مصطفى ملكيان، أزمة الروحانية «مقوّمات الحياة الروحية» عام 83 | صدانت

نقاش حول هذا المقال٣ تعليق

ن
نیایش

جالب بود. اما پرسش من از جناب استاد ملکیان این است . آیا این معنویتی که جناب استاد ملکیان توضیح و تشریح دادند به طور یقینی ما را به ( حقیقت) می رساند؟ مثلا بودا که طالبِ حقیقت بود اما "موحد" نبود آیا به حقیقتی راستین رسید ؟ حقیقتی که به دیگران بگوید من به (حقیقتِ وجود) خودم رسیدم و آنرا تجربه کردم. من معتقدم شخصی مانند بودا که" موحد" نبود به حقیقتِ وجودش نرسید بلکه او فقط به خودش رسید. از خود به خود رسیدن در بودا متجلی شد. حال پرسش این است،، آیا نباید انسان فراتر رود ؟ آیا باید در همین خود، بماند؟ آن چیزی که من از سخنان جناب استاد ملکیان از معنویت بدون یکتاپرستی و خداپرستی ، درک می کنم . یک (معنویتِ سرد و عاریتی ) می باشد. بر خلاف( معنویتِ گرم و اصیل ) پر شور ادیان اللهی. آن شخصی که یک موحد راستین و حقیقی است مانند انبیا و عارفان اللهی ، معنویت در آنها،، معنویتی جهت دار و حقیقت جو و راستین است. معنویتی که انسان را به( حقیقتِ وجود ) ، تقرب می دهد. زندگی" اصیل "، زندگی است که حقیقتاً انسان را به حقیقتِ وجودش تقرب دهد. زندگی که موجبِ تقربِ انسان به (حقیقت وجود) نشود نه تنها اصیل نیست بلکه یک زندگی "عاریتی "است. عرفان های کاذب نیز به نوعی در این تقسیم بندی جناب ملکیان معنویت محسوب می شوند؟! چرا که در انسان آرامش و حس خوب مقطعی به طور موقت ایجاد می کنند ولی این حسِ مقطعی دوام ندارد ، چرا که انسان را به سمت و سوی "حقیقت" رهنمون نمی کند . انسان تشنه و طالبِ حقیقت با این (معنویتِ سرد و عاریتی) سیراب نمی شود . آنچه انسان را پُر ، غنی و سرشار می کند ،، معنویتی (گرم و پرشور و اصیل) است...

س
سارا

با سلام. فوق العاده متن عالی و کاربردی بود. مخصوصا اینکه با مثال مطالب سخت قایل فهم شده بود. واقعا ممنونم. عالی.....

م
محمد

سلام من میخوام از تجربه خودم بگم که منجر شد به معنویت رو بیارم من به بن بست عقل رسیدم و به نظرم هم نیهیلیسم هم ابزودیتی هم افسردگی هم ناامیدی مقدمات خیلی خوبی برای رسیدن به معنویت هست از این جهت انسان مدرن یعنی انسانی که صرفا به عقلانیت توجه داره یک قدم به معنویت نزدیکتر هست نسبت به انسان نیمه سنتی و نیمه دین دار قرن بیست و یکم