اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
این مطلب به معرفی ۱۵ فیلم برجسته میپردازد که مسئلهٔ ابزورد (پوچیِ برخاسته از رویارویی انسان با جهانی بیپاسخ) را از زاویههای مختلف بررسی میکنند. از کمدی سیاه و هجو تا تراژدی و سینمای سوررئال، این آثار تلاش انسان برای یافتن معنا در جهانی پیچیده و گاه بیمنطق را به تصویر میکشند.

در فلسفهٔ اگزیستانسیالیستی، مفهوم ابزورد (پوچیِ حاصل از رویارویی انسان با جهانی که در آن به دنبال معناست اما پاسخی ذاتی و قطعی پیدا نمیکند) از یک تعارض بنیادین سرچشمه میگیرد: انسان میل شدیدی به یافتن معنا، هدف و اهمیت دارد، اما جهان در برابر این خواست، سکوت میکند. آلبر کامو، فیلسوف و نویسندهٔ فرانسوی، در کتاب «اسطوره سیزیف» این وضعیت انسانی را با سرنوشت سیزیف در اسطورههای یونانی مقایسه میکند.
طبق این اسطوره، سیزیف با فریبدادن هادِس تلاش کرد از مرگ فرار کند. اما پس از آنکه دوباره به جهان زیرین بازگردانده شد، به مجازاتی بیپایان محکوم شد: باید تختهسنگی عظیم را از دامنهٔ کوهی بالا میبرد؛ سنگ اما هر بار درست پیش از رسیدن به قله، پایین میغلتید و سیزیف مجبور میشد همهچیز را از ابتدا تکرار کند. از نگاه کامو، وضعیت انسان نیز شباهتی به این سرنوشت دارد؛ ما پیوسته در تلاش برای ساختن معنا، رسیدن به اهداف و فهم جایگاه خود در جهان هستیم، اما بارها با شکست، تکرار و بیپاسخی روبهرو میشویم.
مفهوم ابزورد در هنر و ادبیات قرن بیستم جایگاه مهمی پیدا کرد و ارتباط نزدیکی با اگزیستانسیالیسم یافت. نویسندگانی چون آلبر کامو، ساموئل بکت، فئودور داستایفسکی و فرانتس کافکا در آثار خود به این مسئله پرداختند و پرسشهایی دربارهٔ معنای زندگی، هویت انسان، خدا و دین، تنهایی، رنج، جنون و وضعیت اجتماعی انسان مطرح کردند.
در داستانها و آثار هنری ابزورد، شخصیتها اغلب در موقعیتهایی قرار میگیرند که باید در جهانی بیپاسخ و گاه بیمنطق، به دنبال معنا بگردند. با اینکه واژهٔ «ابزورد» ممکن است در نگاه اول یادآور چیزی خندهدار یا عجیب باشد، معنای آن به کمدی محدود نمیشود. ابزورد میتواند هم در قالب طنز و موقعیتهای مضحک ظاهر شود و هم به تراژدیهای عمیق انسانی برسد. از کمدیهای تلخ و بازیگوشانه تا روایتهای سنگین و دردناک، همه میتوانند راهی برای مواجهه با این پرسش باشند: اگر جهان معنای از پیش تعیینشدهای ندارد، انسان چگونه باید زندگی کند؟
در ادامه، ۱۵ فیلم را معرفی میکنیم که با استفاده از هجو، طنز سیاه، تراژدی، کمدی، اغراق و دیگر شگردهای سینمایی، به مسئلهٔ ابزورد میپردازند؛ به تلاش بیپایان انسان برای یافتن معنا، موفقیت و فهم جهان، تلاشی که گاهی به پاسخ نمیرسد اما همچنان ادامه پیدا میکند.

اگر بنا باشد فقط یک فیلم از وودی آلن را تماشا کنید، آن فیلم باید «زلیگ» باشد. این اثر که در سال ۱۹۸۳ ساخته شده و میا فارو و خود آلن در آن بازی میکنند، داستان لئونارد زلیگ را روایت میکند؛ مردی که خجالتیبودن و ناتوانیاش در معاشرت چنان شدید است که برای پذیرفتهشدن در جمع، بیاختیار به شمایل هر کسی درمیآید که در اطرافش حضور دارد.
آلن در بسیاری از فیلمهای شبهروشنفکرانهٔ نیویورکیاش عملاً نقش خودش را بازی میکند و بر اضطراب اجتماعی و ناتوانیاش در جورشدن با جمع تأکید میگذارد؛ اما در «زلیگ» یک گام فراتر میرود و از خصلتهای درونگرایانهٔ خود هجوی تمامعیار میسازد.
فیلم با حس کمدیِ استواری، قالب مستندنما را برمیگزیند تا سرگذشت مردی را بازگو کند که زندگیاش تجسم نهاییِ میل به همرنگشدن و پذیرفتهشدن است؛ میلی که در بسیاری از درونگراها رشد میکند. آلن با کشاندن خودتمسخریِ آفتابپرستوارش تا مرز تحقق تقریباً تحتاللفظی، نکتهای اساسی دربارهٔ هویت پیش میکشد: اینکه یافتن هویت خود تا چه اندازه مهم است و چگونه همین هویت، رابطهٔ ما را با دیگران و با جهان شکل میدهد.

«آوازهایی از طبقهٔ دوم» شعر نبوغآمیزِ روی آندرشون، فیلمساز سوئدی، است؛ فیلمی که ما را در میان بسیاری از پیچیدگیها و لذتهای وضعیت انسانی به گردش میبرد. این اثر بخشی از مجموعهای است که به «سهگانهٔ زندگی» آندرشون شهرت دارد و دو فیلم «تو، زنده» (۲۰۰۷) و «کبوتری برای تأمل در باب هستی روی شاخه نشست» (۲۰۱۴) را نیز دربرمیگیرد.
هموطن او، اینگمار برگمان، با نگاهی تیره به اگزیستانسیالیسم میپردازد؛ نگاهی که در درامهای روانشناختی عمیق او، با شخصیتهای افسرده و مضطرب و هراس دائمی از مرگ و جنون، جلوه میکند. آندرشون، در مقابل، کمدی را ترجیح میدهد و زندگی را پدیدهای بیپایان پوچ و خندهانگیز میبیند.
این فیلم که از سزار وایخو، شاعر پرویی، الهام گرفته است، از شفقت، عشق و رنج سخن میگوید. نوازشی است، آغوشی است و نامهای عاشقانه خطاب به کسانی که زندگی زخمیشان کرده است؛ دعوتی برای ادامهدادن.

از میان همهٔ فیلمهای مانتی پایتون، «زندگی برایان» بیش از بقیه میدرخشد. این کمدی هوشمندانه روایت مسیح را به هجو میکشد. برایان، قهرمان داستان، جوانی است که در همان روز تولد مسیحا به دنیا آمده و بارها به اشتباه پیامبر پنداشته میشود.
فیلم با سبک کمدیِ ابلهانه و خاص مانتی پایتون، مضحکبودن دینِ سازمانیافته و وضعیتهای نومیدانهای را نشانه میگیرد که وقتی از ترس تنهایی و بیمعنایی به دامان دین پناه میبریم، گریبانمان را میگیرند.
فیلم با ترانهای بسیار روحیهبخش پایان مییابد، اما حرفش جدی و محکم است: زندهبودن ممکن است افتضاح باشد؛ احتمالاً انتظاراتمان هرگز برآورده نمیشود؛ همه رنج خواهیم کشید؛ نارضایتی همهجا دنبالمان خواهد آمد؛ و مرگ از همان روز تولد چشم از ما برنداشته است. بااینهمه، اگر به نیمهٔ روشن زندگی نگاه کنیم، شاید بتوانیم مدتی از آن لذت ببریم.

قهرمان فیلم «قطارهای بهشدت مراقبتشده» ساختهٔ ییرژی منتسل، جوانی تازهبالغ است که نخستین شغلش را در ایستگاه راهآهن شهر خود آغاز میکند. این فیلم به جریانی تعلق دارد که امروز آن را «موج نوی چکسلواکی» مینامیم؛ دورهای که سینمای چک به مدد تجربهگرایی، خود را از نو تعریف کرد.
فیلمسازان جوان این موج ـ از جمله میلوش فورمن، وِرا خیتیلووا و خود منتسل ـ که از شیوههای حکومت کمونیستی به ستوه آمده بودند، میکوشیدند طراوت و شورِ غایب در قالبهای هنر رئالیسم سوسیالیستیِ تحمیلشده از سوی رژیم را به سینما بازگردانند.
در این کمدی پیچیده و برندهٔ اسکار، میلوش، قهرمان فیلم، برای نخستین بار در زندگیاش با واقعیتِ سکس روبهرو میشود. داستان در خلال جنگ جهانی دوم و اشغال چکسلواکی به دست آلمان میگذرد؛ اما بهجای خود جنگ، آنچه میبینیم گشودهشدن ابعاد جنسیِ شخصیتهایی است که در ایستگاه قطار رفتوآمد دارند.
واقعیت پهناور وضعیت انسانی در اینجا به ضرورت جنسی فروکاسته میشود؛ رخدادهای جهان چیزی بیش از پسزمینهای برای رشد و امیال جنسی ما نیستند.

«دکتر استرنجلاو» از همان لحظهای که عنوانِ بهطرز مضحکی طولانیاش را میخوانید، احساسی از غرابت برمیانگیزد. فیلم که در سال ۱۹۶۴ و در فضای جنگ سرد ساخته شده، با هجوکردن درگیریهای مسلحانه، سرشت پوچ آنها را آشکار میکند.
ژنرالی بدگمان در ارتش آمریکا، که یقین دارد روسها آب آشامیدنی ایالات متحده را آلوده میکنند، تصمیم میگیرد خودسرانه وارد عمل شود و سازوکارهایی را به حرکت درمیآورد که ممکن است به هولوکاستی هستهای بینجامد.
در ژرفای خود، فیلم پژوهشی دربارهٔ ماهیت خشونت انسانی است. اگر «راههای افتخار» جنگ را بیپرده نشان میدهد، بر پیامدهای اخلاقی آن تمرکز میکند و وحشت و رنج سنگرها را به تصویر میکشد، «دکتر استرنجلاو» به جنون کسانی میپردازد که فرمانها را صادر میکنند. جنگ همچون بازیای راهبردی دیده میشود که، دستکم برای کسانی که در اتاق جنگ بازیاش میکنند، به همان اندازهٔ شطرنج یا بازیِ دام انتزاعی و ذهنی است.

چارلی کافمن با «جان مالکوویچ بودن» و «درخشش ابدی یک ذهن پاک» شهرت و تحسین فراوانی به دست آورد، اما «نیویورک، جز به کل» احتمالاً پیچیدهترین و بلندپروازانهترین اثر کارنامهٔ او تا امروز است.
این درامی غنی و پرشخصیت است که در آن فیلیپ سیمور هافمن نقش کیدن کوتار، کارگردان تئاتری را بازی میکند که در انباری عظیم، ساختن نسخهای زنده از شهر نیویورک را آغاز میکند. نمایش در مقام جستوجوی نهایی حقیقت، به آینهای بدل میشود که کیدن در آن ازهمگسیختن زندگی خود را به تماشا مینشیند.
کافمن حتی هنگام فرورفتن در ژرفترین مضامین اگزیستانسیالیستی، باز هم گاهوبیگاه خندهای از تماشاگر میگیرد؛ البته با طنزی بسیار سیاه و پیچخورده. «نیویورک، جز به کل» بیهیچ لغزشی ژانر عوض میکند و با سهولتی چشمگیر از کمدیِ لودهوار به درام اگزیستانسیالیستیِ ویرانگر میرسد. تماشای آن آسان نیست: شاید وادارتان کند سراسر زندگی خود را از نو ارزیابی کنید، یا شاید شما را به نگاهکردن در آینه بکشاند؛ جایی که تصویری ناخوشایند در انتظارتان است.
مرگ در همهجای این فیلم حضور دارد و، درست مانند زندگی، همیشه بیخبر از راه میرسد. پس بهتر است تا زمانی که اقامتمان در این جهان ادامه دارد از آن لذت ببریم، بهجای آنکه وسواسگونه در پی پاسخهایی باشیم که وجود ندارند یا چشمانتظار رستگاریای بمانیم که هرگز نخواهد رسید. فیلم دعوتی است به آفریدن چیزی زیبا.

این شاهکار لوئیس بونوئل در سال ۱۹۶۲ ساخته شد و هنوز هم نمونهٔ کمالیافتهٔ سینمای سوررئالیستی به شمار میرود. در مکزیکوسیتی، گروهی بورژوا برای صرف شام در عمارتی گرد هم میآیند.
وقتی شب به پایان میرسد، همه مؤدبانه خداحافظی میکنند و تصمیم به رفتن میگیرند؛ اما همین که میخواهند از اتاق غذاخوری خارج شوند، بیهیچ توضیحی در جای خود متوقف میمانند و نمیتوانند از آستانهٔ اتاق عبور کنند.
فیلم دورویی و اخلاقِ دوگانهٔ نهفته در ذهنیت طبقات بالا را نقد میکند؛ خصلتهایی که امروز در طبقهٔ متوسط نیز میتوان یافت. پس از آنکه مهمانان ناچار زندگیِ منزوی و پیشبینینشدهٔ خود را درون اتاق میپذیرند، میکوشند شأن و منزلتشان را حفظ کنند؛ اما سرانجام نقابهای اجتماعیشان فرومیریزد و سرشت حیوانی و عریانشان آشکار میشود.
انکار غرایزمان رسوا میشود: با گذشت زمان و نومیدکنندهشدن اوضاع در غیاب هر پاسخ منطقی، سکس، بقا و قلمرو به مهمترین دغدغههای مهمانان شام بدل میشوند.

«کیهان» آخرین فیلم آندژی ژووافسکی، کارگردان لهستانی، است. فیلم با اقتباس از رمانی نوشتهٔ ویتولد گومبروویچ، دو جوان را دنبال میکند که در جستوجوی پناه و آرامش راهی شهری کوچک در حومه میشوند. ویتولد، قهرمان فیلم، دانشجوی حقوق است و پس از یافتن گنجشکی حلقآویز در نزدیکی خانهٔ محل اقامتش، جستوجویی جنونآمیز و کارآگاهوار را آغاز میکند.
فیلم، همانگونه که فقط از ژووافسکی برمیآید، حالوهوایی هیستریک دارد و سرشار از شوخیهای خودارجاع است؛ هم ارجاع به خودِ فیلم و هم به آثار متعددی که کارگردان در طول فعالیت حرفهایاش ساخته است.
فیلم پر از نمادهایی است که ویتولد نومیدانه میکوشد رمزگشاییشان کند و سرنخهایی که ظاهراً بیهیچ منطقی به سرنخ بعدی میرسند. در پیشروی تبآلود داستان، شخصیتها گویی تسخیر شدهاند؛ همگی رفتارهایی نامنظم و پیشبینیناپذیر دارند و ویتولد میکوشد آنها را در منظومهای از مهملات محض سامان دهد و توضیح دهد.

«خرچنگ» فیلمی دربارهٔ شکست عشق در جامعهٔ پسامدرن است. در جهانی که یورگوس لانتیموس، کارگردان یونانی، پیش روی ما میگذارد، مجردبودن ممنوع است. همه باید در رابطه باشند و اگر کسی از شریکش جدا شود، او را به هتلی میبرند که در آن فقط ۴۵ روز فرصت دارد عاشق یکی از مهمانان دیگر شود. اگر ناکام بماند، به حیوانی به انتخاب خودش تبدیل خواهد شد.
فیلم علیه جستوجوی مصنوعی و نمایشیِ عشق در روزگار ما طغیان میکند؛ روزگاری که احساسات جای خود را به ترس از تنهایی دادهاند. عشق به فرایندی مکانیکی و اداری، همراه با موعد و ضربالاجل، بدل شده و با دقت کنترل میشود تا ما را در منطقهٔ امنِ میان ترس از تنهایی و ترس از احساس واقعی نگه دارد. خودخواهی، خودفریبی و ترس، توانایی ما را برای فهم و کامیابیِ حقیقی فرسودهاند. «خرچنگ» میخواهد از این زندان سرد رهایمان کند.

واژهٔ «رقتانگیز» به چیزی گفته میشود که ترحم، اندوهِ همدلانه یا تأسف برمیانگیزد؛ چیزی اسفبار و سزاوار دلسوزی. ریگن، قهرمان فیلم با بازی مایکل کیتون، بهآسانی زیر این صفت جای میگیرد. او که در جوانی با ایفای نقش ابرقهرمانی به نام بردمن مشهور شده، تصمیم میگیرد با اجرای نمایش «وقتی از عشق حرف میزنیم از چه حرف میزنیم» اثر ریموند کارور در برادوی، هویت خود را بهعنوان هنرمند از نو تعریف کند.
شخصیتِ بردمنِ ریگن پیوسته با شخصیت هنری او در نبرد است. عموم مردم او را در مقام سرگرمیساز ترجیح میدهند، اما ریگن در آن زندگی احساس خفگی میکند و تصمیم میگیرد خطر شکست را بپذیرد، نه اینکه همچنان در ماشین پولزده و بیقلبِ صنعت سرگرمی هالیوود به زندگی ادامه دهد.
«بردمن» از نظر فکری بلندپروازانهترین فیلم آلخاندرو گونسالس اینیاریتو، کارگردان مکزیکی و برندهٔ اسکار، است و همزمان جهان هنر و جهان سرگرمی را نقد میکند. ریگن تجسم کوشش شخصیتهای خلاق است: مبارزهٔ آنان با جهان، منتقدان و خودشان؛ تلاشی برای غلبه بر شیاطین درونی و دنبالکردن شور هنریشان.
در این فیلم، هنر و سرگرمی دو روی یک سکهاند و اثر میکوشد دریابد چه چیزی آن دو را از هم متمایز میکند. گویی فیلم میگوید هنگامی به سرگرمی پناه میبریم که میخواهیم مدتی بخندیم، و هنگامی به هنر روی میآوریم که سرانجام پذیرفتهایم به نجات نیاز داریم.

«کلهپاککن» نخستین فیلم بلند دیوید لینچ و کابوسی شیزوفرنیک است که در آن نگاهی به زندگی هنری اسپنسر میاندازیم؛ مردی که در جهانی رو به زوال، آکنده از کارخانهها و متروکهها، زندگی میکند. او کارگر کارخانهای است که به مرخصی آمده، دوستدختری دارد و آن زن باردار است. در محیطی آزارنده که همهچیز در آن گویی در حال فروپاشی است و صدای هیسِ غریبی همهجا میپیچد، زن کودکی هیولاگون به دنیا میآورد که گریهاش بند نمیآید.
تصاویر فیلم نیرومند، خشن و گیجکنندهاند. رویکرد سوررئالیستی لینچ و فقدان روایتی متعارف، تماشای آن را به تجربهای عمیقاً پریشانکننده تبدیل میکنند. فضای وهمآلود زندگی هنری، بازتاب چشمانداز روانیِ خود اوست. او در زندگی ناخوشایندی گرفتار شده، ناچار است با کودکی جهشیافته و ناخواسته سر کند و تنها دلخوشیاش وعدهای مبهم است: «در بهشت، همهچیز خوب است.»

چارلی کافمن خود را بهعنوان نویسندهای تمامعیار اگزیستانسیالیست تثبیت کرده است. او در «آنومالیزا» عشق، هویت و وضعیت انسانی را میکاود. هرچند با فیلمی انیمیشنی روبهرو هستیم، این اثر بهشدت انسانی است؛ در واقع آنقدر انسانی است که درد میآورد.
مایکل استون، قهرمان داستان، نویسندهای متخصص در خدمات مشتریان و چهرهای بسیار تحسینشده در حوزهٔ خود است. او مردی ملالآور است که زندگی روزمره و خاکستری بیحسش کرده. در چنین وضعی به خودتنهاانگاری رسیده است و دیگران را موجوداتی کاملاً فاقد ویژگیهای متمایز میبیند؛ همه حتی با همان صدای رخوتآور با او سخن میگویند.
فیلم تصویری تیره از روابط انسانی ترسیم میکند. وقتی دیگران اینهمه ملالآورند، چگونه میتوان به کسی علاقهمند شد؟ اوضاع در سفری کاری تغییر میکند؛ جایی که مایکل با لیزا، دختری خجالتی و معمولی، آشنا میشود و تقریباً در نگاه اول عاشقش میشود. داستان پیش میرود و در پایان، مزهای از مالیخولیا و اندوه در دهانمان میماند. رابطهها شکست میخورند، عشق شکست میخورد، و چیزی که روزی درخشان و نویدبخش به نظر میرسید ممکن است روز بعد کسالتبار و ناخشنودکننده جلوه کند؛ بیآنکه کسی بداند چرا.

«گلهای پژمرده» فیلمی عمیقاً تأثیرگذار و انسانی است. بیل مری در نقش دان جانستون ظاهر میشود؛ مردی که پس از ترکشدن از سوی دوستدخترش، نامهای بینام از معشوقهای سابق دریافت میکند. زن در نامه خبر میدهد که نوزده سال پیش پسری از او به دنیا آورده و آن پسر اکنون در جستوجوی پدرش است.
دان با کمک وینستون، همسایهٔ کارآگاهمآب و آماتورش، برای یافتن نویسندهٔ ناشناس نامه راه میافتد و به دیدار تمام زنانی میرود که در آن دوره با آنها رابطه داشته است. ساختار فیلم مجموعهای از شخصیتپردازیهاست که در خلال آنها راز پدرشدن دان بهتدریج گشوده میشود.
در هر دیدار، واکنشی متفاوت در انتظار دان است: گاه شادی و گاه تحقیر. ما تماشاگران نیز مانند کارآگاهان قطعات را کنار هم میگذاریم، رابطهٔ جوانی دان و معشوقههایش را رمزگشایی میکنیم و تنها نگاههای کوتاه و کوچکی به زندگی کنونی آنان میاندازیم.
این فیلم دربارهٔ زندگی آدمها و داستانهایشان است. وادارمان میکند به کسانی بیندیشیم که زمانی بخشی از زندگیمان بودهاند و از خود بپرسیم چه بر سرشان آمده است: آیا خوشبختاند؟ آیا در رنجاند؟ آیا آنها هم گاهوبیگاه به ما فکر میکنند؟

«ایمنی آخر از همه!» را بهآسانی میتوان شاهکار هارولد لوید دانست؛ کمدیِ فیزیکیِ هیجانانگیز و تعلیقآمیزی که در آن میبینیم او برای یک نمایش تبلیغاتی از نمای بیرونی ساختمانی بالا میرود. داستان از این قرار است: هارولد شهر کوچک خود را ترک میکند و به امید آنکه پول کافی برای ازدواج با دوستدخترش، میلدرد، به دست آورد، راهی شهر بزرگ میشود. اما موفقیتی که انتظارش را داشت نصیبش نمیشود و سرانجام به کارمندی ساده در یک فروشگاه رضایت میدهد.
رئیس او مسابقهای ترتیب میدهد و وعده میدهد به کسی که بیشترین مشتری را به فروشگاه بکشاند هزار دلار جایزه بدهد. هارولد با یکی از دوستانش همدست میشود؛ «مرد مگسنمایی» که قرار است از ساختمان بالا برود و جایزه را با او تقسیم کند. اما کارها طبق نقشه پیش نمیرود و خودِ لوید ناچار میشود از ساختمان بالا برود.
جستوجوی موفقیت اقتصادی در این فیلم به سیرکی تمامعیار بدل میشود. روایت رمانتیک مردی که حاضر است برای تحتتأثیر قراردادن زن دلخواهش جان خود را به خطر اندازد، تجربهای هیجانانگیز میسازد؛ اما همزمان جنون نهفته در جامعهٔ پولزدهٔ ما را آشکار میکند.
پول به کلید تحقق رؤیاهایمان تبدیل شده است: برای داشتن زندگی رضایتبخش، ابراز عشق و برخورداری از احترام به پول نیاز داریم. اگر هم بداقبال باشیم و به طبقهٔ پایین یا متوسط تعلق داشته باشیم، باید آماده باشیم زمان، کرامت و امنیت خود را برای رسیدن به آن قربانی کنیم.

در این اپرای کافکاییِ ظاهراً بیپایان، شاهد مصائب و گرفتاریهای سم لوری هستیم؛ دیوانسالاری که بر اثر یک اشتباه تایپی در سندی اداری به دشمن حکومت تبدیل میشود. فیلم با ساختاری هزارتووار، از فضای ویرانشهری و خیالانگیزش برای هجو زندگی در جهان پسامدرن بهره میبرد.
حکومت همه را زیر نظر دارد؛ هر وجب فضای موجود برای تبلیغات به کار گرفته میشود؛ و شخصیت و رؤیاهای آدمها به سود بهرهوری و رفتار مطیعانه کنار گذاشته میشوند. سم نمایندهٔ کارگر سرکوبشده است؛ کسی که به رباتی گرفتار در سازوکار مکانیکیِ شغلی میماند که هیچگونه رضایتی برایش به همراه نمیآورد.
تنها جایی که سم میتواند با خود در صلح باشد جهان رؤیاهای اوست؛ جهانی که در آن ابرقهرمانی است و برای نجات زن محبوبش به مأموریتهایی سوررئال میرود. «برزیل» فیلمی زندگیخواه دربارهٔ رهایی فرد است.
فیلم گویی میپرسد: تمدنی که همهٔ روزهای ما را کسلکننده و فلاکتبار میکند، تا چه اندازه حقیقتاً متمدن است؟ «برزیل» دعوتی گرم است برای گسستن زنجیرهای سبک زندگیِ شرکتی؛ همان سبکی که تخیل ما و میل قلبیمان به جستوجوی چیزی طبیعیتر و لذتبخشتر را سرکوب میکند.
منبع: وبسایت Taste of Cinema
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.