اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
لا يبحث كريستيان بوبان عن الله في اليقينيات والتعريفات، بل في تجربةٍ معيشةٍ ممتزجةٍ بالحب، ويتقصّى المتعالي في الحياة اليومية ودهشة الأطفال. من منظوره، لا ضرورة لتسمية الله، فالله ليس معرِفة، بل محبّة.

لا يسعى كريستيان بوبان إلى معتقدات يقينية أو تقديم تعريفات محددة لله والأمر المتعالي. التعريفات تُذبل. العقيدة تُجفّف. الله، الأمر المتعالي أو المقدس في منظور كريستيان بوبان هو أمر يُعاش بالتجربة، يُحسّ، ويُلمس، لكنه لا يخضع لمنطق العقيدة وحجر التعريف. الله ليس معروفاً، بل محبوباً. ليس مقولاً، بل معيشاً:
«لا أحب أولئك الذين يتحدثون عن الله كما لو كان ثمناً مقطوعاً. لا أحب أولئك الذين يعتبرون الله نتيجة خلل في جهاز الذكاء. لا أحب أولئك الذين "يعرفون"، أحب أولئك الذين يحبون.»(1)
«الله ليس فكرة أو عقيدة، بل هو البخار الوردي والأزرق المتبقي من شفاه الأطفال الحلزونية على الزجاج، هو العناية بالحياة العادية – هو طمأنينة قلب عميق التأمل.»(2)
الله ليس عقيدة، بل هو اسم على نوع من التجربة وطريقة في مواجهة الحياة. تجربة ممتزجة بالدهشة والعناية. أشبه بحالة الأطفال اليقظين المتسائلين الذين يلصقون شفاههم بزجاج النافذة. الله نوع من العناية بالحياة اليومية. كعناية أم شديدة الرقة برضيعها ذي الأيام القليلة. عناية مقرونة بالحب والطمأنينة. الله، رعاية أمومية للحياة.
إذا لم يكن الله فكرة أو عقيدة، فإن الكتب والكلمات المقدسة ليست أيضاً مجموعة من المعتقدات المحددة التي يجب التصديق بها، بل هي إشارات الله العاشقة للفت الانتباه. انتباه هو جوهر الإيمان. هو نوع من اليقظة و"الذكر". هو نثر كلمات مفعمة بالأمر المتعالي على روح الإنسان:
«الكتاب المقدس هو قائمة محاولات الرب كي يرانا، ولو لثانية واحدة، ولو من قبل إنسان واحد، حتى لو كان إنساناً تافهاً أو راعي ماعز أذهلته الوحدة والنبيذ الرديء. إنه يستخدم كل شيء. كل ما يمكن أن يلفت انتباهنا إليه جيد؛ من المؤامرة العظيمة لطوفان نوح والسيول والعواصف المهيبة إلى أنين طفل رضيع نائم على القش يحرك أنفاس حمار أو بقرة حقيرة.»(3)
يعارض كريستيان بوبان منطق الثنائية وازدواجية السماء والأرض. إنه يريد أن يختبر الأمر الإلهي والسماوي هنا، في خضم الأمور العادية واليومية والأرضية:
«في الماضي كانوا يعلمون الأطفال أن الله في السماوات، ولكن من سيعلمهم أن السماء على الأرض وفي كل مكان، وتتلألأ في الأشياء البسيطة؟ الحياة الهادئة، الخافتة، المتجهة نحو البساطة تشبه ثمرة السفرجل، ذات المظهر الخشن والقشرة المزغبة، وعندما تنضج في الظل، تعطّر هواء المخزن، تماماً كما يعطّر جسد قديس الهواء بعد الموت.»(4)
ليس ضرورياً ذكر اسم الله لتجربة الله. طرق الحياة المتناسبة يمكنها أن تعكس حضور الله. لا يمكن تجربة حضور الله إلا في الحيوات النقية:
«كانت حياة والدي اليومية تعكس حضور الله بما فيه الكفاية، دون حاجة إلى ذكر اسمه.»(5)
«يمشي الله مذهولاً بين كلام العشاق، كما يمشي فلاح في حقله. إذا لم نفسح للرب المجال في قصص حبنا، فإن قصصنا تبهت، وتكدر، وتتعفن وتنهار. ذكر اسم الله ليس أمراً جوهرياً، حتى معرفة اسمه ليست ضرورية لأولئك الذين يحبون بعضهم بعضاً. يكفي فقط أن يجد العاشقان على الأرض بعضهما في رحاب سماء.»(6)
«في بركة الماء، في أريج اللبلاب، في صفاء ونقاء بعض الكتب وجدت الرب، حتى أحياناً لدى أولئك الذين لا دين لهم، ولكن أبداً لدى أولئك الذين مهنتهم الحديث عنه.»(7)
الحديث عن الله ليس ممكناً إلا عبر حيوات صافية ونقية، أو عبر كلمات معلقة في الهواء من فرط انعدام وزنها. الله في منظور بوبان يشبه الحب. مثل "ارتعاشة ابتسامة على الشفاه" التي لا يمكن إلا الإحساس بها، والتأمل فيها بصمت، ومشاركتها مع الآخر. الله ليس مسألة فكرية، بل تجربة وتأمل:
«مسئلهی عشق، پاسخی ندارد. نه اینکه مسئلهی پیچیدهای باشد؛ نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خطی آبیرنگ است روی پلکها، لرزش لبخندی است روی لبها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخ بدهیم. نگاهش میکنیم، تماشایش میکنیم، در سکوت با هم تقسیمش میکنیم، ترجیحاً در سکوت.»(8)
«از شما میپذیرم که عشق امری درکناشدنی است. اما آنچه درکش محال باشد، زیستنش بس ساده است.»(9)
تا اینجا گفته شد که در نگاه کریستین بوبن، تجربهی امر مقدس تنها از طریق شیوایی زندگی و طرز و طراز ویژهای در نگریستن امکانپذیر است و برای ادراک حضور خدا در زندگی به شیوهای متفاوت از زیستن نیازمندیم و نه عقیده بستن یا نام بُردن از چیزی. اکنون میخواهیم بنگریم از منظر کریستین بوبن زندگی آکنده و رنگوطعمگرفته از خدا، واجد چه ویژگیهایی است.
1) زندگی طعمگرفته از خدا، زندگی به شیوهی کودکان است. رویارویی کودک با زندگی واجد همهی ویژگیهایی است که برای ارتباط با خدا نیازمندیم. کودک مستقیم و بیواسطه با زندگی روبرو میشود و درک و دریافتی ناشی از تجربهی محض دارد. کودک، رها و آسوده از مفاهیم و برساختههای زبانی، با زندگی میآمیزد. تماسی که کودکان با زندگی دارند تمام عیار است. کودک، پیشپاافتادهترین امور زندگی را با همان خلوص و حضورقلبی انجام میدهد که بزرگسالان خطیرترین کارها را. به ویژه بازیهای کودکان، جلوهگاه امر متعالی است. چرا که کودکان به وقت بازی، با تمامِ دل حضور دارند. کودکان شیرخوار هم جلوهی دیگری از امر مقدس هستند. سکون، آرامش و لبخندِ خرسندی که بر چهره دارند، از حضوری ناب حکایت میکند که هنوز خراشی برنداشته است. ضمن اینکه مشخصهی چشمگیر زندگی کودکان، ظرفیت بالای حیرت کردن است. نگاهِ شسته به حیرت و راززدهی کودک، میزبان امر متعالی است:
«اولین شناخت از خداوند، در زندگی شناختی است تلخ و شیرین، که در کودکی، با اولین لقمههای غذا، بلعیده شدهاند. کودک خداوند را میمکد. میآشامد، او را میزند، به او میخندد. بدنبالش فریاد میزند و در آخر، در بازوانش، در عمق تاریکی، با شکم سیر میخوابد. این شناختی آنیست. به کسانی که تازه به دنیا میآیند داده میشود، مردان کلیسان آن را ندارند همچنین آنان که در مورد خداوند شناخت ضعیفی دارند.»(10)
«وجود بیکرانهی او تنها در زمزمههای کودکان متجلی میشود... خدا آن چیزی است که کودکان میدانند، نه بزرگسالان. بزرگسالان وقت خود را برای غذا دادن به گنجشکان هدر نمیدهند.»(11)
«کودکی که بازی میکند در بازیاش بیشتر از قدیسین در دعاهایشان یا فرشتهها در آوازهایشان نور منتشر میکند. کودکی که بازی میکند مایهی تسلی خاطر خداست.»(12)
«کودکی که به خواب میرود صورتی است از زندگی ابدی، رهاشده، مطمئن، در دستان خداوند. درختی که میلرزد نماد زندگی گذرا و تابع خلقیات فصلهاست. کودکی که به خواب میرود و درختی که میلرزد هر دو نمادهای اعلای زندگی جاری هستند.»(13)
«نوزادان میان مشتهای بستهی خود خدا را به اسارت گرفتهاند.»(14)
«خداوند در وجود هر نوزادی، دوباره خود را در دستان نه چندان مطمئن ما قرار میدهد.»(15)
«شب و روز میتوانم با کودکی شیرخوار سخن بگویم: کسی از راه میرسد که از حقایق کاذب و عادات، هیچ لطمهای ندیده است. کودکان شیرخوار چیزی دارند که گویی بر حکمت مبتنی است، به سان بوداها. آنان خبر از ستارهای بس دوردست به ما میدهند، خبری که هنوز واژهها آن را کُندآهنگ نساختهاند. کودکان شیرخوار به خود اجازهی خیره شدن نیز میدهند و این همان کاری است که ما اجازهی انجام آن را به خود نمیدهیم. اگر به این بیگانهی محض که همانا کودک شیرخوار است بنگریم، میبینیم که از زبان معمول که برای سخن گفتن با او بهکار میگیریم، تقریباً یکّه میخورد. آنگاه که به او واژههای کوچک ابلهانه میگوییم، میبینیم که نگاهش از سخن ناشایست ما برق میزند. کودکان شیرخوار عالمان مابعدالطبیعهی محضاند و این بیمایگی است که برای ایشان جز ستایشی عادی قایل نمیشویم. این اهانتی است که در حق ذکاوت بسیار ظریف این فرزانگان روا میداریم.»(16)
«تحمل نگاه ثابت یک کودک بسیار سخت است. انگار که خداوند رو به روی شما نشسته... شما را برانداز میکند و در عین حال از وجودتان هم شگفتزده است.»(17)
«مشکل ما در این است که هیچگاه به کودکِ سهسالهی وجود خود اطمینان نمیکنیم. در آنجا که واژهها تواناییشان را از دست میدهند، این کودکِ درون ما است که کلامی تازه میگوید و در آنجا که به راههای بسته خوردهایم، راه جدیدی را پیش رویمان باز میکند.»(18)
«اگر برای من فرزانگی وجود داشته باشد، عبارت است از هنرِ حضورِ کامل داشتن، با توجهی بیاندازه و پایدار. از همین روست که کودکان مرا مسحور میسازند، به سبب استعداد خویش در حضورِ کامل داشتن، در زمانِ حاضرِ ناب. با ایشان تفاهمی عمیق دارم.»(19)
آنچه کودکان را در چشمان کریستین بوبن درخورِ ستایش میکند حیرتزدگی، تماس بیواژه با جهان و هنرِ «حضور کامل» است و نیز آرامش ناشی از خرسندی که به وقت خواب در چهرههایشان پیدا میشود.
2) زندگی آکنده از خدا، زندگیِ آکنده از عشق است. عشقی که زندگی را به طعم خدا درمیآورد عشقی آلوده به تصاحب نیست؛ عشقی است که بیش از هر چیز به نثار کردن وفادار است. نثارکردنِ بیچشمداشت:
«نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند.»(20)
«زایشگاه مکان از خود گذشتگی است و از همین روی مرا منقلب میسازد: کسی که در نهایت توانایی است، تمامی توانمندی خویش را نثار ناتوانترین موجود میکند. عشق هولناکترین رویداد است. به سان تنفس دهان به دهان با خداست، به سان به زندگی برگرداندن چیزی در عالم نهان است. عشق ورزیدن عملی ماورای طبیعی است، تجربهای عرفانی است و جز این چیزی نیست. عرفانی است که به یکسان میتواند به دخترکی روستایی یا متألهی بزرگ عطا شود.»(21)
«از عشق چشم آن دارید که خلأهایتان را پرکند حال آنکه عشق هیچ خلأیی را پر نمیکند. عشق بیش از آنکه وفور باشد، کاستی ست، عشق وفور کاستی ست!»(22)
عشقی که راه به خدا میبَرد، تمنایی نیست که تشنهی «داشتن» است، بلکه تهی شدن از خویش و جابازکردن برای دیگری است. عشقی که آنقدر آدمی را فقیر و بیچیز میکند تا جای کافی برای ضیافت خدا فراهم شود. هر چه عشق ما به چیزی فزونی بگیرد، توجه ما نیز قوّت میگیرد. توجه ژرف به خواندن و مطالعهی دیگری:
«دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست. در حکم آن است که بتوانیم تمامی جملههایی را که در دل دیگری است بخوانیم و در حال خواندن، دل او را از بند برهانیم.»(23)
3) زندگی رنگگرفته از خدا زندگی آراسته به سادگی است. زندگیهای متکلّفانه که در پیِ شکوهی مصنوعی و نُمایشی اقتدارآمیز و مقرون به زیورهای چشمرُبا هستند، قادر به تماس با خدا نیستند. خدا در سادگی و بیشیلهپیلگی، پیدا میشود. جایی که نشانی از جلوهفروشی و چهرهسازی کاذب نیست. جایی که سادگی در نهایتِ خلوص است و زندگی در هیأت همیشهی خود، پریشان و نزدیک.
«تنها در جایی میتوان دید، که هیچ نشانهای از ظلمت اقتدار نیست. اقتدار کور میکند، افتخار تاریکی میآورد. در گذشتهها، شاهزادگان با شکوه و جلال بسیار از قصرشان خارج میشدند: کالسکهها، اسبها، نوکران، پرچمها و همهگونه تشریفات. پریشانی و آشفتگی یعنی محروم بودن از هر نوع تشریفات و محافظ و همراه، پیش رفتن در یک زندگی محروم از هر نوع پوشش قدرت. خداوند تحت پوشش آرایهها و زیورهای صاعقه یا سلطنت، بیمعناست. خداوند نهفته در خواب یک نوزاد... بیکران است، عظیم است.»(24)
«ليس لله مقام في بيت فخم. مأواه كوخ لا تنطبق ألواحه الخشبية على بعضها بإحكام، وتتسلل خيوط النور إلى داخله بيسر. ومع أني لا أعرف عنه شيئاً، يستحيل أن يبدو لي غريباً في أكثر أيام الحياة اعتياداً. أيام الحياة هذه، كل منها كتاب، كتاب هو من سطّره. الوجوه، والألم والمعاناة، والإحسان والطيبة، هي أغنى صفحات كتابه وأكثرها تلويناً. تماماً كشجيرة الورد، أو العصفور، أو زهرة الربيع.»(25)
«كلما بسّطنا شيئاً، نكون قد تشبثنا بأذيال الله.»(26)
«التكلف» وحُلانا المستعارة حجاب يحجب الرؤية والتجربة:
«أبعدت عن حياتي أشياء تافهة كثيرة حتى اقترب الله ليرى ما يجري.»(27)
من هنا، ففي الكنائس والمعابد المتوهجة بالزخرف، التي تريد أن تعكس جلال الأمر الإلهي في تظاهر متكلف بالزينة، يكون الله غائباً. الله في البساطة. وكذلك الجمال.
4) الحياة المفعمة بالله هي حياة منتشية بالجمال. لكن المرور الطائش بقرب الجمال لا يجعل الحياة متألّهة، بل الثمل بالجمال هو ما يغمر الإنسان بالأمر المتعالي. المشاهدة تعني أن تفسح للشيء طريقاً إلى داخلك. ينبغي أن نتنفس الجمال حتى ينبجس الله في الحياة ويزهر في ساق الوجود. في التجربة العميقة للأمر الجميل، التي تنطوي على نوع من «الخروج عن الذات» والتجاوز لها، ينكشف سر من أسرار الله.
«فن السير هو فن التأمل. في البداية، ننظر إلى ما نمر به، ثم نغدو إياه.»(28)
«لا أستطيع أن أكون متفرجاً صامتاً على الجمال. إذا تقبلني، أمضي في كنفه وأتحد به.»(29)
تقول ليدي داتاس، الشاعرة والكاتبة الفرنسية المعاصرة، عن كريستيان بوبان: «لإدراكه، يكفي أن نتصور شخصاً يتحول إلى كل ما يراه.»(30)
إميلي ديكنسون هي إحدى الشخصيات المحبوبة لدى بوبان. تلك التي، بتعبير بوبان، عاشت في بؤبؤ عيني الله، لأنها عاشت مثل الله. متوارية عن الجميع ومتأملة للجميع:
«أمضت إميلي ديكنسون أيامها ولياليها في بؤبؤ عيني الله: متوارية عن أنظار الجميع ومتفرجة على الجميع.»(31)
متى يُختبر الجمال؟ يقول بوبان إن الجمال وليد الحب. حب يدفعنا إلى «الانتباه». حرماننا من جماليات الحياة التي بوسعها أن تجعل الحياة فردوسية، يعود سببه إلى «عدم الانتباه»:
«الجمال ينبثق من الحب، والحب من الانتباه. انتباه بسيط إلى البسطاء، انتباه ضئيل إلى الضئيلين، انتباه حي إلى الحياة كلها»(32)
«للجمال هذه القدرة على أن يهب الحياة من جديد. يكفي أن تبصروا وتصغوا. بسبب عدم انتباهنا لا ندخل الفردوس ما دمنا أحياء؛ فقط بسبب عدم انتباهنا.»(33)
كل ما يصير، إثر انتباه عاشق، مبعثاً لتجربة الجمال، يحمل معه أثراً من الله. الابتسامة، والوجوه، والمسنون، وأغصان الزهر، والعشبة الضارة التي شقت بلاط الرصيف، ومرح العصافير، كلها فرص لتذوق الله:
«إبرة الله مغروزة في كل ضرب من ضروب النسيج، أنسجة لا أشبع من تمجيد جمالها.»(34)
«أفضّل ألا أدخل العالم. أن أبقى على عتبة العالم وأنظر. أنظر بلا نهاية. أنظر بعشق. فقط أنظر.»(35)
«لتسبيح عظمة الله، لست بحاجة إلى رؤية مناظر طبيعية خلابة، لأني أعتقد أن عظمة الله تتجلى في الأشياء الحقيرة. نادراً ما أتنزه، لكني في كل مرة، أنبهر وأنسحر بنظرة. أعثر دوماً على عشبة ضارة استطاعت أن تشق البلاط، وهذه العشبة الضارة تثير دهشتي وتغذي فكري.»(36)
«في الأزهار شيء إلهي. وضعت بضع أزهار ورد من الحديقة على طاولة المطبخ: إنها لشديدة الجمال بحيث يمكن أن يُقام حولها دير، بل وحتى الاستغناء عن الصليب.»(37)
«الله طفل يغفو، وتأتي لحظة يكشف فيها عن سرّه: حين نمرّ بقربه، نسمع ضحكته العفوية. يمكن سماع صوته؛ في الموسيقى، في الصمت، في بثور الغرور الشبابي وهي تظهر، خلف سحابة عابرة، في فم تساقطت أسنانه؛ في كل مكان.»(38)
«"ادخلوا إلى صدر الرب" هذه عبارة مكتوبة في الإنجيل... هذا الصباح فقط، وأنا أنظر إلى العصافير، وهي تدخل في أسراب مؤلفة من عشرات إلى الأغصان العطرة لشجرة الزيزفون، أدركتُ أخيرًا ما المقصود بصدر الرب، وأي لذة في اليوم الذي نبلغ فيه ذلك.»(39)
«المسنّون كتب مقدسة من لحم وعظم. الشيخوخة هي طبل الرب المشقوق.»(40)
«الابتسامة أمر مقدس، شأنها شأن كل ما يجيب عن السؤال بجواب أعظم. أنا، المولع بعزلتي، أقول إن الابتسامة أروع من كل شيء. إنها إحدى أعظم الرهافات البشرية. إنها تكاد تكون إنباءً بالحياة الأخروية، كزهرة من العالم الخفي. بل أذهب إلى حد القول إن أجمل الابتسامات جميعًا لا يمكن أن ترتسم إلا على وجه شبه عابس ومنعزل. لكننا إذا انحنينا على المهود، لا نزال نستطيع أن نستعيد الابتسامة. البشر، مهما بلغت ضراوتهم، كلما وُلد طفل، تظهر الابتسامة.»(41)
«ينزل الرب إلى الأرض بالسهولة نفسها التي تصعد بها موسيقى موتسارت إلى السماء، لكننا لا نملك أذنًا لسماعها.»(42)
«هنا وهناك، نبحث عن فرح تحطم في كل مكان، ومرح العصفور هو فرصتنا الوحيدة لتذوق طعم الله المتناثر على الأرض.»(43)
5) الحياة المفعمة بالله هي حياة مقرونة بالعناية والرعاية. الله أشد هشاشة مما نتصور، وكل غفلة وعدم اكتراث يؤديان إلى انكسار حضور الله في الحياة. الحياة المستمدة من الله تستلزم الحساسية. حساسية إزاء الاهتزازات والرهافات. عناية بهشاشة الجمال والخير اللذين لا يتأتيان إلا بسلوك رقيق.
«الله هشّ بقدر هشاشة شقائق النعمان. شقائق النعمان التي يريد البشر، لمجرد رضاهم، أن يقطفوها.»(44)
«إننا نبيد كل رهافات الحياة، لكن الحياة تعود أشد فيضًا من ذي قبل. لا سر خفي في الحرب - لكن الطائر الذي رأيته، اختفى عن النظر في الأجمة؛ وبينما كان يقفز بين جذوع الأشجار المتلاصقة، كان قد أذهلني. أحاول أن أروي لكم شيئًا شديد الهشاشة لدرجة أني أخشى أن أشوهه حتى بوصفه. هناك فراشات لا أستطيع لمسها دون كسر أجنحتها الزجاجية.»(45)
«قتل الرب في القلب بالفعل القبيح أيسر من إبادة عصفور، وكسر قلبه أبسط من تمزيق ورقة؛ حتى الأطفال يعرفون هذا.»(46)
«لعل الله ليس سوى علامة على حساسيتنا، أرفع خيوطنا العصبية، سلك من ذهب بسمك جزء من ألف من الميليمتر. سلك انقطع لدى البعض، ويهتز بكل قوته لدى البعض الآخر.»(47)
الأمور اليومية والعادية والأرضية، حين تُؤدى بكمال وهدوء وتؤدة ورهافة، يمكنها أن تمنحنا تجربة متعالية:
«لعل الحياة الروحية ليست سوى الحياة المادية التي تُعاش بعناية وهدوء وكمال: حين يؤدي الخباز مهمة خبز الخبز بكامل الدقة، يكون الله حاضرًا في المخبز.»(48)
«حين كانت تيريزا الأفيلية (1515-1582، راهبة ولاهوتية إسبانية) تعد الطعام لأخواتها الروحيات، كانت تحرص على طهو الطعام جيدًا، وفي الوقت نفسه كانت تخطر ببالها أفكار مذهلة عن الله. في هذه الحال، كانت تمارس فن الحياة الأسمى: التمتع بما هو أبدي أثناء العناية بما هو فانٍ.»(49)
الحياة الروحية والإلهية هي حياة مفعمة بـ"الانتباه"، و"حضور القلب"، و"الرهافة"، و"العناية".
6) الحياة المفعمة بالله هي حياة التقبّل والانفتاح. أن نحيا في انتظار منفتح لتلقي النور وقبول راضٍ للحياة. انتظار وإصغاء يقظ لالتقاط أرقّ إشارات النور وأصوات اللطف:
«لا تسألوني عمّ أنتظر؟ لا أعرف الجواب، كل ما أنا متأكد منه أن حكمة العالم المكتوبة بأسرها لن تداوي ألمي. أنا أنتظر شيئاً أعظم من أن يكون قابلاً للكتابة.»(50)
«ما الذي يهبكم الحياة؟... كل شيء. كل ما ليس أنا ويضيئني. كل تلك الأشياء التي لا أعرفها وأنتظرها... ألا أنتظر شيئاً سوى ما هو غير متوقع. هذه معرفتي تأتي من بعيد. معرفة ليست بمعرفة، بل ثقة، وهمس، وأغنية. تعلمت هذه المعرفة من أستاذي الوحيد: من شجرة. من جميع الأشجار في الليل المنتشي. كما تعتبر هي كل لحظة طالع سعد، تعلمني بنفسها. مرارة المطر، جنون الشمس، كل شيء يرويها. لا همّ لها، ولا سيما همّ المعنى. تنتظر بانتظار نوراني مرتعش. إلى ما لا نهاية...»(51)
«أنا دائماً مؤمّل بأشياء عظيمة. لا أعرف ما هي، لكني أنتظرها بصبر. ربما تكون قد جاءت من قبل، دون أن أنتبه إليها. روحي ككلب منتظر أمام مرج، يتربص بصيد قريب وخفي. بلا شك لن أصطاد شيئاً أبداً، لا طريدة. فقط، يكفي الإيمان بأن شيئاً أعظم من "الحياة" قد عبر أمامي ومنحها أهمية ونوراً نقيّاً إلى حد يبدو قاسياً أحياناً.»(52)
«أن تكون قديساً ليس كما نتصور. اليوم رأيت جماعة من زهور الربيع تتحدث في الهواء الطلق، وقد بنت من كلامها ابتهالاً يصعد مباشرة إلى السماء. كانت قلوبهم منفتحة على المطر، والجفاف، وحتى على القطف. عدم اختيار ما يجري كان طريقتهم التي لا عيب فيها ليصيروا قديسين.»(53)
في منظور كريستيان بوبان، لا يمكن لـ"الاعتقاد" أن يجري الله في الشعيرات الدموية لحياتنا. فقط أولئك الذين يثرون حياتهم بالصفاء والحضور الطفولي، وبحب واهب، وبساطة وشفافية، وانتباه وعناية، وإصغاء يقظ وانتظار، وتآلف مع الجمال، هم القادرون على أن يكونوا مضيفين لله.
يقول كريستيان بوبان إن علينا أن نتصرف كما لو أن إلهاً موجود. لا يهم إن كان الله موجوداً حقاً أم لا. المهم أن نريده من أعماق قلوبنا ونناديه:
«الله هو اسم مكان لا تظلمه الغفلة أبداً، اسم منارة على الشواطئ. وربما كان ذلك المكان خالياً، وربما كانت هذه المنارة مهجورة على الدوام، لكن هذا لا يهم البتة. علينا أن نتصرف كما لو أن هذا المكان مشغول، كما لو أن أحداً يسكن المنارة. تعالوا نعِنِ الله، على صخرته، ولننادِ كل وجه واحداً واحداً، وكل موجة واحدة واحدة، وكل سماء. دون أن ننسى واحدة منها.»(54)
«يقول القديسون: نحن ننادي، ننادي ذاك الواقف على الضفة الأخرى من قلوبنا، ولا نعرف أبداً إن كان سيسمعنا؟ لا نعرف حتى إن كان هناك أحد أم لا.»(55)
لماذا ينبغي أن نتصرف كما لو أن الله موجود؟ يجيب بوبان:
«لا أحد يستطيع أن يمنح غيره كل أشياء الدنيا، لا أحد يكفي لأحد. لا أحد هو الله.»(56) و«لا أحد آخر يستطيع أن يملأ مكان "الله" الخالي.»(57)
.
.
1_ صورة لي بجانب المدفأة، كريستيان بوبان، ترجمة منوتشهر بشيري راد، نشر اجتماع، 1386.
2_ قاتل بطهر الثلج، كريستيان بوبان، ترجمة فرزانه مهري، نشر ثالث، 1393.
3_ عيد على المرتفعات، كريستيان بوبان، ترجمة دلآرا قهرمان، نشر بارسه، 1394.
4_ أسير المهد، كريستيان بوبان، ترجمة مهوش قويمي، نشر آشيان، الطبعة الأولى، 1387.
5_ القيامة، كريستيان بوبان، ترجمة سيروس خزائلي، نشر صدای معاصر، الطبعة الثانية، 1388.
6_ الحياة من جديد، كريستيان بوبان، ترجمة ساسان تبسمي، نشر باغ نو، الطبعة الرابعة، 1387.
7_ المصدر نفسه.
8_ إيزابيل بروج، كريستيان بوبان، ترجمة مهوش قويمي، منشورات آشیان، الطبعة الثالثة، 1385.
9_ الرفيق الأعلى، كريستيان بوبان، ترجمة بيروز سيار، نشر طرح نو، 1384.
10_ الفستان الصغير للحفل، كريستيان بوبان، ترجمة مژكان صالحي، نشر باغ نو، الطبعة الثالثة، 1387.
11_ الرفيق الأعلى، ترجمة بيروز سيار.
12_ ستة أعمال، كريستيان بوبان، ترجمة مهتاب بلوكي، نشر ني، الطبعة الثانية، 1392.
13_ المصدر نفسه.
14_ الحياة من جديد، ترجمة ساسان تبسمي.
15_ أطلال السماء، كريستيان بوبان، ترجمة سيد حبيب گوهريان وسعيدة بوغيري، نشر رادمهر، الطبعة الأولى، 1393.
16_ نور العالم، كريستيان بوبان، ترجمة بيروز سيار، نشر آگه، 1385.
17_ الكل واقعون في الأسر، كريستيان بوبان، ترجمة نگار صدقي، نشر ماه ريز، الطبعة الثالثة، 1386.
18_ الاهتراء، كريستيان بوبان، ترجمة بيروز سيّار، منشورات آگاه، الطبعة الثالثة، 1385.
19_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
20_ امرأة المستقبل، كريستيان بوبان، ترجمة مهوش قويمي، منشورات آشیان، الطبعة الثالثة، 1384.
21_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
22_ الرفيق الأعلى، ترجمة بيروز سيار.
23_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
24_ عيد على المرتفعات، ترجمة دلآرا قهرمان.
25_ الحياة من جديد، ترجمة ساسان تبسمي.
26_ أطلال السماء، سيد حبيب گوهريان وسعيدة بوغيري.
27_ القيامة، ترجمة سيروس خزائلي.
28_ ستة أعمال، ترجمة مهتاب بلوكي.
29_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
30_ المصدر نفسه.
31_ أطلال السماء، ترجمة سيد حبيب گوهريان وسعيدة بوغيري.
32_ الرفيق الأعلى، ترجمة بيروز سيار.
33_ الذهول، ترجمة بنفشه فرهمندي، نشر كتاب بارسه، الطبعة الأولى، 1396.
34_ أطلال السماء، ترجمة سيد حبيب گوهريان وسعيدة بوغيري.
35_ أبله الحيّ، كريستيان بوبان، ترجمة مهوش قويمي، منشورات آشیان، الطبعة الخامسة، 1386.
36_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
37_ المصدر نفسه.
38_ الذهول، ترجمة بنفشه فرهمندي.
39_ القيامة، ترجمة سيروس خزائلي.
40_ أطلال السماء، ترجمة سيد حبيب گوهريان وسعيدة بوغيري.
41_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
42_ ستة أعمال، ترجمة مهتاب بلوكي.
43_ المصدر نفسه.
44_ المسيح في شقائق النعمان، كريستيان بوبان، ترجمة نكار صدقي، نشر مشكي، الطبعة الخامسة، 1393.
45_ البَهْت، ترجمة بنفشه فرهمندي.
46_ البعث، ترجمة سيروس خزائلي.
47_ قاتل بطهارة الثلج، ترجمة فرزانه مهري.
48_ نور العالم، ترجمة بيروز سيار.
49_ ستة أعمال، ترجمة مهتاب بلوكي.
50_ المسيح في شقائق النعمان، ترجمة نكار صدقي.
51_ ستة أعمال، ترجمة مهتاب بلوكي.
52_ البعث، ترجمة سيروس خزائلي.
53_ المصدر نفسه.
54_ وليمة على المرتفعات، ترجمة دلآرا قهرمان.
55_ المصدر نفسه.
56_ مجنونة، كريستيان بوبان، ترجمة مهوش قويمي، منشورات آشيان، الطبعة الثالثة، 1384.
57_ الجزء المفقود، كريستيان بوبان، ترجمة فرزانه مهري، نشر ثالث، 1393.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال١٣٦ تعليق
سلام. جناب قطبی با این یادکرد زیبای شان از بوبن، بحثی دراز را ناخواسته درافکنده اند. گاهی این بحث ها به جاده ی خاکی منحرف شده اند و بوبن به کلی از یاد رفته است. اما در هر صورت، این بحث مهم باقی می ماند که خدا را مثل بوبن ببینیم یا هم چون خدای دو دین خاص با دو متن مقدس کاملا نزدیک به هم اسلام و یهود. نکته این که بوبن هر چه گفته باشد، درست یا غلط، فاصله اش با دو متن مقدس این دو دین نمی خواند. این دو، خواستار سربریدن و قتال و تخریب قریه ها به خاطر پی کردن یک شتر هستند. این ها کجا و بوبن کجا. اگر بوبن متن های مقدس را یاد کرده باشد، قطعا نمی تواند از این دو متن به طور جامع و مانع نتیجه گرفته باشد. ما که درون این متن زیسته ایم، به خوبی می دانیم در گزاره ی 2/ 24 آدم ها و سنگ ها را می سوزانند تا لهیب شان آدم هایی را بسوزانند که حرف گوش نمی کرده اند. خُب! این کجا و لبخند یا چشمان بسته ی کودک کجا! از دوستان می خواهم که لطفا هر بار که نظر و پاسخ می دهند، نیم نگاهی هم به متن مقاله بیندازند تا از آن زیاد دور نشوند.
من همیشه به خودم میگم ملت با خدا حال میکنن نپر وسط,به خودم میگم چیکار داری اونا دنبال خدا هستند که عزیز ترین عزیزهست ول کن یوخ نگو من این روش رو قبول ندارم.هرکی هر جور دوست داره بره دوبال خدا. یکی با علت و معلول و دلیل عقلی میره دنبال خدا یکی با ریاضی و یکی با علم و دیگر زیست شناسی و یکی به قول این مقاله ( دنبال باورهای یقینی و ارائهی تعاریف مشخص از خدا و امر متعالی نیست) این توری حال میکنه .به خودم میگم رضا خفه شو وسط نپر . همین درسته .
این همه بحث و جدال برای دیدگاه بوبن که بهتر است اسمش را بگذارد به جای کریستین، آلیس! و با یک همچین تحلیلی، جهان را هم "سرزمین عجایب" بنامد
به نظر بنده جناب کریستین بوبن باید با شخصی مانند خانم امیلی دیکنسون ازدواج می کرد. فکرکنم صبح تا شب شعر عاشقانه و عارفانه می سرودند.
جناب قطبی گرامی قلم بسیار زیبایی دارید.بنظرم وقتی دو یا چند نفر هدف و مقصدشان نور باشد ،منظور یکدیگر را خوب می فهمند چه گونه خوش آیدی وجود ندارد؟ چون مقصد یکی است و آن لقا الله است،که آرزوی همه انسانهای توحیدی است.دوستان توحیدی در عالم معنا با یکدیگر دوست هستند. برای شدن به" او "احتیاج است نه تو! موفق و پاینده باشید.
پاسخ به خانم مهناز : خانم مهناز از مولوی نقل قولی اورده اند و ظاهرا لب سخن ایشان اینست که فقط کسانی قادر به درک اعجاز بودن قرآن ( کلام خدا بودن آن ) هستند که " پاک و مطهر " باشند . و اما پاسخ ما : 1- اولا که هزار تا از این مولوی بازی ها هم در بیاورید ، جای یک استدلال را هم نمیگیرد . شما کل فیه ما فیه و مثنوی را هم که نقل کنی ، هنوز استدلال نیاورده ای . ضمنا بیهوده از مولوی نقل قول نکن . هیچ استدلالی وجود ندارد که کبرای آن استناد به یک شخصیت باشد . 2- " دلیل " اگر درست باشد ، مطهر و نامطهر ندارد . همه میتوانند آنرا درک و قبول کنند . 3- ملاک مطهر بودن چیست ؟ لابد هر کس قران را بپذیرد مطهر است و هر کس نپذیرد نامطهر است . زهی بی خردی !!! 4- مگر نه انکه ادعا میشود قرآن کتاب هدایت است . بنابراین باید هادی همه باشد . واتفاقا باید هادی بدترین ها هم باشد . 5- من هم میتوانم بگویم ( علیرغم بی اعتقادی ام به این استدلال ) : باورمندان به اسلام دچار تعصب و تجزم و دگم اندیشی و ضعف نفس و کم جراتی هستند . و اصلا میتوانم مقابله به مثل کنم و بگویم باورمندان به اسلام نامطهر هستند . حالا ایا این استدلال توهین آمیز نیست ؟ - و 6 و 7 و 8 ......
زهی غرور و تکبر!! - عدسی وقت پختن، از ماشی روی پیچید و گفت این چه کسی است ماش خندید و گفت غره مشو زانکه چون من فزون و چون تو بسی است هر چه را میپزند، خواهد پخت چه تفاوت که ماش یا عدسی است جز تو در دیگ، هر چه ریختهاند تو گمان میکنی که خار و خسی است زحمت من برای مقصودی است جست و خیز تو بهر ملتمسی است کارگر هر که هست محترمست هر کسی در دیار خویش کسی است فرصت از دست میرود، هشدار عمر چون کاروان بی جرسی است هر پری را هوای پروازی است گر پر باز و گر پر مگسی است جز حقیقت، هر آنچه میگوییم هایهویی و بازی و هوسی است چه توان کرد! اندرین دریا دست و پا میزنیم تا نفسی است نه تو را بر فرار، نیرویی است نه مرا بر خلاص، دسترسی است همه را بار بر نهند به پشت کس نپرسد که فاره یا فرسی است گر که طاوس یا که گنجشکی عاقبت رمز دامی و قفسی است (پروین اعتصامی)
عرفانو هم خلاصه کردن مولوی!!!!!!!! وحدت وجود مشهود تمام عرفاو اولیا و معنویون و روحانیون واقعیست حلاج.بایزید.شیخ ابوالحسن خرقانی.شمس تبریزی.حافظ.شیخ محمود شبستری.ابوسعید ابوالخیر. آیت الله قاضی و غیره چرا به مولوی میتوپید مگه فهمیدید که منظورش چیه ؟؟؟ عطار نیشابوری هم وحدت وجودی بود کاف کفر بحق المعرفه خوشترم آید زفای فلسفه چون(لیک) این علم لزج چون ره زند بیشتر بر مردم آگه زند اینا میگفتن برای رسیدن و ادراک حقیقت فلسفه نهایتش ابزار و مقدمس و بیشتر وقت گیر و باعث هدر رفت انرژی هست
با سلام و درود ممنون از محتوای مفیدی که درون وب سایت قرار میدین موفق باشین
متشکر از محتوای خوبی که در وبسایتتون قرار دادید
سلام عرض ارادت من از وجود این سایت بینهایت متشکرم
تشکر از مطالب ارسالی استفاده کردم از مطالب خوبتون
تشکر و قدردانی از مقاله خوبی که به اشتراک گذاشتید به امید موفقیت های بیشتر
اولا طبق نظریه های فعلی در ابتدای مهبانگ برخلاف نظر دوستان نه ماده بود و نه عدم. بلکه فقط فضا و میدان بود که میدان ماده را خلق کرد. دوما در رابطه با زمان. گفته شد گذر زمان به موجود زنده بستگی دارد و نبود زمان هنگام بیگ بنگ به دلیل نبود موجود زنده است. کلا خیلی خنده دار بود. گذشت زمان هنگام بیگ بنگ چه ربطی به موجود زنده دارد؟
خنده دار همه اعتقادات شماست
آقای محمد نوشته های حجت را از ابتدا تا انتها بخوانید تا متوجه خیلی چیزها شوید.
اقای محمد اولا ازلیت ماده مورد قبول فلاسفه مسلمان از جمله ایت الله مطهری است ایشان در علل گرایش به مادیگری صفحه 117 تایید کرده که در فلسفه اسلامی ماده ازلی وابدی است وحکمای مسلمان برای اثبات فیاضیت خداوند به ازلی بودن ماده معتقد بوده اند وایشان تاکید میکند که ابن سینا نیز معتقد به ازلیت ماده بوده اند ثانیاشما میگویید ماده نبوده فضا ومیدان بوده!!!شما بگویید که فضا ومیدان از چیست ؟خود فضا ومیدان مادیست شما از بار معنایی کلماتیکه استفاده میکنید بی خبرید شما وقتیکه میگویید میدان یعنی جاییکه انرزیها موجود هستند انرزیها از جنس ماده هستند ثالثا وقتیکه حرکت نباشد جابجایی جسم نباشد زمان هم نیست ما از قبل از بیگ بنگ اطلاعات محدودی داریم اینکه قبل از بیگ بنگ زمان به چه صورتی بوده خوب همانطور که گفتم وقتیکه جابجایی جسم نباشد زمان صفر است از پی هم امدن حوادث زمان را میسازند ما فقط میدانیم چون ماده نا متناهی است زمان هم نامتناهیست
آقای منوچهر بسیار عجیب است که میان انتخاب های موجود کسی از الحاد بگوید. خود نام الحاد منفور جامعه است و بهمین دلیل است که شما از ذکر نام آن که در این کامنت های شما طبعا می بایست ذکر می شد به دلیل خوبی پرهیز کرده اید. الحاد در جامعه نیازی به ردّ ندارد چون به حدی تهوع آور و رعب انگیز است که هیچ مجنونی حتی تصورش را هم به خود راه نمی دهد. بگذریم از استثناء ها جهان ملحد جهانی دهشتناک و سیاه و غیر قابل زندگی است و شما هم فقط رنج بیهوده می برید. خودتان را بی جهت خسته نکنید شاید در گوشه یک کامنت باکس با نام جعلی زمزمه ای کرد اما نتیجه ای بجز سرخوردگی علایدتان نخواهد شد. Any rational thinking mind would think: Atheism? Not my cup of coffee! Don't bother!
آقای منوچهر شما گفته اید: "واقعی ترین واقعیت جهان رنج است ، و ارزشمندترین ارزش جهان کاهش رنج . حتا اگر ( بر فرض یک در تریلیون تریلیون تریلیون ) خدایی باشد ، در ملکوت استغنای خودش اسوده غنوده است .آری … به رنج ایمان بیاورید . لااله الا الرنج" اما چیزهای زیاد دیگری نیز در جهان دیده می شود. اینطور نیست. شما واقعیت دیگری در جهان سراغ ندارید؟ " برای بنده مثل روز روشن است که پاسخی وجود ندارد . حالا من سخت نمیگیرم . شما این حقیر را از سیخ و میخ جهنم نجات بده . یک دلیل له الهی بودن قران بیاور . ممنون میشوم . " توصیف های جهان که درستی شان پس از نزول قرآن کریم بوسیله پیشرفت علمی کشف شد نشان دهنده غیر انسانی بودن منبع این متن است. بطور مثال علم کیهان شناسیقرن ها پس از نزول قرآن کریم زمین مرکزی را کنار گذاشت. چگونه می توان توصیف حرکت تمامی جهان در قرآن در زمانی که باور علمی زمان زمین محوری و ستارگان ثوابت بودند را توضیح داد. چگونه پیش ازنظریه تکتونیک صفحه ای در زمین شناسی قرآن کریم از حرکت کوه هامی گوید. و موارد مهم دیگر این توصیف از جهان بدون داشتن علم فوق بشری امکان ندارد. در مورد این که فلسفه اسلامی سعی در اثبات وجود خدا دارند نیز با توجه به وجود الحاد و ضرورت پاسخگویی به آن توجیه می شود.
آقای منوچهر شما می فرمایید: ". جناب خدا اگر وجود داشت ، باید به واسطه قادر مطلق بودنش خودش را اثبات میکرد . نمیگویم مرئی میشد . نه ! یه جوری خودش را اثبات میکرد . " یکی از مواضع موجود در میان خدا باوران موضع ادیان است. شما برای این که موضعی را رد کنید بایست به این موضع در شناخت ارائه و تحلیل وفادار باشید. شما نسخه های مختلف را بایست در نظر بگیرید. ادیان ادعا دارند که از طریق پیامبران خود را معرفی نموده. استدلال مقبول است اما به بیان ادیان نیز بایست توجه بفرمایید. این رویکرد منتهی به verification تبیین دین از خدا منجر می شود که اگر مردود می دانید آن گاه می توان شواهد تجربی و عقلی ارائه نمود. شما فرموده اید "مثلا بشر میدانست که جناب خدا از شرور اخلاقی بسیار مفتضح جلوگیری میکند . این میشد نمونه ای از حضور جناب خدا . حال انکه وقوع هر افتضاح اخلاقی ای در جهان ممکن است . بهتر نیست بجای خدایی که در هیچ جا حضور ندارد ، به رنج ایمان بیاوریم . واقعی ترین واقعیت جهان رنج است ، و ارزشمندترین ارزش جهان کاهش رنج . حتا اگر ( بر فرض یک در تریلیون تریلیون تریلیون ) خدایی باشد ، در ملکوت استغنای خودش اسوده غنوده است .آری … به رنج ایمان بیاورید . لااله الا الرنج . " واقعا عجیب است که فردی اهل فکر به نگاه ضعیفی مانند نگاه اپیکورس و اخلاف وی روی آورد! شما در این جا در بحث شرور متن دین را درست و کامل در نظر نگرفته اید. اگر به جهان بر اساس متن دین بنگرید می بینید که در جهانی که رای آزمون انسان طراحی شده وجود شرور اشکالی ندارد و قابل توجیه است.
حتی با پذیرش فرض وجود ماده اولیه که برخی مسلمانان هم به آن متوسل می شوند موضع مبنی بر رد نگاه دینداران اثبات نمی شود چون وجود ماده اولیه با وجود خدا ناسازگار نیست.
لطفا تنها با یک نام کامنت بگذارید.
سعید گرامی متاسفانه شما یا پاسخ سوالات بنده را کلا نمیدهید و یا انکه ادعای بنده را تحریف میکنید و بعد پاسخ سخن تحریف شده را می دهید . حال نخست میروم سر اشکالات شما و بعد به سر سخنان تحریف شده . 1- اولا معلوم کنید بالاخره خدای شما خدای وحدت وجودی است یا خدای متباین از هستی . 2- دوما تعریف شما از علیت کاملا غلط است . شما گفته اید : " اصل علیت یعنی اینکه هر آنچه که هم بودنش ممکن است و هم نبودنش بودنش نیازمند علت است " . - این کاملا غلط است . این تعریف ممکن الوجود است و نه تعریف علیت . علیت دو تعریف دارد که نباید آنها را با هم خلط کنیم ( مغالطه کنیم ) . الف : علیت علمی : علیت علمی یعنی موجودات مادی با هم رابطه تاثیر و تاثر دارند . انچه ما تجربه کرده ایم علیت علمی است . حالا کاری به فیزیک کوانتوم و تشکیک در علیت - در جهان زیر اتمی - نداریم . ب : علیت فلسفی : علیت فلسفی یعنی ایجاد آنی و بلاسابقه یک معلول ( موجود ) توسط یک علت العلل / افریننده . این علیت صرفا و صرفا یک مفهوم انتزاعی است که هیچ بشری حتا یکبار هم چنین چیزی را تجربه نکرده است . علیت فلسفی یک فرض ذهنی است و واجد هیچ پشتوانه استقرایی ( حتا یک مورد ) هم نیست . امیدوارم نگویید بچه های حیوانات از پدر و مادرشان ایجاد میشوند ( بقول شما خنده ! ) . نه ، این " ایجاد " نیست ، این تبدیل است . نتیجه سخن انکه اگر ما ازراه علیت علمی ( علیت واقعی تجربه شده ) برویم هیچ چاره ای نداریم جز آن که بگوییم : نتیجه علمی علیت چیزی نیست مگر تببین هستی به عنوان چرخه ای از تبدیل و تبدلات . علیت فلسفی صرفا یک فرض ذهنی مشاهده نشده و ذهن بافته است و بس . ج : حالا شما میایی و به زمان متوسل میشوی . شما میگویی هر موجودی که زماندار است ، نمیتواند ازلی باشد . اصلا سلمنا . فرض کنیم جهان ازلی نیست . شما خدا را از کجا استنتاج کردی ؟ باز هم و باز هم و باز هم تکرار میکنم : خدای استدلالی و روکاغذی به درد نمیخوره . برهانی از براهین اثبات خدا نیست الا اینکه بر ان خدشه ( اگر نگوییم ابطال ) وارد شده . جناب خدا اگر وجود داشت ، باید به واسطه قادر مطلق بودنش خودش را اثبات میکرد . نمیگویم مرئی میشد . نه ! یه جوری خودش را اثبات میکرد . مثلا بشر میدانست که جناب خدا از شرور اخلاقی بسیار مفتضح جلوگیری میکند . این میشد نمونه ای از حضور جناب خدا . حال انکه وقوع هر افتضاح اخلاقی ای در جهان ممکن است . بهتر نیست بجای خدایی که در هیچ جا حضور ندارد ، به رنج ایمان بیاوریم . واقعی ترین واقعیت جهان رنج است ، و ارزشمندترین ارزش جهان کاهش رنج . حتا اگر ( بر فرض یک در تریلیون تریلیون تریلیون ) خدایی باشد ، در ملکوت استغنای خودش اسوده غنوده است .آری ... به رنج ایمان بیاورید . لااله الا الرنج . 3- شما گفته ای " شهود عرفانی یکنوع تجربه است بلکه عالیترین نوع تجربه " . سلمنا . ولی شهود شما و کذا و کذا ربطی به بنده ندارد . شهود شما که برای من حجت نیست . اگر شهود حجت باشد من هم شهود میکنم که خدایی نیست . خدایی که اجازه بدهد کودکان سه ساله مورد تعدی قرار بگیرند و یا زنده زنده در اتش کباب شوند ، یک افسانه است . اصلا شما شهود من اگنوستیک را نپذیر . هندوهای عزیز ریاضت کش تارک دنیای روزی یک بادام خور ، تناسخ را شهود میکنند . پس تناسخ را بپذیر . شهود دیگر چیست ؟؟؟؟ شهود جایی در بحث عقلی ندارد . همین شهودبازی ها ست که تضعیف کننده تفکر عقلانی و زمینه ساز ظهور داعشیت است . 4- شما سخن هایدگر را قاطی کردید با مسئله زمان . بنده قبلا گفتم و باز هم میگویم . این سخن که " چرا چیزی هست به جای انکه نباشد " پیشفرض اثبات ناشده ای دارد و آن اینست که : اصل بر عدم است . شما انرا با زمان قاطی میکنی . این دو بحث ، دو بحث مستقلند . 5- شما گفته اید : " کی و کجا پیامبر یا قرآن گفته اند قرآن میخواهد وجود خدا را اثبات کند آن هم به وجه فلسفی ؟!! " . - اولا که سخن بنده را دقیق بخوانید . بار دیگر سخنم تکرار میکنم . امیدوارم این بار سخن بنده را تحریف نکنید . مسلمانان میگویند قرآن کتاب خداست . بسیار خوب . دعوا که نداریم . میپرسیم ایا دلیلی له این ادعا که " این کتاب کتاب خداست " دارید یا نه ؟ قطعا میگویند بله داریم ! خب ، اگر کتاب مذکور بتواند الهی بودن خودش را ثابت کند ، همزمان دو کار را انجام میدهد : - یکی اینکه ثابت کرده قران کتاب خداست و اما کار دیگری را هم همزمان انجام داده است ، و آن اثبات خداست . ضمنا بنده اصلا و ابدا کاری ندارم که کتاب خدا بودن قران چگونه اثبات میشود . هر جوری کتاب خدا بودن اثبات بشه ، خدا هم اثبات میشه . بنده سخنی از برهان فلسفی و اینها بمیان نیاوردم . سخن مرا تحریف نکنید . - نتیجه سخن بالا اینه که تمامی ( به معنی دقیق کلمه کل الاجمعین ) کسانی که سعی در اثبات خدا داشته اند ، تلویحا فریاد زده اند که : قرآن توانایی اثبات خودش ( الهی بودنش ) را ندارد ، و تبعا قدرت اثبات خدا را هم ندارد . یعنی به عدد فلاسفه و متکلمین ما منکر الهی بودن قران داریم . این را میگویند دو دو تا چهار تا . - برای بنده مثل روز روشن است که پاسخی وجود ندارد . حالا من سخت نمیگیرم . شما این حقیر را از سیخ و میخ جهنم نجات بده . یک دلیل له الهی بودن قران بیاور . ممنون میشوم . ( بخدا جدی میگم . بدون خنده ! ) .
هرمنوتیک عارفانه مولانا قرآن همچو عروسی است: با آنکه چادر را کشی، او روی به تو ننماید. آنکه آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مکر کرد و خود را به تو زشت نمود، یعنی ((من آن شاهد نیستم.)) او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید. اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی، بروی کشت او را آب دهی، از دور خدمتهای او کنی، در آنچه رضای اوست کوشی بی آنکه چادر کشی، به تو روی بنماید. اهل حق را طلبی که فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي (به حلقه بندگان من پیوند، و آنگاه به بهشت من در آی ) حق تعالی به هرکس سخن نگوید – همچنانکه پادشاهان دنیا به هر جولاهه (پارچه باف) سخن نگویند. وزیری و نایبی نصب کرده اند، ره به پادشاه از او برند. حق تعالی هم بندۀ را گزید تا هر که حق را طلب کند در او باشد و همه انبیا برای این آمده اند که ره جز ایشان نیستند. - قرآن همچو عروسی است...: مولانا از عاشقان قرآن است و هر کجا ذکری از این کلام آسمانی است، چنان با شیفتگی سخن می گوید که گویی یاد معشوق است. گاه به پیروی از سنائی که گفت: ((عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دارالملک معنا را مجرد بیند از غوغا)) "لا یمسه الا المطهرون " "لا یمسه الا المطهرون" "لا یمسه الا المطهرون"...
آقا سعید علم جدید چه چیز رو نمی تونه پاسخ بده که شما متوسل موجودی شدید که هیچ شناختی ازش ندارید چرا ذرات بنیادی رو همون واجب الوجود نمی دانید بر فرض که ذرات تشکیل دهنده اتم ذرات بنیادی نباشه و از از ذرات کوچکتر ساخته شده اما این دلیلی بر وجود یک نهاد فراطبیعی نیست چرا فرض نمی کنید که سلسله علل جهان بینهایت است اما میگید که خدا یک موجود بینهایت و نامحدود هست چطور خدا یک هست اما بی نهایت هست به نظرم خدای نا محدود بی نهایت یک تعریف متناقض هست لطفا جواب بده
جناب بیژن کاملا مشهود است که در این زمینه بی اطلاع هستید. شما فقط یک توضیح علمی قابل قبول ارائه بفرمایید.
اندیشکده ایمان 40.50 کلیپ درباره اینجور مسایل درست کرده درباره تسلسل.دور و ممکن الوجود و واجب الوجود و تقسیمات آن ممتنع بالذات واجب الوجودبالذات و واجب الوجود بالغیر واجب الوجود بالغیر همون ممکن الوجود است یه سری بزنید به سایتش http://emaan.ir/
مثال بیگ بنگ و شروع زمان را برای فهم بهتر مطلب زدم نه برای اثبات . اصلا فلاسفه ای که برهان علیت را تقریر میکردند ( مثل ابن سینا) قائل بودند به اینکه جهان قدیم است و تا خدا بوده مخلوقاتی هم بوده اند ( که بنظر من اشتباه میکرده اند) . هرگز این استدلال ربطی به زمان و شروع خلقت و اینها ندارد . برای اینکه تصور نشود که جزم اندیش هستم اشکالاتش هم خودم عرض کردم ( حمله به اصل علیت) . همچنین اشکالات دیگری هم وارد شده که با توجه به نظرات و سطح دقت و دانش دوستان بسیار فراتر از سطح بحثهای اینجاست ( اصالت وجود و اینکه اصلا وجود میتواند محمول موجودات باشد یا نه . که در فلسفه صدرا حل میشود این مسئله با اصالت وجود و ذهن لایب نیتس و هایدگر هم گویا بخود مشغول کرده بوده است) آن برهانی که فرمودید دودوتا چهارتاست و مو لای درزش نمیرود هم برایم بسیار جالب بود ( خنده). عبارات قرآن هر کس که اندک آشنایی با آن داشته باشد مومن یا کافر مسلمان یا غیر مسلمان شک ندارد که متناسب با فهم عوام آن هم عوام جامعه عربستان 1400 سال پیش نازل شده . اصلا کتاب فلسفی نیست اصلا مخاطبش اهل فلسفه نیستند زبانش فلسفی و برهانی نیست . کی و کجا پیامبر یا قرآن گفته اند قرآن میخواهد وجود خدا را اثبات کند آن هم به وجه فلسفی ؟!! اصلا بحثهای کلامی صدها سال پس از صدر اسلام و با نهضت ترجمه آثار فلسفی یوناییان در عالم اسلام شروع شد . اصلا اعراب جاهلی منکر وجود خالق نبودند که کسی بخواهد برایشان اثبات کند. مشرک و بت پرست بودند. بیشتر آیات قرآن در حمله به شرک و بت پرستی است . یعنی واقعا براهین و استدلال هایی که شما قبلا خوانده اید به همین قوت!!! بوده اند؟؟؟؟!!!!!!
جناب منوچهر اصل بر عدم و اصل بر وجود یعنی چه؟ مثالی میزنم شما یک لیوان چای برای خودتان میریزید و روی میز میگذارید و از اتاق بیرون میروید . پنج دقیقه بعد بر میگردید و چای را بدون قند یا شکر یا هر چیز دیگری نوش جان میکنید. چای تلخ است . شما از خود نمیپرسید چه کسی چای را تلخ کرده است . چرا؟ چون تلخی ذاتی چای است. حال حالت دومی را در نظر بگیرید بعد از پنج دقیقه چای را مینوشید و احساس میکنید شیرین است . شما از خود میپرسید چه کسی چای را شیرین کرده است. چرا؟ چون شیرینی ذاتی چای نیست. حال به جای تلخی و شیرینی وجود را بگذارید. آیا آنچه هست میتوانست نباشد؟ بله خیلی خوب هم میتواند نباشد. چطور؟ چون در بعضی زمانها نبوده و بعد موجود شده یا در بعضی مکانها نیست و بعضی مکانهای دیگر هست. پس هر چیزی که محدود در زمان و مکان است وجودش نیازمند علت است. مثلا شما از اتاق بیرون میروید در حالیکه کتابی روی میز نیست وقتی برمیگردید کتاب روی میز است . میپرسید چه کسی کتاب را روی میز گذاشت . حال به من بگویید اصل بر وجود است و اصل بر عدم است یعنی چه ؟!!!!
ایشان (آقای منوچهر) تعریفی برای اصل ندارند.