اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
کریستین بوبن خدا را نه در باورهای یقینی و تعاریف، که در تجربهای زیسته و آمیخته با عشق میجوید و امر متعالی را در زندگی روزمره و حیرتِ کودکان جستوجو میکند. از منظر او نامبردن از خدا ضرورتی ندارد، زیرا خدا دانستنی نیست، دوستداشتنی است.

کریستین بوبن به دنبال باورهای یقینی و ارائهی تعاریف مشخص از خدا و امر متعالی نیست. تعاریف پژمرده میکنند. عقیده، میخُشکاند. خدا، امر متعالی یا امر مقدس در نگاه کریستین بوبن امری است که به تجربه در میآید، احساس میشود، بساویده میشود، اما تن به منطق عقیده و قرنطینهی تعریف نمیسپارد. خدا دانستنی نیست، دوست داشتنی است. گفتنی نیست، زیستنی است:
«کسانی را که از خدا مانند قیمتی مقطوع حرف میزنند دوست ندارم. کسانی را که خدا را نتیجهی خللی در دستگاه هوش میدانند دوست ندارم. آنانی را که "میدانند" دوست ندارم، کسانی را دوست دارم که دوست دارند.»(1)
«خدا یک فکر و عقیده نیست، بلکه بخار صورتی و آبیرنگ باقیمانده از لبهای حلزونمانند کودکان بر شیشه است، مراقبت از زندگی معمولی است- آرامش قلبی ژرفاندیش است.»(2)
خدا یک عقیده نیست، بلکه نامی است بر نوعی تجربه و شیوهای رویارویی با زندگی. تجربهای که آمیخته با حیرت و مراقبت است. شبیه حالت هوشیار و جستجوگرِ کودکانی که لبهایشان را به شیشهی پنجره میچسبانند. خدا نوعی مراقبت از زندگی روزمره است. همچون مراقبت پُرظرافت مادری از شیرخوار چندروزه. مراقبتی توأم با عشق و آرامش. خدا، پرستاری مادرانه از زندگی است.
اگر خدا یک فکر یا یک عقیده نیست، آنوقت کتابها و کلامهای مقدس هم نه مجموعهای از باورهای مشخص که باید تصدیق شوند، بلکه اشارتهای عاشقانهی خداست برای توجه دادن. توجهی که گوهرِ ایمان است. نوعی بیدارباش و «ذکر» است. افشاندن کلمات مایهور از امر متعالی بر سر و روی روح است:
«کتاب مقدس فهرست تلاشهای خداوند است برای دیده شدن توسط ما، حتی شده برای یک ثانیه، حتی توسط یک انسان، حتی اگر آدم به دردنخوری باشد یا شبان بزها که تنهایی و شراب بد، او را منگ کردهاند. از هر چیزی استفاده میکند. هر چیزی که بتواند توجه ما را به او جلب کند خوب است؛ از توطئهی عظیم توفان نوح و سیلابها و توفانهای مهیب تا نالههای زمزمهوار نوزادی خفته بر کاه که نفسهای حقیرانهی یک خر یا یک گاو را میجنبانند.»(3)
کریستین بوبن با منطق دوگانهانگاری و ثنویت آسمان و زمین مخالف است. امر الوهی و آسمانی را میخواهد در همینجا، در لابهلای امور عادی و روزمره و زمینی، تجربه کند:
«در گذشته به کودکان میآموختند که خداوند در آسمانهاست اما چه کسی به آنها یاد خواهد داد که آسمان بر روی زمین و در همه جاست و در اشیاء ساده به درخشش در میآید؟ یک زندگی آرام، بیفروغ و معطوف به سادگیها به میوهی بِه شبیه است که ظاهری زمخت و پوستی پُرزدار دارد و وقتی در سایه میرسد، هوای انباری را عطرآگین میکند، همانطور که پیکر یک قدیس، پس از مرگ، هوا را معطر میکند.»(4)
نام بُردن از خدا برای تجربهی خدا، ضرورت ندارد. شیوههای زندگی متناسب میتوانند حضور خدا را بازتاب دهند. حضور خدا را تنها در زندگیهای خالص میتوان تجربه کرد:
«زندگی روزمرهی پدر خود به اندازهی کافی حضور خداوند را باز میتابانید، بیاینکه نیازی به نام بُردن از او وجود داشته باشد.»(5)
«خدا شگفتزده میان سخنان عشاق، چون برزگری در مزرعهی خود قدم میزند. اگر ما خداوند را در داستانهای عاشقانه خود راه ندهیم، داستانهای ما رنگ میبازند، کِدِر میشوند، میپوسند و فرو میریزند. بردن نام خدا امری اساسی نیست، حتی دانستن نام او برای آنهایی که به هم عشق میورزند، ضروری نیست. تنها کافی است که دلدادگان روی زمین، یک دیگر را در پهنهیی آسمان یافته باشند.»(6)
«در برکهی آب، در شمیم پیچکها، در صفا و خلوصِ برخی کتابها پروردگار را یافتهام، حتی گاهی نزد آنان که مذهبی ندارند، اما نه هرگز نزد کسانی که شغلشان گفتن از اوست.»(7)
گفتن از خدا جز از طریقِ زندگیهای خالص و ناب و یا کلماتی که از فرطِ بیوزنی در هوا معلّقاند ممکن نیست. خدا در چشمانداز بوبَن شبیه عشق است. به مانند «لرزش لبخندی روی لبها» که تنها میشود احساساش کرد، در سکوت به تماشا نشست و با دیگری سهیم شد. خدا یک مسئلهی فکری نیست، یک تجربه و تماشا است:
«مسئلهی عشق، پاسخی ندارد. نه اینکه مسئلهی پیچیدهای باشد؛ نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خطی آبیرنگ است روی پلکها، لرزش لبخندی است روی لبها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخ بدهیم. نگاهش میکنیم، تماشایش میکنیم، در سکوت با هم تقسیمش میکنیم، ترجیحاً در سکوت.»(8)
«از شما میپذیرم که عشق امری درکناشدنی است. اما آنچه درکش محال باشد، زیستنش بس ساده است.»(9)
تا اینجا گفته شد که در نگاه کریستین بوبن، تجربهی امر مقدس تنها از طریق شیوایی زندگی و طرز و طراز ویژهای در نگریستن امکانپذیر است و برای ادراک حضور خدا در زندگی به شیوهای متفاوت از زیستن نیازمندیم و نه عقیده بستن یا نام بُردن از چیزی. اکنون میخواهیم بنگریم از منظر کریستین بوبن زندگی آکنده و رنگوطعمگرفته از خدا، واجد چه ویژگیهایی است.
1) زندگی طعمگرفته از خدا، زندگی به شیوهی کودکان است. رویارویی کودک با زندگی واجد همهی ویژگیهایی است که برای ارتباط با خدا نیازمندیم. کودک مستقیم و بیواسطه با زندگی روبرو میشود و درک و دریافتی ناشی از تجربهی محض دارد. کودک، رها و آسوده از مفاهیم و برساختههای زبانی، با زندگی میآمیزد. تماسی که کودکان با زندگی دارند تمام عیار است. کودک، پیشپاافتادهترین امور زندگی را با همان خلوص و حضورقلبی انجام میدهد که بزرگسالان خطیرترین کارها را. به ویژه بازیهای کودکان، جلوهگاه امر متعالی است. چرا که کودکان به وقت بازی، با تمامِ دل حضور دارند. کودکان شیرخوار هم جلوهی دیگری از امر مقدس هستند. سکون، آرامش و لبخندِ خرسندی که بر چهره دارند، از حضوری ناب حکایت میکند که هنوز خراشی برنداشته است. ضمن اینکه مشخصهی چشمگیر زندگی کودکان، ظرفیت بالای حیرت کردن است. نگاهِ شسته به حیرت و راززدهی کودک، میزبان امر متعالی است:
«اولین شناخت از خداوند، در زندگی شناختی است تلخ و شیرین، که در کودکی، با اولین لقمههای غذا، بلعیده شدهاند. کودک خداوند را میمکد. میآشامد، او را میزند، به او میخندد. بدنبالش فریاد میزند و در آخر، در بازوانش، در عمق تاریکی، با شکم سیر میخوابد. این شناختی آنیست. به کسانی که تازه به دنیا میآیند داده میشود، مردان کلیسان آن را ندارند همچنین آنان که در مورد خداوند شناخت ضعیفی دارند.»(10)
«وجود بیکرانهی او تنها در زمزمههای کودکان متجلی میشود... خدا آن چیزی است که کودکان میدانند، نه بزرگسالان. بزرگسالان وقت خود را برای غذا دادن به گنجشکان هدر نمیدهند.»(11)
«کودکی که بازی میکند در بازیاش بیشتر از قدیسین در دعاهایشان یا فرشتهها در آوازهایشان نور منتشر میکند. کودکی که بازی میکند مایهی تسلی خاطر خداست.»(12)
«کودکی که به خواب میرود صورتی است از زندگی ابدی، رهاشده، مطمئن، در دستان خداوند. درختی که میلرزد نماد زندگی گذرا و تابع خلقیات فصلهاست. کودکی که به خواب میرود و درختی که میلرزد هر دو نمادهای اعلای زندگی جاری هستند.»(13)
«نوزادان میان مشتهای بستهی خود خدا را به اسارت گرفتهاند.»(14)
«خداوند در وجود هر نوزادی، دوباره خود را در دستان نه چندان مطمئن ما قرار میدهد.»(15)
«شب و روز میتوانم با کودکی شیرخوار سخن بگویم: کسی از راه میرسد که از حقایق کاذب و عادات، هیچ لطمهای ندیده است. کودکان شیرخوار چیزی دارند که گویی بر حکمت مبتنی است، به سان بوداها. آنان خبر از ستارهای بس دوردست به ما میدهند، خبری که هنوز واژهها آن را کُندآهنگ نساختهاند. کودکان شیرخوار به خود اجازهی خیره شدن نیز میدهند و این همان کاری است که ما اجازهی انجام آن را به خود نمیدهیم. اگر به این بیگانهی محض که همانا کودک شیرخوار است بنگریم، میبینیم که از زبان معمول که برای سخن گفتن با او بهکار میگیریم، تقریباً یکّه میخورد. آنگاه که به او واژههای کوچک ابلهانه میگوییم، میبینیم که نگاهش از سخن ناشایست ما برق میزند. کودکان شیرخوار عالمان مابعدالطبیعهی محضاند و این بیمایگی است که برای ایشان جز ستایشی عادی قایل نمیشویم. این اهانتی است که در حق ذکاوت بسیار ظریف این فرزانگان روا میداریم.»(16)
«تحمل نگاه ثابت یک کودک بسیار سخت است. انگار که خداوند رو به روی شما نشسته... شما را برانداز میکند و در عین حال از وجودتان هم شگفتزده است.»(17)
«مشکل ما در این است که هیچگاه به کودکِ سهسالهی وجود خود اطمینان نمیکنیم. در آنجا که واژهها تواناییشان را از دست میدهند، این کودکِ درون ما است که کلامی تازه میگوید و در آنجا که به راههای بسته خوردهایم، راه جدیدی را پیش رویمان باز میکند.»(18)
«اگر برای من فرزانگی وجود داشته باشد، عبارت است از هنرِ حضورِ کامل داشتن، با توجهی بیاندازه و پایدار. از همین روست که کودکان مرا مسحور میسازند، به سبب استعداد خویش در حضورِ کامل داشتن، در زمانِ حاضرِ ناب. با ایشان تفاهمی عمیق دارم.»(19)
آنچه کودکان را در چشمان کریستین بوبن درخورِ ستایش میکند حیرتزدگی، تماس بیواژه با جهان و هنرِ «حضور کامل» است و نیز آرامش ناشی از خرسندی که به وقت خواب در چهرههایشان پیدا میشود.
2) زندگی آکنده از خدا، زندگیِ آکنده از عشق است. عشقی که زندگی را به طعم خدا درمیآورد عشقی آلوده به تصاحب نیست؛ عشقی است که بیش از هر چیز به نثار کردن وفادار است. نثارکردنِ بیچشمداشت:
«نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند.»(20)
«زایشگاه مکان از خود گذشتگی است و از همین روی مرا منقلب میسازد: کسی که در نهایت توانایی است، تمامی توانمندی خویش را نثار ناتوانترین موجود میکند. عشق هولناکترین رویداد است. به سان تنفس دهان به دهان با خداست، به سان به زندگی برگرداندن چیزی در عالم نهان است. عشق ورزیدن عملی ماورای طبیعی است، تجربهای عرفانی است و جز این چیزی نیست. عرفانی است که به یکسان میتواند به دخترکی روستایی یا متألهی بزرگ عطا شود.»(21)
«از عشق چشم آن دارید که خلأهایتان را پرکند حال آنکه عشق هیچ خلأیی را پر نمیکند. عشق بیش از آنکه وفور باشد، کاستی ست، عشق وفور کاستی ست!»(22)
عشقی که راه به خدا میبَرد، تمنایی نیست که تشنهی «داشتن» است، بلکه تهی شدن از خویش و جابازکردن برای دیگری است. عشقی که آنقدر آدمی را فقیر و بیچیز میکند تا جای کافی برای ضیافت خدا فراهم شود. هر چه عشق ما به چیزی فزونی بگیرد، توجه ما نیز قوّت میگیرد. توجه ژرف به خواندن و مطالعهی دیگری:
«دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست. در حکم آن است که بتوانیم تمامی جملههایی را که در دل دیگری است بخوانیم و در حال خواندن، دل او را از بند برهانیم.»(23)
3) زندگی رنگگرفته از خدا زندگی آراسته به سادگی است. زندگیهای متکلّفانه که در پیِ شکوهی مصنوعی و نُمایشی اقتدارآمیز و مقرون به زیورهای چشمرُبا هستند، قادر به تماس با خدا نیستند. خدا در سادگی و بیشیلهپیلگی، پیدا میشود. جایی که نشانی از جلوهفروشی و چهرهسازی کاذب نیست. جایی که سادگی در نهایتِ خلوص است و زندگی در هیأت همیشهی خود، پریشان و نزدیک.
«تنها در جایی میتوان دید، که هیچ نشانهای از ظلمت اقتدار نیست. اقتدار کور میکند، افتخار تاریکی میآورد. در گذشتهها، شاهزادگان با شکوه و جلال بسیار از قصرشان خارج میشدند: کالسکهها، اسبها، نوکران، پرچمها و همهگونه تشریفات. پریشانی و آشفتگی یعنی محروم بودن از هر نوع تشریفات و محافظ و همراه، پیش رفتن در یک زندگی محروم از هر نوع پوشش قدرت. خداوند تحت پوشش آرایهها و زیورهای صاعقه یا سلطنت، بیمعناست. خداوند نهفته در خواب یک نوزاد... بیکران است، عظیم است.»(24)
«خدا در خانهای شکوهمند جایی ندارد. مأوای او کلبهای است که تختههای چوبین آن به درستی بر هم چفت نشدهاند و پرّههای نور به درونش به راحتی راه مییابد. با آنکه هیچ از او نمیدانم، ممکن نیست در عادیترین روزهای زندگی، به نظرم بیگانه بیاید. این روزهای زندگی، هر یک کتابی است، کتابی که او نگاشته است. چهرهها، درد و رنج، احسان و نیکی غنیترین و رنگینترین صفحات کتاب اوست. همانگونه که بوتهی گل سرخ، گنجشک و یا پامچال.»(25)
«هر بار که چیزی را ساده میکنیم به دامان خداوند چنگ میزنیم.»(26)
«تکلف» و زیورهای عاریتی هستیم حجابِ دیدار و تجربهاند:
«چیزهای بیهودهی بسیاری را از زندگیم دور کردم تا خداوند نزدیک آمد که ببیند چه میگذرد.»(27)
از اینرو در کلیساها و معابد پُرزرق و برق که میخواهند در تظاهر متکلّفانهی زیورها، احتشام امر الوهی را آینگی کنند، خدا غایب است. خدا در سادگی است. همچنان که زیبایی هم.
4) زندگی آکنده از خدا زندگی سرمست از زیبایی است. اما عبورِ سبکسرانه از کنارِ زیبایی، زندگی را خداآیین نمیکند، بلکه مست شدن از زیبایی است که آدمی را آغشته به امر متعالی میسازد. تماشا کردن یعنی به درون خویش راه دادن. زیبایی را باید تنفس کرد تا خدا در زندگی بتراود و در ساقهی حیات، شکوفه کند. در تجربهی ژرف امر زیبا که نوعی «بیخویشی» و فراروی از خود به همراه دارد، رازی از رازهای خدا هویدا میشود.
«هنر راه رفتن هنر نظاره کردن است. ابتدا، آنچه را از آن میگذریم نگاه میکنیم، سپس همان میشویم.»(28)
«نمیتوانم نظارهگر خاموش زیبایی باشم. اگر مرا پذیرا شود، به کام آن میروم و با آن یگانه میشوم.»(29)
لیدی داتاس، شاعر و نویسندهی معاصر فرانسوی، در باب کریستین بوبن گفته است: «برای درک او، کافی است کسی را در نظر آوریم که به هر آنچه میبیند بَدَل میشود.»(30)
امیلی دیکنسون از شخصیتهای دوستداشتنیِ بوبن است. کسی که به تعبیر بوبن در مردمک چشمان خدا زندگی میکرد، چرا که به مانند خدا زندگی میکرد. پنهان از همه و نظارهگرِ همه:
«امیلی دیکنسون روزها و شبهای خود را در مردمک چشمان خداوند سپری کرده: پنهان از دیدگان همه و تماشاگر همه.»(31)
زیبایی چه هنگام به تجربه درمیآید؟ بوبن میگوید زیبایی فرزندِ عشق است. عشقی که ما را به «توجه» وامیدارد. محرومیت ما از زیباییهای زندگی که میتوانند زندگی را بهشتآیین کنند به دلیل «بیتوجهی» است:
«زیبایی از عشق پدید میآید، و عشق از توجه. توجهی ساده به سادگان، توجهی ناچیز به ناچیزان، توجهی زنده به تمامی زندگیها»(32)
«زیبایی این توانایی را دارد که زندگی دوباره ببخشد. کافی است ببینید و بشنوید. به دلیل بیتوجهیمان است که تا وقتی زنده هستیم وارد بهشت نمیشویم؛ فقط به دلیل بیتوجهیمان است.»(33)
هر آنچه که در پیِ توجهی عاشقانه، مایهی تجربهی زیبایی میشود نقشی از خدا به همراه دارد. لبخند، چهرهها، سالخوردگان، شاخههای گل، علف هرزی که سنگفرشی را شکافته و بازیگوشی گنجشکان، فرصتهایی برای چشیدن خدا هستند:
«سوزن خداوند در هر گونه بافتی فرو رفته، بافتهایی که از ستایش زیباییشان سیر نمیشوم.»(34)
«من ترجیح میدهم وارد دنیا نشوم. در آستانهی دنیا باقی بمانم و نگاه کنم. بینهایت نگاه کنم. عاشقانه نگاه کنم. فقط نگاه کنم.»(35)
«برای ستودن عظمت خدا، نیاز به دیدن چشماندازهای شکوهمند ندارم، زیرا میانگارم که عظمت خدا در چیزهای کممقدار جلوهگر میشود. بسیار کم به گردش میروم، اما هربار به یک نگاه، مسخر و مسحور میشوم. همواره علف هرزی را مییابم که توانسته سنگفرشها را بشکافد و این علف هرز مرا به شگفتی وا میدارد و اندیشهام را تغذیه میکند.»(36)
«در گلها چیزی خدایی وجود دارد. چند شاخه گل سرخ باغچه را روی میز آشپزخانه نهادهام: آنقدر زیبایند که میتوان گرد آنها دِیری بر پا داشت و حتی از صلیب نیز در گذشت.»(37)
«خدا کودکی است که به خواب میرود و لحظهای میرسد که راز خود را فاش میکند: زمانی که از نزدیکش رد میشویم، خنده بیاختیارش را میشنویم. میتوان صدایش را شنید؛ در موسیقی، در سکوت، در پدیدار شدن جوشهای غرور جوانی، پشت ابری که میگذرد، در دهانی که دندانهایش افتاده است؛ در همه جا.»(38)
«"به درون سینهی خداوند درآیید" این عبارتی است که در انجیل نوشته شده... تنها امروز صبح بود که با نگاه به گنجشکها، که در دستههای چنددهتایی واردِ شاخ و برگهای معطر زیزفون میشدند، بالاخره دریافتم منظور از سینهی خداوند چیست و چه لذتی دارد روزی که به آن راه یابیم.»(39)
«سالخوردگان، کتابهای مقدسی از جنس استخوان و تناند. سالخوردگی، دهل تاببرداشتهی خداوند است.»(40)
«لبخند امری مقدس است، بهسان هر آن چیزی که پرسش را با جوابی عظیمتر پاسخ میگوید. من که شیفتهی تنهاییام، میگویم که لبخند شگفتانگیزتر از هر چیز است. یکی از بزرگترین ظرافتهای بشری است. تقریباً پیشآگهی از زندگی اخروی است، به سان گلی از عالم نهان. حتی تا بدان جا پیش میروم که میگویم زیباترینِ تمامی لبخندها، جز بر چهرهای تقریباً گرفته و منزوی نمیتواند نقش بندد. اما اگر به روی گهوارهها سر خم کنیم، هنوز میتوانیم لبخند را بازیابیم. آدمیان هر اندازه هم که درندهخو باشند، هر بار که کودکی به دنیا میآید، لبخند پدیدار میگردد.»(41)
«خداوند به همان راحتی به زمین میآید که موسیقی موزارت به آسمان میرود اما گوش شنیدن آن را نداریم.»(42)
«اینجا و آنجا، به جستجوی شادیای میرویم که همه جا خُرد شده است، و بازیگوشی گنجشک تنها شانس ما برای چشیدن طعم خداست که روی زمین پراکنده است.»(43)
5) زندگی آکنده از خدا زندگی مقرون به مراقبت و پرستاری است. خدا شکنندهتر از آن چیزی است که گمان میکنیم و هرگونه غفلت و بیاعتنایی به شکستنِ حضور خدا در زندگی میانجامد. زندگی مایهگرفته از خدا ملازم حساسیت است. حساسیت به ارتعاشها و لطافتها. مراقبت از شکنندگیِ زیبایی و خوبی که جز با رفتاری ظریف ممکن نخواهد بود.
«خدا هم به اندازهی شقایقها شکننده است. شقایقهایی که انسانها محض رضای خودشان، میخواهند بچینند.»(44)
«ما تمامی لطافتهای زندگی را قتل عام میکنیم، ولی زندگی دوباره سرشارتر از قبل میشود. در جنگ هیچ رازی پنهان نیست- ولی پرندهای که من دیدم، در بیشهزار از نظر پنهان شد؛ درحالی که در میان تنههای بههمفشردهی درختان میپرید، مرا مات و مبهوت کرده بود. سعی دارم چیزی را برای شما بازگو کنم که چنان شکننده است که میترسم حتی با توصیف آن مخدوشش کنم. پروانههایی هستند که نمیتوان بدون شکستن بالهای شیشهمانندشان لمسشان کنم.»(45)
«خداوند را با کردار زشت در دل خود کشتن آسانتر از نابودکردن گنجشکی است و قلبش را شکستن سادهتر از پارهکردن صفحهی کاغذی؛ حتی کودکان نیز این را میدانند.»(46)
«شاید خدا فقط نشانهی حساس بودن ماست، باریکترین رشتهی عصبیمان، سیمی از طلا به ضخامت یک هزارم میلیمتر. سیمی که در برخی پاره شده و در برخی دیگر با تمام قدرت مرتعش میشود.»(47)
امور روزمره، عادی و زمینی وقتی با کمال، آرامش، تأنی و ظرافت انجام گیرد، میتواند ما را بهرهمند تجربهای متعالی کند:
«شاید زندگی معنوی چیزی جز زندگی مادی نیست که با مراقبت، آرامش و کمال انجام میپذیرد: آنگاه که نانوا کار طبخ نان را در کمال دقت انجام میدهد، خدا در نانوایی حضور دارد.»(48)
«هنگامی که ترز داویلا(1582-1515- راهب و دینشناس اسپانیایی) برای خواهران روحانی خود غذا تهیه میکرد، مراقب پخت خوب غذا بود و همزمان افکار حیرتآوری در مورد خداوند به ذهنش خطور میکرد. در این حالت، آن هنر زندگی را به اجرا در میآورد که بس والاست: لذّتبُردن از آنچه ابدی است هنگام مراقبت از آنچه فانی است.»(49)
زندگی معنوی و الوهی زندگی آکنده از «توجه»، «حضور قلب»، «ظرافت» و «مراقبت» است.
6) زندگی آکنده از خدا زندگیِ پذیرا و باز است. زیستن در انتظاری گشوده برای دریافت نور و پذیرش رضایتمندانهی زندگی. انتظار و گوشبهزنگی برای دریافتنِ نازکترین اشارههای نور و آواهای لُطف:
«از من نپرسید که منتظر چه هستم؟ جوابش را نمیدانم فقط مطمئنم که تمام فرزانگی مکتوب دنیا هم درد مرا دوا نمیکند. من منتظر چیزی هستم بزرگتر از آنکه قابل نوشتن باشد.»(50)
«چه چیزی به شما زندگی میبخشد؟... همه چیز. هر آنچه من نیست و مرا روشن میکند. تمام آن چیزهایی که نمیدانم و منتظرشان هستم... انتظار هیچچیز را غیر از آنچه غیرمنتظره است نکشیدن. این دانش من از دوردست میآید. دانشی که دانش نیست، بلکه یک اعتماد است، زمزمه است و ترانه. این دانش را از تنها استادی که داشتهام فراگرفتهام: از یک درخت. از تمامی درختان در شبِ ذوقزده. آنطور که آنها هر لحظه را طالعی سعد میانگارند، خود به من آموزش میدهد. تلخی باران، جنون خورشید، همه چیز آنها را سیراب میکند. دغدغهای ندارند و خصوصاً دغدغهی معنا را. با انتظاری نورانی و لرزان، انتظار میکشند. تا بینهایت...»(51)
«من همیشه به چیزهای بزرگ امیدوارم. نمیدانم چیستند، ولی با شکیبایی منتظرشان هستم. ممکن است پیشتر آمده باشند، بیاینکه متوجهشان شده باشم. روح من مانند سگی منتظر در برابر چمنزاری در کمین شکاری نزدیک و نامریی است. بیشک هیچگاه چیزی شکار نمیکنم، هیچ طعمهای. تنها، باور به این نکته کافی است که چیزی بزرگتر از «زندگی» از برابرم عبور کرده و به آن اهمیت و نوری چنان ناب بخشیده است که گاه بیرحم مینماید.»(52)
«قدیس بودن چیزی نیست که ما تصور میکنیم. امروز گروهی از پامچالها را دیدم که در هوای آزاد سخن میگفتند و از حرفهایشان نیایشی برساخته بودند که مستقیماً به آسمان میرفت. قلبشان بر روی باران، خشکسالی و حتی چیده شدن باز بود. انتخاب نکردن پیشآمدها روش بیعیب و نقصشان برای قدیسهشدن به شمار میرفت.»(53)
در نگاه کریستین بوبن، «اعتقاد» نمیتواند خدا را در مویرگهای زندگی ما جاری کند. تنها کسانی که با خلوص و حضور کودکانه، عشقی نثارکننده، سادگی و شفافیت، توجه و مراقبت، گوشبهزنگی و انتظار، و آمیزگاری با زیبایی به زندگی خویش غنا میبخشند، قادر خواهند بود میزبان خدا باشند.
کریستین بوبن میگوید ما باید طوری رفتار کنیم که انگار خدایی وجود دارد. اهمیتی ندارد که آیا در حقیقت، خدا وجود دارد یا نه. مهم این است که ما از ژرفنای قلبمان او را بخواهیم و صدا بزنیم:
«خداوند نام جایی است که غفلت هرگز تاریکش نمیکند، نام یک فانوس دریایی در کرانهها. و شاید آن مکان خالی باشد و شاید این فانوس همواره رها شده باشد اما این هیچ اهمیتی ندارد. ما باید طوری رفتار کنیم که انگار این مکان اشغال است، انگار کسی در فانوس ساکن است. بیایید به کمک خدا بیاییم، روی صخرهاش و هر چهره را تکبهتک و هر موج را تکبهتک و هر آسمان را صدا بزنیم. بیآنکه حتی یکی را فراموش کنیم.»(54)
«قدیسان میگویند ما صدا میزنیم، ما آنی را که در کرانهی دیگر قلبمان ایستاده صدا میزنیم و هرگز نمیدانیم آیا ما را خواهد شنید؟ حتی نمیدانیم کسی آنجا هست یا نه.»(55)
چرا باید به گونهای رفتار کنیم که گویا خدا وجود دارد؟ بوبن پاسخ میدهد:
«هیچکس نمیتواند همهی چیزهای دنیا را به دیگری بدهد، هیچکس برای هیچکس کافی نیست. هیچکس خدا نیست.»(56) و «هیچکس دیگری نمیتواند جای خالی «خدا» را پر کند.»(57)
.
.
1_ تصویری از من در کنار رادیاتور، کریستین بوبن، ترجمه منوچهر بشیری راد، نشر اجتماع، 1386.
2_ قاتلی به پاکی برف، کریستین بوبن، ترجمه فرزانه مهری، نشر ثالث، 1393.
3_ جشنیبر بلندیها، کریستین بوبن، ترجمهی دلآرا قهرمان، نشر پارسه، 1394.
4_ اسیر گهواره، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، نشر آشیان، چاپ اول، 1387.
5_ رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمهی سیروس خزائلی، نشر صدای معاصر، چاپ دوم، 1388.
6_ زندگی از نو، کریستین بوبن، ترجمه ساسان تبسمی، نشر باغ نو، چاپ چهارم، 1387.
7_ همان.
8_ ایزابل بروژ، کریستین بوبن، ترجمه مهوش قویمی، انتشارات آشیان، چاپ سوم، 1385.
9_ رفیق اعلی، کریستین بوبن، ترجمه پیروز سیار، نشر طرح نو، 1384.
10_ لباس کوچک جشن، کریستین بوبن، ترجمه مژگان صالحی، نشر باغ نو، چاپ سوم، 1387.
11_ رفیق اعلی، ترجمه پیروز سیار.
12_ شش اثر، کریستین بوبن، ترجمهی مهتاب بلوکی، نشر نی، چاپ دوم، 1392.
13_ همان.
14_ زندگی از نو، ترجمه ساسان تبسمی.
15_ ویرانههای آسمان، کریستین بوبن، ترجمه سید حبیب گوهریان و سعیده بوغیری، نشر رادمهر، چاپ اول، 1393.
16_ نور جهان، کریستین بوبن، ترجمهی پیروز سیار، نشر آگه، 1385.
17_ همه گرفتارند، کریستین بوبن، ترجمه نگار صدقی، نشر ماه ریز، چاپ سوم، 1386.
18_ فرسودگی، کریستین بوبن، ترجمهی پیروز سیّار، انتشارات آگاه، چاپ سوم، 1385.
19_ نور جهان، ترجمهی پیروز سیار.
20_ زن آینده، کریستین بوبن، ترجمه مهوش قویمی، انتشارات آشیان، چاپ سوم، 1384.
21_ نور جهان، ترجمهی پیروز سیار.
22_ رفیق اعلی، ترجمه پیروز سیار.
23_ نور جهان، ترجمهی پیروز سیار.
24_ جشنیبر بلندیها، ترجمهی دلآرا قهرمان.
25_ زندگی از نو، ترجمه ساسان تبسمی.
26_ ویرانههای آسمان، سید حبیب گوهریان و سعیده بوغیری.
27_ رستاخیز، ترجمهی سیروس خزائلی.
28_ شش اثر، ترجمهی مهتاب بلوکی.
29_ نور جهان، ترجمهی پیروز سیار.
30_ همان.
31_ ویرانههای آسمان، ترجمه سید حبیب گوهریان و سعیده بوغیری.
32_ رفیق اعلی، ترجمه پیروز سیار.
33_ بهُت، ترجمه بنفشه فرهمندی، نشر کتاب پارسه، چاپ اول، 1396.
34_ ویرانههای آسمان، ترجمه سید حبیب گوهریان و سعیده بوغیری.
35_ ابله محله، کریستین بوبن، ترجمه مهوشی قویمی، انتشارات آشیان، چاپ پنجم، 1386.
36_ نور جهان، ترجمه پیروز سیار.
37_ همان.
38_ بهت، ترجمه بنفشه فرهمندی.
39_ رستاخیز، ترجمهی سیروس خزائلی.
40_ ویرانههای آسمان، ترجمه سید حبیب گوهریان و سعیده بوغیری.
41_ نور جهان، ترجمهی پیروز سیار.
42_ شش اثر، ترجمهی مهتاب بلوکی.
43_ همان.
44_ مسیح در شقایق، کریستین بوبن، ترجمهی نگار صدقی، نشر مشکی، چاپ پنجم، 1393.
45_ بهت، ترجمه بنفشه فرهمندی.
46_ رستاخیز، ترجمهی سیروس خزائلی.
47_ قاتلی به پاکی برف، ترجمه فرزانه مهری.
48_ نور جهان، ترجمهی پیروز سیار.
49_ شش اثر، ترجمهی مهتاب بلوکی.
50_ مسیح در شقایق، ترجمهی نگار صدقی.
51_ شش اثر، ترجمهی مهتاب بلوکی.
52_ رستاخیز، ترجمه سیروس خزائلی.
53_ همان.
54_ جشنیبر بلندیها، ترجمه دلآرا قهرمان.
55_ همان.
56_ دیوانهوار، کریستین بوبن، ترجمه مهوش قویمی، انتشارات آشیان، چاپ سوم، 1384.
57_ بخش گمشده، کریستین بوبن، ترجمهی فرزانه مهری، نشر ثالث، 1393.
.
.
.
.
گفتگو دربارهی این مطلب۱۳۶ دیدگاه
سلام. جناب قطبی با این یادکرد زیبای شان از بوبن، بحثی دراز را ناخواسته درافکنده اند. گاهی این بحث ها به جاده ی خاکی منحرف شده اند و بوبن به کلی از یاد رفته است. اما در هر صورت، این بحث مهم باقی می ماند که خدا را مثل بوبن ببینیم یا هم چون خدای دو دین خاص با دو متن مقدس کاملا نزدیک به هم اسلام و یهود. نکته این که بوبن هر چه گفته باشد، درست یا غلط، فاصله اش با دو متن مقدس این دو دین نمی خواند. این دو، خواستار سربریدن و قتال و تخریب قریه ها به خاطر پی کردن یک شتر هستند. این ها کجا و بوبن کجا. اگر بوبن متن های مقدس را یاد کرده باشد، قطعا نمی تواند از این دو متن به طور جامع و مانع نتیجه گرفته باشد. ما که درون این متن زیسته ایم، به خوبی می دانیم در گزاره ی 2/ 24 آدم ها و سنگ ها را می سوزانند تا لهیب شان آدم هایی را بسوزانند که حرف گوش نمی کرده اند. خُب! این کجا و لبخند یا چشمان بسته ی کودک کجا! از دوستان می خواهم که لطفا هر بار که نظر و پاسخ می دهند، نیم نگاهی هم به متن مقاله بیندازند تا از آن زیاد دور نشوند.
من همیشه به خودم میگم ملت با خدا حال میکنن نپر وسط,به خودم میگم چیکار داری اونا دنبال خدا هستند که عزیز ترین عزیزهست ول کن یوخ نگو من این روش رو قبول ندارم.هرکی هر جور دوست داره بره دوبال خدا. یکی با علت و معلول و دلیل عقلی میره دنبال خدا یکی با ریاضی و یکی با علم و دیگر زیست شناسی و یکی به قول این مقاله ( دنبال باورهای یقینی و ارائهی تعاریف مشخص از خدا و امر متعالی نیست) این توری حال میکنه .به خودم میگم رضا خفه شو وسط نپر . همین درسته .
این همه بحث و جدال برای دیدگاه بوبن که بهتر است اسمش را بگذارد به جای کریستین، آلیس! و با یک همچین تحلیلی، جهان را هم "سرزمین عجایب" بنامد
به نظر بنده جناب کریستین بوبن باید با شخصی مانند خانم امیلی دیکنسون ازدواج می کرد. فکرکنم صبح تا شب شعر عاشقانه و عارفانه می سرودند.
جناب قطبی گرامی قلم بسیار زیبایی دارید.بنظرم وقتی دو یا چند نفر هدف و مقصدشان نور باشد ،منظور یکدیگر را خوب می فهمند چه گونه خوش آیدی وجود ندارد؟ چون مقصد یکی است و آن لقا الله است،که آرزوی همه انسانهای توحیدی است.دوستان توحیدی در عالم معنا با یکدیگر دوست هستند. برای شدن به" او "احتیاج است نه تو! موفق و پاینده باشید.
پاسخ به خانم مهناز : خانم مهناز از مولوی نقل قولی اورده اند و ظاهرا لب سخن ایشان اینست که فقط کسانی قادر به درک اعجاز بودن قرآن ( کلام خدا بودن آن ) هستند که " پاک و مطهر " باشند . و اما پاسخ ما : 1- اولا که هزار تا از این مولوی بازی ها هم در بیاورید ، جای یک استدلال را هم نمیگیرد . شما کل فیه ما فیه و مثنوی را هم که نقل کنی ، هنوز استدلال نیاورده ای . ضمنا بیهوده از مولوی نقل قول نکن . هیچ استدلالی وجود ندارد که کبرای آن استناد به یک شخصیت باشد . 2- " دلیل " اگر درست باشد ، مطهر و نامطهر ندارد . همه میتوانند آنرا درک و قبول کنند . 3- ملاک مطهر بودن چیست ؟ لابد هر کس قران را بپذیرد مطهر است و هر کس نپذیرد نامطهر است . زهی بی خردی !!! 4- مگر نه انکه ادعا میشود قرآن کتاب هدایت است . بنابراین باید هادی همه باشد . واتفاقا باید هادی بدترین ها هم باشد . 5- من هم میتوانم بگویم ( علیرغم بی اعتقادی ام به این استدلال ) : باورمندان به اسلام دچار تعصب و تجزم و دگم اندیشی و ضعف نفس و کم جراتی هستند . و اصلا میتوانم مقابله به مثل کنم و بگویم باورمندان به اسلام نامطهر هستند . حالا ایا این استدلال توهین آمیز نیست ؟ - و 6 و 7 و 8 ......
زهی غرور و تکبر!! - عدسی وقت پختن، از ماشی روی پیچید و گفت این چه کسی است ماش خندید و گفت غره مشو زانکه چون من فزون و چون تو بسی است هر چه را میپزند، خواهد پخت چه تفاوت که ماش یا عدسی است جز تو در دیگ، هر چه ریختهاند تو گمان میکنی که خار و خسی است زحمت من برای مقصودی است جست و خیز تو بهر ملتمسی است کارگر هر که هست محترمست هر کسی در دیار خویش کسی است فرصت از دست میرود، هشدار عمر چون کاروان بی جرسی است هر پری را هوای پروازی است گر پر باز و گر پر مگسی است جز حقیقت، هر آنچه میگوییم هایهویی و بازی و هوسی است چه توان کرد! اندرین دریا دست و پا میزنیم تا نفسی است نه تو را بر فرار، نیرویی است نه مرا بر خلاص، دسترسی است همه را بار بر نهند به پشت کس نپرسد که فاره یا فرسی است گر که طاوس یا که گنجشکی عاقبت رمز دامی و قفسی است (پروین اعتصامی)
عرفانو هم خلاصه کردن مولوی!!!!!!!! وحدت وجود مشهود تمام عرفاو اولیا و معنویون و روحانیون واقعیست حلاج.بایزید.شیخ ابوالحسن خرقانی.شمس تبریزی.حافظ.شیخ محمود شبستری.ابوسعید ابوالخیر. آیت الله قاضی و غیره چرا به مولوی میتوپید مگه فهمیدید که منظورش چیه ؟؟؟ عطار نیشابوری هم وحدت وجودی بود کاف کفر بحق المعرفه خوشترم آید زفای فلسفه چون(لیک) این علم لزج چون ره زند بیشتر بر مردم آگه زند اینا میگفتن برای رسیدن و ادراک حقیقت فلسفه نهایتش ابزار و مقدمس و بیشتر وقت گیر و باعث هدر رفت انرژی هست
با سلام و درود ممنون از محتوای مفیدی که درون وب سایت قرار میدین موفق باشین
متشکر از محتوای خوبی که در وبسایتتون قرار دادید
سلام عرض ارادت من از وجود این سایت بینهایت متشکرم
تشکر از مطالب ارسالی استفاده کردم از مطالب خوبتون
تشکر و قدردانی از مقاله خوبی که به اشتراک گذاشتید به امید موفقیت های بیشتر
اولا طبق نظریه های فعلی در ابتدای مهبانگ برخلاف نظر دوستان نه ماده بود و نه عدم. بلکه فقط فضا و میدان بود که میدان ماده را خلق کرد. دوما در رابطه با زمان. گفته شد گذر زمان به موجود زنده بستگی دارد و نبود زمان هنگام بیگ بنگ به دلیل نبود موجود زنده است. کلا خیلی خنده دار بود. گذشت زمان هنگام بیگ بنگ چه ربطی به موجود زنده دارد؟
خنده دار همه اعتقادات شماست
آقای محمد نوشته های حجت را از ابتدا تا انتها بخوانید تا متوجه خیلی چیزها شوید.
اقای محمد اولا ازلیت ماده مورد قبول فلاسفه مسلمان از جمله ایت الله مطهری است ایشان در علل گرایش به مادیگری صفحه 117 تایید کرده که در فلسفه اسلامی ماده ازلی وابدی است وحکمای مسلمان برای اثبات فیاضیت خداوند به ازلی بودن ماده معتقد بوده اند وایشان تاکید میکند که ابن سینا نیز معتقد به ازلیت ماده بوده اند ثانیاشما میگویید ماده نبوده فضا ومیدان بوده!!!شما بگویید که فضا ومیدان از چیست ؟خود فضا ومیدان مادیست شما از بار معنایی کلماتیکه استفاده میکنید بی خبرید شما وقتیکه میگویید میدان یعنی جاییکه انرزیها موجود هستند انرزیها از جنس ماده هستند ثالثا وقتیکه حرکت نباشد جابجایی جسم نباشد زمان هم نیست ما از قبل از بیگ بنگ اطلاعات محدودی داریم اینکه قبل از بیگ بنگ زمان به چه صورتی بوده خوب همانطور که گفتم وقتیکه جابجایی جسم نباشد زمان صفر است از پی هم امدن حوادث زمان را میسازند ما فقط میدانیم چون ماده نا متناهی است زمان هم نامتناهیست
آقای منوچهر بسیار عجیب است که میان انتخاب های موجود کسی از الحاد بگوید. خود نام الحاد منفور جامعه است و بهمین دلیل است که شما از ذکر نام آن که در این کامنت های شما طبعا می بایست ذکر می شد به دلیل خوبی پرهیز کرده اید. الحاد در جامعه نیازی به ردّ ندارد چون به حدی تهوع آور و رعب انگیز است که هیچ مجنونی حتی تصورش را هم به خود راه نمی دهد. بگذریم از استثناء ها جهان ملحد جهانی دهشتناک و سیاه و غیر قابل زندگی است و شما هم فقط رنج بیهوده می برید. خودتان را بی جهت خسته نکنید شاید در گوشه یک کامنت باکس با نام جعلی زمزمه ای کرد اما نتیجه ای بجز سرخوردگی علایدتان نخواهد شد. Any rational thinking mind would think: Atheism? Not my cup of coffee! Don't bother!
آقای منوچهر شما گفته اید: "واقعی ترین واقعیت جهان رنج است ، و ارزشمندترین ارزش جهان کاهش رنج . حتا اگر ( بر فرض یک در تریلیون تریلیون تریلیون ) خدایی باشد ، در ملکوت استغنای خودش اسوده غنوده است .آری … به رنج ایمان بیاورید . لااله الا الرنج" اما چیزهای زیاد دیگری نیز در جهان دیده می شود. اینطور نیست. شما واقعیت دیگری در جهان سراغ ندارید؟ " برای بنده مثل روز روشن است که پاسخی وجود ندارد . حالا من سخت نمیگیرم . شما این حقیر را از سیخ و میخ جهنم نجات بده . یک دلیل له الهی بودن قران بیاور . ممنون میشوم . " توصیف های جهان که درستی شان پس از نزول قرآن کریم بوسیله پیشرفت علمی کشف شد نشان دهنده غیر انسانی بودن منبع این متن است. بطور مثال علم کیهان شناسیقرن ها پس از نزول قرآن کریم زمین مرکزی را کنار گذاشت. چگونه می توان توصیف حرکت تمامی جهان در قرآن در زمانی که باور علمی زمان زمین محوری و ستارگان ثوابت بودند را توضیح داد. چگونه پیش ازنظریه تکتونیک صفحه ای در زمین شناسی قرآن کریم از حرکت کوه هامی گوید. و موارد مهم دیگر این توصیف از جهان بدون داشتن علم فوق بشری امکان ندارد. در مورد این که فلسفه اسلامی سعی در اثبات وجود خدا دارند نیز با توجه به وجود الحاد و ضرورت پاسخگویی به آن توجیه می شود.
آقای منوچهر شما می فرمایید: ". جناب خدا اگر وجود داشت ، باید به واسطه قادر مطلق بودنش خودش را اثبات میکرد . نمیگویم مرئی میشد . نه ! یه جوری خودش را اثبات میکرد . " یکی از مواضع موجود در میان خدا باوران موضع ادیان است. شما برای این که موضعی را رد کنید بایست به این موضع در شناخت ارائه و تحلیل وفادار باشید. شما نسخه های مختلف را بایست در نظر بگیرید. ادیان ادعا دارند که از طریق پیامبران خود را معرفی نموده. استدلال مقبول است اما به بیان ادیان نیز بایست توجه بفرمایید. این رویکرد منتهی به verification تبیین دین از خدا منجر می شود که اگر مردود می دانید آن گاه می توان شواهد تجربی و عقلی ارائه نمود. شما فرموده اید "مثلا بشر میدانست که جناب خدا از شرور اخلاقی بسیار مفتضح جلوگیری میکند . این میشد نمونه ای از حضور جناب خدا . حال انکه وقوع هر افتضاح اخلاقی ای در جهان ممکن است . بهتر نیست بجای خدایی که در هیچ جا حضور ندارد ، به رنج ایمان بیاوریم . واقعی ترین واقعیت جهان رنج است ، و ارزشمندترین ارزش جهان کاهش رنج . حتا اگر ( بر فرض یک در تریلیون تریلیون تریلیون ) خدایی باشد ، در ملکوت استغنای خودش اسوده غنوده است .آری … به رنج ایمان بیاورید . لااله الا الرنج . " واقعا عجیب است که فردی اهل فکر به نگاه ضعیفی مانند نگاه اپیکورس و اخلاف وی روی آورد! شما در این جا در بحث شرور متن دین را درست و کامل در نظر نگرفته اید. اگر به جهان بر اساس متن دین بنگرید می بینید که در جهانی که رای آزمون انسان طراحی شده وجود شرور اشکالی ندارد و قابل توجیه است.
حتی با پذیرش فرض وجود ماده اولیه که برخی مسلمانان هم به آن متوسل می شوند موضع مبنی بر رد نگاه دینداران اثبات نمی شود چون وجود ماده اولیه با وجود خدا ناسازگار نیست.
لطفا تنها با یک نام کامنت بگذارید.
سعید گرامی متاسفانه شما یا پاسخ سوالات بنده را کلا نمیدهید و یا انکه ادعای بنده را تحریف میکنید و بعد پاسخ سخن تحریف شده را می دهید . حال نخست میروم سر اشکالات شما و بعد به سر سخنان تحریف شده . 1- اولا معلوم کنید بالاخره خدای شما خدای وحدت وجودی است یا خدای متباین از هستی . 2- دوما تعریف شما از علیت کاملا غلط است . شما گفته اید : " اصل علیت یعنی اینکه هر آنچه که هم بودنش ممکن است و هم نبودنش بودنش نیازمند علت است " . - این کاملا غلط است . این تعریف ممکن الوجود است و نه تعریف علیت . علیت دو تعریف دارد که نباید آنها را با هم خلط کنیم ( مغالطه کنیم ) . الف : علیت علمی : علیت علمی یعنی موجودات مادی با هم رابطه تاثیر و تاثر دارند . انچه ما تجربه کرده ایم علیت علمی است . حالا کاری به فیزیک کوانتوم و تشکیک در علیت - در جهان زیر اتمی - نداریم . ب : علیت فلسفی : علیت فلسفی یعنی ایجاد آنی و بلاسابقه یک معلول ( موجود ) توسط یک علت العلل / افریننده . این علیت صرفا و صرفا یک مفهوم انتزاعی است که هیچ بشری حتا یکبار هم چنین چیزی را تجربه نکرده است . علیت فلسفی یک فرض ذهنی است و واجد هیچ پشتوانه استقرایی ( حتا یک مورد ) هم نیست . امیدوارم نگویید بچه های حیوانات از پدر و مادرشان ایجاد میشوند ( بقول شما خنده ! ) . نه ، این " ایجاد " نیست ، این تبدیل است . نتیجه سخن انکه اگر ما ازراه علیت علمی ( علیت واقعی تجربه شده ) برویم هیچ چاره ای نداریم جز آن که بگوییم : نتیجه علمی علیت چیزی نیست مگر تببین هستی به عنوان چرخه ای از تبدیل و تبدلات . علیت فلسفی صرفا یک فرض ذهنی مشاهده نشده و ذهن بافته است و بس . ج : حالا شما میایی و به زمان متوسل میشوی . شما میگویی هر موجودی که زماندار است ، نمیتواند ازلی باشد . اصلا سلمنا . فرض کنیم جهان ازلی نیست . شما خدا را از کجا استنتاج کردی ؟ باز هم و باز هم و باز هم تکرار میکنم : خدای استدلالی و روکاغذی به درد نمیخوره . برهانی از براهین اثبات خدا نیست الا اینکه بر ان خدشه ( اگر نگوییم ابطال ) وارد شده . جناب خدا اگر وجود داشت ، باید به واسطه قادر مطلق بودنش خودش را اثبات میکرد . نمیگویم مرئی میشد . نه ! یه جوری خودش را اثبات میکرد . مثلا بشر میدانست که جناب خدا از شرور اخلاقی بسیار مفتضح جلوگیری میکند . این میشد نمونه ای از حضور جناب خدا . حال انکه وقوع هر افتضاح اخلاقی ای در جهان ممکن است . بهتر نیست بجای خدایی که در هیچ جا حضور ندارد ، به رنج ایمان بیاوریم . واقعی ترین واقعیت جهان رنج است ، و ارزشمندترین ارزش جهان کاهش رنج . حتا اگر ( بر فرض یک در تریلیون تریلیون تریلیون ) خدایی باشد ، در ملکوت استغنای خودش اسوده غنوده است .آری ... به رنج ایمان بیاورید . لااله الا الرنج . 3- شما گفته ای " شهود عرفانی یکنوع تجربه است بلکه عالیترین نوع تجربه " . سلمنا . ولی شهود شما و کذا و کذا ربطی به بنده ندارد . شهود شما که برای من حجت نیست . اگر شهود حجت باشد من هم شهود میکنم که خدایی نیست . خدایی که اجازه بدهد کودکان سه ساله مورد تعدی قرار بگیرند و یا زنده زنده در اتش کباب شوند ، یک افسانه است . اصلا شما شهود من اگنوستیک را نپذیر . هندوهای عزیز ریاضت کش تارک دنیای روزی یک بادام خور ، تناسخ را شهود میکنند . پس تناسخ را بپذیر . شهود دیگر چیست ؟؟؟؟ شهود جایی در بحث عقلی ندارد . همین شهودبازی ها ست که تضعیف کننده تفکر عقلانی و زمینه ساز ظهور داعشیت است . 4- شما سخن هایدگر را قاطی کردید با مسئله زمان . بنده قبلا گفتم و باز هم میگویم . این سخن که " چرا چیزی هست به جای انکه نباشد " پیشفرض اثبات ناشده ای دارد و آن اینست که : اصل بر عدم است . شما انرا با زمان قاطی میکنی . این دو بحث ، دو بحث مستقلند . 5- شما گفته اید : " کی و کجا پیامبر یا قرآن گفته اند قرآن میخواهد وجود خدا را اثبات کند آن هم به وجه فلسفی ؟!! " . - اولا که سخن بنده را دقیق بخوانید . بار دیگر سخنم تکرار میکنم . امیدوارم این بار سخن بنده را تحریف نکنید . مسلمانان میگویند قرآن کتاب خداست . بسیار خوب . دعوا که نداریم . میپرسیم ایا دلیلی له این ادعا که " این کتاب کتاب خداست " دارید یا نه ؟ قطعا میگویند بله داریم ! خب ، اگر کتاب مذکور بتواند الهی بودن خودش را ثابت کند ، همزمان دو کار را انجام میدهد : - یکی اینکه ثابت کرده قران کتاب خداست و اما کار دیگری را هم همزمان انجام داده است ، و آن اثبات خداست . ضمنا بنده اصلا و ابدا کاری ندارم که کتاب خدا بودن قران چگونه اثبات میشود . هر جوری کتاب خدا بودن اثبات بشه ، خدا هم اثبات میشه . بنده سخنی از برهان فلسفی و اینها بمیان نیاوردم . سخن مرا تحریف نکنید . - نتیجه سخن بالا اینه که تمامی ( به معنی دقیق کلمه کل الاجمعین ) کسانی که سعی در اثبات خدا داشته اند ، تلویحا فریاد زده اند که : قرآن توانایی اثبات خودش ( الهی بودنش ) را ندارد ، و تبعا قدرت اثبات خدا را هم ندارد . یعنی به عدد فلاسفه و متکلمین ما منکر الهی بودن قران داریم . این را میگویند دو دو تا چهار تا . - برای بنده مثل روز روشن است که پاسخی وجود ندارد . حالا من سخت نمیگیرم . شما این حقیر را از سیخ و میخ جهنم نجات بده . یک دلیل له الهی بودن قران بیاور . ممنون میشوم . ( بخدا جدی میگم . بدون خنده ! ) .
هرمنوتیک عارفانه مولانا قرآن همچو عروسی است: با آنکه چادر را کشی، او روی به تو ننماید. آنکه آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مکر کرد و خود را به تو زشت نمود، یعنی ((من آن شاهد نیستم.)) او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید. اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی، بروی کشت او را آب دهی، از دور خدمتهای او کنی، در آنچه رضای اوست کوشی بی آنکه چادر کشی، به تو روی بنماید. اهل حق را طلبی که فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي (به حلقه بندگان من پیوند، و آنگاه به بهشت من در آی ) حق تعالی به هرکس سخن نگوید – همچنانکه پادشاهان دنیا به هر جولاهه (پارچه باف) سخن نگویند. وزیری و نایبی نصب کرده اند، ره به پادشاه از او برند. حق تعالی هم بندۀ را گزید تا هر که حق را طلب کند در او باشد و همه انبیا برای این آمده اند که ره جز ایشان نیستند. - قرآن همچو عروسی است...: مولانا از عاشقان قرآن است و هر کجا ذکری از این کلام آسمانی است، چنان با شیفتگی سخن می گوید که گویی یاد معشوق است. گاه به پیروی از سنائی که گفت: ((عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دارالملک معنا را مجرد بیند از غوغا)) "لا یمسه الا المطهرون " "لا یمسه الا المطهرون" "لا یمسه الا المطهرون"...
آقا سعید علم جدید چه چیز رو نمی تونه پاسخ بده که شما متوسل موجودی شدید که هیچ شناختی ازش ندارید چرا ذرات بنیادی رو همون واجب الوجود نمی دانید بر فرض که ذرات تشکیل دهنده اتم ذرات بنیادی نباشه و از از ذرات کوچکتر ساخته شده اما این دلیلی بر وجود یک نهاد فراطبیعی نیست چرا فرض نمی کنید که سلسله علل جهان بینهایت است اما میگید که خدا یک موجود بینهایت و نامحدود هست چطور خدا یک هست اما بی نهایت هست به نظرم خدای نا محدود بی نهایت یک تعریف متناقض هست لطفا جواب بده
جناب بیژن کاملا مشهود است که در این زمینه بی اطلاع هستید. شما فقط یک توضیح علمی قابل قبول ارائه بفرمایید.
اندیشکده ایمان 40.50 کلیپ درباره اینجور مسایل درست کرده درباره تسلسل.دور و ممکن الوجود و واجب الوجود و تقسیمات آن ممتنع بالذات واجب الوجودبالذات و واجب الوجود بالغیر واجب الوجود بالغیر همون ممکن الوجود است یه سری بزنید به سایتش http://emaan.ir/
مثال بیگ بنگ و شروع زمان را برای فهم بهتر مطلب زدم نه برای اثبات . اصلا فلاسفه ای که برهان علیت را تقریر میکردند ( مثل ابن سینا) قائل بودند به اینکه جهان قدیم است و تا خدا بوده مخلوقاتی هم بوده اند ( که بنظر من اشتباه میکرده اند) . هرگز این استدلال ربطی به زمان و شروع خلقت و اینها ندارد . برای اینکه تصور نشود که جزم اندیش هستم اشکالاتش هم خودم عرض کردم ( حمله به اصل علیت) . همچنین اشکالات دیگری هم وارد شده که با توجه به نظرات و سطح دقت و دانش دوستان بسیار فراتر از سطح بحثهای اینجاست ( اصالت وجود و اینکه اصلا وجود میتواند محمول موجودات باشد یا نه . که در فلسفه صدرا حل میشود این مسئله با اصالت وجود و ذهن لایب نیتس و هایدگر هم گویا بخود مشغول کرده بوده است) آن برهانی که فرمودید دودوتا چهارتاست و مو لای درزش نمیرود هم برایم بسیار جالب بود ( خنده). عبارات قرآن هر کس که اندک آشنایی با آن داشته باشد مومن یا کافر مسلمان یا غیر مسلمان شک ندارد که متناسب با فهم عوام آن هم عوام جامعه عربستان 1400 سال پیش نازل شده . اصلا کتاب فلسفی نیست اصلا مخاطبش اهل فلسفه نیستند زبانش فلسفی و برهانی نیست . کی و کجا پیامبر یا قرآن گفته اند قرآن میخواهد وجود خدا را اثبات کند آن هم به وجه فلسفی ؟!! اصلا بحثهای کلامی صدها سال پس از صدر اسلام و با نهضت ترجمه آثار فلسفی یوناییان در عالم اسلام شروع شد . اصلا اعراب جاهلی منکر وجود خالق نبودند که کسی بخواهد برایشان اثبات کند. مشرک و بت پرست بودند. بیشتر آیات قرآن در حمله به شرک و بت پرستی است . یعنی واقعا براهین و استدلال هایی که شما قبلا خوانده اید به همین قوت!!! بوده اند؟؟؟؟!!!!!!
جناب منوچهر اصل بر عدم و اصل بر وجود یعنی چه؟ مثالی میزنم شما یک لیوان چای برای خودتان میریزید و روی میز میگذارید و از اتاق بیرون میروید . پنج دقیقه بعد بر میگردید و چای را بدون قند یا شکر یا هر چیز دیگری نوش جان میکنید. چای تلخ است . شما از خود نمیپرسید چه کسی چای را تلخ کرده است . چرا؟ چون تلخی ذاتی چای است. حال حالت دومی را در نظر بگیرید بعد از پنج دقیقه چای را مینوشید و احساس میکنید شیرین است . شما از خود میپرسید چه کسی چای را شیرین کرده است. چرا؟ چون شیرینی ذاتی چای نیست. حال به جای تلخی و شیرینی وجود را بگذارید. آیا آنچه هست میتوانست نباشد؟ بله خیلی خوب هم میتواند نباشد. چطور؟ چون در بعضی زمانها نبوده و بعد موجود شده یا در بعضی مکانها نیست و بعضی مکانهای دیگر هست. پس هر چیزی که محدود در زمان و مکان است وجودش نیازمند علت است. مثلا شما از اتاق بیرون میروید در حالیکه کتابی روی میز نیست وقتی برمیگردید کتاب روی میز است . میپرسید چه کسی کتاب را روی میز گذاشت . حال به من بگویید اصل بر وجود است و اصل بر عدم است یعنی چه ؟!!!!
ایشان (آقای منوچهر) تعریفی برای اصل ندارند.