هری فرانکفورت در مقاله مشهور «درباب یاوهگویی» میان یاوهگویی، دروغگویی و خطا تمایزی دقیق میگذارد. او نشان میدهد مسئله اصلی یاوهگو نه درست یا نادرست بودن سخنش، بلکه بیاعتنایی به حقیقت و استفاده از سخن برای ساختن تصویری مطلوب از خویش است.

در دو مطلب پیشین صدانت، از دو راه به مسئلهای مشترک نزدیک شدیم: اینکه چرا برخی جملهها، حتی وقتی چیز چندان مشخص یا آزمودنیای نمیگویند، چنین آسان بر ما اثر میگذارند.
در مطلب «اثر فورر: علمِ گولزدنِ یک نفر با جملههایی که مالِ همه است» دیدیم که چگونه توصیفهای کلی و دوپهلو میتوانند برای هرکس چنان شخصی و دقیق به نظر برسند که گویی از درون او خبر میدهند. در مطلب «چرا هنوز به پیشگویان گوش میدهیم؟ روانشناسی باور به روایتهای بزرگ دربارهٔ آینده» نیز دیدیم که همین سازوکار، وقتی از شخصیتِ فرد به آیندهٔ جهان منتقل میشود، چگونه پیشگوییهای مبهم و تحلیلهای قاطع را معتبر و ژرف جلوه میدهد؛ جملههایی که هر رخدادی پس از آن میتواند تأییدشان تلقی شود، بیآنکه از پیش چیزی روشن و قابلسنجش گفته باشند.
اما یک پرسش هنوز باقی است: این سخنان از جانب گوینده چه وضعی دارند؟ آیا هرکس که سخنی مبهم، پرطمطراق یا بیپشتوانه میگوید، الزاماً دروغ میگوید؟
هری فرانکفورت، فیلسوف آمریکایی، در مقالهٔ مشهور «درباب یاوهگویی» (On Bullshit) به همین پرسش میپردازد. این مقاله نخست در سال ۱۹۸۶ منتشر شد و در سال ۲۰۰۵ به صورت کتابی کوتاه و بسیار پرفروش درآمد. فرانکفورت با تحلیلِ دقیقِ مفهوم «یاوهگویی»، میان آن، دروغگویی و صرفِ خطا تفاوت میگذارد.
دروغگو، هرچند میکوشد مخاطب را از حقیقت دور کند، همچنان با حقیقت درگیر است: باید بداند یا گمان کند واقعیت چیست تا بتواند خلاف آن را بهجای حقیقت بنشاند. اما یاوهگو الزاماً در پی جا انداختنِ یک گزارهٔ کاذب نیست. آنچه برای او اهمیت محوری ندارد، صدق یا کذبِ سخنش است. ممکن است حرفش اتفاقاً درست از آب درآید، اما آن را نه از سرِ توجه به واقعیت، بلکه چون به کارِ مقصودش میآید برگزیده یا ساخته است: برای آنکه عمیق، آگاه، صمیمی، قاطع یا صاحبنظر به نظر برسد.
از این منظر، مسئله فقط فالگیران، پیشگویان یا تحلیلگرانِ بیش از حد مطمئن نیست. یاوهگویی میتواند در سیاست، تبلیغات، رسانه، گفتوگوهای روزمره، نوشتههای خودیاری و حتی متنهای خوشساختی رخ دهد که بیش از آنکه در پی روشنکردنِ جهان باشند، در پی ساختنِ تصویری مطلوب از گویندهاند.
با این همه، این مفهوم نباید به برچسبی برای تحقیرِ هر خطا، هر سخن ناپخته یا هر اظهار نظرِ کماطلاع تبدیل شود. آدمی ممکن است اشتباه کند، تردید داشته باشد یا اطلاعات کافی نداشته باشد و با این حال صادقانه در پی حقیقت باشد. حتی یک گزارهٔ کاذب نیز، اگر از دلِ کوششِ مسئولانه برای فهم واقعیت درآمده باشد، لزوماً یاوه نیست؛ همانگونه که سخنی درست، اگر نسبتش با حقیقت برای گوینده بیاهمیت باشد، میتواند یاوهگونه باشد. مسئلهٔ اصلی، بیاعتنایی به خودِ حقیقت است.
ترجمهٔ پیش رو دعوتی است به تأمل در همین نسبت. در زمانهای که حجمِ سخن از همیشه بیشتر و مرز میان دانستن، حدسزدن، تفسیرکردن و اثرگذاری مبهمتر شده است، پرسش فرانکفورت همچنان زنده است: آیا آنچه میشنویم تلاشی برای گفتنِ چیزی دربارهٔ جهان است، یا فقط تلاشی برای ایجاد اثری بر ما؟
یکی از ویژگیهای بارز فرهنگ ما این است که یاوهگویی در آن بسیار فراوان است. همه این را میدانند و هر یک از ما نیز سهمی در آن داریم. اما معمولاً این وضع را امری بدیهی و مسلم میانگاریم. بیشتر مردم تا اندازهای مطمئناند که میتوانند یاوه را تشخیص دهند و فریبش را نخورند. از همین رو، این پدیده نه چندان مایهٔ تأملِ آگاهانه شده و نه موضوع بررسیِ پیگیر. در نتیجه، نه درک روشنی از چیستیِ یاوهگویی، علتِ فراوانیِ آن و کارکردهایش داریم و نه فهمی سنجیده از معنایی که برای ما پیدا میکند. به بیان دیگر، نظریهای دربارهاش نداریم.
میخواهم گامی نخست برای فهم نظریِ یاوهگویی بردارم؛ عمدتاً از راه تحلیلی فلسفی، موقت و اکتشافی. در اینجا به کاربردها و سوءاستفادههای بلاغیِ آن نمیپردازم. مقصودم فقط این است که تصویری کلی از یاوهگویی بدهم و تفاوتش را با آنچه یاوهگویی نیست روشن کنم؛ یا با بیانی دیگر، ساختار این مفهوم را، هرچند بهطور طرحوار، توضیح دهم.
هر پیشنهادی دربارهٔ شرطهای لازم و کافیِ یاوهگویی تا اندازهای قراردادی خواهد بود. یک دلیل این است که در زبان رایج، این واژه اغلب بسیار گشاد و صرفاً بهعنوان ناسزا به کار میرود و معنای دقیق و ثابتی ندارد. دلیل دیگر آن است که خودِ این پدیده چنان گسترده و بیشکل است که هر تحلیلِ خیلی دقیق و شستهرفتهای از آن ناچار چیزی را به زور در قالبی تنگ جا میدهد. با این همه، شاید بتوان حرفی سودمند زد، گرچه حرفی نهایی نخواهد بود. حتی ابتداییترین پرسشها دربارهٔ یاوهگویی هنوز نه فقط بیپاسخ، بلکه اساساً بیپرسش ماندهاند.
تا آنجا که میدانم، در این باره کار چندانی نشده است. خودم هم پژوهشِ گستردهای در منابع نکردهام؛ تا حدی چون نمیدانستم چگونه باید آن را پیش ببرم. البته یک جای بدیهی برای جستوجو وجود دارد: فرهنگ انگلیسی آکسفورد. در مجلدهای تکمیلی این فرهنگ مدخلی برای bullshit هست و برای کاربردهای گوناگونِ bull و چند واژهٔ نزدیک به آن نیز مدخلهایی وجود دارد که بعداً به بعضی از آنها میپردازم. به فرهنگهای زبانهای دیگر رجوع نکردهام، چون معادلهای این واژه را در زبانهای دیگر نمیدانم.
منبع مفید دیگر مقالهٔ آغازین کتاب رواجِ لافوگزاف از مکس بلک است. مطمئن نیستم واژهٔ humbug در انگلیسی تا چه اندازه با bullshit هممعنا باشد. آشکار است که این دو واژه را نمیتوان در همهجا بهجای هم نشاند و کاربردشان فرق دارد؛ اما بهنظر میرسد این تفاوت بیشتر به ادبِ زبانی و ملاحظات بلاغی مربوط باشد تا به معنای دقیقِ مورد نظر من. گفتنِ «لاف است!» هم مؤدبانهتر و هم کمتندتر از گفتنِ «یاوه است!» است. در این بحث فرض میکنم میان آن دو تفاوت مهم دیگری نیست.
بلک برای humbug مترادفهایی مانند یاوه، حرف مفت، شیادی، لافوگزاف و عوامفریبی میآورد. این فهرست چندان راهگشا نیست؛ اما او مستقیمتر هم سراغ ماهیت مسئله میرود و چنین تعریفی پیشنهاد میکند:
لافوگزاف: بازنماییِ فریبنده و نادرست ــ بیآنکه به حدِ دروغ برسد ــ از اندیشهها، احساسها یا نگرشهای خودِ شخص؛ بهویژه از راه گفتار یا کردارِ متظاهرانه.
میتوان صورتبندی بسیار مشابهی را برای ویژگیهای اصلی یاوهگویی هم پیشنهاد کرد. پیش از آنکه شرح مستقلی از این ویژگیها بدهم، اجزای تعریف بلک را بررسی میکنم.
«بازنماییِ فریبنده و نادرست»
این تعبیر شاید تکراری بهنظر برسد. ظاهراً مقصود بلک این است که لافوگزاف ضرورتاً با قصد فریب همراه است؛ یعنی بازنماییِ نادرستِ آن صرفاً از روی بیدقتی رخ نمیدهد، بلکه عمدی است. اگر قصد فریب از اجزای همیشگیِ مفهوم لافوگزاف باشد، لافوگزاف بودنِ یک گفته تا حدی به وضعیت ذهنیِ گوینده بستگی دارد. پس این ویژگی نمیتواند فقط صفتی از خودِ جمله باشد.
از این حیث، لافوگزاف به دروغ شبیه است. دروغبودنِ یک جمله نه با نادرستیِ آن یکی است و نه با ویژگی دیگری از خودِ جمله؛ دروغ مستلزم آن است که گوینده آن را با حالت ذهنیِ خاصی، یعنی با قصد فریب، گفته باشد. البته این پرسش جداگانهای است که آیا برای دروغ یا لافوگزاف بودن، ویژگیهایی غیر از قصد و باور گوینده هم لازم است یا نه. برخی میگویند تا گزارهای نادرست گفته نشود، دروغی در کار نیست؛ برخی دیگر میگویند حتی اگر جمله واقعاً درست باشد، وقتی گوینده آن را نادرست میداند و برای فریب میگوید، دروغ گفته است. دربارهٔ لافوگزاف و یاوهگویی چه؟ آیا هر جملهای، با وضعیت ذهنیِ مناسبِ گوینده، میتواند وسیلهٔ آنها شود یا خودِ جمله هم باید ویژگیهای خاصی داشته باشد؟
«بیآنکه به حد دروغ برسد»
این بخش میگوید لافوگزاف با دروغ بعضی ویژگیهای متمایزکننده را دارد، اما همهٔ آنها را ندارد. ولی این تمامِ معنا نیست: هر کاربرد زبان، دستکم از این جهت که کاربرد زبان است، برخی ویژگیهای دروغ را دارد و برخی را ندارد؛ با این حال، نمیگوییم همهٔ گفتارها «کمتر از دروغ»اند. تعبیر بلک از نوعی پیوستار خبر میدهد: دروغ در بخشی از آن قرار دارد و لافوگزاف در نقطههایی پیش از آن. این پیوستار چیست؟ هر دو گونهای از بازنماییِ نادرستاند، اما در نگاه نخست روشن نیست تفاوتشان فقط تفاوتِ درجه باشد.
«بهویژه با گفتار یا کردار متظاهرانه»
در این تعبیر دو نکته هست. نخست، بلک لافوگزاف را فقط مقولهای از گفتار نمیداند؛ با کردار هم ممکن است تحقق یابد. دوم، واژهٔ «بهویژه» نشان میدهد که او تظاهر را ویژگیِ ضروریِ آن نمیداند. بیشک بسیاری از یاوهگوییها متظاهرانهاند و «یاوهگوییِ متظاهرانه» ترکیبی آشناست. با این حال، گمان میکنم هرگاه یاوهگویی متظاهرانه است، تظاهر بیشتر انگیزهٔ آن است تا بخشی از ماهیتش. متظاهر بودنِ شخص برای یاوهگویی بودنِ گفتهاش لازم نیست؛ هرچند اغلب توضیح میدهد چرا آن را گفته است. همچنین نباید فرض کرد انگیزهٔ همهٔ یاوهگوییها، ناگزیر، تظاهر است.
«بازنمایی نادرستِ اندیشهها، احساسها یا نگرشهای خودِ شخص»
این شرط، که لافزن در اصل خودش را نادرست بازنمایی میکند، نکتههای مهمی را پیش میکشد. هرکس که عمداً هر چیزی را نادرست بازنمایی کند، ناگزیر وضعیت ذهنیِ خود را هم نادرست بازنمایی میکند. ممکن است کسی فقط همین کار را بکند؛ مثلاً وانمود کند میلی یا احساسی دارد که واقعاً ندارد. اما اگر با دروغ یا هر روش دیگری چیز دیگری را نادرست نشان دهد، دستکم دو چیز را تحریف کرده است: هم آن وضعیتِ بیرونی را که موضوع سخنش است و هم ذهن خودش را.
کسی که دربارهٔ مقدار پول جیبش دروغ میگوید، هم دربارهٔ پولِ جیبش گزارشی میدهد و هم میرساند که آن گزارش را باور دارد. اگر دروغش کارگر بیفتد، مخاطب دو بار فریب میخورد: یکبار دربارهٔ پول جیب آن شخص و بار دیگر دربارهٔ آنچه در ذهن او میگذرد.
بعید است بلک بخواهد بگوید موضوع لافوگزاف همیشه فقط ذهن گوینده است؛ لافوگزاف میتواند دربارهٔ چیزهای دیگر هم باشد. احتمالاً منظورش این است که هدف اصلیِ لافوگزاف آن نیست که مخاطب را دربارهٔ موضوعِ بیرونی به باوری غلط برساند؛ هدف اصلی این است که او برداشت نادرستی از ذهن و حالوهوای گوینده پیدا کند. تا آنجا که یک گفته لافوگزاف است، ساختنِ همین تصویر از گوینده مقصود اصلیِ آن است.
این تفسیر میتواند توضیح دهد چرا بلک لافوگزاف را چیزی «کمتر از دروغ» میداند. اگر دربارهٔ مقدار پولم دروغ بگویم، صراحتاً دربارهٔ باورهای خودم ادعایی نکردهام. پس میتوان گفت گرچه ذهن خودم را هم نادرست نشان دادهام، اما این بخش از فریب، به معنای دقیق کلمه، دروغ نیست؛ من نگفتهام در ذهنم چه میگذرد. مثلاً جملهٔ «بیست دلار در جیبم دارم» هیچ جملهٔ صریحی دربارهٔ باور من در بر ندارد؛ اما به مخاطب دلیل موجهی میدهد تا فکر کند من چنین باوری دارم. اگر این فکر نادرست باشد، با آنکه مستقیماً دربارهٔ ذهنم دروغ نگفتهام، او را دربارهٔ ذهنم گمراه کردهام.
نمونههای آشنایی هست که تعریف بلک در آنها بهخوبی مینشیند. سخنرانی را تصور کنید که در مراسم ملی، با آبوتاب از «کشور بزرگ و متبرک ما» سخن میگوید؛ کشوری که «پدران بنیانگذارش با هدایت الهی، آغاز تازهای برای بشریت آفریدند». این بیشک لافوگزاف است. او فقط وقتی دروغگو بود که میخواست مخاطبانش را به باورهایی برساند که خودش آنها را نادرست میداند؛ مثلاً دربارهٔ بزرگی یا متبرکبودن کشور، هدایت الهیِ بنیانگذاران یا اهمیت تاریخیِ کار آنان.
اما در واقع، برای او مهم نیست مخاطبان دربارهٔ بنیانگذاران یا نقش خدا در تاریخ کشور چه فکر میکنند. انگیزهٔ سخنرانیاش این نیست. آنچه سخنانش را لافوگزاف میکند، این نیست که خودش آنها را نادرست میداند؛ بلکه این است که میخواهد تصویری معین از خودش بسازد: میخواهد او را وطندوست، صاحب احساسهای عمیق دربارهٔ خاستگاه و رسالت کشور، قدردان دین، حساس به عظمت تاریخ و در عین حال فروتن در برابر خدا بدانند. تعریف بلک برای این نمونهها مناسب است، اما به گمان من ماهیتِ یاوهگویی را بهقدر کافی دقیق نمیگیرد. درست است که یاوهگویی، مانند لافوگزاف، هم به دروغ نمیرسد و هم بهنحوی خودِ گوینده را نادرست بازنمایی میکند؛ اما فهم بلک از این دو نکته خطا دارد.
برای روشنکردنِ دقیقترِ ویژگیهای اصلیِ یاوهگویی، به روایتی از زندگی لودویگ ویتگنشتاین میپردازم. ویتگنشتاین زمانی گفته بود این بیتهای لانگفلو میتواند شعار او باشد:
در روزگار کهنِ هنر،
سازندگان با نهایت دقت کار میکردند؛
حتی بر هر جزء ریز و نادیدنی،
زیرا خدایان همهجا حاضرند.
مقصود روشن است: صنعتگرانِ گذشته سرسریکاری نمیکردند. با دقت کار میکردند و هر بخشِ محصول را چنان میساختند که باید باشد، حتی اگر کسی هرگز آن بخش را نمیدید. اگر آن قسمتها درست از کار درنمیآمد، وجدانشان آسوده نمیماند. چیزی زیر فرش پنهان نمیشد. یا شاید بتوان گفت: یاوهگویی در کار نبود.
بهنظر میرسد کالاهای شلخته و بیکیفیت، از جهتی، مشابه یاوهگوییاند. اما از چه جهت؟ آیا یاوهگویی همیشه با بیدقتی یا خودسری تولید میشود، هرگز با ظرافت ساخته نمیشود و در تولیدش هیچ توجه موشکافانهای به جزئیات وجود ندارد؟ آیا یاوهگو ذاتاً آدمی بیفکر و شلخته است و محصولش ضرورتاً آشفته و ناشیانه؟ خودِ واژهٔ shit چنین تصویری را به ذهن میآورد: فضولات ساخته و پرداخته نمیشوند؛ فقط دفع میشوند. ممکن است شکلی کموبیش منسجم داشته باشند، اما به هر حال چیزی نیستند که با کار و مهارت ساخته شده باشند.
پس ایدهٔ «یاوهگوییِ سنجیده و ماهرانه» در نگاه اول تناقضی درونی دارد. توجهِ دقیق به جزئیات نیازمند انضباط و عینیت است؛ یعنی پذیرفتن معیارها و محدودیتهایی که هوس و خودسری را مهار میکنند. همین بیطرفی و خویشتنداری است که در مورد یاوهگویی نامتناسب مینماید. اما در واقع ناممکن نیست. تبلیغات، روابط عمومی و عرصهٔ امروزِ نزدیک به آنها، یعنی سیاست، پر از نمونههای بیچونوچرای یاوهگوییاند؛ و در همین عرصهها متخصصانی بسیار کارآزموده، با تکیه بر پژوهش بازار، نظرسنجی، آزمونهای روانشناختی و ابزارهای پیشرفتهٔ دیگر، با خستگیناپذیری میکوشند تکتک واژهها و تصویرها را درست در جای خود بنشانند.
با این همه، نکتهٔ دیگری باقی میماند. یاوهگو هرقدر هم کوشا و مسئولانه عمل کند، باز میکوشد از زیر چیزی دربرود. در کار او، همچون کار صنعتگرِ سهلانگار، نوعی سستی هست که در برابر انضباط سختگیرانه و بیطرفانه مقاومت میکند یا از آن میگریزد. این سستی را نباید با بیدقتیِ ساده یا نادیدهگرفتن جزئیات یکی دانست. بعدتر میکوشم جای درست آن را نشان دهم.
ویتگنشتاین بخش بزرگی از نیروی فلسفیاش را صرف تشخیص و مبارزه با شکلهای گمراهکنندهٔ «بیمعنایی» میکرد. ظاهراً در زندگی شخصی هم چنین بود. فانیا پاسکال، که در دههٔ ۱۹۳۰ او را در کمبریج میشناخت، حکایتی نقل میکند:
لوزهام را عمل کرده بودم و در آسایشگاه اِوِلین، دلم به حال خودم میسوخت. ویتگنشتاین به دیدنم آمد. با صدای گرفته گفتم: «دقیقاً حسِ سگی را دارم که ماشین از رویش رد شده.» از کوره در رفت: «تو که نمیدانی سگِ زیر گرفتهشده چه حسی دارد.»
چه کسی میداند واقعاً چه رخ داده است؟ عجیب و تقریباً باورناپذیر بهنظر میرسد که کسی چنین تشبیه بیآزاری را جدی جدی نکوهش کند؛ تشبیهی که بسیار نزدیک به اصطلاحِ کاملاً رایجِ «حالم خیلی خراب است» است. اگر این تشبیه توهینآمیز باشد، پس کدام کاربردِ استعاری یا کناییِ زبان بیاشکال میماند؟ شاید ماجرا دقیقاً همانطور که پاسکال نقل کرده رخ نداده باشد. شاید ویتگنشتاین شوخی کوچکی کرده و شوخیاش نگرفته است؛ شاید فقط برای دلگرمکردنش با اغراق، ظاهراً او را سرزنش کرده و پاسکال لحن و قصدش را اشتباه فهمیده است. در آن صورت ماجرا نه عجیب است و نه باورنکردنی.
با این حال، اگر پاسکال شوخیِ او را درنیافته، شاید جدیبودنِ ویتگنشتاین آنقدرها هم دور از ذهن نبوده است. او ویتگنشتاین را میشناخت، میدانست چه انتظاری از او باید داشته باشد و چه حسی در او برمیانگیزد. حتی اگر گزارشش از قصدِ واقعی ویتگنشتاین کاملاً درست نباشد، با تصویری که از او در ذهن داشته سازگار بوده است. برای مقصود این بحث، گزارش پاسکال را میپذیرم و فرض میکنم ویتگنشتاین واقعاً در برابر زبان کنایی و استعاری به همان اندازه سختگیر بوده که او توصیف میکند.
پس چه چیزی در گفتهٔ پاسکال برای این ویتگنشتاین ناپذیرفتنی است؟ فرض کنیم او دربارهٔ واقعیت درست میگوید: پاسکال واقعاً نمیداند سگی که ماشین از رویش رد شده چه حسی دارد. با این حال، پاسکال دروغ نمیگوید. اگر هنگام گفتن این جمله واقعاً حالش خوب بود، دروغ گفته بود؛ زیرا هرچند از زندگیِ سگها اندک بداند، میداند سگِ زیر گرفتهشده حال خوبی ندارد.
ویتگنشتاینِ پاسکال او را به دروغگویی متهم نمیکند؛ بلکه میگوید او نوع دیگری از بازنماییِ نادرست انجام میدهد. پاسکال حال خود را «حسِ سگِ زیر گرفتهشده» مینامد، بیآنکه حقیقتاً آن حس را بشناسد. البته عبارت برای او کاملاً بیمعنا نیست و یاوهٔ محض نمیگوید؛ معنای قابلفهمی دارد و او میفهمدش. همچنین چیزی دربارهٔ کیفیت آن حس میداند: میداند حسی ناخوشایند و بد است. مشکل این است که سخنش بیش از این را القا میکند. توصیفش بیش از حد خاص و دقیق است: نه هر حس بدی، بلکه گویا همان نوع ویژهٔ حسی که سگ هنگام زیر گرفتهشدن دارد. از نگاه ویتگنشتاینِ این روایت، این درست همان یاوهگویی است.
چرا چنین توصیفی به چشم او یاوه میآید؟ بهگمان من چون آن را ــ دستکم فعلاً بهطور تقریبی ــ بیپیوند با دغدغهٔ حقیقت میبیند. این گفته در کارِ توصیفِ واقعیت نقشی ندارد. پاسکال حتی خود نیز، جز به شکلی مبهم، گمان نمیکند بداند سگ زیر گرفته چه حسی دارد. بنابراین توصیفش چیزی است که از خود ساخته، یا اگر از دیگری گرفته، بدون فکر و بیاعتنا به واقعیت تکرارش کرده است.
سرزنش ویتگنشتاین دقیقاً متوجه همین بیفکری است. آنچه او را منزجر میکند این است که پاسکال حتی برایش مهم نیست گفتهاش درست هست یا نه. احتمالاً پاسکال فقط با دستوپا زدن برای رنگینکردنِ کلام یا سرزنده و خوشذوق نشاندادن خود چنین حرفی زده است؛ و بیشک واکنش ویتگنشتاین، آنگونه که پاسکال فهمیده، بهغایت نابردبارانه است. اما مقصود واکنش روشن است: او گویی پاسکال را در حال سخنگفتنِ بیفکر، بیتوجهِ مسئولانه به واقعیتهای مربوط، میبیند. جملهٔ او «با نهایت دقت ساخته نشده» است؛ او بدون آنکه حتی دقتِ سخنش را بسنجد، آن را بر زبان میآورد.
آنچه ویتگنشتاین را میآزارد این نیست که پاسکال در توصیفِ حالش اشتباه کرده، یا حتی اشتباهِ سهلانگارانهای کرده است. کمکاریِ او از آن رو نیست که در اثنای تلاش برای درستگفتن، لحظهای بیتوجه شده و خطایی از دستش دررفته است. مسئله این است که پاسکال ــ تا آنجا که ویتگنشتاین میبیند ــ وضعیتی را توصیف میکند بیآنکه واقعاً خود را ملزم به محدودیتهایی بداند که کوشش برای بازنماییِ دقیقِ واقعیت تحمیل میکند. خطای او در این نیست که حرفش غلط از آب درآمده؛ در این است که اصلاً نمیکوشد درست از آب درآید.
این برای ویتگنشتاین مهم است، زیرا ــ موجه یا ناموجه ــ گفتهٔ او را جدی و حاویِ توصیفی اطلاعرسان از حالش میگیرد. او پاسکال را مشغول کاری میبیند که در آن فرقِ درست و نادرست اساسی است، اما او به درست یا نادرست بودنِ حرفش اعتنا ندارد. از این جهت، گفتهٔ پاسکال از دغدغهٔ حقیقت بریده است: او به ارزشِ صدقِ سخنش اهمیتی نمیدهد. برای همین دروغگو نیست؛ زیرا فرض نمیکند حقیقت را میداند تا بتواند آگاهانه گزارهای را که نادرست میپندارد رواج دهد. سخنش نه بر این باور استوار است که درست است و نه، چنانکه دروغ باید باشد، بر این باور که نادرست است. همین بیاعتنایی به اینکه واقعیت چگونه است، بهگمان من، جوهر یاوهگویی است.
اکنون چند مدخل از فرهنگ انگلیسی آکسفورد را، بهصورت گزینشی، بررسی میکنم. این فرهنگ bull session را «گفتوگو یا بحثی غیررسمی، بهویژه میان گروهی از مردان» تعریف میکند. این تعریف نادرست بهنظر میرسد؛ گویی واژهٔ bull در این ترکیب فقط جنسیت را نشان میدهد. حتی اگر شرکتکنندگانِ این نوع گفتوگو غالباً مرد باشند، تعریف آن به «گفتوگویی غیررسمی میان مردان» به همان اندازه خطاست که تعریفِ hen session به گفتوگویی غیررسمی میان زنان. اصطلاح دوم نیز بیش از جنسیت شرکتکنندگان، نوع مشخصی از آن گفتوگو را میرساند.
ویژگیِ گفتوگوی مردانهای که bull session نام میگیرد، بهگمان من این است که هرچند ممکن است تند و مهم باشد، از جهتی «جدیِ جدی» نیست. موضوعهای رایج آن جنبههای بسیار شخصی و عاطفیِ زندگی، مانند دین، سیاست یا سکس، هستند. مردم معمولاً اگر احتمال دهند خیلی جدی گرفته شوند، دربارهٔ این موضوعها کاملاً بیپرده حرف نمیزنند. در چنین گفتوگویی، افراد فکرها و موضعهای گوناگون را میآزمایند تا ببینند شنیدنِ آنها از زبان خودشان چه حسی دارد و دیگران چه واکنشی نشان میدهند؛ بیآنکه فرض شود به آنچه میگویند متعهدند.
همه میدانند گفتههای افراد در این بحثها لزوماً باورها یا احساسهای واقعیشان را آشکار نمیکند. هدف، ایجادِ فضایی برای صراحتِ زیاد و آزمودنِ جسورانهٔ موضوعهاست. از این رو، مقدار معینی بیمسئولیتی مجاز شمرده میشود تا افراد بتوانند آنچه در ذهنشان است بگویند، بیآنکه زیاد نگران باشند بعدها بر پایهٔ آنها مؤاخذه شوند.
پس هر شرکتکننده بر این تفاهمِ عمومی تکیه دارد که گفتهاش را نباید بیانِ باورِ تمامعیار یا حقیقتِ قطعیِ او دانست. هدف گفتوگو انتقالِ باور نیست؛ بنابراین پیوندِ معمول میان گفتار و باور، موقتاً تعلیق میشود. گفتههای این بحثها از یاوهگویی متفاوتاند، چون وانمود نمیکنند این پیوند برقرار است. اما از آن جهت به یاوهگویی شبیهاند که تا اندازهای از دغدغهٔ حقیقت رها هستند. این شباهت در تعبیرِ shooting the bull نیز دیده میشود؛ تعبیری برای همین نوع گفتوگو که واژهٔ shooting احتمالاً صورتِ مؤدبانهتری از واژهای رکیکتر است. حتی خودِ bull session شاید شکل پاکیزهترِ «جلسهٔ یاوهگویی» باشد.
کاربردی بریتانیایی از bull نیز موضوع مشابهی را نشان میدهد. بنا بر فرهنگ آکسفورد، این واژه میتواند به «کارهای تشریفاتی یا روزمرهٔ غیرضروری؛ انضباط افراطی یا وسواس در ظاهر و نظافت؛ کاغذبازی» اشاره کند. نمونهها شامل گلایه از «این همه تشریفات» در یک پایگاه نظامی، به صفکردنِ نگهبان و رژهٔ نمایشی، و «روزمرگی و تشریفاتِ زندگی یک نمایندهٔ مجلس» است.
در اینجا bull به کارهایی اشاره دارد که بیمعنایند، زیرا پیوند چندانی با هدف اصلی و توجیهکنندهٔ نهادی ندارند که آنها را الزام کرده است. آراستگیِ وسواسی و کاغذبازی، بنا بر این فرض، واقعاً به هدفهای اصلیِ نظامیان یا کارمندان دولت کمک نمیکنند؛ با آنکه دستگاههایی که آنها را تحمیل میکنند مدعیاند با وجدان و جدیت همان هدفها را دنبال میکنند. پس کارهای تشریفاتی و غیرضروری از انگیزههای مشروعکنندهٔ فعالیتی که در آن دخالت کردهاند جدا افتادهاند؛ همانگونه که حرفهای افراد در این گفتوگوها از باورهای استقراریافتهٔ آنان جداست و یاوهگویی از دغدغهٔ حقیقت.
واژهٔ bull کاربردِ فراگیرتر و آشناتری هم دارد: معادلی کمزشتتر برای bullshit. فرهنگ آکسفورد آن را «گفتار یا نوشتارِ کماهمیت، غیرصادقانه یا نادرست؛ بیمعنایی» میخواند. اما نه بیمعنا بودن و نه کماهمیت بودن، ویژگیِ متمایزکنندهٔ یاوهگویی نیست؛ پس «بیمعنایی» و «کماهمیت» راه را خطا میروند. «غیرصادقانه یا نادرست» به مقصود نزدیکتر است، اما باید دقیقتر شود. دو تعریف دیگر در همان مدخل چنیناند:
«حرفِ بیربط به مقصود؛ بادِ هوا.»
«ترکیبی از بلوف، گردنکلفتی، بادِ هوا و آنچه در ارتش “سرِ کار گذاشتنِ نیروها” مینامیدیم.»
«بیربط به مقصود» مناسب است، اما هم بیش از حد گسترده و هم مبهم است: انحراف از بحث و بیربطیهای بیآزار را هم دربرمیگیرد که همیشه یاوه نیستند، و روشن نمیکند مقصودِ مورد نظر کدام است. اشاره به «باد هوا» سودمندتر است. وقتی گفتاری را بادِ هوا مینامیم، یعنی آنچه از دهان گوینده بیرون میآید فقط همین است: بخار. گفتارش تهی است و محتوا و مایهای ندارد؛ پس به هدفی که ظاهراً قرار است در خدمتش باشد کمکی نمیکند. هیچ اطلاعاتی بیش از آنچه با یک بازدم منتقل میشود، انتقال نمیدهد.
میان باد هوا و فضولات نیز شباهتی هست که «باد هوا» را معادلی مناسب برای یاوهگویی میکند. همانگونه که باد هوا گفتاری است که از هر محتوای اطلاعرسانی تهی شده، فضولات مادهای است که هر امرِ مغذی از آن گرفته شده است. فضولات را میتوان جسدِ غذا دانست: آنچه پس از مصرفشدن عناصرِ حیاتیِ غذا باقی میماند. از این حیث، فضولات نمادی از مرگ است که خودِ ما در همان روندِ حفظ زندگی تولیدش میکنیم و چارهای هم از آن نداریم. شاید به این دلیل که مرگ را تا این حد صمیمی و نزدیک میکند، از آن چندشمان میشود. به هر حال، فضولات به کارِ تغذیه نمیآیند، همانگونه که باد هوا به کارِ ارتباط.
اکنون این سطرها را از سرود هفتاد و چهارم ازرا پاوند در نظر بگیرید که فرهنگ آکسفورد در مدخلِ فعلیِ bullshit نقل میکند:
هی، اسنیگ، توی کتاب مقدس چه هست؟
کتابهای کتاب مقدس کداماند؟
نام ببرشان؛ برای من یاوه نباف.
اینجا گوینده واقعیتها را میخواهد. پیداست مخاطب ادعا کرده کتاب مقدس را میشناسد یا برایش اهمیت قائل است. گوینده گمان میکند این فقط حرفِ توخالی است و میخواهد ادعا با واقعیت پشتیبانی شود. گزارشِ صرف را نمیپذیرد؛ خودِ چیز را میخواهد ببیند. به بیان دیگر، بلوف را رو میکند. پیوند یاوهگویی و بلوف در تعریفی که این سطرها ذیل آن آمده نیز صریح است: «حرف مفت زدن؛ و نیز با حرف مفت، بلوفزنان از چیزی عبور کردن.»
یاوهگویی واقعاً نوعی بلوفزدن است و به بلوفزدن نزدیکتر است تا دروغگویی. اما این نزدیکی چه چیزی دربارهٔ ماهیت آن میگوید؟ تفاوت مهمِ بلوف و دروغ چیست؟ هر دو گونهای از بازنمایی نادرست یا فریباند. مفهوم محوریِ دروغ، نادرستی است: دروغگو آگاهانه امری نادرست را رواج میدهد. بلوف هم معمولاً در خدمت القای چیزی نادرست است؛ اما برخلاف دروغِ ساده، بیشتر مسئلهٔ جعلیبودن است تا نادرستبودن. همین آن را به یاوهگویی نزدیک میکند؛ زیرا جوهر یاوهگویی این نیست که کاذب است، بلکه این است که بدلی و قلابی است.
برای فهم این فرق باید دید که یک چیزِ تقلبی لازم نیست، جز در اصیل نبودن، از اصلش پایینتر باشد. ممکن است نسخهای کاملاً مطابقِ اصل باشد. اشکالِ کالای تقلبی در ظاهرش نیست، در شیوهٔ ساختهشدنش است. این نکته به بُعدی بنیادین از یاوهگویی اشاره میکند: یاوهگویی بدون توجه به حقیقت ساخته میشود، اما لزوماً نادرست نیست. یاوهگو نقش بازی میکند، ولی لازم نیست حتماً حرفش غلط باشد.
در رمان داستان کثیف اثر اریک امبلر، شخصیتی به نام آرتور عبدل سیمپسون توصیهای را به یاد میآورد که در کودکی از پدرش شنیده بود:
با آنکه فقط هفت سالم بود وقتی پدرم کشته شد، هنوز خوب به یادش دارم و بعضی حرفهایی را که میزد. ... یکی از نخستین چیزهایی که به من یاد داد این بود: «وقتی میتوانی با یاوهبافی از پسش بربیایی، هرگز دروغ نگو.»
این جمله نه فقط تفاوتی مهم میان دروغگویی و یاوهگویی را مفروض میگیرد، بلکه دومی را ترجیحدادنیتر میشمارد. اما مسلماً پدرِ سیمپسون یاوهگویی را از نظر اخلاقی برتر از دروغ نمیدانست. بعید است هم فکر کرده باشد که دروغ همیشه از یاوهگویی برای رسیدن به مقصود کماثرتر است؛ دروغی ماهرانه میتواند کاملاً موفق شود. شاید منظورش این بوده که فرار از پیامدِ یاوهگویی آسانتر از دروغگویی است؛ یا اینکه حتی اگر احتمالِ لو رفتن در هر دو یکی باشد، پیامدِ گرفتارشدنِ یاوهگو معمولاً سبکتر است.
واقعاً هم مردم با یاوهگویی مداراترند تا با دروغ؛ شاید چون آن را کمتر توهینی شخصی میبینند. از یاوه دوری میکنیم، اما غالباً با شانهای بالا انداختن، بیحوصلگی یا کلافگی از کنارش میگذریم، نه با احساسِ تعرض و خشم شدیدی که دروغ برمیانگیزد. اینکه چرا نگرش ما به یاوهگویی معمولاً ملایمتر از نگرش ما به دروغ است، پرسش مهمی است که آن را به خواننده وا میگذارم.
با این حال، مقایسهٔ درست میان یک دروغ و یک نمونهٔ خاص از یاوهگویی نیست. پدر سیمپسون بدیلِ دروغگفتن را «با یاوهبافی از پسِ کار برآمدن» میداند. این فقط گفتنِ یک یاوه نیست؛ برنامهای است برای تولید یاوه به هر اندازه که اوضاع لازم بداند. شاید کلیدِ ترجیح او همینجا باشد. دروغگفتن کنشی دقیق و متمرکز است: برای آن طراحی میشود که در نقطهای مشخص از مجموعهای از باورها، دروغِ ویژهای بنشاند و مانعِ حضورِ حقیقت در آن نقطه شود. این کار نوعی مهارت میخواهد و دروغگو را ناچار میکند محدودیتهای عینیِ حقیقتِ موردِ باورش را رعایت کند.
دروغگو گریزناپذیر با ارزشِ صدق سر و کار دارد. برای ساختنِ دروغ، باید گمان کند حقیقت را میداند؛ و برای ساختنِ دروغِ کارآمد، باید کذبِ خود را با راهنمایی همان حقیقت طراحی کند. اما کسی که میخواهد با یاوهبافی از پس کار برآید، آزادی بسیار بیشتری دارد. نظرش جزئی و موضعی نیست، بلکه چشماندازی وسیع دارد. او خودش را به جا دادنِ یک دروغِ مشخص در نقطهای مشخص محدود نمیکند؛ پس مقید به حقیقتهای پیرامون آن نقطه نیست. اگر لازم باشد، آماده است کلِ زمینه را نیز جعلی بسازد.
این رهایی از محدودیتهایی که دروغگو ناچار به رعایت آنهاست، لزوماً کارِ یاوهگو را آسانتر نمیکند. اما نوع خلاقیتی که یاوهگویی میخواهد کمتر تحلیلی و سنجیده است؛ گستردهتر و مستقلتر است و میدان بیشتری برای بداههپردازی، رنگآمیزی و بازیِ خیال دارد. این بیشتر هنر است تا صنعت؛ از همین رو تعبیر «هنرمندِ یاوهگو» آشناست. حدس من این است که توصیهٔ پدر سیمپسون بازتابِ کشش بیشتر او به این نوع خلاقیت بود، فارغ از ارزش اخلاقی یا کارآمدیِ نسبیاش، در برابرِ سختگیری و دقتِ لازم برای دروغگویی.
آنچه یاوهگویی در اصل نادرست بازنمایی میکند، نه وضعیتِ بیرونیِ موضوعِ سخن است و نه باورهای گوینده دربارهٔ آن وضعیت. اینها چیزهایی هستند که دروغ، به دلیل نادرستبودنش، تحریف میکند. از آنجا که یاوهگویی لازم نیست نادرست باشد، از نظر قصدِ بازنماییِ نادرست با دروغ فرق دارد. یاوهگو شاید ما را نه دربارهٔ واقعیت و نه دربارهٔ برداشتِ خودش از واقعیت فریب ندهد، یا حتی قصدِ چنین فریبی نداشته باشد. اما ناگزیر ما را دربارهٔ کاری که مشغولِ آن است فریب میدهد. ویژگیِ ضروری و متمایزِ او این است که بهنحوی کار و مقصود خود را نادرست بازنمایی میکند.
اینجا گرهِ اصلیِ تفاوتِ او با دروغگوست. هر دو خود را بهدروغ کسانی نشان میدهند که میکوشند حقیقت را منتقل کنند و موفقیتِ هر دو وابسته به همین فریب است. اما دروغگو پنهان میکند که میخواهد ما را از فهمِ درستِ واقعیت دور کند: نباید بفهمیم که میخواهد ما چیزی را باور کنیم که خودش نادرست میداند. یاوهگو، در مقابل، پنهان میکند که ارزشِ صدقِ گفتههایش برای او اهمیتی محوری ندارد. نباید بفهمیم که قصدش نه گزارشِ حقیقت است و نه پنهانکردنِ آن. این بدان معنا نیست که گفتارش آشوبوار و تکانهای است؛ بلکه انگیزهای که گفتارش را هدایت میکند اساساً به این بیاعتناست که امورِ مورد بحث واقعاً چگونهاند.
دروغگفتن بدون آنکه شخص گمان کند حقیقت را میداند، ناممکن است. اما تولید یاوه به چنین باوری نیاز ندارد. دروغگو، از همین رو، در نسبت با حقیقت عمل میکند و تا این حد به آن احترام میگذارد. انسان راستگو فقط آنچه را درست میپندارد میگوید؛ و برای دروغگو نیز ضروری است که گفتهاش را نادرست بداند. اما برای یاوهگو هیچیک از این قواعد اعتبار ندارد: او نه در جبههٔ حقیقت است و نه در جبههٔ کذب. نگاهش، مانند نگاه راستگو و دروغگو، بر واقعیت نیست؛ مگر تا جایی که واقعیت به دردِ او برای پیش بردن حرفش بخورد. برای او مهم نیست گفتههایش واقعیت را درست توصیف میکنند یا نه؛ آنها را انتخاب میکند یا میسازد تا به کارِ مقصودش بیایند.
آگوستین قدیس در رسالهٔ «دروغگویی»، هشت نوع دروغ را بر حسب قصد یا توجیهِ شاخصِ آنها از هم جدا میکند. هفت نوعِ نخست فقط به این دلیل گفته میشوند که وسیلهای ضروری برای هدفی غیر از ساختنِ باورِ نادرست بهنظر میرسند. پس آنچه دروغگو را به آنها میکشاند، خودِ نادرستبودنشان نیست. آگوستین میگوید اینها از سرِ اکراه گفته میشوند: شخص حقیقتاً میخواهد به هدفش برسد، نه آنکه دروغ بگوید. بنابراین در نظر او دروغِ واقعی نیستند و گویندگانشان نیز به معنای دقیقِ کلمه دروغگو نیستند. تنها نوع باقیمانده همان است که او «دروغی میداند که فقط برای لذتِ دروغ و فریب گفته میشود؛ یعنی دروغِ واقعی.» این دروغ ابزار هدف دیگری نیست، بلکه فقط از عشق به فریب گفته میشود:
میان کسی که دروغ میگوید و دروغگو فرق است. اولی با اکراه دروغ میگوید؛ اما دومی دروغ را دوست دارد و از دروغگفتن لذت میبرد. ... دومی از خودِ کذب خوشحال میشود و در آن شادی میکند.
«دروغگو» و «دروغِ واقعی» به معنای آگوستین، هر دو پدیدههایی نادر و استثناییاند. همه گاهبهگاه دروغ میگویند؛ اما کماند کسانی که غالباً، یا حتی یکبار، صرفاً از عشق به کذب و فریب دروغ بگویند. برای بیشتر مردم، نادرستبودنِ یک گفته بهخودیِ خود دلیلی است ــ هرچند ضعیف و آسانمغلوب ــ برای نگفتنِ آن. برای دروغگوی نابِ آگوستین، برعکس، همین ویژگی دلیلی به سود گفتن آن است. اما برای یاوهگو نه دلیلی به سودِ گفتن است و نه دلیلی بر ضدّ آن.
چه در راستگویی و چه در دروغگویی، آدمها با باورهایشان دربارهٔ واقعیت هدایت میشوند: یا میکوشند جهان را درست توصیف کنند یا نادرست توصیفش کنند. از همین رو، دروغگویی به همان شیوهای که یاوهگویی انسان را برای راستگویی ناتوان میکند، چنین اثری ندارد. اگر کسی بیش از اندازه به این عادت کند که فقط آنچه به کارش میآید بگوید و هیچ چیز دیگری را در نظر نگیرد، عادتِ عادیاش به توجه به واقعیت ممکن است ضعیف یا نابود شود.
راستگو و دروغگو، به تعبیرِ تمثیلی، در دو سویِ یک بازیاند. هر دو به واقعیتها، چنانکه میفهمندشان، پاسخ میدهند؛ پاسخِ یکی زیر فرمان حقیقت است و پاسخِ دیگری با آن فرمان میستیزد و خواستههایش را نمیپذیرد. اما یاوهگو اساساً این خواستهها را نادیده میگیرد. او مانند دروغگو اقتدارِ حقیقت را رد نمیکند و در برابرش نمیایستد؛ اصلاً به آن توجهی ندارد. از این جهت، یاوهگویی دشمنِ بزرگتری برای حقیقت است تا دروغگویی.
کسی که میخواهد واقعیتها را گزارش یا پنهان کند، فرض میگیرد که واقعیتهایی معین و شناختنی وجود دارند. علاقهٔ او به حقیقتگویی یا دروغگویی مستلزم آن است که میان درست و نادرست بودن فرق باشد و دستکم گاهی بتوان این فرق را تشخیص داد. کسی که دیگر به امکانِ تمایز میان گزارههای درست و نادرست باور ندارد، فقط دو راه دارد: یا هم از کوشش برای حقیقتگویی و هم از کوشش برای فریب دست بکشد، یعنی دربارهٔ واقعیت هیچ ادعایی نکند؛ یا همچنان ادعاهایی کند که وانمود میکنند واقعیت را توصیف میکنند، اما چیزی جز یاوهگویی نمیتوانند بود.
چرا یاوهگویی اینقدر فراوان است؟ البته نمیتوان با اطمینان گفت امروز نسبت به گذشته یاوه بیشتری وجود دارد. هر نوع ارتباطی امروز بیش از هر زمان دیگری است و شاید نسبتِ یاوهگویی در کلِ ارتباطات بیشتر نشده باشد. بیآنکه چنین افزایشی را مفروض بگیرم، چند نکته را میگویم که توضیح میدهند چرا اکنون اینهمه یاوهگویی میبینیم.
یاوهگویی هر جا ناگزیر میشود که کسی مجبور باشد دربارهٔ چیزی حرف بزند، بیآنکه بداند از چه سخن میگوید. پس هر وقت تعهد یا فرصتِ کسی برای حرفزدن دربارهٔ موضوعی از دانستههای او دربارهٔ واقعیتهای مربوط به آن بیشتر شود، یاوهگویی تحریک میشود. این ناهماهنگی در زندگی عمومی بسیار رایج است: مردم، چه از روی گرایش خود و چه بهدلیل انتظار دیگران، اغلب ناچارند مفصل دربارهٔ اموری سخن بگویند که تا حدی از آنها بیخبرند.
نمونهای نزدیک به این وضع از این باورِ فراگیر میآید که شهروندِ یک دموکراسی باید دربارهٔ همه چیز، یا دستکم هرچه به ادارهٔ کشورش مربوط میشود، نظر داشته باشد. اگر کسی خود را عامل اخلاقیِ مسئول بداند و وظیفهٔ خود بداند که رویدادها و وضعیتهای سراسر جهان را ارزیابی کند، پیوند میان نظرهای او و فهمش از واقعیت، آشکارا سستتر نیز خواهد شد.
گسترشِ معاصرِ یاوهگویی ریشههای عمیقتری هم دارد: شکلهایی از شکاکیت که میگویند ما هیچ دسترسیِ قابلاعتمادی به واقعیتِ عینی نداریم و بنابراین نمیتوانیم بفهمیم امور واقعاً چگونهاند. این دیدگاههای «ضدواقعگرا» اعتماد به ارزشِ کوششِ بیطرفانه برای تشخیص درست و نادرست را تضعیف میکنند و حتی معنادار بودنِ خودِ مفهومِ پژوهشِ عینی را زیر سؤال میبرند.
یک واکنش به این از دسترفتنِ اعتماد، عقبنشینی از انضباطِ لازم برای پایبندی به آرمانِ درستی و رویآوردن به انضباطی کاملاً متفاوت است که جستوجوی آرمانِ صداقت با خویش تحمیل میکند. فرد بهجای آنکه اولویت را به ساختنِ تصویری دقیق از جهانِ مشترک بدهد، میکوشد تصویری صادقانه از خودش عرضه کند. وقتی قانع شود واقعیت سرشتِ معینی ندارد که بتوان آن را حقیقتِ امور دانست، خود را وقف این میکند که به سرشتِ خویش وفادار بماند. گویی تصمیم میگیرد چون کوشش برای وفاداری به واقعیت بیمعناست، باید بهجای آن به خود وفادار باشد.
اما تصور اینکه ما خودمان اموری معینیم و بنابراین میتوان از ما توصیف درست یا نادرست به دست داد، ولی نسبتدادنِ تعین به هر چیز دیگری خطاست، تصوری نامعقول است. ما موجودات آگاه فقط در پاسخ به چیزهای دیگر وجود داریم و بدون شناختن آنها هیچ شناختی از خود نداریم. افزون بر این، نه در نظریه و نه در تجربه، چیزی پشتیبان این داوریِ عجیب نیست که حقیقتِ خودمان آسانترین حقیقت برای شناختن است. واقعیتهای مربوط به خودِ ما در برابرِ شکاکیت محکمتر و مقاومتر نیستند. سرشت ما در واقع لغزان و دستنیافتنی است؛ بهطور معروف، از سرشتِ چیزهای دیگر ناپایدارتر و کمتر ذاتی است. و تا آنجا که چنین است، حتی «صداقت با خویش» نیز یاوهگویی است.
یادداشت مترجم: در این ترجمه، «یاوهگویی» معادلِ محوریِ bullshit است و «یاوهگو» برای bullshitter به کار رفته است. این واژه در مقاله نامِ یک مفهوم فلسفی است، نه صرفاً دشنام؛ مقصود گفتاری است که نسبتش با صدق و کذب برای گوینده اهمیت محوری ندارد، خواه اتفاقاً درست از آب درآید یا نادرست. «دروغ» نیز در سراسر متن فقط برای lying به کار رفته و از «کذب» و «نادرستی» تفکیک شده است.
فلسفه
فلسفه
فلسفه
فلسفه
فلسفه
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.