سخنرانی آرش نراقی با عنوان «تجربه عدم نزد مولوی و خیام» به بررسی مفهوم عدم و جایگاه آن در اندیشه و شعر دو شاعر بزرگ ایرانی، مولانا و خیام، میپردازد. این سخنرانی در همایش دوستداران فرهنگ ایرانی در شیکاگو در سال ۱۳۹۷ ارائه شده و فایل تصویری و صوتی آن در دسترس است.

تجربه عدم نزد مولوی و خیام
سخنرانی آرش نراقی
همایش دوستداران فرهنگ ایرانی در شیکاگو | جمعه ۳۱ آگوست ۲۰۱۸ | ۹ شهریور ۱۳۹۷
آرش نراقی در این سخنرانی، «تجربهٔ عدم» را یکی از سرچشمههای مهم حکمت معنوی در فرهنگ ایرانی میداند و نشان میدهد که این تجربه در اندیشهٔ خیام و مولانا به دو پاسخ متفاوت میانجامد. خیام از ناپایداری جهان، مرگ و رازناگشودگی هستی به آگاهیای تراژیک میرسد و آدمی را به غنیمت شمردن دم فرامیخواند؛ مولانا همان مواجهه با فنا را به تجربهای زاینده بدل میکند و در شکستن صورتها، امکان رهایی، عشق و تولدی دوباره را میبیند. متن پیش رو نسخهٔ ویراسته و یکدستشدهٔ این سخنرانی است.
آغاز سخن
خدمت خانمها و آقایان سلام عرض میکنم. بسیار خوشحالم که دوباره توفیق یافتهام در جمع صمیمی و گرم هموطنان ایرانی در این نشست شرکت کنم. از دستاندرکاران این برنامهٔ باشکوه نیز سپاسگزارم که مجال این دیدار را برای من فراهم کردند. موضوع بحث من، همانطور که کمابیش دوستان مطلعاند، «تجربهٔ عدم در اندیشهٔ دو حکیم ایرانی پارسیگوی، یعنی حکیم عمر خیام و جلالالدین محمد بلخی» است.
مولانا و خیام دو چهرهٔ برجستهٔ حکمت ایرانیاند و دو صورت متفاوت از تأمل ایرانی دربارهٔ حیات بشر در این عالم را نمایندگی میکنند. حکمت با دانش و علم یکسان نیست. سرچشمهٔ حکمت، آموختن از زندگی است. انسان باید عمری را پشت سر بگذارد و در متن زندگی سرد و گرم روزگار را بچشد تا سرانجام بر شاخسار وجود او میوههای حکمت به بار بنشیند. فرد هوشمند ممکن است در جوانی دانش بسیار بیاموزد و استعداد درخشانی نشان دهد، اما صاحب حکمت شدن محتاج گذر عمر است. آدمی باید پارهای از تجربههای عمیق زندگی را آزموده باشد: عزیزی را از دست داده باشد، اندوه و شادی را چشیده باشد، طعم کامیابی و ناکامی را دریافته باشد و چهبسا صاحب فرزند شده باشد، تا رفتهرفته چهرهٔ ژرفتر جهان بر او آشکار شود.
یکی از مهمترین سرچشمههای حکمت، بهویژه حکمت معنوی، تجربهٔ سویههای اندوهناک زندگی است. کسی که تراژدی را در این عالم آزموده، با آنچه من «تجربهٔ عدم» مینامم تماس پیدا میکند. البته تراژدی به خودی خود حکمت نمیآورد. وقتی طوفان اندوه و مصیبت بر وجود ما میوزد، اگر خود را ببازیم و موج ما را در برگیرد و غرق کند، حکمتی حاصل نمیشود. حکیم کسی است که وقتی موجهای حادثه به سوی او میآیند، به جای آنکه غرق شود، بر گردهٔ موج مینشیند، بالا میرود و افقهای فراتر را میبیند. در اینجاست که حکمت سر برمیزند؛ میوهٔ شیرین حکمت از دل کوران تجربههای تلخ زندگی چیده میشود.
به همین دلیل، سویههای عدم که بنیان تراژدی و سرشت اندوهناک زندگیاند، برای حکیمان محل تأمل میشوند. حکیم از راه تماس نفسبهنفس و چهرهبهچهره با این سویهها، رفتهرفته درک عمیقتری از سرشت جهانی که در آن زندگی میکنیم و نیز از سرشت آدمی به دست میآورد.
سه ساحت تجربه عدم
برای آنکه این مفهوم کلی و انتزاعی به ذهن ما نزدیکتر شود، میتوان تجلیات تجربهٔ عدم را در سه حوزه از یکدیگر بازشناخت. عدم برای حکیم صرفاً مفهومی ذهنی و انتزاعی نیست؛ تار عدم با پود وجود درآمیخته است و آدمی چهرههای گوناگون آن را در زندگی تنانه و جهان پیرامون خود میآزماید.
نخست، عدم در ساختار عالم آشکار میشود؛ آنجا که ناپایداری و فناپذیری جهان را درمییابیم. دوم، در ساختار وجودی خود انسان و بهویژه در تجربهٔ مرگ، چه مرگ خویشتن و چه مرگ عزیزان، با عدم روبهرو میشویم. سوم، عدم در قلمرو معنا و غایت رخ مینماید؛ هنگامی که میپرسیم آیا در پس رویدادهای جهان طرح و مقصودی نهفته است یا نه. خیام و مولانا در هر سه قلمرو با تجربهٔ عدم مواجهاند، اما از این مواجهه به پاسخهایی متفاوت میرسند.
ناپایداری جهان در نگاه خیام و مولانا
حکیم پس از چشیدن سرد و گرم روزگار درمییابد که سرشت این عالم فناپذیر است. چیزی در این جهان برای ما نمیماند؛ نه خوشیها پایدارند و نه اندوهها. در اندیشهٔ خیام این آگاهی حکیمانه بهروشنی تجلی یافته است. نخستین چیزی که به چشم تیزبین او میآید، ساختار گذرنده و بیوفای جهان است:
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهست
دریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
خیام از کوتاهی فرصت و گذر برقآسای آدمیان نیز چنین سخن میگوید:
آنها که کهن بوند و آنها که نوند
هر یک به مراد خویش لختی بدوند
این سفله جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم و دیگر آیند و روند
هنگامی که به ویرانههای پیشینیان مینگرد، شکوه و قدرت آنان را در برابر فرسایش زمان ناچیز مییابد:
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
آگاهی از فناپذیری را در اشعار مولانا نیز میبینیم. مولانا دربارهٔ کسانی که بر دنیای ناپایدار تکیه کردهاند، تصویری از خیمهای حبابی و بیطناب میسازد:
ای بکرده اعتماد واثقی
بر دم و بر چاپلوس فاسقی
قبهای برساختستی از حباب
آخر آن خیمهست بس واهیطناب
زرق چون برق است و اندر نور آن
راه نتوانند دیدن رهروان
این جهان و اهل او بیحاصلاند
هر دو اندر بیوفایی یکدلاند
زادهٔ دنیا چو دنیا بیوفاست
گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست
پس نخستین چهرهٔ تجربهٔ عدم، آگاهی از بیوفایی و فناپذیری بنیادین جهان است. جهان خانهای است که پایههای آن بر باد نهاده شده؛ نه خوشیهای آن پایدارند و نه رنجهای آن جاودان. این نخستین تلنگر عدم بر آگاهی سالک و حکیم است.
مرگ و ساختار وجودی انسان
ساحت دوم تجربهٔ عدم به ساختار وجودی خود انسان بازمیگردد. در این ساحت، آدمی با مرگ، چه مرگ خویشتن و چه مرگ عزیزان، مواجه میشود. مرگ صریحترین و تکاندهندهترین تجلی عدم در زندگی فردی است.
ما مرگ را نخست در دیگران میبینیم؛ این دیگراناند که میمیرند. اما رفتهرفته دماغهٔ این کشتی به ساحل زندگی خود ما نزدیکتر میشود. یکی از سرچشمههای حکمت عمیق ایرانی توجه به همین واقعیت ساده و فراموششده است که ما مردنی هستیم. مرگ، در این آگاهی، دیگر فقط واقعهای در انتهای زندگی نیست؛ بخشی از اکنون ما میشود:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
خیام وقتی به زندگی خویش مینگرد، گذر شتابناک عمر و جوانی را میبیند:
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد
وان تازهبهار زندگانی طی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک درآمدیم و بر باد شدیم
نه فقط جوانی و زندگی فردی، که فضل و دانش آدمی نیز گره مرگ را نمیگشاید:
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
خیام وقتی به خاک و کوزه نگاه میکند، پیکر گذشتگان را در ذرات خاک میبیند. خاک برای او دیگر مادهای بیجان نیست، بلکه بقایای وجود انسانهایی است که زمانی سرشار از تمنا و زندگی بودهاند:
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش
در جای دیگر، حتی سبزهٔ کنار جوی نیز او را به یاد چهرهها و تنهایی میاندازد که اکنون در خاک فرو رفتهاند:
هر سبزه که بر کنار جویی رستهست
گویی ز لب فرشتهخویی رستهست
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کان سبزه ز خاک لالهرویی رستهست
در نگاه مولانا نیز مرگ و تهی شدن از صورت تنانه جایگاهی محوری دارد، اما تلقی او از مرگ تفاوتی اساسی با خیام پیدا میکند. برای مولانا فروپاشی قالب مادی و فنای صورت، میتواند آغاز آشکار شدن معنا باشد. آنچه آدمی را بر سطح آب این جهان نگه میدارد، تهی شدن دل از تملک و تعلق است:
کوزه سربسته اندر آب زفت
از دل پر باد فوق آب رفت
باد درویشی چو در باطن بود
بر سر آب جهان ساکن بود
عارفان، از نظر مولانا، مرگ را شکستن صدف میبینند، نه نابودی گوهر. از همین رو با مرگ نسبتی دیگر دارند:
مرگ کاین جمله از او در وحشتاند
میکنند این قوم بر وی ریشخند
تفاوت اصلی از همینجا پدیدار میشود. در چشم خیام، زوال جسمانی چهرهٔ سهمناک نیستی را پیش روی انسان میگذارد؛ اما مولانا میکوشد میان نابودی صورت و نابودی حقیقت انسان فرق بگذارد. قالب میشکند، ولی شکستن قالب لزوماً به معنای نابودی آن چیزی نیست که در قالب جلوه کرده است.
عدم معنا و پرسش از غایت
ساحت سوم، ساحت معنا و غایت است و شاید ژرفترین و دردناکترین مواجههٔ انسان با عدم در همینجا رخ دهد. آیا جهان طرحی دارد؟ آیا کاروان هستی به سوی مقصدی روان است یا همهچیز تصادفی، کور و بیغایت است؟ در پاسخ به این پرسش، تقابل خیام و مولانا به روشنترین صورت خود میرسد.
برای خیام، پردهٔ هستی رازناگشوده باقی میماند. عقل آدمی توان شکافتن این معما را ندارد و پاسخهایی که با اطمینان عرضه میشوند، بیش از آنکه پرده را کنار بزنند، نادانی ما را میپوشانند:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتوگوی من و تو
چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من
این حیرت فقط مسئلهای نظری نیست. وقتی انسان نتواند برای آمدن و رفتن خود معنایی روشن بیابد، پرسش از غایت به بحرانی وجودی بدل میشود:
جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
تصویر کوزهگری که جامی لطیف را با نهایت هنر میسازد و سپس آن را بر زمین میزند، پرسش از معنای آفرینش و زوال را به اوج میرساند:
در دایرهای کآمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
در چنین وضعی، روح حکیم گرفتار طوفانی بنیانکن میشود. انسان تمنای قرار و سرانجام میکند، اما جهان پاسخی روشن به او نمیدهد:
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
مولانا نیز میداند که کنار رفتن پردهٔ غفلت چه اندازه تکاندهنده است. اگر آدمی همواره زوال جهان و فرجام کار را با تمام وضوح پیش چشم داشته باشد، چهبسا توان پرداختن به زندگی روزمره را از دست بدهد. از این رو میگوید:
استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
هوشیاری زان جهان است و چو آن
غالب آید پست گردد این جهان
پس هر دو متفکر تصدیق میکنند که درک عمیق زوال و عدم، بار هستی را سنگین میکند. اختلاف اساسی آنان نه در دیدن این زخم، بلکه در پاسخی است که به آن میدهند: با این آگاهی دردناک چه باید کرد؟
پاسخ خیام غنیمت شمردن دم
در تلقی خیام، عدم نیستی محض و پایان سفر است. بنابراین مسئله، درمان بیماری نیست؛ کاهش درد بیماری درمانناپذیر است. خوشباشی و دمغنیمتشماری او نوعی غفلت مصنوعی برای تاب آوردن آگاهی دردناک مرگ است، نه دعوتی سطحی به لاابالیگری.
پاسخ خیام بر این دریافت استوار است که رنج فناپذیری و مرگ چارهای اینجهانی ندارد. مرگ از راه میرسد و تن را به خاک بازمیگرداند. خیام در برابر وعدههای تسلیبخشی که برای آنها دلیل قانعکنندهای نمییابد، جانب احتیاط و صداقت عقلانی را میگیرد:
زآن پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند
تو زر نهای ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند
اما خوشباشی و دم غنیمت شمردن خیام را نباید با لاابالیگری سطحی یکی گرفت.
این پاسخ از دل آگاهی تلخ بیرون می آید.
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
مولانا اصل این تجربه را میفهمد: آدمیان برای لحظهای رهایی از بار هوشیاری، گاه به مستی و گاه به مشغولیت پناه میبرند:
تا دمی از هوشیاری وا رهند
ننگ خمر و زمر بر خود مینهند
جمله دانسته که این هستی فخ است
فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
میگریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذردساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
خیام می گوید فرصت اکنون را باید پاس داشت.
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
در این نگاه نوعی دلیری اخلاقی و وجودی هست. خیام به ورطه نابودی می نگرد و با این حال زندگی را ترک نمی کند.
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
فضیلت خیامی صداقت، فروتنی معرفتی و بهره گیری شجاعانه از فرصت کوتاه زندگی است.
پاسخ مولانا عدم زاینده
از نظر مولانا، پاسخ خیامی بر درکی نادرست از عدم بنا شده است.
به تعبیر مولانا، گریز از رنج با مستی یا اشتغال، گریز از خویشتن است؛ و کسی که دشمنش سایهٔ خود اوست، با جابهجایی آرام نمیگیرد:
میگریزم تا رگم جنبان بود
کی فرار از خویشتن آسان بود؟
آنک از غیری بود او را فرار
چون ازو ببرید گیرد او قرار
من که خصمم هم منم اندر گریز
تا ابد کار من آمد خیزخیز
نه به هندست آمن و نه در ختن
آنک خصم اوست سایهٔ خویشتن
مولانا راهی دیگر پیش می گیرد. عدم برای او خلأ محض و پایان همه چیز نیست. او میان زوال صورت ها و حقیقتی که در پس صورت هاست فرق می گذارد.
حافظ و خیام رود جهان را در لحظهٔ رفتن میبینند؛ مولانا همان رود را در لحظهٔ زادهشدن مینگرد. جهان ظاهراً ثابت است، اما هر دم تازه میشود:
روز نو و شام نو باغ نو و دام نو
هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست
نو ز کجا میرسد کهنه کجا میرود
گر نه ورای نظر عالم بیمنتهاست
آنچه ما وجود مستقل خود می پنداریم، در نسبت با وجود مطلق چیزی جز سایه و نمود نیست:
نیست را بنمود هست و محتشم
هست را بنمود بر شکل عدم
بحر را پوشید و کف کرد آشکار
باد را پوشید و بنمودت غبار
ما عدم هاییم و هستی های ما
تو وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله شان از باد باشد دم به دم
در این تلقی، عدم کارگاه آفرینش است. صورت های تازه از جایی سر بر می آورند که صورت پیشین کنار رفته باشد:
این عدم خود چه مبارک جایست
که مددهای وجود از عدمست
همه دلها نگران سوی عدم
این عدم نیست که باغ ارمست
این همه لشکر اندیشهٔ دل
ز سپاهان عدم یک علمست
ز تو تا غیب هزاران سالست
چو روی از ره دل یک قدمست
جای دخل است این عدم از وی مرم
جای خرج است این وجود بیش و کم
کارگاه صنع حق چون نیستی ست
جز معطل در جهان هست کیست
برای راه یافتن به این کارگاه، سالک باید از انیت، منیت و صورت های وهم آلود خالی شود. این خالی شدن نابودی نیست؛ گشوده شدن به امکان های تازه است.
مرگ اختیاری و رهایی از صورت
مولانا مرگ را آغاز عروج روحانی می بیند. اضطراب مرگ هنگامی بر ما چیره می شود که حقیقت خود را منحصر به قالب تن بدانیم. اما زندگی در نگاه او زنجیره ای از مردن ها و زاده شدن هاست:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
انسان نباید فقط منفعلانه در انتظار مرگ جسمانی بنشیند. مرگ آفاقی برای همه روی می دهد، اما سالک می تواند پیش از آن مرگ انفسی را تجربه کند؛ یعنی از خودخواهی، حرص، کبر و تعلق های وهم آلود بمیرد.
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
در اینجا مرگ اختیاری نام دیگر رهایی است. آدمی زندان نفس را می شکند تا زندگی وسیع تری را در همین جهان بچشد.
دو تصویر از مرگ و شادی
تفاوت دو نگرش را می توان با دو تصویر بیان کرد. در تصویر خیامی، انسان در جهانی گذرا ایستاده و عدم در افق اوست. مرگ برای او سرچشمه اضطراب و تجربه ای سوگناک است. در تصویر مولوی، انسان پرنده ای در قفس است؛ قفسی که در میانه باغ قرار دارد و پرندگان آزاد بیرون آن آواز می خوانند. شکستن قفس برای چنین پرنده ای نابودی نیست، پیوستن به باغ است:
جهان خیامی به کاروانسرایی کهنه در میانهٔ بیابان میماند؛ هر راه آن به صحرای عدم میرسد. جهان مولوی قفسی در دل باغ است. طبیعی است که خروج از اولی هراسانگیز و رهایی از دومی شادیبخش باشد.
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا
چون قفس هشتن پریدن مرغ را
آن قفس که هست عین باغ در
مرغ می بیند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفس
خوش همیخوانند ز آزادی قصص
مرغ را اندر قفس زان سبزهزار
نه خورش ماندست و نه صبر و قرار
سر ز هر سوراخ بیرون میکند
تا بود کین بند از پا برکند
چون دل و جانش چنین بیرون بود
آن قفس را در گشایی چون بود
با چنین تصویری، مرگ دیگر هیولای نیستی نیست؛ راهی به سوی باغ است:
این مرگ که خلق لقمهٔ اوست
یک لقمه کنیم و غم نداریم
این تفاوت در تلقی از شادی نیز آشکار می شود. شادی خیامی در واکنش به آگاهی تراژیک از زوال پدید می آید و برای دوام خود به ابزار بیرونی نیاز دارد. اما مولانا سرچشمه شادی عارف را در درون او می جوید:
کان قندم نیستان شکرم
هم ز من می روید و من می خورم
جمع بندی
خیام خردگرایی تراژیک است. او بر محدودیت شناخت انسان تاکید می کند، راز پشت پرده را ناگشوده می داند و ما را از جزم اندیشی و ادعاهای گزاف باز می دارد. جهان در نگاه او بی وفا و عمر کوتاه است؛ از این رو فرصت زندگی را نباید پای خشونت، حرص و جاه طلبی تباه کرد.
مولانا حکیمی عارف و حماسی است. او عقل حسابگر را برای گشودن تمام راز جهان کافی نمی داند و شهود عاشقانه را به میدان می آورد. زوال جهان مادی برای او پایان ماجرا نیست، بلکه شکستن حجابی است که می تواند زیبایی باطنی وجود را آشکار کند.
این دو نگاه را نباید به سادگی حذف یا در یکدیگر حل کرد. حیرت خیامی ما را فروتن می کند و وجد مولوی به ما توان ایستادگی در برابر موج های پوچی و رنج می بخشد. یکی خطر توهم و جزم را به یاد ما می آورد و دیگری خطر یأس و فروریختن معنا را.
سخن را با غزلی از دیوان شمس به پایان می برم. در این غزل، مولانا روشن ترین صورت شادی درونی عارف را نشان می دهد:
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش
ادبیات
فلسفه
فلسفه
فلسفه
ادبیات
گفتگو دربارهی این مطلب۱ دیدگاه
بسیار بسیار عالی استاد بی نظیرید شما دست مریزاد دنیای ما رو تغییر دادید