اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
تجربة «العدم» و«الوحدة» تجعل الإنسان «موجوداً» وعاشقاً؛ فما من أحد يستحق الخلاص إلا من حمل الألم إلى منتهاه. المفارقة هي أساس الوجود؛ والوحدة ليست عزلة، بل شرط الأصالة؛ إنها طريق لا نهاية له، والغاية هي الطريق ذاته.

تجربة «العدم» تجعل الإنسان «موجوداً». تجربة الوجود، دون تجربة العدم، مستحيلة. وحده من حمل الألم حتى منتهاه وعاش الحزن الأبدي في غايته القصوى، هو جدير بالبهجة وأهل للخلاص. وحده من بكى من سويداء القلب، يملك القدرة على الضحك بسعة القلب. وحده من أوهنه اليأس والقنوط ولم تصافح يديه في الوجود يد، قادر على أن ينهض بذاته ويشرع في عمل ينقضي به الغم. وحده من ودّع كل أمنية، يأتي ملاك الأمنية لتوديعه ويضمه إلى صدره. وحده من أدبر عن كل إقبال، يأتي صقر الإقبال إلى وسادته ويحط على كتفه ويحمّله معه في طيرانه. وحده من كان وحيداً وحيداً، يستطيع أن يسمع صوته ويرى عينيه المنتظرتين. وحده من بلغ النهاية، يستطيع أن يبدأ. وحده من ذاق الجنون، يمتلك الحكمة. ووحده من أمات الموت، يمتلك القدرة على الحياة.
الشوق الذي يُنكر، لا ينطفئ؛ بل يزداد اشتعالاً. المشعل الذي استمد ضياءه من ذاته وفي ذاته، يظل متوهجاً ومتّقداً على الدوام، وكل تيار معاكس لا يزيده إلا فيضاً ويزيد سريانه احتراقاً. القلب الذي يضطرب، لا يتوقف نبضه، بل تتسارع خفقاته، وتغدو ضرباته ونقراته أشد وقعاً وأمضى قطعاً ليشعرك بكونك حياً. الصدر الذي يمتلئ ألماً، يرى نفسه مرهماً لذاته؛ والقلب الذي يتألم من الوحدة ولا أنيس له، يجد نفسه أنيساً لذاته ويخرج من المأتم. النَفَس الذي يبحث عن زفيره على الصليب، يصبح كنفَس المسيح ويهب الروح لحظة بلحظة ويصير دواء للأدواء التي لا دواء لها.
الشمس التي تحترق في ذاتها، تصنع للآخرين دفئاً وضياءً. الشمعة التي تتناقص من وجودها وتذوب في الغياب، تنشر النور للآخرين وتدعوهم إلى الحضور. الصرخة التي تأتي من أعماق الصمت، لا تُسمع، لكنها تصبح أذناً تسمع الأنات والآهات الأخرى. السم الذي يسقيه الجناة والجهال في أفواه الكرماء والحكماء، هو ذاته الشهد العذب الذي يعجن الروح بالحبيب ويجري منه ينبوع جياش متدفق.
النار التي تضطرب وتتّقد بالشك والإيمان، تجعل الصحراء بستاناً. التراب الذي يُرش عليه خمر الحبيب، يجعل الموتى يرقصون. الماء الذي يمتلئ ويتبرك بوضوء الروح، يجعل الجماد حيواناً. الهواء الذي يمتزج بالعشق ويتجدد، يجعل الخيال يختال. الدم الذي يمتزج بالحكمة، يجعل الخاطر فرحاً ضاحكاً.
نار روح العاشق، إذا انطفأت، يولد من رمادها عنقاء لسانها، بمئتي شعلة من نار، يحرق العالم في الجهات الست ويعيد بناء العالم والإنسان من جديد. إنها «النار الأبدية» التي تجعل عالم العدم وجوداً في كل لحظة؛ كما أن تجربة «الوحدة» تجعل الإنسان «عاشقاً».
.
.
هامش (1): لتواصل أفضل وأعمق مع هذه الملاحظة، قد يكون من المفيد الانتباه إلى خلفيتها الفكرية والكتابية، مثلاً «المفارقات» التي نجدها في «تاو تي تشينغ» لـ لاوتسه، أو الجمل القصار «ذات الطابع اللغزي» التي وصلتنا في شذرات هرقليطس والتي جعلها نيتشه أيضاً مثاله الأعلى في العديد من أعماله.
في هذه الرؤية، وعلى عكس المنطق الأرسطي، فإن «التناقض» ليس أمراً ممتنعاً ومستحيلاً في الوجود، بل هو أساس الوجود وجوهره. إذا كانت حقيقة الوجود ليست «الوحدة» أو «الهوية»، بل التناقض، فإن اللغة المناسبة لهذه الحقيقة هي أيضاً «المفارقة»؛ نوع من «النظم المضطرب» يسعى إلى كسر أسوار العادة في الذهن واللغة وتجاوزها.
هامش (۲): «تجربة الوحدة تجعل الإنسان عاشقاً»
تعبیر: تجربهٔ تنهایی پیششرطِ تجربهٔ عشق است. بدون تنهایی عشق تحقق نمییابد، چرا که اساساً تنهایی و عشق دو چیز نیستند. نسبتِ تنهایی و عشق از سنخِ نسبتِ حضور و غیاب است. به عبارت دیگر، تجربهٔ تنهایی تجربهٔ عدمِ عشق یا نفرت نیست، بلکه تجربهٔ غیابِ عشق است، تجربهٔ عشق است در فرمِ نهانشدگی و عدمِ حضور. چنانکه در تجربهٔ دینی وقتی سخن از تجربهٔ عارفانهٔ غیبت میرود، مقصود نه تجربهٔ الحاد و بیخدایی، بلکه تجربهٔ خداوند است در فرمِ خفاء و عدمِ حضور. چنانکه برخی تجربهٔ غایبانه و نهانمند یک پدیده را از تجربهٔ عیان و بلاواسطهٔ آن غنیتر و قویتر میدانند. از همین رو، برخی، وصال را مدفنِ عشق یافتهاند و طالبِ فراقِ مُدام شدهاند. «لذتی که در فراق هست در وصال نیست. چون در فراق شوقِ وصال است و در وصال بیمِ فراق». البته فرقِ فارقی است، میان این فراِق بیمناکِ بعدالوصال که فاقد و فارغ از اشتیاق است با آن فراقِ شوقناکِ قبلالوصال که واجد و حامل اشتیاق است. پس شوقِ وصال از خودِ وصال مهمتر است؛ حتی اگر موضوع و شاهدِ وصال «حقیقت» باشد، آنگاه نیز «جستجوی حقیقت» بر خودِ حقیقت برتری دارد. بگذار شاهدِ حقیقت همیشه مستور بماند. باری، هدف خودِ راه است؛ راهی که بیپایان است. «راهی که بتوان رفت، راهِ واقعی نیست. نامی که بتوان نامید، نامِ واقعی نیست.» (لائوتسه - تائو تِ چینگ)
* چنانکه آشکار است، در این متن، مراد از تنهایی معنای منفی آن، یعنی بیگانگی و وانهادگی و متروک شدگی، نیست؛ بلکه مقصود معنای مثبت آن، یعنی، یگانگی و فردیتیافتگی و اصالتپیشگی، است. بدین معنا، عشق هم نه ناقضِ تنهایی بلکه حافظ آن است؛ رافعِ رفعتدهندهٔ آن است. به تعبیر ریلکه، شاعر بزرگ آلمانی، «عشق سر فرودآوردنِ دو تنهایی است. چنانکه دو یار نگهبانِ تنهایی همدیگر باشند.» بنابراین، تنهایی همچون عشق یک توانایی است؛ همانگونه انزوا و نفرت یک ناتوانی است.
** گفتنی است که این تعبیر، یک تعبیرِ ممکن برای این عبارت است و امکانات و افقهای تعبیری دیگری هم میتوان جُست. اساساً این متن بیش از آنکه در پیِ ابراز یک ایده و ارائهٔ استدلال به سودِ آن باشد، در صددِ واداشتن مخاطب به تٲمّل و استدلال است تا از این رهگذر خوانندهای که با آن درگیر میشود، نه لزوماً ایدهٔ نگارنده، بلکه ایدهای از آنِ خود داشته باشد.
.
.
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
نقاش حول هذا المقال٣ تعليق
از همین روست که عشق همواره شهامت طلب میکند و بقایی در کار عشق نیست، زیستن در امنیت عاطفی را نمیتوان زندگی عاشقانه نامید
ریلکه شاعر اهل چک بوده است.
به هر حال آلمانیزبان بوده و جزء میراث زبان آلمانی. حالا متولد بلخ باشد یا قونیه یا تهران