اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
این جستار با نگاهی به داستان ارنواز و شهرناز در شاهنامه، مسیر دگرگونی جایگاه زن را از اسارت در شبستان ضحاک تا حضور در ایوان فریدون و سپس رسیدن به مقام روایتگری بررسی میکند. متن با بهرهگیری از خوانش بهرام بیضایی، نسبت میان زن، قدرت، زبان و روایت را در سنت داستانی ایران میکاود.

اگر بخواهیم زنان شاهنامه را به همان ترتیبی که فرزانهٔ فرهمندِ ایران در روایتِ شکوهمند خود به صحنه آورده دنبال کنیم، نخستین زنانی که با آنان روبهرو میشویم ارنواز و شهرنازند؛ دو خواهر جمشید که دژخیمان ضحاک آنها را از کاخ جمشید ربوده و به شبستان ضحاک سپردهاند. شاید در نگاه نخست، حضور این دو زن در آغاز شاهنامه چندان چشمگیر نباشد؛ اما اگر کمی درنگ کنیم، میبینیم که فردوسی داستان آنان را در یکی از مهمترین بزنگاههای روایت خود قرار داده است: در روزگاری که ضحاک بر جهان فرمان میرانَد و همه چیز به کام دیوان و دیوانگان در حال وارونه شدن است:
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز به راز
در چنین جهانی است که دو پاکیزه را، در حالی که لرزان چو بیدند، از خانه بیرون میآورند و به ضحاک میسپارند. ضحاک که جز بدی کردن نمیداند، طبعاً هر آن کس را که با او همنشین شود به رنگ خود میخواهد. تیرهروزی و نگونبختی دختران زمانی شدت میگیرد که ناچارند به بدآموزی ضحاک تن به جادوگری بسپارند و طریق ناراستی و کژی و بدخویی در پیش گیرند. قدرتی که پلید و فاسد است، همه را به رنگ خود میخواهد.
پلیدی البته در ذات و سرشت این دو زن نیست؛ محصول تربیت و، بل، محیطی است که ضحاک ساخته و بر آن فرمان میراند. جهان خودکامگان، جهانی است که در آن بدی نهتنها حکومت میکند، بلکه میکوشد آدمیان و هر آنچه در اطراف آنهاست را به صورت خویش درآورد.
سالها به سختی میگذرد. ضحاک همچنان بر تخت است تا آنکه در چهل سال پایانی پادشاهیاش خوابی هولناک میبیند: خواب قیام فریدون و پایان کار خویش. هراسان با فریادی از خواب برمیخیزد؛ فریادی چنان سهمناک که صد ستون کاخش را میلرزاند. زیبارویان از نعرهٔ شاه از جای برمیخیزند. اینجاست که یکی از زیباترین صحنههای شاهنامه، در پرسش ارنواز و پاسخ ضحاک، شکل میگیرد:
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت نگویی به راز،
که خفته به آرام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش؟
زمین هفت کشور به فرمان تو راست
دد و دیو و مردم نگهبان تو راست
این پرسش و گفتوگو، به گمانم، یکی از روشنترین تصویرهای شاهنامه را از روانشناسی قدرت به دست میدهد. ضحاک بر هفت کشور فرمان میراند و دد و دیو و مردم را به پاسبانی خود گماشته است؛ اما شگفتا که در خانهٔ خویش آرام و قرار ندارد و از جان خود بیمناک است. قدرتی که بر بیداد بنا شده، حتی برای صاحب قدرت نیز امنیت نمیآورد. طنز تلخ ماجرا همین است: کسی که جهان را به ترس انداخته، سرانجام خود در جهانی پر از ترس زندگی میکند. ستمگر، دیر یا زود، در زندانی گرفتار میشود که برای دیگران ساخته است.
روایت به این نقطه که میرسد، نقش ارنواز پررنگتر میشود. صدایش این بار به گوش میرسد. گویی هرچه روایت پیش میرود، او از ابژگی به سوژگی، از انقیاد و انفعال محض به کنشگری نزدیکتر میشود. ارنواز همچون زنی چارهجو، میاندیشد و مشورت میدهد. به ضحاک پیشنهاد میدهد تا مهتران و موبدان را گرد آورد و تعبیر خواب خود را دریابد. به او میگوید: «پژوهش کن و راستی را بجوی.» شاید اشارتی نهان به این معنا که راستی و حقیقت حال این کابوس را نه در بیرون از خود، بلکه باید در درون کار و کردار خود جویا شوی.
در بخش پایانی داستان، خواهران جمشید را این بار نه در شبستان، بلکه در ایوان و در کنار فریدون میبینیم. این جابهجایی، به نظرم، میتواند اشارتی پرمعنا به تغییر جایگاه زن در شاهنامه به شمار آید. ارنواز و شهرناز را پیشتر در شبستان ضحاک دیده بودیم؛ اکنون آنان را دوشادوش فریدون در ایوان میبینیم. در شبستان، زن در فضای بسته و پنهان قدرت قرار داشت؛ همچون ابژهٔ میل و شهوت که صاحبش را به کام میرسانده است. در ایوان اما، زن در برابر چشم همگان حضور دارد؛ حضوری ارجمند، سازنده، شاد و سربلند.
این جابهجایی، تنها جابهجایی مکان نیست؛ جابهجایی موقعیت است. زن در جهان فریدونِ فرخ، حرمت و احترام خود را بازمییابد. او از فضای حصارکشیدهٔ تنگ و بستهٔ شبستان بیرون آمده و اکنون دوشادوش مردِ خود در ایوان به تماشا نشسته است.
طُرفه آنکه زنان، وقتی از شبستان به ایوان میآیند، زبان و روایت خود را نیز بازمییابند. راویِ رنجها و شادیهای خود میشوند؛ از ضحاک خبر میدهند، در برابر گذشتهٔ خویش میایستند و آینده را از آنِ خود میکنند. بدینسان، فردوسی بیآنکه نظریهپردازی کند یا خطابهای در آزادی زن بسراید، با این جابهجایی از شبستان به ایوان ــ که راهی کوتاه در معماری کاخ است ــ گامی بلند در گزارش پویایی زنان و شرح عزت و کرامت انسان برمیدارد.
اکنون شاید بتوان این مسیر را با یاری گرفتن از خوانش خلاقانهٔ بهرام بیضایی، یک گام دیگر ادامه داد؛ خوانشی که ارنواز و شهرناز را در امتداد تاریخیِ بسیار بلندتری از روایت فردوسی میبیند و میان آنان و صورتهای کهنتر و متأخرتر این دو زن، از ارنوک و سنگهوک در سنت اوستایی تا شهرزاد و دینآزاد در هزار و یک شب، پیوندهایی میجوید.
این نظریه را البته نباید همچون یک واقعیت تاریخیِ قطعی و مسلّم گرفت. پیداست که بیضایی در اینجا دست به بازسازی و تطبیق میزند و از خلال قطعات پراکندهٔ سنت روایی ایران، یک روایت گمشده را پیش چشم ما میگذارد؛ روایتی که به نظر او «هزار افسان» نام داشته و بخشهایی از آن در داستانهای بعدی به حیات خود ادامه داده است. اهمیت این خوانش برای ما بیش از آنکه در اثبات یا ردّ این پیوند تاریخی باشد، در پرسشی است که پیش روی ما میگذارد: اگر ارنواز و شهرناز را ادامه دهیم، چه زنانی در انتهای این راه ایستادهاند؟ پاسخ بیضایی، بهنحو شگفتانگیزی، شهرزاد است.
در شاهنامه، دو خواهر جمشید قربانی قدرت ضحاکاند. در هزار و یک شب، شهریار نیز با قدرتی خودکامه، زنان را یکی پس از دیگری به کام مرگ میفرستد. اما در اینجا زن دیگر تنها قربانی قدرت نیست. شهرزاد وارد صحنه میشود و ابزار مقابلهاش نه شمشیر است و نه سپاه، بلکه روایت است. او قصه میگوید؛ و قصه، در دست او، تنها قصه نیست. هر شب که روایت ادامه پیدا میکند، مرگ یک شب عقب مینشیند و زندگی یک روز دیگر مجال مییابد. شهرزاد با زبان، زمان میخرد و با زمان، امکان تغییر.
خوانش بیضایی را اگر بپذیریم، با اتفاق مهمی در تاریخ تصویر زن مواجه میشویم. در این نگاه، زن از موضوع روایت به صاحب روایت تبدیل میشود. ارنواز و شهرناز در شاهنامه، پس از رهایی، آنچه بر آنان گذشته است برای فریدون بازمیگویند. از رنج و اسارت خود سخن میگویند و پرده از کردار ضحاک برمیدارند. این لحظهٔ کوتاه را میتوان جدی گرفت: آنان دیگر صرفاً کسانی نیستند که دربارهشان سخن گفته میشود؛ خود نیز سخن میگویند. بیضایی گویی همین روزنه را میگیرد و تا انتها پیش میرود.
اگر زن بتواند از رنج خویش سخن بگوید، اگر بتواند تجربهٔ خویش را روایت کند، اگر بتواند داستان را خودش آغاز کند و ادامه دهد، دیگر صرفاً موضوع قدرت و روایت دیگران نیست؛ به یکی از سازندگان معنای جهان تبدیل میشود. از این منظر، سوژگی زن الزاماً از برداشتن شمشیر آغاز نمیشود؛ گاه از لحظهای آغاز میشود که زن زبان خود را پیدا میکند. فریدون با گرز به سراغ ضحاک میرود؛ شهرزاد با قصه به سراغ شهریار. یکی قدرت را در میدان درهم میشکند و دیگری در خلوت شب، با نیروی زبان و تخیل، سازوکار مرگ را به تعویق میاندازد.
بدینقرار، شاید بتوان آن مسیر را چنین کامل کرد: از شبستان به ایوان؛ از ایوان به زبان؛ و از زبان به روایت. شبستان، جایی بود که زن در آن گرفتار قدرت بود؛ ایوان، جایی که زن پس از رهایی در کنار قدرت تازهنشسته ظاهر شد؛ اما روایت، جایی است که زن دیگر نه در کنار قدرت، بلکه در برابر آن نشسته و صاحب صدا و معناست.
شاید به همین دلیل است که نظریهٔ بیضایی، حتی اگر همهٔ حلقههای آن را نتوان با قطعیت تاریخی اثبات کرد، برای خواندن تاریخ قصههای ایرانی چنین جذاب و بارآور است. او ما را وامیدارد که به سکوتهای روایت نیز گوش بسپاریم؛ به آنچه زنان گفتهاند و آنچه شاید گفتهاند و به ما نرسیده است. در این چشمانداز، قصه دیگر سرگرمی محض نیست. گاهی قصه گفتن، راهی برای حفظ زندگی است؛ راهی برای به تأخیر انداختن مرگ؛ و راهی برای بازپسگرفتن حق روایت از قدرت. و چهبسا که در پسِ این قصههای کهن، حقیقتی ساده و دیرپا پنهان باشد: آنگاه که زن روایتگر میشود، دیگر فقط بخشی از داستان نیست؛ خود، بخشی از نیروی تغییر داستان و بلکه تغییر جهان است.
ایرج رضایی، شهریورماه ۱۴۰۵
هنر
هنر
ادبیات
ادبیات
علوم سیاسی
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.