اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
ينتقد كارل بوبر الاستقراء، ولا يرى العلم التجريبي قائماً عليه، ويجعل القابلية للتكذيب حداً فاصلاً بين العلم وأشباه العلم؛ وهو موقف يخالف مدارس كالماركسية والتحليل النفسي التي كانت دعاواهما تجد تأكيداً دائماً.

من بين الآراء المهمة في فلسفة العلم رأي بوبر ورأي فلاسفة العلم أمثال كوهن وفايرآبند، واللذان كان لهما تأثير كبير على فلسفة العلم في بداية القرن العشرين ومنتصفه. في هذه المقالة سنتناول عرض رأي بوبر والبنيويين في فلسفة العلم
.
لعل القول بأن أكثر المذاهب الفلسفية ألفةً بين العلماء هو مذهب القابلية للتكذيب عند بوبر. سنحاول هنا عرض آرائه، ولكن ليس بالتفصيل:
أ) مسألة الاستقراء: في بحثنا حول العلية، قلنا إن هيوم ينفي ضرورة العلية والمعلولية ويصل في النهاية إلى نوع من الشكوكية. ترتبط مسألة الاستقراء عند هيوم ارتباطاً وثيقاً بمسألة العلية عنده. وكما هو الحال مع مسألة العلية، ينبغي التمييز في الاستقراء أيضاً بين أمرين: المسألة المنطقية للاستقراء، والمسألة السيكولوجية له.
من الناحية المنطقية، مهما شاهدنا حالات متعددة من الشيء A يتصف بخاصية مثل P، فلا يحق لنا أن نعتبر الشيء A الذي لم نشاهده بعد ذا خاصية P. أما من الناحية السيكولوجية فإننا نقوم بذلك (كما في العلية، حيث نقر بضرورة العلية والمعلولية رغم عدم التبرير المعرفي)، وهذا ناشئ عن العادة عند هيوم. يقبل بوبر نقد هيوم للاستقراء ويعتبر الاستقراء باطلاً بشكل عام. «من الواضح أن مبدأ التبرير الاستقرائي ليس صادقاً منطقياً، وليس من النوع الحشوي أو القضايا التحليلية. فلو كان كذلك لما قامت مسألة الاستقراء أصلاً، ولكانت جميع الاستدلالات الاستقرائية، استناداً إلى مبدأ التبرير الاستقرائي، استنتاجات قياسية محضة، منطقية وحشوية. إذن فمبدأ التبرير الاستقرائي قضية تركيبية؛ أي أن نقيضها ليس متناقضاً، بل هو ممكن منطقياً. فما الذي يلزمنا بقبول هذا المبدأ؟ وأي دليل عقلي يوجب قبوله؟
إن المؤمنين بالمنطق الاستقرائي يجتهدون كل الاجتهاد في مناصرة رايشنباخ، ويقولون معه: "إن قبول مبدأ التبرير الاستقرائي من مسلمات جميع العلوم، ومن ذا الذي يستطيع التشكيك فيه حتى في الأمور اليومية؟" والآن، إذا قبلت هذا الادعاء مداراةً، فسأحتج بأن مبدأ التبرير الاستقرائي منشأ معضلات منطقية ولا طائل منه. نعم، حتى في "جميع العلوم" قد يقع الخطأ. تُظهر آراء هيوم بوضوح كيف يؤدي مبدأ التبرير الاستقرائي بسهولة إلى تناقضات منطقية، يكون تجنبها إن لم يكن مستحيلاً ففي غاية الصعوبة. أليس مبدأ التبرير الاستقرائي نفسه قضية كلية؟ فإذا قلنا إن صدقه قد عُلم من التجربة، نكون قد عدنا إلى نقطة البداية، وتكون المعضلات نفسها أمامنا، لأنه لإقرار مبدأ التبرير الاستقرائي يجب أن نلجأ إلى استدلالات استقرائية أخرى، ينبغي أن تستند بدورها إلى مبدأ استقرائي أقوى، فننقل الكلام إلى هذا المبدأ الأقوى، وهكذا دواليك. إذن، مهما فعلنا، لن يستند مبدأ التبرير الاستقرائي إلى التجربة، وسيؤول الأمر حتماً إلى تسلسل لا نهاية له.» (بوبر، ترجمة كمالي، 1381، ص 41)
والآن إذا قلنا إن الاستقراء يقوم على مبدأ آخر يجيزه، أي إن الاستقراء معتبر لأنه قائم على العلّية، فسيقول هيوم إنكم استخدمتم شيئاً يُدعى مبدأ اطراد الطبيعة. أي إنه في الحالات التي كانت فيها علاقة علّية قائمة بين شيئين (أ) و(ب) في الماضي، فستظل كذلك في المستقبل، لأن المستقبل يشبه الماضي. إذن فالاستقراء والانتقال من الأمور المجرَّبة إلى الأمور غير المجرَّبة يُستنتجان بافتراض قيام العلّية بينهما وسيادة مبدأ اطراد الطبيعة. لاحظوا أن هيوم، كما بيّنا في بحث العلّية، ينكر ضرورة العلّة والمعلول؛ فإذا قامت علاقة علّية بين (أ) و(ب)، فلا ضرورة في الأمر، وتصوُّر ألا تقوم بينهما علاقة علّية في المستقبل لا ينطوي على أي تناقض. إذن لكي نقول إن (أ) و(ب) ستظل بينهما علاقة علّية في المستقبل، نستعين بمبدأ اطراد الطبيعة. لكن السؤال الأساسي هو: من أين جاء هذا المبدأ نفسه؟ لا بد أن نقول: لقد جرّبنا ذلك دائماً، أي إننا قمنا بالاستقراء. تلاحظون أننا لجأنا إلى مبدأ اطراد الطبيعة لتفسير الاستقراء، واستخدمنا الاستقراء لتعليل مبدأ اطراد الطبيعة. وهكذا وقعنا بوضوح في دور، ومن ثم فالاستقراء غير مبرَّر (شيخ رضائي وكرباسي زاده، 1391، ص 44-42).
يقبل بوبر هذا الأمر ولا يعدّ العلم التجريبي استقرائياً. وهو، تبعاً لكانط، يسمي مسألة الاستقراء مسألة هيوم (بوبر، ترجمة كمالي، 1381، ص 48).
ب) مسألة التمييز[1]: بإنكار الاستقراء، تبرز مسألة مهمة، وهي: إذا كان الاستقراء لا يوفّر أساساً تجريبياً للعلم التجريبي، فما معنى كون هذا العلم تجريبياً؟ ولماذا نحن محقّون في تسميته تجريبياً؟ بعبارة أخرى، لماذا نميّز بين العلم التجريبي وسائر المعارف، كالمنطق والرياضيات وما بعد الطبيعة؟ هنا نواجه مسألة التمييز، وهي المسألة التي يسميها بوبر «مسألة كانط»؛ لأنها «في فلسفة كانط، احتلت موقعاً مركزياً في نظرية المعرفة» (المصدر نفسه). كان الوضعانيون المنطقيون يرون أن معيار التمييز هو الاستقراء.
كان بوبر، الذي تعرّف في شبابه على الماركسية ومدرستَي التحليل النفسي عند فرويد وعلم النفس الفردي عند أدلر، بل وانجذب إليهما لفترة وجيزة في البداية، يشعر بفارق واضح بينهما وبين نظرية أينشتاين المبتكرة حديثاً. كانت لهذه المدارس مؤيدات كثيرة، وكأن كل حادثة كانت ختماً يؤكد صحتها. لقد كانت غامضة وغير دقيقة إلى حد أنها كانت تستوعب نطاقاً واسعاً من الحوادث.
كانت ادعاءات هذه المدارس من العمومية بحيث لا تتعارض مع أي شيء؛ لننظر مثلاً إلى هذه العبارة: كل إنسان يسعى في حياته إلى الكمال، وإن كان البعض يستعيضون عن الكمال الحقيقي بأمر زائف. أيّاً ما يحدث في العالم، ستظل هذه القضية صادقة؛ لأنها أولاً مفهوم غامض. وثانياً، إذا سعى أحد إلى الكمال، فستكون النتيجة الفورية أن هذه القضية قد تأيدت. وإذا لم يسعَ أحد إلى الكمال، وبحث عن أمر آخر، فيمكن القول بسهولة إنه اعتبر هذا الأمر كماله خطأً، ومن ثم سعى إليه، ومرة أخرى تتأيد القضية. على أي حال، لا توجد طريقة يمكن أن يكون عليها العالم بحيث تُدحض فيها القضية أعلاه. نظرة بوبر إلى الماركسية، والتحليل النفسي[2] عند فرويد[3] وعلم النفس الفردي[4] عند أدلر[5] تشبه إلى حد كبير قضايا من النوع المذكور أعلاه. والعبارات التالية تبيّن وجهة نظره في هذا المجال بوضوح.
«بعد از اینکه امپراتوری اتریش سرنگون شد، انقلابی در اتریش رخ داد: هوا مملو از شعارها و اندیشه های انقلابی و نظریه های جدید و اغلب افراط آمیز[6] بود. در میان این نظریه ها که مرا علاقه مند ساخته بود، بدون تردید به میزان زیادی مهمترین آنها نظریه نسبیت انیشتین بود. سه نظریه دیگر، نظریه تاریخ مارکس[7]، روانکاوی فروید و روان شناسی فردی آدلر بودند ... ما همه(حلقه ای کوچک از دانشجویان که من به آن تعلق داشتم) از نتیجه مشاهده کسوف ادینگتون، که در 1919 اولین تأیید مهم نظریه گرانش اینشتین بود، هیجان زده شده بودیم. آن تجربه بزرگی برای ما بود و یکی از تجاربی بود که تاثیری ماندگار بر پیشرفت عقلانی من نهاد. سه نظریه دیگری که به آنها اشاره کردم نیز به طور گسترده مورد بحث قرار می گرفتند ... طی تابستان 1919 بود که من احساس ناخرسندی هر چه بیشتری را از این سه نظریه داشتم ... و شروع کردم به تشکیک در مورد ادعاهای آنها در مورد شان علمی شان. مسأله من شاید اول شکل ساده ای داشت: چه چیزی در مورد مارکسیسم، روانکاوی و روانشناسی فردی نادرست بود. چرا آنها چنین با نظریه های فیزیکی، با نظریه نیوتن و خصوصاً نظریه نسبیت تفاوت دارند؟ ... تعداد کمی از ما می گفتیم که گرانش اینشتین را باور داریم. این نشان می دهد که وجود تردید در مورد صدق آن سه نظریه دیگر نبود که مرا آزار می داد، بلکه چیز دیگری بود. همچنین این امر هم نبود که من صرفاً احساس می کردم، فیزیک ریاضیاتی، دقیق تر از نوع جامعه شناسانه و روانشناسانه از نظریه ها است ... بلکه من احساس مي کردم که این سه اگر چه به عنوان علوم تجربی مطرح شده اند، در واقع اشتراک بیشتری با اسطوره های[8] باستان داشتند تا علم، به این معنی که آنها شبیه اختر گویی[9] هستند تا این که شبیه اخترشناسی[10] باشند.
من فهمیدم که دوستانم که تحسین کننده مارکس، فروید و آدلر بودند، با تعدادی نکات مشترک در همه این نظریه ها، تحت تأثیر قرار گرفته بودند، و علی الخصوص قدرت تبیین کنندگی[11] آشکار آنها. به نظر می رسید این نظریه ها قادرند تقریباً هر چیزی را که داخل حوزه ای که به آنها مربوط است، تبیین کنند. به نظر می رسد مطالعه هر یک از آنها دارای اثر گروش[12] عقلانی یا الهام، باز شدن چشمان شما به حقیقت جدید پنهان از اشخاص هنوز ناآشنای با آن است. هنگامی که چشمان شما به این طریق باز می شد، نمونه های مؤید آن را در هر کجا ملاحظه می کردید. جهان پر بود از اثباتهای[13] نظریه. هر چه اتفاق می افتاد، آن را تأیید می کرد. بنابراین به نظر می رسید صدق آن آشکار است و ناباوران آشکارا مردمانی بودند که نمی خواستند تا حقیقت آشکار را ببینند. کسانی که دیدن آن را انکار می کردند، یا به دلیل این بود که آن علیه علائق طبقاتی آنها بود، یا به این دلیل بود که عواطف آنها سرکوب شده بود و این امر هنوز کاویده نشده بود، و سخت نیازمند درمان بود. (Popper, 1962, pp.34-35)
به این ترتیب بود که پوپر به این نتیجه رسید که تأیید اهمیت چندانی ندارد و تقریباً برای هر نظریه می توان موارد مؤید بسیاری یافت. نظریه های ابطال ناپذیر همواره در حال تأیید شدن هستند. بنابراین عکس تأیید اهمیت دارد و آن ابطال است.
آنچه برای یک نظریه مهم است امکان زیاد ابطال آن است؛ به عبارت دیگر اگر نظریه ای به گونه ای باشد که همواره مورد تأیید قرار بگیرد، این نقص برای آن است. ولی اگر نظریه ای به صورتی باشد که امکان ابطال یا رد شدن آن زیاد باشد، این خصیصه ای مطلوب برای نظریه مورد بحث است. آنچه منطق استقرایی نمی تواند انجام دهد، فرآهم کردن معیاری مناسب برای تمیز علم تجربی از سایر معارف است. به لحاظ منطقی اثبات گزاره های کلی ناممکن، ولی ابطال آنها ممکن است. هیچ گزاره کلی ای را نمی توان با استقرا به اثبات رساند، ولی می توان با یک نمونه نقض، آن را ابطال نمود. به این ترتیب معیار تمیز علم از غیر علم ابطال است، نه اثبات. بنابراین یک نظریه علمی است، هرگاه به توان با تجربه آن را ابطال نمود؛ یعنی نظریه های ابطال ناپذیر غیر علمی اند.
به این ترتیب ملاحظه می شود که تمایزی آشکار میان پوزیتیویستهای منطقی و پوپر وجود دارد. آنها از استقرا به عنوان توجیه گزاره های علمی استفاده می کردند و معتقد بودند هر چند که نظریه های علمی که شامل گزاره های کلی اند با استقرا قابل اثبات نیستند، ولی می توانند تأیید استقرایی بیابند و به این ترتیب توجیه[14] معرفتی آنها تامین گردد. اما پوپر به واقع رای هیوم را در دوری بودن استقرا می پذیرد و حتی بیش از هیوم به این مسأله ملتزم است، آنچنان که معتقد است هیوم، خود در پایان کار یک استقرا گرا باقی ماند (پوپر، 1384، ص 30)؛ به عبارت دیگر پوپر معتقد است که استقرا ناموجه و نامعتبر است. به این ترتیب هیچ توجیه معرفتی ندارد و بنابراین علم نیز از استقرا در مقام داوری، که مبین و مشخص روش علمی است (همان طور که خواهد آمد)، بهره نمی جوید. اما اگر علم توجیه معرفتی از استقرا نمی یابد، چگونه گزاره های علمی معرفت نامیده می شوند؟ مسأله این است که در معرفت شناسی، اجماع بر این بود، (در واقع تا قبل از 1963 که مقاله گتیه[15] منتشر شد، چنین اجماعی وجود داشت) که معرفت باور صادق موجه است. (Pollock, Cruz, 1999, p.13)
اما پوپر با این امر مخالف بود و در واقع کلید دریافت نظرگاه وی در مورد عینیت و عقلانیت (در تمام حوزه ها اعم از فلسفه و سیاست و اجتماع) در این امر نهفته که معرفت به شکل «باور موجه»[16] نیست و این بر خلاف دیدگاه بسیاری از فلاسفه است. (Gattei, 2009, p.1) در واقع پوپر همواره تلاش کرده تا نشان دهد، «هر تلاشی برای فرآهم آوردن بنیادی برای معرفت ما ناصواب است و ] در پی آن بود تا [علم را امری توصیف کند که تجربی است، ولی استقرایی نیست؛ آزمون پذیر و تأیید پذیر است، ولی هرگز قطعی نیست و از ما بعدالطبیعه با ابطال پذیری متمایز می گردد، بدون اینکه مابعد الطبیعه را بی معنا بپندارد» (ibid, p.2).
به این ترتیب تمایز مهم دیگری میان پوپر و پوزیتیویستهای منطقی آشکار می گردد، و آن معنا دار بودن گزاره های ما بعد الطبیعی بلکه مفید بودن آنها برای علم است؛ زیرا ممکن است، در طول زمان برخی اندیشه های ما بعد الطبیعی به داخل قلمرو علم وارد شوند (بالطبع با تغییراتی)؛ به عنوان مثال نظریه اتمی در یونان باستان که نظریه ای مابعد الطبیعی بود در اوایل قرن نوزدهم با کارهای دالتون وارد اندیشه علمی جدید شد. (ibid, pp. 33-34)
نکته مهم دیگری که در مورد دیدگاه فلسفی پوپر در مورد علم باید به آن اشاره کنیم، تمایزی است که وی میان مقام داوری[17] و مقام گردآوری[18] می نهد (که برخی همچون فرنچ و داکوستا این تمایز را نمی پذیرند).
استقراگرایان علی الخصوص استقراگرایان خام[19] معتقد به نوعی روش مکانیکی برای حصول قوانین طبیعی بودند. از جمله بیکن که منطق استقرایی جدید او به ما می گوید که تحقیق ما در پدیدارها در حوزه ای خاص نهایتاً به صورت مکانیکی منجر به یافتن تعمیم ها و قوانین حاکم بر آنها می گردد، در حالی که اگر تنها یک چیز از فلسفه علم قرن بیستم بتوان آموخت، این است که تولید نظریه های علمی به هیچ وجه امری مکانیکی نیست، بلکه ناشی از فعالیت خلاق است(Ladyman, 2002, p.74).
در واقع پوپر از اولین فلاسفه ای بود که معتقد بود، علم از انواع روشها می تواند تولید شود، علم می تواند بر اثر تفکر خلاق، اعتقادی مابعدالطبیعی یا مذهبی، خواب، خرافات و امثال آنها پدید آید. این مقام گردآوری است، هیچ ضابطه ای برای مقام گردآوری وجود ندارد و هیچ صورت بندی معینی را نمی توان برای فرآیند تولید علوم مختلف ارائه داد. بنابراین روش خاصی برای مقام گردآوری وجود ندارد، و این؛ یعنی روش علمی، نمی تواند مؤسس بر مقام گردآوری باشد، پس روش علم را باید براساس مقام داوری بنیاد نهیم. در مقام داوری است که ما به بررسی و ارزیابی نظریه ها می پردازیم و روش و معیار داوری ما ابطال پذیر بودن نظریه ها است. همچنین باید توجه داشت که در این دیدگاه اندیشه ها از صاحبان خود استقلال می یابند؛ به بیان دیگر انگیخته را باید از انگیزه جدا کرد. اندیشه ها مستقلاً به محک تجربه در می آیند. (ibid, pp. 75-77)
النقطة الأخيرة التي يلزم توضيحها في شرح وجهة نظر بوبر هي دور القضايا الأساسية في فلسفته العلمية. القضايا الأساسية هي قضايا يمكن أن تؤدي إلى التكذيب، كما أنها ضرورية لتقييم قابلية النظريات للتكذيب من عدمها.
«يجب أن تتوفر في القضايا الأساسية خاصيتان: (أ) أولاً، لا ينبغي أن تُستنتج أي قضية أساسية من أية قضية كلية دون شروط أولية، و(ب) ثانياً، يجب أن تكون القضايا الأساسية والقضايا الكلية قادرة على أن تكون نقيضاً لإحداهما الأخرى: وهذا الوضع لا يحدث إلا عندما يمكن استنتاج نقيض قضية أساسية من النظرية التي تنقضها تلك القضية الأساسية. هاتان الخاصيتان (أ) و(ب) معاً تؤديان إلى أن الصورة المنطقية للقضايا الأساسية هي بحيث أن نقيضها ليس بقضية أساسية» (بوبر، 1381، ص 130-129).
القضايا الأساسية هي قضايا وجودية شخصية تأخذ الشكل العام «في المنطقة س، يحدث كذا وكذا» أو «في المنطقة س، يوجد كذا وكذا»، والأحداث التي تخبر عنها القضايا الأساسية يجب أن تكون ناظرة إلى أحداث قابلة للملاحظة. ولكن ما معنى قابل للملاحظة؟ يتحفظ بوبر بشدة عن ردّ القابليات للملاحظة إلى معطيات حسية؛ لأنه يبتعد بشدة عن السيكولوجيا: «صحيح أنه يمكن فهم معنى سيكولوجي من الحدث القابل للملاحظة. لكنني لا أقصد هذا المعنى من هذا المصطلح، فبدلاً من هذا المصطلح يمكن القول: «حدث يتضمن وضع وحركة الأجسام الفيزيائية الكبرى». والأدق أن نقول إن كل قضية إما تخبر عن وضع الأجسام الفيزيائية بالنسبة لبعضها، أو أنها مكافئة لمثل هذه القضايا الأساسية «الميكانيكية» أو «المادية»» (المصدر نفسه، ص 131).
ويضيف في موضع لاحق: «كل تجربة تُدرك بواسطة إحدى الحواس، يمكن منطقياً أن تُستبدل بمدركات الحواس الأخرى. لذا فإن نسبة التسليم الخفي بالسيكولوجيا إليّ لا أساس له، تماماً مثل نسبة الاعتقاد بالميكانيكية أو المادية. وعليه، فإن نظريتي متحررة من أي تعلق، ولا ينبغي إلصاق هذه التهم بها. قصدي من إيراد هذه النقاط هو أن أصون مصطلح القابل للملاحظة من آفة السيكولوجيا. (حتى لو كانت المدركات والمشاهدات سيكولوجية، فإن القابلية للملاحظة ليست كذلك). ليس لدي أي قصد لتقديم تعريف لمصطلح «قابل للملاحظة» أو «حدث قابل للملاحظة» ... في رأيي، يجب اعتبار هذا المصطلح مفهوماً غير مُعرَّف يكتسب معنى دقيقاً في الممارسة العملية بمرور الزمن. على الإبستمولوجيين أن يتعلموا استخدام هذا المفهوم غير المُعرَّف في الممارسة، تماماً كما يتعلمون استخدام مفهوم «الرمز»، أو كما يتعلم الفيزيائيون استخدام مفهوم «الكتلة النقطية» (المصدر نفسه، ص 133-131).
يجب الانتباه إلى أن القضايا الأساسية نفسها قابلة للخطأ، لذا ينبغي أن تخضع للاختبار، لكننا مضطرون في النهاية إلى اختيار قضية أساسية غير مختبرة وإنهاء عملية الاختبار عندها. وإلا لوجب علينا الاختبار إلى الأبد وهذا مستحيل. ولكن إلى أي مرحلة أو عند أي قضية أساسية نترك الاختبار، فلا يوجد جبر منطقي في ذلك. «في هذه الطريقة، يُجَوَّز التوقف عن الاختبار حين نجد قضايا يكون إجماع الباحثين على رفضها أو قبولها محتملاً جداً. وإذا لم يحصل اتفاق في الرأي حول هذا الأمر، فإما أن نستمر في اختبار القضايا، أو نبدأ من جديد في اختبار النظرية» (المصدر نفسه، ص 133).
بهذه الطريقة تُحل أيضاً معضلة فرايز الثلاثية[20]. كان فرايز يقول إن لم نرد التسليم بالقضايا العلمية دون دليل، فيجب أن نقيم عليها البرهان، لكننا مضطرون لهذا الغرض إلى استخدام قضايا أخرى، ومن ناحية أخرى لا يمكن أن يستمر هذا العمل إلى الأبد. لذلك لجأ هو وكثير من الإبستمولوجيين إلى السيكولوجيا للتخلص من التسلسل. السيكولوجيا؛ أي القول بأن القضايا يمكن أن تُستند، بالإضافة إلى القضايا، إلى المحسوسات بالذات أيضاً. إذن فإما أن نؤمن بقضية ما إيماناً دغمائياً، أو نقع في التسلسل، أو نستخدم السيكولوجيا. هذه هي معضلة فرايز الثلاثية (المصدر نفسه، ص 120).
باقتراح بوبـر هنا، لا يلزم أيٌّ من هذه الأمور الثلاثة؛ فنحن نقبل القضايا الأساسية قبولاً دغمائياً، أي أننا لا نواصل اختبارها، ونؤجل مؤقتاً إقامة الدليل العقلي (أو التجريبي) على صحتها. (المصدر نفسه، ص 134)
«ومن حسن الحظ أن هذا النوع من الدغمائية غير ضار، إذ يمكن اختبار القضايا المذكورة بسهولة متى دعت الحاجة. نحن نُسلِّم بأن سلسلة استدلالاتنا لا نهاية لها منطقياً. غير أن هذا النوع من «التسلسل غير المتناهي» غير ضار أيضاً، لأننا لا ننوي البتة إثبات قضية ما بهذه السلسلة غير المتناهية. وأما علم النفسانية: فأكرر القول إن قبول القضايا الأساسية واعتبارها كافية والرضا بها ناتج عن مدركاتنا – وبخاصة مدركاتنا الباطنية. لكننا لن نتخذ هذه المدركات دليلاً على صدق القضايا الأساسية. فالمدركات هي دوافع لرفض القضايا وقبولها؛ ولكن كما أنه لا يمكن تبرير {عقلياً} أية قضية بالضرب على الطاولة، فإن المدركات نفسها لا يمكن اعتبارها سنداً لصدق القضايا الأساسية» (المصدر نفسه، ص 134-135).
2-1. نقد منظور بوبـر
وُجِّهت انتقادات عديدة إلى آراء بوبـر، وأهمها في نظري مسألة الكلانية التأييدية والكلانية الدلالية؛ أي مذهب دويم-كواين، فكما أن نظرياتنا بأسرها، من رياضيات ومنطق وفيزياء وكيمياء... إلخ، معرضة للتأييد، فهي كذلك عند مواجهة الشذوذ أو التعارض. في الواقع، حين تُظهر لنا التجربة تعارضاً ما، يمكن تحميل أيٍّ من المكونات المعرفية المسؤولية، وأي هذه المكونات ينبغي أن يخضع للمراجعة يتوقف على قرارنا.[21] وفي الواقع، تُطرح هنا مسألة الكلانية التأييدية[22] وعلاقتها بفرضية «التعين الناقص»[23]. وتوضيح ذلك أن فرضية كلانية دويم-كواين تُبيِّن أن قضية ما لا تُبطَل أو تُؤيَّد إلا بالمقارنة مع مجموعة من المعرفة الخلفية، أو بعبارة أخرى، بالارتباط مع مجموعة من القضايا. ويمكن دوماً إنقاذ قضية من الإبطال بإضافة فروض مساعدة (مخصصة). وبكلمة أخرى، لا تُبطَل قضية مفردة بمفردها قط. وبهذا، تستلزم الكلانية التأييدية أن يكون للنظرية تعين ناقص إزاء التجربة، ويمكن دوماً أن نجد لنظرية ما نظرياتٍ مكافئة لها تجريبياً ولكنها غير متسقة معها كلياً (في مجال العبارات النظرية).[24]
أي المكونات نُحمِّله الخطأ يتوقف على ثقتنا بالفروض. ومع أن هذه مشكلة مهمة لنظرية بوبـر، فإننا نستفيد منها في الوقت نفسه، وهي أنه على أية حال قد نشب خلل جسيم في مجموع معارفنا، وهذا ما يُعلِّمنا إياه العالم؛ أي أننا في جميع الأحوال نتعلم من الطبيعة. والإشكال الآخر هو مسألة الاحتمال: قيل إن نظرية بوبـر لا تُدرج التنبؤات الاحتمالية ضمن العلم؛ لأنه حين نرمي النرد مثلاً، فإن احتمال ظهور كل رقم من الأرقام هو 1/6، ولكن لو افترضنا أننا رمينا النرد ثلاث مرات وظهر 1/6 في المرات الثلاث، فلا تتعارض هذه النتيجة مع فرضيتنا؛ لأن كل حدث، مهما كان احتماله، يتسق مع الفرضية الأساسية في المباحث الاحتمالية. بطبيعة الحال، إذا عُرِّفت الاحتمالات على مجتمعات كبيرة، فإن المسألة تختلف. فعندما نقول إنه في 50% من الحالات خلال مليون رمية لعملة نقدية يظهر الوجه، فإذا ظهر الوجه عملياً بنسبة 90%، تواجه فرضيتنا مشكلة. ويعرِّف بوبـر نفسه نظرية الاحتمال بناءً على تواتر الأحداث، وهو نقاش لا يتسع له هذا المقام.
ومن الاعتراضات الأخرى الموجَّهة إلى نظرية الإبطالية عند بوبـر «مسألة الإلصاق[25]»، وذلك أنه إذا كانت قضية أو مجموعة من القضايا مثل A تتضمن تنبؤات ملاحظاتية، فإن إلصاق أية قضية أخرى مثل B بها سيكون كذلك أيضاً، وبالتالي فإن A&B تتضمن هي الأخرى تنبؤات قابلة للملاحظة؛ أي أنها قابلة للإبطال، وهذا ما يثير قلق بوبـر؛ لأنه أراد أن يفصل القضايا الميتافيزيقية عن العلم. والآن، إذا كانت القضية B قضية ميتافيزيقية، فيبدو أن A&B ستكون كذلك أيضاً (Sober, 2000, p. 48).
في رأيي أن هذا الإشكال قابل للحل، لأن سوبر[26] قد أورد هذا الاعتراض بناءً على معيار القابلية للتكذيب أدناه. (ibid)
«تكون القضية P قابلة للتكذيب إذا وفقط إذا استلزمت P استلزاماً استنتاجياً قضية مشاهدة واحدة على الأقل مثل O.»
يمكن تعديل المعيار على النحو التالي: «تكون القضية P قابلة للتكذيب إذا وفقط إذا:
1- إذا كانت P قضية ذرية، فحينئذٍ يكون لـ P نتيجة مشاهدة مثل O.
2- إذا كانت PºA&B فحينئذٍ يكون كل من A و B قابلين للتكذيب.
3- إذا كانت PºAÚB فحينئذٍ يكون كل من A و B قابلين للتكذيب.
4- إذا كانت PºA®B فحينئذٍ يكون كل من A و B قابلين للتكذيب.
5- إذا كانت Pº~A فحينئذٍ تكون A قابلة للتكذيب.
هذا تعريف ارتدادي[27] (أردشير، 1383، ص 18). يبدو أنه لا يعاني من الإشكال المذكور أعلاه. لأنه إذا كانت A قابلة للتكذيب و B غير قابلة للتكذيب، نستنتج بسهولة أن A&B غير قابلة للتكذيب.
الإشكال الآخر الذي يأخذه سوبر على معيار بوبر هو أن هذا المعيار يتضمن التزامات خاصة بشأن العلاقة بين قضية ونقيضها.
يمكن التعبير عن قصد سوبر على هذا النحو: كما قلنا، يقول بوبر إن قضية «كل الألفات باءات» تُكذَّب بمثال ناقض واحد، لكن المشكلة هي أن نقيض هذه القضية؛ أي قضية «يوجد ألف ليس باءً» غير قابلة للتكذيب؛ لأنه لا توجد قضية مفردة أو مجموعة منتهية من القضايا يمكنها أن تكذب قضية وجودية. (Sober, 2000, p. 49)
كلام سوبر بخصوص أن القضية الوجودية غير قابلة للتكذيب صحيح، لكن لاحظ أن القضايا الوجودية قابلة للإثبات (وإن كانت غير قابلة للتكذيب) أو على الأقل يمكن تطبيق وجهة نظر بوبر حول القضايا الأساسية هنا وقبولها قبولاً مؤقتاً. وبهذه الطريقة تُقاس القضايا الكلية بمعيار القابلية للتكذيب أعلاه، وتُقاس القضايا الأساسية بمعيار القبول المؤقت المشروط بكونها قابلة للملاحظة. هذا بالطبع يختلف عن معيار بوبر، لكنه يحقق مقصده.
الإشكال الآخر الذي أُخذ على نظريته هو أن بعض المبادئ، كمبادئ البقاء، هي من النوع الذي لا تُكذَّب أبداً. مثلاً، إذا لاحظنا أن مبدأ البقاء قد انتُهك في موضع ما، نقول إن هناك نوعاً آخر من الطاقة موجود وبهذه الطريقة نحافظ عليه. (Ladyman, 2002,pp.82-85)
هذا الإشكال لا يرد بخصوص عصمة مبدأ البقاء عن الخطأ؛ لأن تصور انتهاكه ممكن من حيث المبدأ، لكننا لا نفعل ذلك عملياً، وهذا يعود إلى أطروحة دويم بأننا نثق بفرضية مساعدة أو بمعرفة خلفية إلى درجة تمنع تكذيبه.
إشكال آخر يتعلق بإشكالية درجة القابلية للتكذيب، بمعنى أن «المكذِّبات المحتملة لتعميم كلي هي دائماً غير منتهية، لذلك لا يمكن إيجاد مقياس مطلق للتكذيب، بل يمكن الحصول على مقياس نسبي فقط» (ibid, p. 85).
من الضروري الانتباه إلى أنه في الرؤية التكذيبية لا يُنظر إلى النظريات كوحدات متساوية، فبعض النظريات أكثر قابلية للتكذيب من بعضها الآخر، وذلك بأنه كلما كانت مجموعة المكذِّبات المحتملة لنظرية مثل T مجموعة جزئية من مجموعة كل المكذِّبات المحتملة لنظرية مثل T¢، نسمي T¢ أكثر قابلية للتكذيب من T (ibid, p. 73).
يُطلق على هذا درجة قابلية التكذيب، والإشكال أعلاه يتعلق بهذه المسألة. يعتقد المنتقدون أن الوضع في أغلب الحالات ليس بهذه البساطة. لنأخذ على سبيل المثال نظريتي النسبية والميكانيكا النيوتونية. يُفترض أن النسبية العامة أكثر قابلية للتكذيب من نظرية نيوتن. ولكن كما سيرد في مبحث دويم-كوين، فإن هذه النظرية، إلى جانب المعرفة الخلفية، تؤدي إلى نتائج تجريبية. لذلك، فقط إذا أعطينا احتمالية عالية لصدق النظريات الخلفية، يمكننا أن نستنتج أن النظريات المذكورة آنفاً لها نتائج تجريبية. تخبرنا أطروحة دويم-كوين أن حكمنا على درجة قابلية تكذيب النظريات يعتمد على كامل جهازنا النظري، بما في ذلك الفرضيات المساعدة والمعرفة الخلفية، وأن إعطاءنا محتوى أكبر للنظريات المعنية (مثل النسبية والميكانيكا النيوتونية) ناشئ عن تجربتنا السابقة بخصوص المعرفة الخلفية التي نفترض، بناءً على الاستقراء، أن مجموعات تكذيبها صغيرة؛ أي أن الاستقراء قد تسلل من الباب الخلفي (ibid, p. 86).
ثمة انتقاد آخر وُجّه إلى بوبر، وهو أنه ذهب إلى أبعد من هيوم حين قال إننا لا نملك حتى الحق في الاعتقاد بأن أفضل نظرياتنا صادقة على الأرجح. يقول إن على العلماء تجنب الاستقراء تماماً، لكن هل هذا ممكن؟ أليس لدينا أي موقف إيجابي للاعتقاد بنظرياتنا؟ لا يبدو أن معرفتنا العلمية سلبية محضة، ونحن نعتقد بمعتقداتنا العلمية (بشكل إيجابي) (ibid).
عندما يصمم المهندسون والعلماء سفينة، فإنهم يعتقدون حقاً أنهم تغلبوا على قوة ما، وعندما تحدث التفاعلات النووية، يعتقد العلماء حقاً أن كتلة قد تحولت إلى طاقة. إذا لم تكن للمشاهدات السابقة أي قيمة، فلا ينبغي لنا أن نتوقع أننا سنموت على الأرجح إذا قفزنا في الماء ونحن لا نجيد السباحة. يبدو أن التجنب الكامل للاستقراء ليس معقولاً جداً. لنفترض أن أكبر لا يجيد السباحة ويريد عبور مسار طوله عشرة أمتار في نهر بعمق 3 أمتار، وفقاً لمعيار بوبر، لا يمكننا القول إن الذهاب عبر الجسر له أساس عقلاني أكثر من الذهاب عبر الماء. إذا لم نعتبر الاستقراء شيئاً، فلا يمكننا إجراء أي استنتاج بناءً على التجارب السابقة. يعتقد بوبر أنه يستطيع الرد على هذا الإشكال بتقديم مفهوم تدعيم النظريات، «تُدعَّم النظرية كلما تم طرح حدس جريء يقدم تنبؤات مبتكرة لم يتم تكذيبها» (ibid, p. 87).
يعتقد بوبر أنه «من المعقول أن نفترض أن النظرية الأكثر تدعيماً هي صادقة؛ لأننا حاولنا تكذيبها بطرق شتى، لكننا فشلنا» (ibid).
في الواقع، النظريات الأكثر تدعيماً ليست تلك التي لدينا سبب للاعتقاد بصدقها، بل هي تلك التي يمكننا على الأقل النظر إليها باعتبارها كاذبة.
لذلك، من العقلاني استخدامها للتصميم في المستقبل. «يؤكد بوبر أن حقيقة تدعيم نظرية ما تعني فقط أن تلك النظرية تدعو إلى المزيد من التحديات» (ibid).
لكن هناك مشكلة: هنا يبدو أن الاستقراء يعود إلى الساحة مجدداً، فمفهوما الجرأة والابتكار، وإن كانا نسبيين، إلا أن الأول يعني تنبؤات غير محتملة بناءً على المعرفة الخلفية، والثاني يعني تنبؤات لم تتم من قبل أو ليست متوقعة بناءً على النظريات الحالية. بعبارة أخرى، يدخل الاستقراء القائم على المعرفة الخلفية في شرح بوبر (ibid).
والمشكلة التالية هي أنه يمكن تصور عدد لا نهائي من النظريات التي تقول الشيء نفسه عن الماضي، لكن القصة التي ترويها عن المستقبل تكون مختلفة. على سبيل المثال، يبدو أن النظرية القائلة بأن الكون سيعمل حتى عام 2020 بناءً على نظريتي الحقل الكمومي والنسبية العامة، ومنذ ذلك التاريخ فصاعداً سيعمل الكون وفقاً للميكانيكا النيوتونية، هي بنفس درجة تدعيم نظرية الحقل الكمومي والنسبية العامة، لكننا لا نقبل مثل هذه النظريات. مرة أخرى، يبدو أنه لا مفر من إدخال (على الأقل إلى حد ما) تبريرات استقرائية (ibid, p. 88).
وثمة إشكال آخر يرد على وجهة نظر بوبر، وهو أنه ليس صحيحاً أن العلماء يصوتون دائماً لصالح دحض النظريات، بل إنهم في كثير من الحالات يلجأون إلى تعديلها. وهو نفسه يقر بذلك، لكنه يعتقد أن الفرضيات الإضافية التي تؤدي إلى تعديل النظرية أو إنقاذها، ينبغي أن تستلزم تنبؤات إضافية. فهو في الواقع يفرق بين التعديلات المخصصة (الموضوعة خصيصاً لهذا الغرض)[28] وغير المخصصة (المرجع نفسه، ص 88).
إذا لم تتضمن النظرية المعدلة تنبؤات إضافية، فإن التعديل المستخدم فيها يكون مخصصاً وغير مقبول. والمثال الشهير على ذلك هو اضطرابات مدار أورانوس، حيث لم تكن التنبؤات متوافقة مع المشاهدة، لكن تعديلاً غير مخصص أزال هذا الاضطراب، وكان ذلك بالتنبؤ بكوكب آخر، أي كوكب نبتون[29]، مما عزز نظرية نيوتن باكتشافه. لكن المشكلة هي أن هذا لا يحدث دوماً في العلم، وهناك حالات في التاريخ تثبت ذلك؛ مثل نموذج بور الذي كان غير متسق فعلاً، لكنه استُخدم على نطاق واسع كنموذج عملي، أو يمكن ذكر مدار عطارد[30]، حيث أنه رغم وعي العلماء بالخلاف بين النظرية والمشاهدة، لم تُطرح نظرية نيوتن جانباً، واستُخدمت لزمن طويل إلى أن حلت محلها نظرية النسبية (المرجع نفسه، ص 89).
قد يُقال إن العلماء لم يتصرفوا بشكل صحيح حين تعاملوا مع نظريات غير متسقة، وأنا شخصياً أرى أن هذا الاعتراض وارد إلى حد ما، بطبيعة الحال ليس الأمر أن كل طريق سُلك في تاريخ العلم أو الفلسفة كان هو الطريق الأمثل، وربما لو تم التعامل بجدية أكبر مع الاعتراضات المذكورة، لتم ابتكار نظريات مثل النسبية أو الكوانتم في وقت أبكر، ولكان العلم الآن قد قطع مراحل أكثر تقدماً. والجواب المحتمل هو أنه لم تكن هناك نظرية بديلة، لكنني أعتقد أنه لو تم التعامل مع هذه المشكلات بجدية كما حدث مع تلك التي ظهرت في بداية القرن العشرين، لكانت النظريات البديلة قد تشكلت على الأرجح في وقت أبكر.
في النهاية، ينبغي أن أقول إنه رغم وجود إشكالات جدية على وجهة نظر بوبر حول العلم، والتي يمكن بالطبع حل بعضها بتغيير بعض المعايير (كما حاولت أن أبين)، إلا أن بعضها الآخر جوهري ويخلق مشكلات لأسس فكر بوبر؛ مثل مسألة دويم – كواين والاستقراء. ومع ذلك، يمكن تعلم درس كبير من أفكار بوبر، وهو اعتبار المعرفة البشرية قابلة للخطأ والحفاظ على النهج النقدي، وهو أمر جوهري للغاية في رأيي. إن مثل هذه النظرة تسد الطريق أمام المبالغات والادعاءات الجوفاء، وتجعل المرء يتصرف على قدر إمكانياته. ينبغي لنا دوماً أن نفتح الباب أمام التنظير الخلاق ونجعل تحليق الفكر ممكناً إلى آفاق بعيدة جداً، لكن في النهاية يجب أن تكون نظرياتنا قائمة على البينة، وأن نضع دوماً عنصر القابلية للخطأ في حسباننا، ونعلم أن باب التنظير لا يُغلق أبداً، وأن هذا الطريق لا نهاية له.
«بى نهايت حضرت است اين بارگاه صدر را بگذار صدر توست راه» (مولوى، دفتر سوم، بيت 1961)
القطعة التالية من بوبر تُظهر وضعنا تجاه العلم بشكل جيد، وهي خير ختام لهذا القسم:
«إن التجربة في العلوم الموضوعية لا ترتكز على أعمدة فولاذية، بل إن قصر النظريات العلمية كأنه مشيد على مستنقع»، وهو بناء قائم على دعامات مغروسة في المستنقع. لا أحد «يعلم» أين يقع قاع هذا المستنقع. وإذا كنا لا نغرس الدعامات اليوم في أرض أعمق مما هي عليه، فليس ذلك لأننا بلغنا طبقة صلبة، بل إننا نتوقف عن غرس الدعامات إلى عمق أكبر فقط حين نطمئن إلى أن الطبقة التحتية صلبة بما يكفي لتحمل البناء، على الأقل لبعض الوقت» (بوبر، 1381، ص 141-142).
البنائيون الاجتماعيون[31] هم فلاسفة يعتقدون أن «المعرفة العلمية هي نتاج تنظيرات العلماء، وليست اكتشافات عن حقائق العالم.» (Votsis, Ph.D Thesis, p.10) إن وجهة نظر هؤلاء الفلاسفة حول العلم التجريبي ناشئة عن الدراسات التاريخية والاجتماعية والنفسية الموسعة التي أُجريت حول العلم.
لازم به ذكر است كه با وجود تذكار و تنبه دوئم[32] و پوانكاره[33] مبني براينكه تاريخ علم نشان دهنده وجود نظريه هايي است كه تاكنون در عمل موفق بوده اند، ولي اكنون از اعتبار ساقط اند، پوزيتيويستهاي منطقي بررسي هاي تاريخي را ناديده گرفته و علم تجربي را هم انباشتي و هم پيشرفت كننده، تلقی نمودند.
اما در دهه 60 ميلادي افرادي چون كوهن و فايرآبند با بررسي هاي گسترده تاريخي، روانشناختي وجامعه شناخي، علم تجربي را فاقد دوخصوصيت فوق دانستند و براين اساس برهاني عليه واقع گرايي ارائه دادند كه از آن با عنوان قیاس ناپذيري[34] نظريه هاي علمي ياد مي شود (ibid, pp. 24-25).
اين استدلال نيز مبتني بر يك ديدگاه كل گرايانه ديگر به نام كل گرايي معناشناختی[35] است. همان گونه كه يك مشاهده يا به عبارت بهتر يك گزاره مشاهدتي تنها در شبكه اي مرتبط از گزاره ها، كه تشكيل دهنده كل دستگاه معرفتي است، قابل تأييد، توجيه يا ابطال است، محتواي يك مفهوم[36] نيز تنها در شبكۀ پيچيده اي از مفاهيم قابل فهم است ( كواين در مقاله «دو جزم تجربه گرايي» [37]هم كل گراي تأییدی و هم كل گرايي معناشناختی را مطرح مي كند. البته برهان اصلي را براي كل گرايي معناشناختی ، ويتگنشتاين (2009 ) و سلرز[38] (1956 ) ارائه دادند ((Esfeld, 2006).
در کل گرایی معنا شناختی«اندیشه اساسی این است که محتوای (معنای) یک مفهوم با موضع آن در شبکه کاملی از مفاهیم؛ یعنی یک نظریه کامل داده می شود. به طور خلاصه، محتوای یک مفهوم، مرکب است از روابط استنباطی[39] با دیگر مفاهیم ...به عنوان مثال، مفهوم الکترون را نمی توان با اشاره کردن به الکترون ها ارائه داد. این مفهوم با نشان دادن روابط استنباطی با دیگر مفاهیم، در یک نظریه کامل معرفی می گردد. در آن صورت، نظریه به عنوان یک کل دارای نتایج مشاهدتی است...کل گرایی معنا شناختی مستلزم این است که بین موضوعات مرتبط با امور واقعی[40] و موضوعات مربوط به محتوای(معنای) مفهومی، گسستی وجود نداشته باشد»(ibid) .
كل گرايي معناشناختی، عمدتاً در حوزه هويات متناظر با مفاهيم نظري مورد پذيرش قرار گرفته است؛ به عبارت دیگر، در قلمرو اشيای مشاهده ناپذير، كه داده هاي بي واسطه حسي در مشاهده امري ماكروسكوپي و محسوس وجود ندارد، كل گرايي به طور گسترده اي مورد پذيرش قرار گرفته است (ibid).
البته مفاد فرضيه ساخت گرايان در مورد تمام مفاهيم برقرار است و به حوزه خاصی محدود نمي گردد. همچنين ياد آوري می شود كه كل گرايي معناشناختی، مؤيد ديگري برعدم وجود تمايز قاطع ميان مفاهيم يا عبارات نظري با مفاهيم يا عبارات مشاهدتي است(البته درست آن است که بگوییم تمایز میان مفاهیم نظری وغیر نظری یا تمایز میان هویات مشاهده پذیر و هویات مشاهده ناپذیر). با توجه به مطالب مذكور هنگام تغيير نظريه علمي غالب، ما صرفاً با تغيير قوانين حاكم ميان مفاهيم پيشين مواجه نيستيم، بلكه مفاهيم جديد به دليل قرار گرفتن در ارتباط استنتاجي جديد با مفاهيم ديگر و ايجاد شبكه اي نو، ساختار مفهومي تازه اي بنا مي نهند كه هر يك از اجزای آن را تنها در اين ارتباط جديد معنایي، مي توان فهم كرد.
اما ساخت گرايان، كه يكي از نمايندگان اصلي آنها تامس كوهن [41] است، علاوه بر اين معتقدند كه مفاهيم در نظريه هاي مختلف، قابل ترجمه به يكديگر نمي باشند. به عنوان مثال جرمي كه در پارادايم[42] نيوتني مورد استفاده قرار مي گيرد، مفهومي كاملاً متفاوت من جرم در پارادايم نسبيتي است، و به علاوه اين دو قابل ترجمه به يكديگر نيز نيستند.
به عبارت ديگر مفاهيم فوق به دليل تمايز كامل، قابل مقايسه نيز نيستند تا نزديكي به واقع يكي از آن دو معلوم گردد.
لفهم صحيح للموضوع ينبغي أن نوضّح مفهوم البراديغم الذي يُعدّ من المصطلحات المفتاحية والمحورية التي استخدمها كوهن في كتابه الشهير «بنية الثورات العلمية». فعلى خلاف أعمال فلاسفة العلم الوضعيين، مثل كارناب، لم يلجأ كوهن إلى تعريف دقيق لمفهوم البراديغم، بل سعى إلى إيضاحه غالباً عبر ذكر أمثلة متنوعة من تاريخ العلم وبيان تطبيقاته المختلفة؛ أي بالطريقة ذاتها التي استخدمها فتغنشتاين المتأخر لإظهار معنى عبارة ما.
ومع ذلك، يمكن القول بشكل عام إن البراديغم هو مجموعة من المبادئ والمعتقدات العلمية والفلسفية والمعايير والمسائل وطرق حل المسألة، وبصورة عامة العلاقات العلمية المقبولة لدى جماعة العلماء، والتي يلتزم بها أعضاء هذه الجماعة وتشكّل قاسماً مشتركاً أساسياً بينهم. في المقاربة البنائية للعلم، يحدّد البراديغم أيّ الملاحظات تكون ذات أهمية وأيّ نوع من الملاحظات يؤدي إلى التأييد أو التفنيد. ونتيجة العبارات السابقة هي أنه لا توجد ملاحظة خالصة ومستقلة عن البراديغم (أو النظرية). بعبارة أخرى، الملاحظات محمّلة بالنظرية[43] (أطروحة دويم-كواين)، والبراديغم هو الذي يمنحها المعنى والأهمية.
وجدير بالذكر أن البراديغم شيء يتجاوز النظرية. فالبراديغم العلمي هو مجموعة من النسقيات التي، بالإضافة إلى تعيينها للنظرية المقبولة لدى الجماعة العلمية، تحدّد أيضاً العلاقات داخل هذه الجماعة ومعاييرها ومبتغياتها. وعادةً ما ينشغل العلماء داخل البراديغم بحل المسائل والألغاز.
نتيجة الشذوذ هي لغز يأمل العلماء دوماً أن ينالوا حلّه (قريباً). بعبارة أخرى، يُنظر إلى الشذوذ عادةً بوصفه ظاهرة سيقوم البراديغم في نهاية المطاف بحلّها. في الواقع، يخلق البراديغم نوعاً من الهيمنة والسلطة تؤثر في جميع جوانب حياة العلماء المهنية. على سبيل المثال، يمكن النظر إلى البراديغم كحاكمية مقتدرة ومطلقة لملك مستبد تؤثر في جميع جوانب حياة الرعايا والناس؛ فطريقة التفكير والمعاش والعلاقات الاجتماعية والثقافية والاقتصادية... إلخ، كلها في هكذا نظام، متأثرة بهذا الجهاز الشمولي.
في أثناء هيمنة البراديغم، ينشغل العلماء بالعلم الاعتيادي. فالعلماء في العلم الاعتيادي منهمكون في حل المسألة أو فك اللغز، وتوسيع نطاق النظرية السائدة، وتقديم تنبؤات جديدة وتطبيقها على الأمور الواقعية، وأمور من هذا القبيل.
وينبغي الانتباه إلى أن الالتزام الذي يكنّه العلماء والجماعة العلمية تجاه البراديغم القائم ليس أمراً معقولاً وقائماً على الأدلة فحسب، بل هو أقرب إلى شيء من جنس الإيمان. وتُعدّ الكتب الدراسية العلمية [44] إحدى الطرق الرئيسة لخلق هكذا التزام وتعهد، حيث تلقّن القيم المقبولة للبراديغم للأفراد المنتمين إلى الجماعة العلمية منذ بداية فترة التعلم.
في فترة العلم الاعتيادي، ينشغل العلماء بحل اللغز، ولكن ليست كل مسألة كانت موجودة من قبل هي اللغز الذي يعنيه البراديغم، وليست كل ظاهرة لم تُفهم بعد ذات أهمية؛ فالبراديغم نفسه يُظهر أيّ مسألة تستحق أن ننشغل بها، ويحدّد أيضاً أيّ الحلول وكيف ستؤدي إلى الجواب؛ بعبارة أخرى، قواعد حل اللغز يحدّدها البراديغم:
«على أية حال، لقد رأينا سابقاً أن أحد الأشياء التي تكتسبها الجماعة العلمية من براديغم ما هو معيار لاختيار المسائل التي يمكن، بسبب كون البراديغم مُسلَّماً به، افتراض أنها تمتلك حلاً. وإلى حد كبير، هذه هي المسائل الوحيدة التي تعتبرها هذه الجماعة علمية أو تشجع أعضاءها على قبولها. أما المسائل الأخرى، بما فيها الكثير مما كان يُعتبر معيارياً في السابق، فتُرفض بوصفها ميتافيزيقية، أو باعتبارها تخص نظاماً آخر من البحث، أو لمجرد أنها أصعب من أن تُستهلك الوقت فيها. وهكذا يمكن للبراديغم أن يعزل الجماعة العلمية حتى عن المسائل الاجتماعية المهمة التي لا يمكن اختزالها إلى شكل لغز، لأنها لا يمكن التعبير عنها بعبارات الأدوات المفهومية والأداتية التي يوفّرها البراديغم» (Kuhn, 1970, p. 37).
العبارات أعلاه تعبّر عن وجهة نظر كوهن حول اختيار المسائل العلمية في كل بارادايم. لكن في بعض مراحل تاريخ العلم تظهر شذوذات تشغل أذهان العلماء والمجتمع العلمي لفترات طويلة. عندما تستمر هذه الشذوذات بقدر ملحوظ، يقع البارادايم السائد في أزمة، تماماً كما يحدث عندما تعاني السلطة السياسية من أزمة شرعية بسبب عجز المؤسسات القائمة عن تلبية الحاجات الاجتماعية. بطبيعة الحال، ليس انهيار النشاط الطبيعي لحل الألغاز التقنية هو العامل الوحيد المؤثر في نشوء الأزمة في البارادايم السائد، بل إن الظروف الاجتماعية والرؤى الفلسفية وسائر العناصر التاريخية ذات الصلة تؤثر أيضاً في ظهور الأزمة، لكن «الانهيار التقني يبقى مع ذلك في النواة المركزية للأزمة» (ibid., p. 69).
في مواجهة الأزمة، يحاول العلماء في البداية عادةً حلّها ضمن التقليد العلمي القائم. حتى عند مواجهة شذوذات طويلة وحادة، لا يستعدون بسهولة لنبذ البارادايم الموجود. لكن في بعض الأحيان، وفقط عندما يكون هناك مرشح ليحل محل نظرية البارادايم السابق، يُستبدل البارادايم القديم ببارادايم جديد عبر ثورة علمية.
يجب الانتباه إلى أن العلماء الذين يتحولون إلى البارادايم الجديد، في أثناء انتقالهم من البارادايم السابق إلى البارادايم الجديد، لا يمرون بعملية عقلانية، بل يحدث شيء أشبه بتغيير الدين. كوهن نفسه يشير إلى ذلك بمصطلح «الارتداد» [45]. هذه كلمة تُستخدم عند تغيير الملة.
العالم الذي يتربى في البارادايم الجديد، يبدو كأنه يعيش في عالم آخر؛ بعبارة أخرى، العلماء المنتمون إلى بارادايمات مختلفة يعيشون في عوالم مختلفة. من الناحية النفسية، يحدث تغيير من نوع الغشتالت[46]؛ ما كان يُرى حتى الآن أرنباً، يُرى الآن بطة. العبارات أعلاه هي تعبير آخر عن فرضية[48]لا قياسية البارادايمات. تجدر الإشارة إلى أن لا قياسية البارادايمات تؤدي إلى لا قياسية عناصرها الداخلية، مثل لا قياسية المفاهيم، ولا قياسية المناهج، ولا قياسية الأهداف، ولا قياسية المشاهدات.
بالنظر إلى ما قيل، رغم أنه يمكن اعتبار العلم التجريبي تراكمياً وتقدمياً داخل كل بارادايم، إلا أنه عند المقارنة بين البارادايمات لا يمكن اتخاذ وجهة النظر هذه على الإطلاق. أي أنه عند استبدال البارادايم الجديد بالبارادايم السابق، وعلى عكس إحدى مسلّمات الواقعيين، فإننا لا نقترب من الحقيقة، بل ننتقل من نسق مفهومي إلى نسق آخر. لا يوجد معيار للعقلانية يمكن أن يكون حَكَماً لنا لإدراك أي البارادايمات أقرب إلى الحقيقة. كل بارادايم له عقلانيته الخاصة، ولا يوجد نسق مستقل عن البارادايم، وبالتالي لا يمكن معرفة أي واقع مستقل عن البارادايم. في الواقع، العالَم يُصنع بواسطة التقليد العلمي السائد أو البارادايم العلمي، وبهذه الطريقة لا يوجد منهج للعلم مستقل عن البارادايم؛ البارادايم هو الذي يحدد أي النظريات والفرضيات والقوانين والمسائل تقع في حقل العلم التجريبي.
هناك ردّان رسميان متقاربان حول وجهة نظر البنائيين (Boyd, 1991, p .203. ): أحدهما أنه يُقال إنه للحكم بين نظريتين علميتين متنافستين، يمكن دوماً إيجاد نظرية ثالثة تحكم عليهما بشكل محايد. بعبارة أخرى، رغم أن كل منهج اختباري محمّل بالنظرية، توجد دوماً طريقة لاختبارهما تكون، رغم كونها محمّلة بالنظرية، محايدة بالنسبة للنظريتين المعنيتين.
والإجابة الأخرى تتعلق بأطروحة اللامقايسة، والتي يتمثل الرد الرسمي عليها في اللجوء إلى وجود المرجع[49]، بالإضافة إلى المعنى[50]، للفظٍ ما. وتوضيح ذلك أن النزعات الخارجانية[51] في فلسفة اللغة، تقول بوجود عنصر آخر لمحتوى اللفظ أو المفهوم، بالإضافة إلى معناه، يُسمى المرجع أو الماصدق[52] (وهو قريب مما ذهب إليه فريجه بشأن معنى اللفظ). ويطلق هؤلاء الفلاسفة على الجزء المتعلق بالمعنى[53] للفظ مصطلح المعنى الأولي[54]، وعلى الجزء المتعلق بماصدقه أو مرجعه مصطلح المعنى الثانوي[55].
إن ما يتغير عند استبدال البراديغمات هو ذلك الجزء من معنى الكلمة الذي يقيم علاقة استنتاجية مع سائر المفاهيم، والذي سيتغير بسبب تغير البراديغم وتغير هذه العلاقة، وهو المعنى الأولي لتلك الكلمة، أما في هذا الانتقال بين البراديغمات فإن المعنى الثانوي أو ماصدق اللفظ سيبقى ثابتاً.
ولعل أبرز من قدم هذه الحجة هو بوتنام. فهو يعتقد أن تطابق مرجع (ماصدق) المفاهيم اللامتقايسة، يتيح إمكانية مقارنة النظريات في براديغمين، بالنظر إلى هذا العنصر المشترك (الذي يحظى على الأقل بتداخل)، ((Esfeld, 2006.
وفي أعقاب تصريح بوتنام هذا، قيل إنه لا يوجد مرجع دون وصف، لذا ينبغي التعبير عن الوصف بطريقة تكون بمنأى عن تأثير لامقايسة النظريات قيد البحث؛ وبعبارة أخرى، أن تكون محايدة تجاهها. (وهنا ترتبط الإجابة الثانية بالإجابة الأولى).
وكمثال على ذلك، يُقال دوماً إن اللغة الطبيعية تمتلك هذه الخاصية. لكن يحتمل أن يصرح البنائيون في ردهم على هذه الردود بأنه حتى لو تم العثور على نظرية محايدة (بالنسبة للنظريتين المعنيتين)، فإن مشكلة الموضوعية[56] لا ترتفع؛ لأن المبتغى في الواقعية هو بلوغ الحقيقة الموضوعية أو الاقتراب منها، حتى لو تمكنت نظرية ثالثة من التحكيم بين النظريتين قيد البحث. لكنها، وبسبب ارتباط مناهجها بالنظرية، لا تستطيع التحكيم بشأن العالم، بشكل مستقل عن النظرية، وبصورة موضوعية وواقعية. وبفقدان الموضوعية، لن توجد، بالأولى، منهجية موضوعية ومستقلة عن النظرية.
وبخصوص الإجابة الثانية يقول بويد: إذا كان مثل هذا الاتصال قائماً بشأن المفاهيم، فإن معظم ما عبر عنه كوهن بخصوص الثورات العلمية يكون خاطئاً. ومع ذلك، لا يتم الرد على البنائيين، ما لم نعثر على نظرية تكون محايدة تجاه براديغمين متعاقبين، حتى نتمكن من التحكيم بشأن الانتقال من براديغم إلى آخر. ولكن وفقاً لرأي البنائيين القائل بأن المناهج مرتبطة كلياً بالنظريات، فإننا لن نعثر على مثل هذه المنهجية. واللافت للنظر هنا هو أننا إذا قبلنا وجهة نظر البنائيين (أن النظرية تُبنى داخل الجماعة العلمية)، فإن الاعتقاد بوجود منهج علمي للعلم التجريبي، تم بناؤه في الجماعة المعرفية، لا يمكن أن يكون خاطئاً، لأن البنائيين أنفسهم يعتقدون أن النظرية تُبنى في الجماعة العلمية.
برأيي هناك ملاحظتان مهمتان بخصوص حجة كوهن: الأولى هي أنه إذا كان البراديغم يحدد كل شيء؛ أي أنه يحدد على سبيل المثال نوع النظرة والإدراكات التاريخية والفلسفية، وكان المشاركون في ذلك البراديغم غير قادرين على فهم البراديغمات المنافسة، فإن كلام كوهن نفسه سيكون قائماً على براديغم ما، ولن يكون قابلاً للصدق على جميع البراديغمات. أما إذا كان الأفراد المنخرطون في الفعل العلمي ضمن براديغمات مختلفة قادرين على فهم بعضهم البعض، فيبدو أن الكثير من استدلالات كوهن ستواجه مشكلة.
والثانية هي أنه ليس من الواضح كيف يتحدث كوهن عن نشوء الأزمة، إذا كانت المعرفة مبنية من قبل الجماعة العلمية ولا وجود لأي نوع من الموضوعية. فمع ماذا ستتعارض التجربة إذن؟ يبدو أن وجود حد أدنى من الموضوعية ضروري لنشوء الأزمة.
من الإشكاليات الأخرى التي ترد على وجهة نظر البنائيين، ومنهم كوهن، هي أنه، كما يشير بحق الفيزيائي البارز واينبرغ (Weinberg, 1998)، ليس صحيحاً البتة أن العلماء داخل براديغم ما يعجزون عن فهم براديغم آخر. ففي الواقع، معظم خريجينا الجامعيين في العلوم والهندسة (باستثناء مجال الفيزياء) لا يتعلمون تقريباً شيئاً من البراديغمات العلمية الجديدة (أي البراديغم النسبي والكمومي)، وطلاب الفيزياء أنفسهم ينبغي أن يتلقوا أولاً (أي قبل تعلم نظرية النسبية وميكانيكا الكم) تدريباً جيداً في الفيزياء الكلاسيكية، ويعالجون مسائل كثيرة باستخدام هذا الحقل المعرفي. بعبارة أخرى، ليس الأمر البتة أن البراديغم النيوتوني قد نُبذ كلياً، ونشأ جيل لا يفهم البراديغم النيوتوني ولا يقدر على التفكير إلا ضمن البراديغمات النسبية والكمومية. أي أن اللامقايسة بمعنى أن المشتغلين في براديغمات مختلفة، بسبب هيمنة البراديغم وعجزهم عن فهم البراديغم السابق، لا يقدرون على المقايسة بينها، هي دعوى باطلة.
وفي النهاية، ينبغي أن نشير إلى أن الواقعية البنيوية (structural realism) هي رد مناسب على لامقايسة النظريات العلمية، وهي تمثل الآن تياراً سائداً في فلسفة العلم، يستلزم تناوله مجالاً آخر.
الهوامش
[1]- demarcation
[2]- psychoanalysis
[3]-Freud
[4]-individual psychology
[5]- Adler
[6]- wild
[7]- Marx
[8]- myths
[9]- astrology
[10]- astronomy
[11]- explanatory power
[12]- conversion
[13]- verifications
[14]- justification
[15]- Gettier
[16]- justified belief
[17]- context of justification
[18]-context of discovery
[19]- naive
[20]- Fries
-[21] الشكل الصوري لهذا الاعتراض هو كما يلي.
T &A |______ O
حيث A هي الفرضيات المساعدة و T هي النظرية قيد الاختبار و O هي القضية الرصدية الناتجة عن النظرية. فإذا وجدنا في التجربة O~، فحينئذ يمكن أن يكون كل من A و T خاطئين،
[22]- confirmation holism
[23]- underdetermination
[24] - بالطبع، هذا لا يعني أنه توجد عمليًا دائمًا نظريتان متنافستان ومتكافئتان تجريبيًا، تحظى كلتاهما بقبول المجتمع العلمي، بل في معظم الأحيان تكون هناك نظرية واحدة مهيمنة وشاملة هي ما يقبلها العلماء والمجتمع العلمي. أحد الأمثلة على مثل هذه النظريات المتنافسة وغير المتوافقة، ميكانيكا الكم القياسية وميكانيكا الكم البومية، وهما كما يبدو متكافئتان تجريبيًا (في الوقت الحالي على الأقل)، لكنهما غير متوافقتين من الناحية النظرية وكذلك من المنظور الأنطولوجي.
بطبيعة الحال، من الممكن دائمًا في المجالات الجديدة ومع تقدم العلم أو التكنولوجيا ألا تكون التجارب الجديدة المأخوذة من النظريات المذكورة أعلاه متكافئة مع بعضها، ولعل حالة كهذه قد تحدث للنظرية القياسية والبومية في الكم، في مجال نظرية الحقل الكمومي (Esfeld, 2006).
[25]- tacking problem
[26]- Sober
[27]- recursive
[28]- ad hoc
[29]- neptune
[30]- mercury
[31] -social constructivists
[32]-Duhem
[33]-Poincare
[34]- incommensurability
[35]- semantic holism
[36]- concept
[37]- Two Dogmas of Empiricism
[38]- Sellars
[39] - inferential
[40] -factual
[41]-Thomas Kuhn
[42]-paradigm
[43]-theory laden
[44]-text books
[45]- conversion
[46]- gestalt
[47] - علم النفس الغشتالتي هو مدرسة يُعتقد فيها أن الخبرات النفسية ككل هي شيء يتجاوز الأجزاء، ولا يمكن اعتبارها مساوية لمجموع عناصر تلك الخبرة. على الرغم من أن التجارب الحسية والنفسية تشكل هذا الكل، فإن كل خبرة في كليتها تتجاوز الأجزاء. في الواقع، هذه النظرة هي نوع من النظرة غير الاختزالية (reductionistic).
[48]- thesis
[49]- reference
[50]- sense
[51] - النزعة الخارجية (externalism) هي وجهة نظر ترى أن ما يعتبره المتحدثون في أي لغة وقائع، والذي يُعبَّر عنه على الأقل بجزء من الألفاظ التي يستخدمونها، يتأثر ببيئاتهم الفيزيائية والاجتماعية (Miller, 2007, p.324) .
[52]- extension
[53]- sense
[54]- primary intension
[55]- secondary intension
[56]- objectivity
.
.
المصادر
أردشير، محمد (1383). المنطق الرياضي، طهران، هرمس.
بوبر، كارل (1381). منطق الكشف العلمي، سيد حسين كمالي، الطبعة الثانية، طهران، شركة الانتشارات العلمية والثقافية.
بوبر، كارل (1384). المعرفة الموضوعية: مقاربة تطورية، أحمد آرام، طهران، شركة الانتشارات العلمية والثقافية.
شيخ رضائي، حسين وكرباسي زاده، أمير إحسان (1391). مدخل إلى فلسفة العلم، طهران، هرمس.
Boyd, R. Gasper, P. and Trout, J. D., eds. (1991). The Philosophy of Science, Cambridge, MA : The MIT Press.
Esfeld, Michael (2006). in Gennaro Auletta, ed.: The controversial relationships between science and philosophy: a critical assessment,Vatican City: Libreria Editrice Vaticana, pp. 251–275.
Gattei, Stefano (2009). Karl Popper’s Philosophy of Science: Rationality Without Foundations, New York: Routledge.
Kuhn, T.S. (1970). The Structure of Scientific Revolutions, Chicago: The University of Chicago Press.
Ladyman, James (2002). UNDERSTANDING PHILOSOPHY OF SCIENCE, London and New York: Routledge.
Pollock, John L., Cruz Joseph (1999). CONTEMPORAR THEORIES of KNOWLEDGE, Second Edition, Maryland:Rowman & Littlefield.
Popper Karl (1962). CONJECTURES AND REFUTATIONS, London: Routledge.
12-Sober, Elliott (2000). Philosophy Of Biology, Second Edition, Colorado: Westview Press.
Votsis, I. (2002). The Epistemological Status of Scientific Theories : an Investigation of The Structural Realist Account, London School of Economics and Political Science, PhD Thesis.
Weinberg, Steven (1998). http://hps.elte.hu/~gk/Sokal/Sokal/Weinberg_Steven/rev.html.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال١ تعليق
با سپاس فراوان از آقای معصومی، در پایان مقاله نوشته شده واقع گرایی ساختاری پاسخ درخوری به قیاس ناپذیری نظریه های علمی است که در مجالی دیگر به آن پرداخته میشود. آیا مقاله ادامه دارد؟