقیتش و تحقیر کسانی که موفقیتشان کمتر از آن فرد بوده است. چنین غروری نه تنها از نظر اخلاقی ناخوشایند است؛ بلکه شکاف میان برندگان و بازندگان را نیز عمیقتر میکند که برای خیر عمومی فرساینده و تباه کننده است.
یکی از راههای پرداختن به این شکاف، تلاش برای هموار کردن زمین بازی است تا همه شانس واقعاً برابر برای برنده شدن داشته باشند. اما این نمیتواند نابرابریهای احترام و عزت نفس را که شایستهسالاریها تولید میکنند، التیام بخشد. زیرا حتی اگر همه شانس برابر برای موفقیت میداشتند، شکاف میان برندگان و بازندگان باقی میماند. مشکل واقعی در تصویری نهفته است که زندگی اجتماعی را یک مسابقه رقابتی نشان میدهد یعنی مسابقهای که در آن موفقها باور دارند، و دلیلی هم برای این باور دارند، که موفقیت خود و مزایای ناشی از آن را با کوشش به دست آوردهاند. بهطور پارادوکسیکال، هرچه به دستیابی به برابری واقعی فرصتها نزدیکتر شویم، این تصور برای موفقان و ناکامان تقویت میشود که برندگان، با کوشش موفقیت خود را به دست آوردهاند و مستحق پاداشهای آن هستند.
این استدلال علیه شایستهسالاری را اولین بار مایکل یانگ، جامعهشناس بریتانیایی ایجاد کرد و این اصطلاح را در کتاب خود در سال ۱۹۵۸ با عنوان «ظهور شایستهسالاری» مطرح کرد. گرچه ما امروزه شایستهسالاری را مفهومی آرمانی لحاظ میکنیم، یانگ آن را ناکجاآباد تلقی کرد؛ او هشدار داد که این نظام باعث زایش خودبرتربینی در میان موفقها و دلسردی در میان ناکامان خواهد شد.[5]
دلیل یانگ علیه شایستهسالاری به روانشناسی اخلاقیِ «با تلاش بدست آوردن» و «مستحق بودن» و مبنای اخلاقیِ احترام اجتماعی مربوط میشد. این استدلال مستقیماً درباره بیعدالتی نبود. اما اگر او درست بگوید، رفتارهایی که شایستهسالاری با هدف موفقیت ایجاد میکند، اصلاح نابرابریهای درآمد و ثروت از طریق بازتوزیع را دشوار میسازد. زیرا هرچه بیشتر باور داشته باشیم که نتایج بازار انعکاسِ «استحقاق اخلاقی» افراد است، این پیش فرض که درآمد و ثروت جاییکه پائین هستند باید همانطور باقی بمانند، قوت بیشتری مییابد.
در دهههای اخیر، شیوه شایستهسالارانهی اندیشیدن درباره موفقیت، در گفتههای عمومی برجستهتر شد، حتی در حالی که جهانیسازی نئولیبرال نابرابریها را افزایش داد. در کتاب «استبداد شایستگی» نشان میدهم که این دو روند به هم مرتبطند. گویی برندگان جهانیسازی علاوه بر برنده شدن خواسته بیشتری نیز دارند؛ آنها میخواهند باور کنند که شایسته سهم نامتناسب و بسیار بزرگ از درآمد و ثروتاند که چهار دهه مقرراتزدایی، مالیسازی، و سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی برایشان به ارمغان آورده است.
ماکس وبر (م: جامعهشناس آلمانی ۱۹۲۰-۱۸۶۴) مشاهده کرده بود که:
انسان خوشاقبال به ندرت از خوشاقبال بودنش راضی است. او نیاز دارد بداند که حق برخورداری از بخت نیک خود را دارد. میخواهد قانع شود که «شایستگی» آنرا دارد، و مهمتر از همه، در مقایسه با دیگران سزاوارتر است. او خواهان این است که اجازه این باور را هم داشته باشد که افراد کماقبال تنها آنچه را که مستحقش هستند تجربه میکنند. [6]
وبر در تأملات خود به باور دینی اشاره داشت که موفقیت را نشانه لطف خدا و رنج را کیفر گناه میداند. یک قرن بعد، طرفداران جهانیسازی نئولیبرال، موفقیت در بازار را تأیید شایستگی قلمداد کردند. لارنس سامرز، مشاور اقتصادی باراک اوباما، این دیدگاه را آشکارا بیان کرد: «یکی از چالشهای جامعه ما این است که حقیقت، ذاتاً نابرابرکننده است. یکی از دلایلی که احتمالاً نابرابری را در جامعه ما افزایش داده، این است که با مردم بیش از گذشته چنان رفتار میشود که خود انتظار آن رفتار را دارند.»[7]
۲ خطبۀ صعود و ترقی
شایستهسالاری بهعنوان یک پروژه سیاسی در قالب شعاری آشنا بیان گردید: اینکه هرکس باید بتواند «به اندازهای که تلاش و استعدادش آنها را پیش میبرد» ترقی کند. در سالهای اخیر، سیاستمداران هر دو حزب آمریکا این عبارت را تا حد شعاری جادویی، بارها تکرار کردند. جمهوریخواهان، از جمله رونالد ریگان، جورج دبلیو بوش و مارکو روبیو، و دموکراتها، از جمله بیل کلینتون، باراک اوباما و هیلاری کلینتون، همگی به آن شعار توسل جستند.[8]
این خطبۀ ترقی، طنین برابرخواهانه دارد، زیرا بر اهمیت رفع موانع موفقیت تأکید میکند: صرفنظر از خاستگاه خانوادگی، طبقه، نژاد، دین، قومیت، جنسیت یا گرایش جنسی، تو نیز تا جایی که استعدادت تو را پیش میبرد باید بتوانی ترقی کنی. کمتر کسی با این گزاره مخالفت میکند.
اما با وجود ظاهر برابرخواهانهاش، این گفتمانِ ترقی، نابرابریهای درآمد و ثروت را تثبیت کرد، نه تضعیف. این گفتمان برای کاهش نابرابریها، در سیاستهای اقتصادیای که آنها را به وجود آورده بودند، تجدیدنظر نکرد. بلکه به جایش، راهحلی دمدستی ارائه داد: تحرک بالارونده طبقاتیِ فرد از طریق آموزش عالی. برای کارگرانی که از رکود دستمزدها و انتقال مشاغل به کشورهای کمدستمزد ناراضی بودند، نخبگان دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ نصیحتی انگیزهبخش داشتند: اگر میخواهید در اقتصاد جهانی رقابت کنید و برنده شوید، به دانشگاه بروید. «آنچه به دست میآوری به آنچه میآموزی بستگی دارد.» «اگر تلاش کنی، میتوانی برنده شوی.»[9]
نخبگانی که این پیام را منتقل کردند، توهین ضمنی نهفته در آن را ندیدند: اگر به دانشگاه نرفتهای و در اقتصاد نوین شکوفا نمیشوی، شکست تو فقط تقصیر خودت است.
تعجبی ندارد که بسیاری از کارگران علیه نخبگان شایستهسالار قرار گرفتند. کسانی که روزهایشان را در کنار دارندگان مدارک سپری میکنند، بهراحتی واقعیت سادهای را فراموش میکنند: بیشتر مردم مدرک دانشگاهی چهارساله ندارند. تقریباً دوسوم آمریکاییها چنین مدرکی ندارند [10]. بنابراین، ساختن اقتصادی که دیپلم دانشگاهی را شرط لازمِ کار شایسته و زندگی آبرومندانه کند، حماقت است.
نخبگان چنان دانشگاه را تقدیس کردهاند—هم بهعنوان راه پیشرفت و هم پایه احترام اجتماعی—که درک غروری که شایستهسالاری ایجاد میکند و قضاوت خشنش نسبت به کسانی که به دانشگاه نرفتهاند، برایشان دشوار است. چنین نگرشهایی، کینه علیه نخبگان را دامن زد که دونالد ترامپ، رئیسجمهور فعلی آمریکا، توانست از آن بهره ببرد.[11]
وقتی جو بایدن در سال ۲۰۲۰ نامزدی دموکراتها را برد، نخستین نامزد دموکرات برای ریاستجمهوری در ۳۶ سال بود که مدرک دانشگاه آیوی لیگ (م: مجموعهای متشکل از هشت دانشگاه پرآوازه و خصوصی آمریکا که عمدتاً در شمال شرقی کشور قرار دارند) نداشت. این شاید به او کمک کرد با کارگران یقهآبی که حزبش در سالهای اخیر در جذبشان ناکام مانده، ارتباط برقرار کند. اما اینکه نامزد ریاستجمهوری دموکرات از دانشگاه ایالتی چنین پدیدهای نو باشد، نشاندهنده نفوذ تعصب مدرکگرایی است. تا سال ۲۰۱۶، وقتی هیلاری کلینتون به ترامپ باخت، حزب دموکرات بیشتر به منافع و دیدگاه طبقه تحصیلکردگان حرفهای نزدیک شده بود تا رأیدهندگان یقهآبی که زمانی سازنده پایگاه حزب بودند. این شاید توضیح دهد چرا دموکراتهای جریان اصلی دوران کلینتون-اوباما برای معکوس کردن نابرابریِ روزافزون کاری نکردند.
رأیدهندگان طبقه کارگر سفیدپوستی که از ترامپ حمایت کردند، تنها کسانی نیستند که شایستهسالاری با تمرکز بر آموزش عالی بهعنوان راهحل مشکلاتشان، به آنها کمتوجهی کرده است. کارگران رنگینپوست هم نادیده گرفته شدند در پروژهای سیاسی که به افراد آرزومندِ مشاغل بینیاز از مدرک دانشگاهی، حمایت و احترام اجتماعی کمی میدهد. جیمز کلایبرن، نماینده کارولینای جنوبی و ارشدترین آفریقایی-آمریکایی در کنگره، نقد ویرانگری از چرخش شایستهسالارانه حزبش کرد. کلایبرن، که تأییدش از بایدن در مقدماتی کارولینای جنوبی، کمپین درگیر بایدن را نجات داد و او را به سوی نامزدی برد، بایدن را جایگزینی برای مدرکگرایی بیامان میدید که کارگران را از حزب دموکرات دور کرده بود.
کلایبرن گفت: «مشکل ما این است که نامزدها بیش از حد وقت صرف میکنند تا به مردم نشان دهند چقدر باهوشاند، بهجای اینکه با مردم ارتباط برقرار کنند.» [12] او باور داشت دموکراتها بیش از حد بر آموزش دانشگاهی تأکید کردهاند. «وقتی نامزدی میگوید، باید بتوانید بچههایتان را به دانشگاه بفرستید، این یعنی چه؟ چند بار این را شنیدهاید؟ از شنیدنش متنفرم... نیازی به شنیدنش ندارم. چون آدمهایی داریم که میخواهند برقکار شوند، لولهکش شوند، آرایشگر شوند.» [13]هرچند دقیقاً اینطور نگفت، کلایبرن علیه پروژه سیاسی شایستهسالار که ناخواسته رأیدهندگان طبقه کارگر را تحقیر کرده و راه را برای ترامپ باز کرده بود، مقاومت میکرد.
اگر نگرشهای شایستهسالار نسبت به موفقیت، شکاف بین برندگان و بازندگان را عمیقتر کرده؛ اگر تحرک طبقاتی از طریق آموزش عالی پاسخی ضعیف به نابرابریهای درآمد و ثروت است؛ اگر گفتمان ترقی برای بسیاری، دیگر وعده نیست بلکه طعنه شده، جایگزین چیست؟
باید با این اذعان شروع کنیم که تحرک و ارتقا طبقاتی نمیتواند نابرابری را جبران کند. هر پاسخ جدی به شکاف بین ثروتمندان و بقیه، باید مستقیماً با نابرابریهای قدرت و ثروت روبرو شود، نه اینکه به پروژه کمک به صعود از نردبانی راضی باشد که پلههایش روزبهروز دورتر میشوند. این نیازمند تغییر مفاهیم و اصطلاحات در گفتمان عمومی است. بهطور کلی، باید کمتر بر تجهیز افراد برای رقابت شایستهسالارانه تمرکز کنیم و بیشتر بر تأیید شأن و کرامت کار تأکید نماییم. باید بپرسیم چه سیاستهایی تضمین میکنند که آمریکاییهایی که در ردههای ممتاز طبقات حرفهای نیستند، بتوانند شغلی بیابند که به آنها امکان دهد خانوادهشان را تأمین کنند، در جامعهشان مشارکت کنند و برای انجام این کار، احترام و ارجشناسی اجتماعی به دست آورند.[14]
۳ شکاف مدرک تحصیلی
بخشی از راهحل نیازمند بازاندیشی در نقش آموزش عالی است. کالجها و دانشگاههای منتخب اکنون بهعنوان داوران فرصت عمل میکنند و مدارکی اعطا مینمایند که شایستهسالاریِ بازارمحور آنها را پاداش میدهد. اما تبدیل دانشگاهها به ماشینهای غربالگری، نابرابری را تحکیم و تثبیت میکند. والدین ثروتمند فهمیدهاند چگونه امتیاز خود را به فرزندانشان منتقل کنند—نه با ارث گذاشتن املاک وسیع، بلکه با تجهیز آنها برای رقابت در تورنمنت شایستهسالارانه و کسب پذیرش در برترین دانشگاهها. نمرات آزمون اساِیتیSAT (م: یکی از دو امتحان اصلی و استاندارد برای ورود به دانشگاه در کشور آمریکا) به شدت با درآمد خانواده همبستگی دارد. دسترسی به کارآموزیها، درسهای موسیقی، آموزش ورزشهایی چون اسکواش، قایقرانی، شمشیربازی، گلف و واترپلو نیز همینطور؛ و همچنین سفر به اماکن دور جهت کارهای خیر و دیگر فعالیتهایی که درخواستنامههای دانشگاهی را درخشان میکنند.[15]
در دانشگاههای آیویلیگ و دیگر دانشگاههای سطح بالا، تعداد دانشجویان از خانوادههای یک درصد بالای درآمد، بیشتر از کل دانشجویان از همه خانوادههای نیمه پایین جدول درآمدی هستند. تنها سه درصد دانشجویان در محوطههای دانشجویان نخبه از خانوادههای کمدرآمد (ربع پایین) میآیند. بیشتر جوانان از نیمه پایین جدول درآمدی یا به کالج دوساله میروند یا وارد هیچ کالجی نمیشوند.[16]
علاوه بر این، آموزش عالی موتوری برای تحرک اقتصادیِ روبهبالا نیست که تصور میکنیم. اقتصاددان راج چتی و همکارانش نرخهای تحرک اقتصادی را در حدود ۱۸۰۰ کالج و دانشگاه آمریکا اعمّ از عمومی و خصوصی، منتخب و غیرمنتخب محاسبه کردند. آنها بررسی کردند چند دانشجو از این مؤسسات از فقر (خانوادههای پنجم پایین) وارد شده و در بزرگسالی به سطح بالای زندگی (پنجم بالا) رسیدهاند. پاسخ: حدود دو درصد. [17] علت اصلی اینست که تعداد خیلی کمی از دانشجویان خانوادههای کمدرآمد وارد کالجهای چهارساله میشوند. آموزش عالی مانند آسانسوری است در ساختمانی که بیشتر مردم از طبقه بالا وارد آن میشوند.
اگرچه گسترش دسترسی به دانشگاههای نخبگانی مهم است، بلکه نیاز داریم میزان تأثیر رقابت دیوانهوار برای ورود را هم کاهش دهیم. باید بسیار بیشتر از اکنون در شیوههای یادگیری سرمایهگذاری کنیم که بیشتر مردم جهت آماده کردن خودشان برای ورود به دنیای کار به آنها تکیه میکنند از قبیل کالجهای ایالتی، کالجهای دوساله، و آموزشهای فنی و حرفهای. طبق ایزابل ساوهیل، اقتصاددان مؤسسه بروکینگز، سالانه ۱۶۲ میلیارد دلار برای کمک به رفتن به کالج خرج میکنیم، اما تنها حدود ۱.۱ میلیارد دلار برای آموزشهای شغلی و تکنیکی.[18]
این نابرابری چشمگیر نهتنها فرصتهای اقتصادی را برای کسانی که نمیتوانند یا نمیخواهند مدرک چهارساله بگیرند محدود میکند، بلکه اولویتدهیهای شایستهسالارانۀ حاکمان را هم نشان میدهد. گرچه حدود دوسوم آمریکاییها مدرک کارشناسی ندارند، تعداد خیلی کمی از آنها در کنگره آمریکا خدمت میکنند. نود و پنج درصد اعضای مجلس نمایندگان و همه سناتورها مدرک چهارساله دارند. بیش از نیمی از سناتورها و بیش از یکسوم اعضای مجلس وکلا هستند و بسیاری دیگر مدارک پیشرفته دارند. [19]همیشه اینطور نبوده است. تحصیلکردهها همیشه بطور نامتناسب در کنگره نماینده شدهاند، اما تا اواسط دهه ۱۹۸۰، پانزده درصد اعضای مجلس و دوازده درصد سناتورها دیپلم دانشگاهی نداشتند.[20]
یکی از پیامدهای موج مدرکگرایی این است که طبقه کارگر اکنون عملاً از دولت نمایندگان غایب است. در ایالات متحده، حدود نیمی از نیروی کار در مشاغل طبقه کارگر مشغولند، که بهعنوان کار دستی، صنایع خدماتی و مشاغل دفتری تعریف میشوند. اما کمتر از دو درصد اعضای کنگره پیش از انتخاب در چنین مشاغلی کار کردهاند. در مجالس قانونگذاری ایالتی، فقط سه درصد از افراد دارای پیشینه طبقه کارگر هستند.[21]
این ما را به شکست احزاب و سیاستمداران جریان اصلی در پرداختن به نابرابری افسارگسیخته دهههای اخیر بازمیگرداند. عصر جهانیسازی پاداشهای هنگفتی برای دارندگان مدارک خوب به ارمغان آورد، اما برای بیشتر کارگران کاری نکرد. از ۱۹۷۹ تا ۲۰۱۶، تعداد مشاغل تولیدی در ایالات متحده از ۱۹.۵ میلیون به ۱۲ میلیون کاهش یافت. بهرهوری افزایش یافت، اما کارگران سهم کمتری از تولید خود بردند؛ مدیران اجرایی و سهامداران سهم بیشتری گرفتند. در اواخر دهه ۱۹۷۰، مدیران عامل شرکتهای بزرگ آمریکایی ۳۰ برابرِ کارگر متوسط درآمد داشتند؛ ولی در ۲۰۱۴، ۳۰۰ برابر.[22]
سختی اقتصادی و شکاف درآمدی تنها منبع نارضایتی کارگران نبود. این آسیبها با جراحتی پنهانتر تشدید شد: نابودی شأن و حرمت کار. با تقدیس «مغزهایی» که برای نمره خوب در آزمونهای ورودی دانشگاه لازم است، ماشین غربالگری، افرادی را که مدرک شایستهسالارانه ندارند، تحقیر میکند. به آنها میگوید کارشان، که بازار کمتر از کار حرفهایهای پر درآمد ارزشگذاری میکند، سهم کمتری در خیر عمومی دارد و بنابراین کمتر سزاوار احترام و ارجشناسی اجتماعی است. این نظام، پاداشهای پرطمطراق بازار به برندگان و دستمزد ناچیز به کارگرانِ بدون مدرک دانشگاهی را مشروع میسازد.[23]
مالیسازی اقتصاد این پیام دلسردکننده را تقویت کرده است. چون فعالیت اقتصادی از تولید کالا به مدیریت پول انتقال یافته، و جامعه پاداشهای نامتناسبی به مدیران صندوقهای پوششی و بانکداران والاستریت داده است، شغل مورد احترام شکننده و نامطمئن شده است. در زمانی که امور مالی سهم بیشتری از سود شرکتها را تصاحب کرده، بسیاری از کسانی که در اقتصاد واقعی، کالا و خدمات مفید تولید میکنند، نهتنها با دستمزد راکد و چشمانداز شغلی نامطمئن روبرو شدهاند، بلکه احساس کردهاند جامعه به نوع کار طبقه کارگر کمتر احترام میگذارد.[24]
این شیوه اندیشیدن درباره اینکه چه کسی چه چیزی سزاوار است، از نظر اخلاقی قابل دفاع نیست. اما در چند دهه اخیر، این ایده که پولی که فرد بهدست میآورد معیار سهم وی از خیر عمومی است، عمیقاً ریشه دوانده است.
غربالگری شایستهسالارانه به تثبیت این ایده کمک کرد. نسخه بازارپسند جهانیسازی که احزاب جریان راست میانه و چپ میانه از دهه ۱۹۸۰ پذیرفتند نیز همینطور. حتی زمانی که جهانیسازی، نابرابری عظیمی آفرید، دو نگرش شایستهسالاری و نئولیبرال میدان مقاومت در برابر نابرابری را تنگ کردند. آنها کرامت و منزلت کار را نیز تضعیف نمودند، کینه نسبت به نخبگان را دامن زدند و واکنش سیاسی را برانگیختند.[25]
۴ عدالت مشارکتی
برای مقابله با نابرابری، باید معیارهای شایستهسالارانه نسبت به موفقیت و مفاهیم نئولیبرال از خیر عمومی را بازنگری کنیم. پاندمی کرونا نقطه شروع خوبی پیشنهاد میدهد. کسانی از ما که نعمت کار از خانه در دوران همهگیری را داشتیم، به وابستگی عمیقمان به کارگرانی که اغلب نادیده میگیریم پی بردیم—کارگران پخش و تحویل، انبارداران، صندوقداران سوپرمارکت و کارکنان فروشگاه مواد غذایی، کارگران خدمات عمومی، پرستاران، مراقبان کودک، ارائهدهندگان مراقبت خانگی. اینها پردرآمدترین یا مورد احترامترین کارگران جامعه ما نیستند. اما اکنون آنها را «کارگران ضروری» مینامیم. این میتواند لحظهای برای بحث عمومی درباره چگونگی بازسازی اقتصاد باشد تا دستمزد و ارزشگذاریشان با اهمیت کارشان همخوانی یابد.[26]
چنین بازسازی فراتر از بحثهای آشنا درباره سخاوت یا سختگیری دولت رفاه است. نیازمند بحث دموکراتیک شهروندان است درباره آنچه سهم در خیر عمومی را تشکیل میدهد و چگونه باید چنین سهمهایی پاداش داده شوند—بدون فرض اینکه بازارها میتوانند این سؤالات را برای ما حل کنند.
چنین بحثی ما را از مناقشات عدالت توزیعی (چگونگی توزیع درآمد، فرصت و چیزهای خوب زندگی) به مناقشات عدالت مشارکتی (چگونگی ایجاد شرایطی که همه بتوانند در خیر عمومی سهم داشته و برای آن افتخار و ارجشناسی دریافت کنند) سوق میدهد.
برنامه سیاسی متمرکز بر کرامت کار باید به عدالت مشارکتی و همچنین عدالت توزیعی بپردازد. پیشنهادهای سیاستی برای افزایش قدرت خرید خانوادههای طبقه کارگر و متوسط، یا تقویت شبکه ایمنی، هرچند مهماند، بهتنهایی خشم و کینه عمیقی را که اکنون وجود دارد، برطرف نمیکنند. زیرا آسیبی که بیشتر شکایت کارگران را برمیانگیزد، به جایگاه آنها بهعنوان تولیدکننده مربوط میشود. تنها برنامه سیاسیای که این آسیب را بهرسمیت بشناسد، میتواند بطور مؤثر با نارضایتیای که سیاست ما را بههم ریخته سخن بگوید. زیرا آنچه را که در خیر عمومی به حساب آورده و احترام و ارجشناسی اجتماعی کسب میکنیم همین نقش ما بهعنوان تولیدکننده و نه مصرفکننده است. [27]
نیم قرن پیش رابرت اف. کندی خوب بیان کرد: «رفاقت، اجتماع، میهنپرستی مشترک—این ارزشهای ضروری... تنها از خرید و مصرف کالا بهدست نمیآید.» بلکه از «اشتغال شایسته با دستمزد مناسب» حاصل میشود، آن نوع از اشتغال که به ما اجازه میدهد بگوییم: «من به ساخت این کشور کمک کردم. من در اقدامات بزرگ و عمومی آن شریکم.»[28]
این مفهوم که کار شهروندان را در طرحی از سهم و ارجشناسی متقابل گرد هم میآورد، در سخنرانی بهیادماندنی مارتین لوتر کینگ به کارگران اعتصابی جمعآوری زباله در ممفیس، تنِسی، اندکی پیش از ترورش، بیان شد: « جامعه ما اگر بخواهد بقا یابد، یک روز به کارگران جمعآوری زباله احترام خواهد گذاشت، زیرا در تحلیل نهایی کسی که زباله ما را جمع میکند بهاندازه پزشک اهمیت دارد. زیرا اگر کارش را انجام ندهد، بیماریها حاکم میشود. همه کارها شأن و منزلت دارند.»[29]
قرار دادن عدالت مشارکتی و موضوع منزلت کار در مرکز مباحث سیاسی چه معنایی دارد؟ چند مثال روشنگر بیان میکنیم: میتوانیم سیاست مالیات بر درآمد کار را که بالاتر از سود سهام و سود سرمایهگزاران است بازنگری کنیم؛ یارانه فدرال برای دستمزد اتخاذ نماییم تا تضمین شود کارگرانِ کمدستمزد، درآمد کافی برای حمایت از خانوادهها، همسایگیها و اجتماعاتِ رونق گرفته بهدست آورند؛ شرکتهای بورسی را از خرید مجدد سهام که قیمت سهام را بالا میبرد و حقوق مدیران عامل را باد میکند ممنوع سازیم؛ کارگران گیگ (م: کارگران مستقل، موقت و یا آزادکار، پیمانکاران و کارکنان تلفنی و یا در بسترهای مجازی و غیره) را بهعنوان کارمند نه پیمانکار مستقل طبقهبندی کنیم؛ امکان چانهزنی اقتصادی را افزایش دهیم تا مثلاً کارگران فستفود بتوانند دستمزد و شرایط کار را در سطح کل صنعت و نه شرکت به شرکت مذاکره کنند؛ تولید داخلیِ کالاهای خاص (مانند ماسکهای جراحی، تجهیزات پزشکی و داروها) را تشویق کنیم به جای اینکه آنها را به کشورهای کمدستمزد برونسپاری کنیم؛ بار مالیات را از مالیات حقوق و دستمزد به مالیات بر معاملات و تراکنشهای مالی منتقل نماییم.
چنین اقداماتی نابرابری را تا حدی کاهش میدهند. اما هدف من ارائه مجموعهای از نسخههای سیاستی نیست، بلکه عبارت است از پیشنهاد راههایی برای برانگیختن بحث عمومی درباره آنچه سهم ارزشمند در خیر عمومی را تشکیل میدهد. مالیات بر تراکنشهای مالی را در نظر بگیرید. حتی مشتاقان پرشور بازار سخت بتوانند ادعا کنند سهم اجتماعی یک تاجرِ فرکانس بالا (م: یعنی تاجری که تعداد تراکنشهای مالیاش فراوان است) صدها برابر از سهم پرستار ارزشمندتر است، چنانکه درآمدهایشان نشان میدهد.
برای دانستن اینکه آیا کارگران مراقبتی کم پرداخت میشوند و تجار فرکانس بالا بیش از حد، باید درباره ارزش سهمهایشان سؤال و بحث کنیم. رشد امور مالی در دهههای اخیر ایرادی نداشت اگر به رشد متناظر کسبوکارهای جدید، کارخانهها، جادهها، فرودگاهها، مدارس، بیمارستانها و خانهها منجر میشد. اما با انفجار امور مالی بهعنوان سهم اقتصاد آمریکا، مقدار خیلی کمی از آن در اقتصاد واقعی صرف شد. بلکه هرچه بیشتر به مهندسی مالی پیچیدهای صرف شد که سودهای کلان برای عاملانش میآورد اما اقتصاد را مولدتر نمیکند. طبق یک برآورد، اکنون تنها پانزده درصد جریانهای مالی صرف بنگاههای مولد جدید میشود و مقدار بیشتری صَرف سفتهبازی روی داراییهای موجود یا ابزار مالی فانتزی میگردد.[30]
مالیات بر معاملات مالی و کاهش مالیات بر حقوق و دستمزد نه تنها نظام مالیاتی را پیشروندهتر میسازد، بلکه قضاوت جامعه را مبنی بر اینکه کار، ارزشمندتر از خریدوفروشهای قمارمانند است، انعکاس میدهد. این اقدام، از طریق عدم تشویقِ روشهای استخراجیِ کسب درآمد و در مقابل، ارج نهادن به نیروی کار مولد، اقتصادِ عزت و احترام را از نو پیکربندی میکند. این پیشنهادها جنبهی توضیحی دارند. بحث وسیعتر من این است که احیای منزلت و کرامت کار ایجاب میکند با پرسشهای اخلاقی در خصوص زیربنای ترتیبات و تنظیمات اقتصادمان مواجه شویم—پرسشهایی که سیاست تکنوکراتیک دهههای اخیر آنها را پنهان کرده است.[31]
یکی از این پرسشها این است که چه نوع کاری شایستۀ ارجشناسی و احترام است. پرسش دیگر این است که ما به عنوان شهروند، چه تعهدی نسبت به یکدیگر داریم. این پرسشها به هم مرتبطاند، زیرا نمیتوانیم بدون گفتوگو دربارهی اهداف و مقاصد زندگی مشترکی که در آن سهیم هستیم، بفهمیم چه نوع مشارکتی ارزش تأیید دارد. و نمیتوانیم دربارهی اهداف مشترک بحث و تحلیل کنیم اگر حس تعلق نداشته باشیم؛ اگر خود را عضوی از جامعهای نبینیم که به آن بدهکاریم.
در چهار دههی گذشته، جهانیسازی مبتنی بر بازار و مفهوم شایستهسالارانه از موفقیت، دست در دست هم، این پیوندهای اخلاقی را از هم گسستهاند. زنجیرههای تأمین جهانی، جریانهای سرمایه، و هویتهای جهانوطنیای که پروراندند، ما را کمتر وابسته به هممیهنانمان کردند، قدردانیمان از کارِ آنان را کاهش دادند، و ما را نسبت به مطالبه همبستگی اجتماعی بیاعتناتر ساختند. گزینش شایستهسالارانه به ما آموخت که موفقیتْ حاصل تلاش شخصی ماست و در نتیجه حس بدهکاریمان (به جامعه) را از بین برد. اکنون در مرکز گردبادی از خشم قرار داریم که این گسست و بیتعهدی پدید آورده است. برای نوسازی زندگی مدنی، باید پیوندهای اجتماعیای را که عصر شایستگی از هم گسسته، ترمیم کنیم.
[1] مقاله به قلم مایکل سندل منتشر شده در نشریه زیر
American Journal of Law and Equality (2021) 1: 4-14
[2] Michael J. Sandel, The Tyranny of Merit: What’s Become of the Common Good? (2020).
[3] For Warren Buffett on the role of luck, see Emmie Martin, Here’s Why Warren Buffett Says That He and Charlie Munger Are Successful, CNBC (May 4, 2018), https://www.cnbc.com/2018/05/04/warren-buffett-says-the-key-to-his-success-is-luck.html.
[4] See Sandel, supra note 1, at 125–50.
[5] Michael Young, The Rise of The Meritocracy (1958); see Sandel, supra note 1, at 30, 116–19, 152.
[6] Max Weber, The Social Psychology of the World Religions, in From Max Weber: Essaysin Sociology 271 (H.H. Gerth & C. Wright Mills eds., 1946); see Sandel, supra note 1, at 39–42.
[7] Ron Suskind, Confidence Men: Wall Street, Washington, and the Education of a President 197 (2011).
[8] Sandel, supra note 1, at 23, 67–71.
[9] The line “What you earn depends on what you learn” was frequently used by Bill Clinton. “You can make it if you try” was a favorite phrase of Barack Obama, who used it in presidential speeches and public statements more than 140 times. See id. at 23, 67–79, 86–87.
[10] Id. at 89. In 2020, 37.5% of Americans 25 years of age and over had completed four years of college, up from 25% in 1999 and 20% in 1988. U.S. Census Bureau, CPS Historical Time Series Tables, Table A-2 (2021), https://www.census.gov/data/tables/time-series/demo/educational-attainment/cps-historical-time-series.html.
[11] Sandel, supra note 1, at 26.
[12] How Rep. James Clyburn Settled on Endorsing Joe Biden for President, ABC News (Feb. 26, 2020), https://abcnews.go.com/fivethirtyeight/video/rep-james-clyburn-settled-endorsing-joe-biden-president-69231417.
[13] Id. I first came across Clyburn’s quote in Elizabeth Anderson, The Broken System: What Comes After Meritocracy?, The Nation, Feb. 23, 2021, https://www.thenation.com/article/society/sandel-tyranny-merit/ (interview by Galen Druke, FiveThirtyEight, with Rep. James Clyburn).
[14] In this and the following paragraphs, I draw upon Sandel, supra note 1, at 164–77.
[15] Sandel, supra note 1, at 10; Andre Perry, Students Need a Boost in Wealth More Than a Boost in SAT Scores, The Hechinger Report (May 17, 2019), https://hechingerreport.org/students-need-a-boost-in-wealth-more-than-a-boost-in-sat-scores.
[16] Sandel, supra note 1, at 166–67; Raj Chetty et al., Mobility Report Cards: The Role of Colleges in Intergenerational Mobility 1 (Nat’l Bureau of Econ. Rsch., Working Paper No. 23618, July 2017), https://opportunityinsights.org/wp-content/uploads/2018/03/coll_mrc_paper.pdf; see also Some Colleges Have More Students from the Top 1 Percent Than the Bottom 60. Find Yours, N.Y. Times, Jan. 18, 2017, https://www.nytimes.com/interactive/2017/01/18/upshot/some-colleges-have-more-students-from-the-top-1-percent-than-the-bottom-60.html; Anthony P. Carnevale & Stephen J. Rose, Socioeconomic Status, Race/Ethnicity, and Selective College Admissions, in America’s Untapped Resource: Low-Income Studentsin Higher Education 106 tbl.3.1 (Richard B. Kahlenberg ed., 2004).
[17] Sandel, supra note 1, at 168–69; Chetty et al., supra note 15, at Table II.
[18] Sandel, supra note 1, at 190; Isabel Sawhill, The Forgotten Americans: An Economic Agendafora Divided Nation 114 (2018).
[19] Sandel, supra note 1, at 97; Cong. Rsch. Serv., R45583, Membership of the 116th Congress: A Profile (updated Dec. 17, 2020), https://fas.org/sgp/crs/misc/R45583.pdf; Jennifer Senior, 95% of Members of Congress Have a Degree. Look Where That’s Got Us, N.Y. Times, Dec. 21, 2020, https://www.nytimes.com/2020/12/21/opinion/politicians-college-degrees.html.
[20] Sandel, supra note 1, at 97; Cong. Rsch. Serv., supra note 18, at 5.
[21] Sandel, supra note 1, at 97; Nicholas Carnes, The Cash Ceiling: Why Only the Rich Run for Office—And What We Can Do About It 5–6 (2018).
[22] Sandel, supra note 1, at 197; Anne Case & Angus Deaton, Deathsof Despairandthe Futureof Capitalism 152, 161 (2020); Sawhill, supra note 17, at 86, 140–41.
[23] I draw here on Sandel, supra note 1, at 198.
[24] I draw here on Sandel, supra note 1, at 30.
[25] I draw here on Sandel, supra note 1, at 198.
[26] In this paragraph and the next, I draw upon Michael J. Sandel, Are We All in This Together?, N.Y. Times, Apr. 13, 2020, https://www.nytimes.com/2020/04/13/opinion/sunday/covid-workers-healthcare-fairness.html; see also Sandel, supra note 1, at 205–12.
[27] See Sandel, supra note 1, at 208–12.
[28] Robert F. Kennedy, Press Release (May 19, 1968), in RFK: Collected Speeches 385–86 (Edwin O. Guthman & C. Richard Allen eds., 1993).
[29] Martin Luther King, Jr., Speech to striking sanitation workers in Memphis, Tennessee (Mar. 18, 1968), Chapter 31: The Poor People's Campaign, King Inst., https://kinginstitute.stanford.edu/king-papers/publications/autobiography-martin-luther-king-jr-contents/chapter-31-poor-peoples.
[30] See Sandel, supra note 1, at 216–18. On the role of finance, see Rana Foroohar, Makersand Takers: The Riseof Financeandthe Fallof American Business (2016); Adair Turner, Economics Afterthe Crisis: Objectives and Means 35–55 (2012); J. Bradford Delong, Starving the Squid, Project Syndicate (June 28, 2013), https://project-syndicate.org/commentary/time-to-bypass-modern-finance-by-j--bradford-delong. The fifteen percent estimate is by Adair Turner, Foroohar, supra note 30, at 7.
[31] In this and the following two paragraphs, I draw upon Sandel, supra note 1, at 221–22.
فلسفه
فلسفه
فلسفه
علوم اقتصادی
علوم سیاسی
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.