اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
يرى مصطفى ملكيان أن الفينومينولوجيا هي الالتفات إلى «ظهور» الأشياء لا إلى «وجودها»؛ فخوفنا ورجاؤنا لا يتعلقان بالواقع، بل بما يبدو عليه، وإن كان هذا المنظور يواجه تساؤلات في حالات مثل العطش.

المدرسة الفلسفية الفينومينولوجية، وإن كانت جذورها تعود إلى آراء ونظريات ديكارت الفيلسوف الفرنسي الشهير، إلا أن مبدعيها الكبيرين هما فرانز برنتانو وإدموند هوسرل، وهما فيلسوفان ألمانيان. لقد كانت المدرسة الفينومينولوجية في الواقع من إبداع هذين الفيلسوفين. إذا رأيت خيطًا بجانبك ولكنك ظننت للحظة أنه ثعبان، ألا تشعر بالرعب؟ بطبيعة الحال تشعر بالرعب، وتهرب، وتصرخ وتستغيث، تهرب من الخيط الذي تظنه ثعبانًا؛ والآن ماذا لو حدث العكس؟ إذا كان هناك ثعبان بجانبك ولكنك ظننته خيطًا فلن تخاف بعد ذلك؛ ما الذي يدل عليه هذا؟ هذا يعبّر عن أننا لا نخاف من الثعبان الواقعي، بل نخاف مما يبدو ثعبانًا، وما يتمثل ويظهر على أنه ثعبان. إذن، الثعبان الواقعي إذا لم يبدُ ثعبانًا ولم يظهر على أنه ثعبان، فإننا لا نخافه، وغير الثعبان إذا بدا ثعبانًا وظهر على أنه ثعبان، فإننا نخافه. في الواقع نحن نخاف من كل ما يبدو لنا ثعبانًا. وبنفس الطريقة في جميع الأمور، إذا كانت قضية ما صادقة ولكنك اعتقدتها كاذبة فإنك لا تصدقها، والعكس بالعكس إذا كانت قضية ما كاذبة ولكنك اعتقدتها صادقة، فإنك تصدقها. إذن، الاعتقاد لا يتعلق بالقضية «الصادقة واقعًا» بل يتعلق بالقضية التي تبدو صادقة؛ إذا كان شخص ما خادمًا لوطنه ولكنك اعتبرته خائنًا لوطنه، فإنك تعاديه وتنفر منه، وإذا كان شخص ما خائنًا لوطنه ولكنك اعتبرته خادمًا، فإنك تحبه. إذن نحن لا نتعامل مع الخادم الواقعي، بل نتعامل مع الخادم كما نتصوره نحن والخادم الظاهري، بمعنى أنه في الواقع كم من خادمين واقعيين هم مبغوضون لأنهم لا يبدون خادمين، وكم من خائنين واقعيين هم محبوبون لأنهم لا يبدون خائنين. الفينومينولوجيا بعبارة بسيطة تعني أن بغضنا وأملنا وخوفنا لا يتعلق أبدًا بالشيء الواقعي، بل يتعلق بالشيء كما يبدو لنا. إذا كنت تظن أنك أضعت نقودك ولكنك في الواقع لم تضِعها، فأنت منزعج، وإذا كنت قد أضعت نقودك ولكنك لا تعلم أنك أضعتها، فلست منزعجًا، إذن فالإضاعة الواقعية ليست هي ما يسبب لك القلق، بل الإضاعة كما تبدو هي. لقد أكدت فينومينولوجيا برنتانو وهوسرل على أن جميع الأمور هكذا، فنحن في الواقع لا نكن حبًا أو بغضًا أو أملًا أو خوفًا أو وجلًا أو رعبًا لأي أمر لأنه هكذا في الواقع، بل لأنه يبدو هكذا. إذن نحن في الواقع لا نعرف الآخرين، نحن نعرف الآخرين كما يبدون لنا، لا كما هم عليه، وما الفائدة من هذا؟! كل موجود له «كينونة» لا يعرفها أنا، وله «ظهور» أعرفه أنا، أما أنا نفسي فلست كذلك، فـ«كينونتي» و«ظهوري» ينطبقان تمامًا، إذن تعاملي مع نفسي يختلف عن تعاملي مع الآخرين، لأنني لا أدرك «كينونة» الآخرين، بينما أدرك «كينونتي» أنا.
بالطبع يلاحظ الأصدقاء أنه يمكن توجيه نقد هنا بأن هذه الأمثلة كلها صحيحة، ولكن مع ذلك فالمُمَثَّل لم يثبت بعد، لأنه صحيح أنني لا أخاف من الثعبان بل أخاف مما يبدو ثعبانًا، ولكن هل ينطبق هذا الكلام على العطش أيضًا؟ هل أرتوي من الماء الواقعي أم مما يبدو لي أنه ماء؟ إذا أردنا أن نتحدث بمنطق عرفي تظهر هنا مشكلة، لا أريد أن أقول إن كلام الفينومينولوجيا يُرفض، لكنه على الأقل ليس قابلاً للإثبات بتلك البساطة.
.
.
.
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
الدين
الفلسفة
نقاش حول هذا المقال١٩ تعليق
در صوررتیکه ما طبق متن منتشر شده از مار واقعی نمیترسیم به چه علت از نمود آن میترسیم!؟ نه اینست که در تجربه اول وجود مار را تجربه کرده ایم و هر انچه که وجود مار بنماید موجب ترس میشود (پدیدارشناسی به زبان ساده بدین معنا است که اصلاً بغض، امید و ترس ما هیچوقت به شیء واقعی تعلق نمیگیرد، بلکه به شیء آنچنان که بهنظر ما میآید تعلق میگیرد) اگر درک ما اصلن به شئ واقع تعلق نمیگیرد چگونه اینگونه مینماید که مطابق با واقع است نه اینکه قبلن این درک ما به شئ واقع تعلق گرفته و حالا اینگونه مینماید درک ما به نمودی تعلق میگیرد که به بود آن یعنی شئ واقعی تعلق گرفته باشد در غیر اینصورت چگونه نخی مار جلوه میکند قطعا که نمود شئ واقعی یا بود مار درک شده باشد تا نخ اشتباه درک شود
این عادت غلط در بین اهل علم و فلسفه رایج است که اگر مطلبی با زبان ساده و همگانی توضیح داده شود، مورد عداوت و بغض واقع می شود.اما اگر به صورت غامض، پیچیده با عبارت های قلمبه سلمبه بیان بشود، همه انگشت تحیر با دندان می فشارند که عجب فلسفه عمیقی و ژرفی!!! در حالیکه می شود قسم خورد هیچی از آن نفهمیده جز همین غموض و صعوبت.آقای ملکیان هنرش همین است که اندیشه های فلسفی غرب را با بیان خیلی ساده تشریح می کنند و این به نظر بنده یک هنر است.چنانکه فقه اجتهادی را آیه الله مکارم شیرازی به زبان ساده توضیح می دهند متهم می شوند به ساده انگاری و سطحی نویسی.این یک بیماری و ناخوشی فکری و ذهنی است.
متین و اموزنده بود
نمود آب در اینجا آنچه طعم اب میده است نه فقط رنگ و ظاهرش
به نظر میرسد نقدهای وارد بر فلسفه ی پدیدارشناسی تقریبا در بدایت امر با یکدیگر هم داستانند و جمگلی از این گزاره ی پیش فرض هوسرل آغاز میشوند که "اگرچه هرآنچه غیر از من و بیرون از من است (ابژه)، پدیدار یا فنومن است و صرفا نمودیست که ناچارا به واسطه ی تعلیق یا اپوخه در چارچوب شناختی من، اینگونه به تصویر درامده است، اما شناخت من از سازکارهای من با بکارگیری "شهود محض"، شناختی بی واسطه است." و به نظر میرسد پدیدار شناسی هوسرل بعدها با قوت گرفتن نظریه ی روانکاوی فروید یا نظریه های ساختارگرا و پسا ساختار گرا از همین نقطه زیر ذره بین نقد میرود و مجددا واکاوی میشود. چرا که روانکاوی و بعدها ساختارگرایی نشان میدهند که نه تنها رابطه ی من با پدیدارهای بیرون از من همواره رابطه ای با واسطه است، بلکه حتی درک من از من نیز ناچارا متحمل فیلتر"ناخوداگاه" و "ساختارهای احتماعی نانوشته" شده و واسطه مند است و اساسا نشان میدهد "شهود محض و بی واسطه"ی هوسرلی توهمی بیش نیست. همان طور که دنیای بیرون از من یا آبژه همواره محکوم است تا به قول کانت "شی فی نفسه" باقی بماند، سوژه نیز خود مانند همان شی فی نفسه ای است که همواره به واسطه ی وجود ناخوداگاه از دسترس من خارج بوده و دست نیافتنی است.
به عقیده بنده دوستانی که متن بالا و اقای ملکیان را شدیدا کوبیدند یک مقدار زود قضاوت می کنند...این متن یک مقاله نیست...حتی.سخنرانی هم نیست بیشتر شبیه یک.توضیح کوتاه است و نتیجه گیری ان هم بسیار ضمنی است و ملکیان فقط گفته به این راحتی قابل اثبات نیست...البته بگوبم که به عقیده بنده هم توصیفی که از پدیدارشناسی در این متن ارایه شده بر یک تلقی اشتزاه از ان استوار است..
ملکیان مانند هر متفکری ضعف هایی دارد و در دوره های مختلف دانش و اطلاعات او تفاوت دارد. معلوم نیست این سخنرانی مربوط به چه دوره ای است. اگر درس های تاریخ فلسفه قدیمی ملکیان را -که البته بی اجازه او بعدا تکثیر شد- دیده باشید، به سادگی متوجه می شوید که ایشان در حوزه تاریخ معاصر و فیلسوفان قاره ای ضعیف و کم اطلاع است. ممکن است این ضعف در این سالها بر طرف شده باشد ، اما نقد بالا موجه به نظر نمی رسد. پدیدارشناسی بخش زنده ای از سنت فلسفی است که فیلسوفانی بسیار برجسته درین حوزه فعالیت دارند. این عادت بد که در چند جمله یک سنت فلسفی زنده معرفی و سپس نقد شود، از سویی هر کسی باشد باید نفی و نقد شود.
پاسخ به علی این کاملا طبیعی است که فلسفه های بزرگ بر مبنای یک اشتباه شکل بگیرد. مثلا تمام فلسفه کانت بر تفکیک اشتباه بود از نمود یا به تعبیری نومن از فنومن استوار است که ائدیالیست های بعد از کانت مچ اش را گرفته اند.
مطلب فوق بیشتر مربوط به تاثیر پیش فرض ها و دانسته های ذهنی بر درک واقعیت است.
یک نکته دیگر اینکه: کسی که در پدیدارشناسی هنوز به دنبال «اثبات» و «برهان» به معنای متافیزیکی و فلسلفه اسلامی است، به شما تضمین صد در صد می دهم که یک کلمه از هوسرل و پدیدارشناسی نمی فهمد.
پاسخ به علی آقای ملکیان سالهاست از فلسفه اسلامی عدول کرده اند ،نقد ایشان بر چیستی فلسفه اسلامی در این سایت(صدانت)موجود است.
واقعا آقای ملکیان تصویر یک عقب افتاده ذهنی از هوسرل دارند؟ چون اگر پدیدارشناسی این باشد، هوسرل دچار زوال عقل بوده است و یک نکته به این سادگی را در حدود دویست سیصد هزار صفحه توضیح داده است!
جناب ملکیان انسانی دوست داشتنی است و شخصا برایش احترام قائلم. اما اگر در همه زمینه ها حرف نزنند، به نظرم برای خودشان و دیگران بهتر است. واقعا نقد ایشان حیرت آور بود. اگر منظور این گفته ها از پدیدارشناسی همان معادل phenomenology است که اصلا بحث در آن به اینها که گفته اند هیچ ربطی ندارد. اگر هم چیز دیگری است که البته ما نمی دانیم!
واقعا این مطلب نقد پدیدارشناسی بود؟
اين مزخرف ترين نقدي بود كه تا به حال راجع به پديدار شناسي ديده ام. آن چه من از پديدار شناسي مي داتم هيچ ارتباطي به اين حرف ها ندارد. اين بحث بيشتر مربوط به خطا هاي حس و ادراك است تا آن چه پديدار شناسي دنبال مي كند .
چرا اندیشمندان ما امروزه به هلنیسم سوق پیدا كرده اند وبه جای تفکر در امور واقع چون جامعه و دولت در پی اموری چون عشق و دروغ وگناه و...اند؟
ببینید دوست عزیز این حرفی که شما میزنید روخیلیا میگن، که این حرفا به چه دردی میخوره، باید بگم که درباره این موضوعاتی که گفتید فقط وقتی میشه بحث کرد که پایه های فکری درستی داشته باشیم، اینها فلسفه اند و نیاز همه بخش های دیگه ی علوم انسانی!
من در پیدارشناسی تخصصی ندارم اما اطمینان دارم که هرجا یک ساختار فلسفی سازمان یافته که فیلسوفانی صاحب نام به آن تعلق خاطر دارند، در چند سطر معرفی و نقد می شود، حتما مغالطه پهلوان پنبه درکار است.
« بود » همان « نمود » است . ریسمانی که مار می نمود ، در آن دم مار بود . واقع همان است که می بینیم ، می شنویم و .... ؛ حکم به مغایرت نمود و بود در واقع ترجیح یک نمود بر نمود دیگر است : نمود یک دم بر نمود دم دیگر ، نمود یک حس ( مثلاً حس عضلانی یا لامسه ) بر نمود حس دیگر ( مثلاً چشم در نمونه شکسته دیدن دست در آب زلال ) ... . تغییر نمود/ بود در مورد شناخت شناسنده از خود نیز صادق است ، چه درک دیداری ( دیدن دست و پا و یا تماشای صورت خود در آینه ) و چه درک درونی ( درک درد و فشار و ... )