باورهای ما فقط بخشی از جهان درونیمان نیستند؛ بر زندگی خودمان و دیگران اثر میگذارند و از همین رو، شایسته است در شکلگیری و حفظ آنها مسئولانه عمل کنیم. محمّد اسفندیاری در این مقاله، با طرح مفهوم «اخلاق باور»، از ضرورت جستوجوی حقیقت و رعایت اصولی چون پرهیز از تکمنبعی بودن، تقلید نکردن، مرعوب نشدن در برابر مدهای فکری و آمادگی برای بازنگری در عقاید دفاع میکند.


این متن نخستینبار در شمارهٔ بیستوهشتم فصلنامهٔ حیات معنوی منتشر شده است. برای دریافت نسخهٔ الکترونیکی این شماره، میتوانید از طریق طاقچه به نشانی زیر مراجعه کنید:
https://taaghche.com/magazine/340891
.
باورهای ما مهم است و به نظر برخی، از جمله مولوی، چندان مهم است که انسان چیزی جز اندیشه نیست. اینکه ما چگونه میاندیشیم، نه فقط در زندگی ما، بلکه در زندگی دیگران هم تأثیر دارد. از ما به عنوان موجودی خردمند، انتظار میرود باورهایمان عقلانی و منطقی باشد. شایسته نیست خود را عاقل و سرآمد نظام آفرینش بدانیم، امّا عقلانیّت در باورهایمان نقشی نداشته باشد. مضافاً اینکه ما با باورهایمان برانگیخته میشویم و در سرای دیگر از باورهایمان میپرسند که چه باورهایی داشتیم و نداشتیم و چرا. پس اگر نیمی از عمر علمی خود را صرف دستیابی به باوری منطقی بکنیم، نه فقط زیان نکردهایم، بلکه کاری روا و بایسته کردهایم.
شگفتا بسیاری در بارۀ باورهایشان هیچ جستجو و دقّت نمیکنند. به آسانی میپذیرند و به آسانی رد میکنند و به آسانی تغییر عقیده میدهند و هر چیزی را مطابق خوشامد خود تفسیر میکنند. برای خریدِ، فی المثل، یک لباس چند جا سرک میکشند و جستجو میکنند، امّا عقایدشان را سرسری میگیرند. برای لباسی که چند مدّت دیگر به دور میافکنند، وسواس دارند، ولی برای باورهایشان، که عمری با آن زندگی میکنند، هیچ دقّتی ندارند. از امام حسن ع نقل کردهاند:
عَجَبٌ لِمَنْ یَتَفكَّرُ فِی مَأكُولهِ كَیفَ لایَتَفكَّرُ فِی مَعْقُولهِ.[1] یعنی شگفت از کسی که به خوراکش میاندیشد، چگونه به غذای عقلش نمیاندیشد.
بیاعتنایی به حقیقت، روی دیگر سکّۀ تعصّب است و هر دو، زیانبار. در گذشته، تعصّب بیشتر رواج داشت و امروزه، بیاعتنایی به حقیقت. از دورۀ تحرݩّݣݣی حقیقت به دورۀ تحقیر حقیقت رسیدهایم. این بیاعتنایی، ناشی از درک غلط از تسامح است که بعضی آن را معادل بیاعتنایی میدانند. یعنی مهم نیست که عقیدۀ ما چیست، چون هر کسی سلیقهای دارد، و یا چون همۀ عقیدهها، به اعتباری، علی السّویّه هستند، و یا چون دست هیچکس به حقیقت نمیرسد.
قواعد و اصولی برای رسیدن به باور درست وجود دارد که امروزه آنها را اخلاق باور مینامند؛ یعنی اگر کسی آنها را به کار بندد، اخلاق را در امور اعتقادی رعایت کرده است. تعبیر اخلاق باور را ویلیام کلیفورد برساخت و مقالهای با همین عنوان پرداخت. امّا این تعبیر، قابل مناقشه است و میتوان گفت باور (قبول یا رد)، در ذیل معرفتشناسی و دانشهای دیگر میگنجد و اخلاق باور چیزی جز وظایف معرفتی و علمی نیست. هر فرد به لحاظ معرفتی موظّف است از اصولی پیروی کند؛ حتّی اگر انسانی غیر اخلاقی باشد. امّا تردیدی نیست که شماری از باورهای ما پیامد اخلاقی دارد.
کلیفورد در مقالهاش مثالی جالب توجّه، بدین مضمون، میآورد: صاحب یک کشتی با اینکه به سالم بودن کشتیاش اطمینان نداشت، آن را به سفر دریایی میفرستد. کشتی غرق میشود و مسافرانش نیز هم. پیداست که صاحب کشتی کاری غیر اخلاقی کرده و مقصّر است. کلیفورد پایان این داستان را تغییر میدهد و میگوید حتّی اگر کشتی غرق نمیشد، یا مسافرانش نجات مییافتند، باز هم صاحب کشتی سزاوار سرزنش بود. زیرا وی اطمینان نداشت که کشتیاش سالم است و، در نتیجه، کارش غیر اخلاقی است. آنگاه کلیفورد میگوید اصل این است: «همواره، همه جا و برای همه کس باور به امری بر مبنای قرینۀ ناکافی نادرست است.»[2] امّا این اصل، گزارهای معرفتی است و همین که کلیفورد میگوید «نادرست» (نه نااخلاقی)، مؤیّد نظر من است. البتّه چه بسیار گزارههای معرفتی که پیامد اخلاقی دارد، ولی پیامد اخلاقیِ یک گزارۀ معرفتی موجب تغییر ماهیّت آن نمیشود.
کلیفورد با یک مثال جالب توجّه، ذهن همگان را به «اخلاق» در باور معطوف کرد. ولی میتوان مثالهای دیگر آورد در نقض مدّعا و مثال او؛ از جمله: آیا باور به وجود خداوند، بدون شواهد کافی، غیراخلاقی است؟ آیا میتوان گفت میلیاردها انسانی که خداباور بودند و هستند و برهانی به دست ندارند، کار غیر اخلاقی کردهاند؟
به هر حال، برخی از قواعد علمی برای رسیدن به باور درست (یا آنچه میگویند اخلاق باور)، به شرح زیر است:
هر عقیدهای با رجوع به منابع آن مستدل و منطقی مینماید. هیچ عقیدهای نیست مگر اینکه طرفدارانی دارد و گروهی کوشیدهاند آن را مستدل کنند. ادیان جهان نیز از این قاعده مستثنا نیستند و هر دینی برای خود دلایلی دارد. بنابراین بر ماست که تکمنبعی نباشیم و اگر آثار موافق یک طرف را میخوانیم، آثار مخالف آن را هم بخوانیم. کسی که از چند منبع اطّلاعات دارد، بهتر میتواند قضاوت کند تا کسی که فقط از یک منبع تغذیه میکند. فراتر از این، انسان تکمنبعی حقّ قضاوت ندارد و نمیتواند بگوید نظر من این است. کسی میتواند از نظر خود بگوید و صاحبنظر شمرده میشود که همۀ نظرها را خوانده و شنیده باشد.
خداوند در قرآن به کسانی بشارت داده و آنان را هدایتیافته و خردمند شمرده است که سخنهای گوناگون را میشنوند و از بهترینش پیروی میکنند: یَسْتَمِعُونَ الْقَولَ فَیَتَّبِعُونَ اَحسَنَهُ.[3] همچنین از امیرالمؤمنین ع روایت کردهاند: برخی آرا را بر برخی دیگر عرضه کنید [آنها را کنار هم نهید]، تا رأی درست پدید آید.[4]/ هر که از آرای گوناگون استقبال کند، موارد اشتباه را خواهد شناخت.[5]/ آگاه باشید خردمند کسی است که با اندیشۀ صائب و نگاه به پایان از آرای گوناگون استقبال کند.[6]/ رأی درست با گردش افکار به دست میآید.[7] / بدانید شما راه راست را نخواهید شناخت تا کسی را بشناسید که آن را وانهاده است.[8] پس گام نخست برای رسیدن به نظری درست، مقایسۀ نظریّات با یکدیگر است. «خدایا! مرا از شرّ انسان یککتابه برهان.» این یک مَثل اسپانیایی است. «من از مرد یککتابه میترسم.»[9] این هم سخنی است منسوب به توماس آکوئیناس.
تقلید، خودکشی فکری و اندیشیدن با مغز دیگری است. آنکه تقلید میکند، میخواهد از بار مسؤولیّت در بارۀ باورش شانه خالی کند و اثبات صحّت آن را به گردن دیگری بیندازد.[10] حال اینکه هر کس مسؤول باورش است و نمیتواند نماینده و وکیل مدافع بگیرد. ما حتّی از پیامبر تقلید نمیکنیم، بلکه پس از اینکه با استدلال به صحّت کلامش پی بردیم، او را تصدیق میکنیم. هر باوری باید از سر استقلال فکری و بصیرت و تحقیق باشد، نه تقلید. شمس تبریزی میگفت: «هر فسادی که در عالم افتاد، از این افتاد که یکی، یکی را معتقد شد به تقلید، یا منکر شد به تقلید.»[11] از ارسطو بیاموزیم که میگفت افلاطون عزیز است، امّا حقیقت از او عزیزتر.[12]
ارادتورزی در هر جا موجّه باشد، در عرصۀ علم و معرفت نابجاست. هیچ شخصی بر دیگری ولایت فکری ندارد و هیچ فردی ارباب عقاید و افکار دیگران نیست. تقلید فکری نشانۀ نابالغی و ولیخویی است و هیچ فرقی نمیکند از چه کسی باشد. ابوالحسن عامری میان انسان مقلّد و حیوان رام فرقی نمیگذاشت،[13]و غزّالی میگفت اگر کسی حتّی یک رگ تقلید در وجودش باشد، شایستۀ همنشینی با من نیست.[14]
تقلید ممکن است از یک فرد، از یک گروه، و از یک حکومت باشد. شکل اخیر از همه رایجتر است و غالباً فکر طبقۀ حاکم، فکر حاکم است و مردم دینشان را نه از خداوند احکم الحاکمین، که از حاکمان زمین میگیرند.
بعضی با نظر به بزرگی بزرگان، میپندارند که آنان اشتباه نمیکنند. از قضا بزرگان، اشتباهات بزرگ میکنند، امّا اشتباه بزرگتر این است که ما از اشتباهاتشان تقلید کنیم. بزرگان را باید با حق سنجید، نه حق را با بزرگان. البتّه بزرگان آزاداندیش، همگان را به آزاداندیشی فرا میخوانند، نه تقلید. همان گونه که شریف مرتضی، هم در پایان کتاب السݧݧݒݧݧّافی و هم در پایان کتاب الدݧݧݧݐݧّخیرة فی علم الکلام، خوانندگان را سوگند میدهد که در هیچ موضوعی از او تقلید نکنند.[15]
در جهان اندیشه نیز، مانند جاهای دیگر، مد و مدل وجود دارد. گاه نظریّهای، با وجود اینکه صحیح نیست، ولی بنا به عللی، مد میشود و اکثریّت در پی آن میروند. مدهای زمانه را باید نادیده گرفت و مرعوب اکثریّت و فکر مسلّط نشد. دیکتاتوری زمانه یکی از سرسختترین و پنهانترین دیکتاتوریهاست و بایدش شناخت و بدان تن نداد. این دیکتاتوری، مانند دیگر دیکتاتوریها، موج است، نه جریان. میآید و میرود و مانند جریان نیست که باقی میماند.
همگام با زمان بودن و نیازهای زمان را دانستن، غیر از رفتن در پی عقاید هر زمان است. بعضی بدین پندار که از زمان خود عقب نمانند، در پی عقیدۀ رایج در زمان خودشان میروند؛ هر چه باشد، باشد. امّا هنر این است که آدمی جلوتر از زمانش باشد. چه بسا مردم و نخبگان یک زمان اشتباه کنند و چندی که بگذرد، معلوم شود نظری دیگر درست است. پس نباید تحت تأثیر فضای حاکم و عقاید حاکم بود. اکثریّت و اقلّیّت ملاک درست و نادرست نیست. ممکن است روزی عقیدۀ اکثریّت، عقیدۀ اقلّیّت شود و برعکس. «آنها که تابع زمانند و به هر طرف که زمان گشت ایشان میگردند، قابل اشارت و مشار الیه نیستند.... مشار الیه کسی است که منحصر سازد زمان را به فکر خود.»[16] - چنین گفت سقراط.
وفاداری به هر عقیدهای لزوماً نشانۀ صداقت نیست، بلکه گاه دلیل حماقت است. لازم نیست هر عقیدهای که داریم پیوند دائمی با آن ببندیم، بلکه باید آماده باشیم تا اگر نقد و نقضی بر آن وارد شود، تجدید نظر کنیم. کسی که به عقیدۀ خود به عنوان جزئی جداناپذیر از شخصیّت خود مینگرد، نمیتواند از آن دل برکَند و هر گونه انتقاد به عقیدهاش را حمله به شخصیّتش میداند. همچنین کسی که عقیدۀ خود را جزء دارایی خود میداند، نمیتواند از آن دستبردارد. درست است که ما برای عقیدهمان از واژۀ دالّ بر مالکیت استفاده میکنیم (مثلاً میگوییم من عقیده «دارم»)، ولی همۀ داراییهای ما قابل نگهداری نیست و گاه باید خانهتکانی فکری کنیم. میتوانیم امروز نظری داشته باشیم و روزی دیگر، نظری دیگر. مهم این است که به حقیقت دست بیعت بدهیم و با آن پیمان دائم ببندیم. هر نظری که داشته باشیم باید مادامی بر آن بمانیم که با حقیقت در تعارض نیفتد. به محض اینکه معلوم شود فلان نظرمان اشتباه است، از آن دست بکشیم و حقیقت را در آغوش بگیریم. نباید خود را مقیم کوی حقیقت انگاشت، بلکه باید خود را آوارۀ حقیقت کرد و در پی دلیل رفت؛ هر جا که رفت. ولی این در صورتی ممکن است که هویّت پویا داشته باشیم، نه هویّت ایستا. یعنی معتاد عقیدهای نشویم و تعلّقمان به عقیدهای به علّت خو گرفتن به آن نباشد.
گوتلوب فرگه، نمونهای درخشان بود از کسانی که عقیدۀ موقّت داشت و بخشی از ظرف ذهنش را خالی گذاشته بود. هنگامی که راسل او را از تناقضی در اصل پنجم کتابش با عنوان قوانین حساب آگاه کرد، فرگه به اشکال راسل گردن نهاد و در حالی از عقیدهاش دست برداشت که سالیانی دراز در بارۀ آن تحقیق و تأمّل کرده بود.[17] یک نمونۀ دیگر از این نادرهمردان، ویتگنشتاین بود که پس از سالها فلسفهورزی کتابی ژرف با عنوان رسالۀ منطقی _ فلسفی پرداخت و اثری شگرف در جهان فلسفه گذاشت، امّا سالیانی دیگر به عقیدهای دیگر رسید و کتابی ذیل عنوان پژوهشهای فلسفی سامان داد و در مقدّمهاش اعلام کرد: «در آنچه در کتاب نخست نوشتهام، اشتباههای فاحشی را تشخیص دادهام.»[18]
برخی میپندارند همان چیزهایی که خودشان میدانند، مهم است، و آن چیزهایی که نمیدانند، مهم نیست. میزان اهمّیّت هر علم را خودشان میدانند، نه نفس آن علم. برخی دیگر با آنچه نمیدانند، مخالفت میورزند، و چه بسیار چیزهایی را رد میکنند که از آن هیچ نمیدانند. همین نفس ندانستن، وسوسهکنندۀ انسان به انکار چیزهایی است که نمیداند. زیرا انسان به آنچه نمیداند، تعلّق خاطر ندارد. ولی، به گفتۀ اسپینوزا، نباید جهل را دلیل خود ساخت، و نباید عذر خود را جهل خود دانست. در قرآن از گروهی چنین یاد شده است: چیزی را تکذیب کردند که احاطه به علم آن نیافته بودند و هنوز هم از تأویل آن بیخبرند. کسانی که پیش از ایشان بودند نیز به همین گونه تکذیب کردند.[19]
معلومات هر فرد در برابر مجهولاتش اندک است. اگر قرار باشد آنچه را نمیدانیم رد کنیم، به اندکی از علم خرسند شدهایم. از امام علی ع نقل کردهاند:
لاتُعادُوا ما تَجهَلُونَ فَانَّ اَكثَرَ الْعِلْمِ فِی ما لاتَعرِفُونَ.[20] یعنی با آنچه نمیدانید، دشمنی مکنید. زیرا اغلب دانش در آن چیزهایی است که نمیدانید.
نداستن و پذیرفتن، روی دیگر ندانستن و رد کردن است، امّا رایجتر و بدتر. آنکه نمیداند و رد میکند، بهانهای دارد که چیزی را مردود میداند که به آن تعلّق خاطر ندارد، ولی آنکه نمیداند و میپذیرد، هیچ بهانهای ندارد. گفتهاند که بر نگین انگشتری ارسطو و پادشاه چین این جمله نقش شده بود: «آنکه نمیداند و منکر میشود، معذورتر از کسی است که نمیداند و میپذیرد.»[21] در قرآن نیز میخوانیم:
وَ لاتَقْفُ ما لَیسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلٌّ اُولئكَ كانَ عَنهُ مَسْئولاً.[22] یعنی از آنچه به آن علم نداری، پیروی مکن. زیرا گوش و چشم و دل، همه، بدان بازخواست خواهند شد.
به استناد این آیه کسی مجاز نیست به آنچه نمیداند، اعتقاد ورزد. همان گونه که طَبْرِسی در ذیل آیۀ مزبور میگوید: «عقیده نداشته باش مگر به آنچه میدانی که عقیده داشتن به آن رواست.»[23] طباطبایی نیز در ذیل آیۀ فوق مینویسد: «به چیزی که به آن علم نداری، اعتقاد نداشته باش.»[24] همچنین از امام صادق ع نقل کردهاند مبادا به چیزی که نمیدانی، دینداری کنی: اِیّاكَ اَنْ ... تَدِینَ بِما لاتَعلَمُ.[25] بنابراین اعتقادات هر کس باید به اندازۀ اطّلاعاتش باشد، نه بیشتر. از سفارشهای غزّالی به کسانی که در آغاز راهند این است که در اعتقادات به شهادتین قناعت ورزند. فیض کاشانی این سخن را نمیپذیرد، ولی مطهّری سخن فیض را نمیپذیرد و نظر غزّالی را درست میشمارد.[26]
گفتیم که آنچه را نمیدانیم قبول و رد نکنیم. امّا چون بسیاری از چیزها هست که ما نمیدانیم، پس باید توقّف علمی کنیم؛ یعنی از هر گونه اظهار نظر خودداری ورزیم و نفی و اثبات نکنیم. بسیاری میپندارند که در بارۀ هر موضوعی فقط دو گزینه وجود دارد: قبول و رد. حال اینکه گزینۀ سومی نیز هست که به آن توقّف میگویند و از قدیم دانشمندان به آن توجّه داشتند و در موضوعاتی که نمیدانستند، نفیاً و اثباتاً داوری نمیکردند. هیچ فردی را به علّت آنچه نمیداند و اظهار نظر نمیکند، محکوم نمیکنند. کسانی محکوم میشوند که نمیدانند و قبول و رد میکنند.
توقّف علمی نه ناشی از نادانی، بلکه نشانۀ کمال دانایی و حدشناسی است. کسی که در بارۀ آنچه نمیداند، سکوت و توقّف میکند، معلوم میشود یک چیز مهم را میداند؛ دامنۀ دانستههای خود را. در نتیجه، نه خود میلغزد و نه دیگران را میلغزاند. از امام صادق ع روایت کردهاند حقّ خداوند بر بندگانش این است که در بارۀ آنچه نمیدانند، توقّف کنند: یَقِفُوا عِنْدَ ما لایَعلَمُونَ.[27]
گاه در برابر اغراق در یک نظریّه، و یا در برابر یک نظریّۀ انحرافی، نظریّهای در مقابل آن شکل میگیرد که آن نیز اغراقآمیز و انحرافی است. این گونه آرا را باید نظریّات واکنشی نامید و از آنها پرهیخت. نظریّۀ واکنشی، مقابلۀ افراطی با نظریّهای است که آن هم به صورتی دیگر افراطی است. یک نظریّه فقط یک روی سکّه را نشان میدهد و نظری دیگر در واکنش، روی دیگر را. این گونه قطببندیها و دوگانهها بدین رو شکل میگیرد که بعضی برای اینکه اهمّیّت نظریّهای را گوشزد کنند در بارۀ آن اغراق میکنند و بیش از آنچه باید بر آن تکیه و تأکید میورزند.
افراط به یک طرف با افراط به طرف مخالف آن اصلاح نمیشود. امّا بعضی ناآگاهانه و ناخواسته در این دامچاله میافتند و در فرار از یک افراط دچار افراط دیگر میشوند. شاهد این مدّعا، این همه تزها و آنتی تزهای افراطی است؛ از جمله انقلاب در برابر محافظهکاری و بالعکس، تجدّد در مقابل سنّت و بالعکس، غرب در برابر شرق و بالعکس.
نظریّات واکنشی در بارۀ شخصیّتها نیز شکل میگیرد؛ از فرشته نمایاندن کسی تا شیطان دانستن او. این گونه داوری در بارۀ امیرالمؤمنین اتّفاق افتاد و در مقابل خوارج که میگفتند علی کافر است، گروهی در واکنش گفتند که او خداست.[28] آن حضرت این موضوع را پیشبینی میکرد که میگفت «دوست افراطی» و «دشمن افراطی» در بارۀ من هلاک میشوند.[29]
مجهولات بشر بیش از معلومات اوست و هر چه بشر پیشتر آمده، بیشتر به مجهولات خود پی برده است. این مجهولات دو دستهاند و دستۀ دوم از دستۀ اوّل زیانبارتر. دستۀ اوّل چیزهایی است که نمیدانیم و میدانیم که نمیدانیم (جهل بسیط)، و دستۀ دوم چیزهایی است که نمیدانیم و خیال میکنیم که میدانیم (جهل مرکّب / مضاعف).
همۀ انسانها کمتر از آنچه میپندارند، میدانند. هر انسان نیز کمتر از همۀ انسانها، و کمتر از آنچه خود میپندارد، میداند. خداوند در قرآن نگفته است به شما اندکی علم دادیم، بلکه گفته است به شما جز اندکی علم ندادیم: وَ ما اُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلّا قَلِیلاً.[30] بنابراین علم هر یک از ما جز اندکتر از اندک نیست و باید این نکته را مطمح نظر قرار داد، نه اینکه به گروهی لقب «علّامه» داد.
گذشتگان بر آن بودند که در هر موضوع یک حقیقت وجود دارد و آن نیز روشن است و کالشّمس فی وسط السّماء، و آنکه نمیبیند، مغرض است. امّا گذشت زمان روشن کرد که حقیقت، ناآشکار و دیریاب است و اگر هم دستیاب شود، حاصل تلاش گروهی است. مطالبی بسیار در همین یک - دو قرن اخیر به نام «علم» گفتهاند و سپس به ابطالش پی بردهاند. همچنین چه بسیار مطالبی که در سدههای گذشته به نام «دین» گفتهاند و اکنون از آنها برگشتهاند.
سقراط بدین رو این همه قدر دیده و بر صدر سلسلۀ فیلسوفان نشسته است که میگفت: «هیچ نمیداند و فقط از این حیث از دیگران داناتر است که میداند که هیچ نمیداند.»[31] همچنین کارل پوپر، که از بزرگترین فیلسوفان علم در عصر حاضر است، قائل به معرفت حدسی بود و در آثارش بهکرّات و مرّات گفته است که ما هیچ نمیدانیم، بلکه حدس میزنیم. هزار سال پیش نیز ابوالعلاء معرݦݩّی گفته بود: اَمّا الْیَقینُ فَلا یَقینَ وَ اِنَّما / اَقصیٰ اِجْتهادِی اَنْ اَظُنَّ وَ اُحْدِسا.[32] یعنی یقین بییقین، پس نهایت کوشش من به گمان و حدس منتهی میشود. همچنین قرنها پیش از ابوالعلاء، کسنوفانسِ شاعر گفته بود: «در بارۀ حقیقتِ یقینی، هیچ انسانی آن را ندانسته.... همۀ [گفتهها] چیزی نیست جز درهمبافتهای از حدسها.»[33]
اگر ما بدانیم که اندک میدانیم، حتّی اندکتر از آنچه میپنداریم، تواضع معرفتی پیشه میکنیم و میکوشیم چون یک دانشآموز باشیم و همواره در حال آموختن. به جای اینکه پاسبان دانستههای خود باشیم و در حال دفاع از آنچه تاکنون دانستهایم، خواهیم کوشید تا شکارچی دانستههای دیگران باشیم. بخشی از ظرف ذهن خویش را خالی میگذاریم، نه چون کسانی که مُهر «ظرفیّت تکمیل است» به آن میزنند. هنگامی که امیرالمؤمنین میخواست به کمیل چیزی بیاموزد، نخست به او گفت: اِنَّ هذِهِ الْقُلوبَ اوعِیةٌ فَخَیرُها اَوعاها.[34] یعنی این دلها چون ظرف است و هر چه دلها گنجایش بیشتر داشته باشد، بهتر است. سعدی نیز میگوید کسی در نجوم اندکی دست داشت، ولی متکبّر بود. وی به نزد منجّم بزرگ، گوشیار گیلانی، رفت تا از او چیزی بیاموزد. گوشیار چون تکبّرش را دید، چیزی بدو نیاموخت و او قصد بازگشت کرد. هنگام بازگشت، گوشیار به او گفت: تو خود را گمان بردهای پرخرد / اِنائی که پر شد، دگر چون بَرد؟ / ز دعوی پری، زان تهی میروی / تهی آی تا پرمعانی شوی.
بسیاری از انسانها عقیدۀ خود را از محیطشان میگیرند. در محیط مسلمانان، مسلمان پرورده میشود، و در محیط مسیحیان، مسیحی، و در محیط هندوها، هندو. حدّاکثر اینکه بعضی طبق منش و سرشت خویش تصرّفاتی در عقیدۀ خود میکنند. مسلمان تندخو به اسلام بنیادگرا میگرود، و مسلمان نرمخو به اسلام دموکراتیک. انسانها با یکدیگر بیشتر اختلاف جغرافیایی و اختلاف ژنتیکی دارند تا اختلاف فکری. سرنوشت ما را سرزمین و سرشت ما معیّن میکند.
امّا حقیقتطلبی الزام میکند که هر جا سرزمین و سرشت ما در تعارض با حقیقت باشد، جانب حقیقت را بگیریم. نباید محیط خود را معیار حقیقت بشماریم و پیشفرضمان این باشد که حقیقت در اینجاست که من اتّفاقاً زاده شدهام. حقیقت، سیّال و سیّار است، نه ثابت و ساکن در یک جا، و بزرگتر از این است که در محدودۀ سکونت ما بگنجد. پس باید در عقاید محلّی/ بومی خود بازنگری کنیم و حتّی پس از اطمینان به صحّت آن، باز در جزئیّات
دقیق شویم.
وظیفۀ دیگرمان این است که در تفسیر عقاید، سرشت و ژن خود را دخالت ندهیم. نباید چیزی را طبق سنخ روانی و منش خویش معرّفی و تفسیر کنیم. بنگریم واقعیّت چیست، امّا بدون دستکاری ژنتیک.
خلاصه، هر کس تا آنجا در عقیدۀ خود بازنگری کند که بتواند بگوید
«عقیدۀ من» این است. و هنگامی میتواند بگوید «عقیدۀ من» که عقیدهاش پیراسته از جبر اجتماعی (سرزمین) و جبر وراثتی (سرشت) باشد.[35]
ما همواره در حال داوری هستیم: نظری را میپذیریم و نظری را رد میکنیم و با گروهی موافقیم و با گروهی مخالف. این کار را نباید سرسری گرفت، بلکه باید در داوری علمی در بارۀ هر موضوع، که اوراقی بسیار دارد، همۀ اوراق آن را بخوانیم، نه نخوانده و یا نیمهخوانده، و یا بر اساس شنیدهها، داوری کنیم. آنکه پیشداوری میکند، مرتکب یک غلط میشود، امّا هنگامی که چند دلیل برای آن میآورد، مرتکب چند غلط میشود. پس نخست بررسی و آنگاه داوری، نه برعکس، ولی دریغا که روش گروهی برعکس است.
کسانی که شتابزدهاند و در هر موضوع میخواهند زود به نتیجه برسند، سریع القطع میشوند و پیشداوری میکنند. سریع القطع کسی است که با خواندن یک متن، یا با ملاحظۀ یک دو دلیل، زود قانع میشود که درست همین است. ولی شاید در مقابل این یک دو دلیل، دهها دلیل دیگر و قویتر باشد. برای پرهیز از پیشداوری باید شتابزده و سریع القطع نبود و در داوری، تأخیر و تسویف کرد.
بعضی هنگامی که به چیزی معتقد میشوند، همواره در پی شواهدی میروند تا عقیدهشان را تأیید کند. این افراد یکسره به مؤیّدهای عقیدۀ خود توجّه میکنند، ولی مضعِّفهای آن را نادیده میگیرند. حال اینکه باید در جستجوی مضعِّفها و معارضهای عقیدۀ خود نیز بود. ممکن است هم در تأیید نظری و هم در ردّ آن دلایلی وجود داشته باشد. یکسونگری است که به یک سلسله دلایل متمسّک شویم و دلایل دیگر را نادیده بگیریم. ابوالحسن عامری در هزار سال پیش میگفت: خردمند به دلایل اقامهشده برای چیزی قانع نمیشود تا اینکه دلایل مخالف آن را نیز دریابد.[36]
برای اثبات هر مدّعا دو شرط لازم است: دلایلی در تأیید آن باشد، و دلیلی در ردّ آن نباشد. برای شماری از مدّعیات نادرست، بویژه در حوزۀ دین و تاریخ، دلایلی یافت میشود، امّا در ردّ آنها نیز دلایلی بیشتر هست. پس باید خود را بر صندلی اتّهام بنشانیم و گریبان عقایدمان را بگیریم و از عقایدمان بازجویی کنیم و حتّی استدلال معکوس بیاوریم؛ یعنی استدلال به سود طرف مقابل. کسانی که فقط چیزهایی را میخوانند و میشنوند که میدانند، در همان جا که هستند باقی میمانند.
در مسائل اختلافی در دین، استناد به آیات و روایات یک مدّعا، بدون بررسی آیات و روایات معارض آن مدّعا، یکسونگری است و مصداق نقل قول ناقص.
فقط در دنیای اقتصاد و سیاست نیست که تبلیغاتْ سرنوشتساز است، بلکه در عرصههای دیگر نیز تبلیغات وجود دارد و مؤثّر است؛ حتّی در دین و فلسفه. شکل آن چنین است که کسی برای معرّفی عقیدهاش، شعارپراکنی و رجزخوانی و گزافهگویی میکند، رعد و برق بیباران میزند، واژههای پرطمطراق خرج میکند، احساسات و عواطف را برمیانگیزد، با شدّت و قاطعیّت سخن میگوید، و وعدههای ناممکن میدهد؛ وعدۀ کبکهای آسمان در تابۀ زحمتکشان، و وعدۀ کبابِ آهویِ شکارنشده برای مستضعفان. اینکه میگویند «لیبرالیسم کشتی نجات بشریّت است»، «قطار تاریخ سرانجام به مارکسیسم میرسد»، «فلسفۀ اسلامی غایت قصوای فلسفهورزی است»، و سخنانی مانند اینها، همه و همه، تبلیغات است.
نباید مجذوب یا مرعوب تبلیغات شویم، بلکه باید از هر عقیده و نظریّهای آرایهزدایی و شعارزدایی کنیم و به دور از هیجانات و احساسات، عقل را میزان قرار دهیم.
در صورتی که تبلیغات حذف شود، یعنی همۀ عقاید و نظریّات با یک اندازه صدا و با یک اندازه تصویر و با زبان خشک علمی معرّفی شوند، دیدگاه بسیاری از مردم عوض میشود.
همۀ حقایق در پیش ما و در کیش ما نیست. همه چیز را همگان دانند و حقیقت، هویّت جمعی دارد و مشاع است و در انحصار هیچ فرد و گروهی نیست. آنکه حقیقتطلب است، هیچ نمینگرد حقیقت در دست کیست؛ او فقط حقیقت را میطلبد؛ در دست هر که باشد، باشد. کسی که معتقد است خدا حقیقت دارد (یعنی از آن رو به خدا اعتقاد دارد که حقیقت است)، باید حقیقت را هم پدیدهای خدایی بداند؛ حتّی اگر خلاف نظرش و نزد مخالفش باشد. زیرا مبدأ و منشأ حق، خداوند است: الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ.[37] در روایات پیشوایان دین آمده است حکمت را نزد هر که باشد، فراگیرید؛ حتّی اگر «منافق» و «مشرک» و «اهل باطل» و «شرور» و «فرومایه» و «دیوانه» باشد. اعراض از حقیقت، به علّت بغض به گویندۀ آن، که فی المثل کافر یا فاسق است، چیزی جز عصبیّت جاهلیّت نیست.[38] از امام علی ع روایت کردهاند: اَلحِكْمةُ ضالَّةُ المُؤمنِ فَخُذِ الْحِكْمةَ وَ لَو مِنْ اَهلِ النِّفاقِ.[39] یعنی حکمت گمشدۀ مؤمن است. حکمت را، اگر چه از منافقان، فراگیر.
همچنین از حضرت عیسی ع نقل کردهاند: خُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهلِ الْباطِلِ وَ لاتَأخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهلِ الْحَقِّ.[40] یعنی حق را از اهل باطل بگیرید و باطل را از اهل حق نگیرید. پس این جمله را شعار خود کنیم: درست از هر کس، و نادرست از هیچکس.
تعصّبْ به دینداران و امور دینی اختصاص ندارد، بلکه گستردهتر از آن است. یک نمونه از تعصّب در غربستیزی و غربستایی این است که سالها پیش شفیعی کدکنی نوشت: «اگر مستشرقی گفت "ماستْ سفید است"، همیشه جای این احتمال را در ذهن خود نگاه دارید که یا "ماست اصلاً سفید نیست"، یا "اثبات سفیدی ماست مقدّمهای است برای نفی سیاهی از زغال."»[41] شفیعی سی سال بعد، از آن تعصّب غربستیزانه رهید، امّا این بار گفت: «قرنهاست که مسلمانان اندیشهای ندارند .... وقتی بخواهیم فرهنگ یا دایرة المعارفی از اندیشۀ بشری فراهم آوریم، سهم متأخّرین جهان اسلام تقریباً صفر است. تمام مسلمانان در قرون اخیر به اندازۀ یک سال از عمر فلسفی ویتگنشتاین "اندیشه" عرضه نکردهاند.»[42]
گاهی اکثریّت به راهی خطا میرود و عقیدهای نادرست در جامعه، یا میان حلقۀ دانشوران، حاکم میشود. در چنین وضعی باید شجاعت دانستن داشت و به راه اکثریّت نرفت. شجاعت یکی از شرطهای شناخت است و آنکه شجاع است چیزهایی را میتواند بداند که دیگری، هر چه هوشمندتر باشد، هرگز نمیتواند. به گواهی تاریخ کسانی توانستند مشهورات و اجماعات بیاساس را نقد کنند که شجاع بودند و از اقلّیّتبودگی نهراسیدند. در نهج البلاغه میخوانیم: لاتَسْتَوحِشُوا فِی طَریقِ الْهُدی لِقلَّةِ اَهلِهِ.[43] یعنی از راه هدایت به سبب کم بودن روندگان آن وحشت نکنید.
شیخ مفید پس از بحثی علمی میگوید من هیچ وحشتی نمیکنم که فردی در این موضوع با من مخالفت کند. زیرا انس من با برهان است و وحشتی از حق نیست.[44] شاگرد او، سیّد مرتضی، نیز میگوید نباید از مذهبی به علّت نداشتن راهرو وحشت کرد، بلکه سزد از عقیدهای گریخت که مستدل نباشد.[45] عصر روشنگری در غرب هنگامی آغاز شد که گروهی با شجاعت دانستن، به فهم و دریافت و عقل خود تکیه کردند. کانت در مقالهای در بارۀ روشنفکری میگوید که شعار روشنفکری این بود: «دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش.»[46]
شجاعت علمی لازم است، امّا احتیاط نیز هم. این دو را، که بظاهر تعارضآمیز مینماید، باید چون شیر و شکر به هم آمیخت و یکی را فدای دیگری نکرد. آنکه بداند دانستههای ما در برابر نادانستههایمان ناچیز است، و آنکه بداند در برابر آنچه میگوید مسؤول است، عصای احتیاط به دست میگیرد. این عصا را از همان آغاز جوانی باید به دست گرفت، نه در دورۀ کهنسالی یا از سر ترس.
اگر آدمی فقط این اصل را بپذیرد که ندانسته نباید بپذیرد، کافی است که احتیاط ورزد. در این صورت هرگز محافظهکار نمیشود. محافظهگرایی تمکین تمام به سنّت است، امّا احتیاطگرایی غربال محتاطانۀ سنّت است و منافاتی با نوآوری ندارد. چه بسا نظریّاتی جدید که منشأ آن نه شجاعت علمی، بلکه احتیاط است.
در روایاتی متعدّد به احتیاط در دین سفارش شده است[47]و سفارش عالمان در اجازاتشان به شاگردان، احتیاط است و احتیاط. این موضوع، منشأ بحثی در اصول فقه شده است با عنوان اصول عملیّه (استصحاب، برائت، احتیاط، تخییر)،
و از موارد اختلاف میان اخباریان و اصولیان، و میان اصولیان با یکدیگر.[48]امّا هر دو گروه، در اصل احتیاط تردید ندارند و بعضی چندان احتیاط میورزند که اساساً فتوا نمیدهند[49] و یا اگر به نظری جدید برسند، فحص میکنند تا کسی از گذشتگان را همرأی خود بیایند.[50]
برای رسیدن به باوری درست، علاوه بر صداقت، جدّیّت نیز لازم است. عشق به حقیقت کافی نیست، بلکه باید در پی حقیقت دوید و عرق از روح ریخت تا شاید بدان رسید. اجتهاد (جهاد علمی)، ویژۀ فقیهان نیست و به علم فقه اختصاص ندارد، بلکه هر عقیدهای که داشته باشیم باید بر پایۀ جد و جهد باشد. حقیقت همواره روشن و ساده و دم دست و مانند خورشید در وسط آسمان نیست، بلکه گاهی دور از افق دید ما و نیمهپنهان است و برای دستیابی به آن باید سختکوش بود. و سختکوش بودن، یعنی به منابع دم دستی و اطّلاعات دم دستی و برداشتهای دم دستی اکتفا نکردن. اگر در بسیاری از موارد، اصل را بر ناآشکارگی حقیقت بگذاریم، برای رسیدن به آن بیشتر جد و جهد میورزیم. از امام علی ع نقل کردهاند: حق نشانههایی برجسته ندارد که از طریق آن بتوان انواع راست را از دروغ بازشناخت.[51] در مقام قضاوت نیز، قاضی شایسته در نظر امام کسی بود که: به فهم ابتدایی خود، پیش از رسیدن به عمق مطلب، اکتفا نکند.[52]
تفسیر به رأی فقط شامل متون دینی نمیشود، بلکه هر متنی را شامل میشود. البتّه هر چه متنی مهمتر باشد، تفسیر به رأی آن خطرناکتر است. تفسیر به رأی یعنی سخن خود را در دهان دیگری گذاشتن و خوشامد و ناخوشامد خود را در تفسیر دخالت دادن. این کار، تحمیل نظر خویش به دیگری و نوعی زورگویی است. کسی که سخن دیگری را تفسیر به رأی میکند، در واقع زور و دروغ میگوید؛ یعنی چیزی را به دیگری نسبت میدهد که او نگفته است. اگر متنی را دلیل بر مدّعای خود نمیدانیم، از استناد به آن خودداری ورزیم، نه اینکه تفسیر به رأی کنیم. این کار، تحریف معنوی است و گاه خیانتبارتر از تحریف لفظی؛ حتّی اگر عالمانه-عامدانه نباشد.
گاه تفسیر به رأی از یک متن است و به صورت جزئی، و گاه از یک آیین است و به صورت کلّی. در صورت اخیر، تفسیری از یک آیین ارائه میشود که هرگز قابل استنباط از آن نیست. فی المثل در تفسیر نظر اسلام یا مسیحیّت میگویند چنین و چنان، و حال اینکه نه چنین است و نه چنان. یک شکل دیگر از این تفسیر در مقام گزارش از آرای شخصیّتهاست. نمونه را بسیار میخوانیم که ارسطو یا کانت بر آن است که فلان و بهمان، ولی چون دقیق میشویم، درمییابیم که تفسیر به رأی است و بر اساس خوشامدها و ناخوشامدهای شخصی.
همۀ واقعیّتها چندان عینی نیستند و اگر هم کاملاً عینی باشند، چه بسا با پیشفرضهای بعضی در تعارض باشند. اینجاست که گروهی از روبرو شدن با واقعیّت میگریزند و به صد گونه توجیه متوسّل میشوند تا واقعیّت را به گونهای دیگر بنمایانند. غافل از اینکه ما واقعیّت را جعل نمیکنیم، بلکه واقعیّت آن است که هست و آن را نمیتوان به دنبال خود کشید. ما باید در پی واقعیّت برویم.
همۀ عقاید و نظریّات باید به محک تجربه و واقعیّت بخورد و هر آنچه منطبق با این محک نباشد، دور افکنده شود. آنان که بیاعتنا به واقع نظریّهپردازی میکنند، و آنان که پایبند نظریّات مخالف واقعند، بافتههای ذهنی را بر یافتههای عینی ترجیح میدهند و معتقد به اصالت نظریّه[53] (به تعبیر لوئی آلتوسر) هستند.با شعبدهبازی کلامی و دلیلتراشی و تشبّث به استدلالهای شبهعقلی نمیتوان نظریّهای را بر کرسی نشاند. «دلیل عقل اگر بر هوا کند پرواز / چو شد مخالف حسّ و نظر شکستهپر است.» بدا به حال آنکه گفت بدا به واقعیّت اگر با نظریّات من سازگار نباشد.[54] و بدا به حال آنکه گفت بدا به حال تجربه، نظریّه درست است.[55]
بعضی فقط آن واقعیّتهایی را میپذیرند که با پیشفرضهایشان سازگار است. به گفتۀ مولوی: در سر آنچه هست، گوش آنجا رود. گوته نیز میگفت: «ما فقط چیزهایی را میبینیم که میدانیم.»[56]و بنا به یک مَثل کهن: «ما آمادۀ دیدن چیزی هستیم که در پشت چشمهامان واقع شده است، نه چیزی که در برابر آنها ظاهر میشود.»[57] گالیله یک دوربین نجومی ساخت و از ارسطوییان خواست به وسیلۀ آن، اقمار مشتری را ببینند، ولی آنها از بیم اینکه همان چیزی را ببینند که گالیله دیده بود و ارسطو نگفته بود، نپذیرفتند.[58] همچنین هنگامی که در قرن وسطی کالبدشکافی رایج شده بود و جسدها را میشکافتند، هر گاه نظر جالینوس با ویژگیهای جسد تطبیق نمیکرد، عیب را از جسد میدانستند، نه از نظر جالینوس.[59]
به گذشتگان نخندیم، بلکه چنان باشیم که آیندگان به ما نخندند. به جای اینکه واقعیّتها را چنان تفسیر کنیم که با نظریّات ما منطبق باشد، نظریّات خود را چنان تغییر دهیم که با واقعیّتها منطبق باشد. دعایمان در این سرای خدعه، که با سحر سخن، حق را باطل و باطل را حق مینمایانند، این باشد: ای خدا بنمای تو هر چیز را / آنچنانکِ هست در این خدعهسرا. و بنا به آنچه در متون عرفانی از پیامبر نقل کردهاند: اَللّهمَّ اَرِنَا الاَشیاءَ کَما هِیَ.[60]
ما در جهان نامها و برچسبها به سر میبریم و یکدیگر را به نامهایی گوناگون، بفرض درست، میخوانیم؛ از جمله: خداباور، خداناباور، صوفی، بودایی، کمونیست، محافظهکار، لیبرال و روشنفکر. این نامها و برچسبها برای شناخت ما از یکدیگر است، ولی گاه حجاب شناخت میشود و موجب میگردد به کسانی که همفکر ما نیستند و برچسبی دیگر دارند، نزدیک نشویم و آنها را نشناسیم. فی المثل چون خود را مسلمان میدانیم، توجّه نمیکنیم که مسیحیان در الهیّات چه میگویند، و یا چون خود را روشنفکر میشماریم، دقیق نمیشویم که صوفیان چه مدّعایی دارند. هیچ عقیدهای خالی از نقاط قوّت نیست، ولی هنگامی که ما آنها را با برچسبهایی مطرود بدانیم، اوّلاً نمیتوانیم درکشان کنیم، و ثانیاً نمیتوانیم از نقاط قوّتشان بهره ببریم. نباید برچسبها برای ما چون لولو برای کودکان باشد. از برچسبها تابوزدایی کنیم و ننگریم برچسب دیگران چیست، بلکه بنگریم دلایلشان چیست.
گاه برچسبها نه یک کلمه، مانند «کمونیست» و «لیبرال»، بلکه یک عبارت کلیشهای است. مثلاً میگویند افلاطون و ارسطو معتقد بودند که فلان، و یا ابن خلدون و غزّالی اعتقاد داشتند که بهمان. این برچسبهای کلیشهای، اگر چه درست، نباید موجب طرد کامل برچسبخوردگان شود.
1. ابوحیّان توحیدی. علیرضا ذکاوتی قراگزلو. چاپ اوّل: تهران، طرح نو، 1374.
2. اخلاق باور. اندرو چیگنل. ترجمۀ امیرحسین خداپرست. چاپ اوّل: تهران، انتشارات ققنوس، 1395.
3. اخلاق نیکوماخوس. ارسطو. ترجمۀ محمّدحسن لطفی. چاپ اوّل: تهران، طرح نو، 1378.
4. ارغنون (مجلّه).
5. الاصول من الکافی. محمّد بن یعقوب کلینی. تصحیح و تعلیق نجمالدّین آملی و علیاکبر غفّاری. تهران، المکتبة الاسلامیّة، 1388.
6. الاعلام بمناقب الاسلام. ابوالحسن عامری. ترجمۀ احمد شریعتی و حسین منوچهری. چاپ اوّل: تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1367.
7. الانسان الکامل. عزیزالدّین نسفی. تصحیح ماریژان موله. چاپ ششم: تهران، انتشارات طهوری و انجمن ایرانشناسی فرانسه در تهران، 1381.
8. بنیانی علمی برای جهان عقلانی. پل دیویس. ترجمۀ محمّدابراهیم محجوب. چاپ پنجم: تهران، نشر گمان، 1400.
9. الذّخیرة فی علم الکلام. علیّ بن حسین موسوی (شریف مرتضی). تحقیق گروهی از محقّقان. چاپ اوّل: مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1399.
10. الرّسائل و المسائل. علیّ بن حسین موسوی (شریف مرتضی). تحقیق گروهی از محقّقان. چاپ اوّل: مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1399.
11.الشّافی فی الامامة. علیّ بن حسین موسوی (شریف مرتضی). تحقیق سیّد عبدالزّهراء حسینی خطیب. مراجعۀ فاضل میلانی. چاپ دوم: تهران، مؤسّسۀ الصّادق، 1426.
12. اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات. محمّد بن محمّد بن نُعمان (شیخ مفید). به اهتمام مهدی محقّق. چاپ دوم: تهران، مؤسّسۀ مطالعات اسلامی دانشگاه تهران - دانشگاه مکگیل، 1382.
13. با چراغ و آینه: در جستجوی ریشههای تحوّل شعر معاصر ایران. محمّدرضا شفیعی کدکنی. چاپ دوم: تهران، انتشارات سخن، 1390.
14. بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمّة الاطهار. محمّدباقر مجلسی. چاپ دوم: بیروت، مؤسّسة الوفاء، 1403.
15. البصائر و الذّخائر. ابوحیّان توحیدی. تحقیق وداد قاضی. چاپ اوّل: بیروت، دار صادر، 1408.
16. پژوهشهای فلسفی. لودویگ ویتگنشتاین. ترجمۀ فریدون فاطمی. چاپ هفتم: تهران، نشر مرکز، 1393.
17. تاریخ فلسفۀ غرب. برتراند راسل. ترجمۀ نجف دریابندری. چاپ ششم: تهران، کتاب پرواز، 1373.
18. تصوّف اسلامی و رابطۀ انسان و خدا. رینولد ا. نیکلسون. ترجمۀ محمّدرضا شفیعی کدکنی. چاپ اوّل: تهران، انتشارات توس، 1358.
19. جهانبینی علمی. برتراند راسل. ترجمۀ حسن منصور. چاپ چهارم: تهران، انتشارات آگاه، 1378.
20. حاصل عمر. آلبرت اینشتین. ترجمۀ ناصر موفّقیّان. چاپ اوّل: تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1370.
21. در جستجوی جهانی بهتر. کارل پوپر. ترجمۀ حسن تیموری. چاپ اوّل: تهران، نشر شبخیز، 1398.
22. دیوان ابیالعلاء المعرّی: اللّزومیّات. شرح و ضبط غرید شیخ. چاپ اوّل: تهران، مؤسّسة الاعلمی، 1420.
23. روشننگری چیست؟ نظریّهها و تعریفها. ارهارد بالت (گردآورنده). ترجمۀ سیروس آرینپور. چاپ اوّل: تهران، انتشارات آگاه، 1376.
24. ریشهها و پیامدهای احتیاط در اجتهاد و افتا: گفتگو با جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه. به کوشش سعید ضیاییفر. چاپ اوّل: قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1400.
25. زندگی گالیله. برتولت برشت. ترجمۀ عبدالرّحیم احمدی. چاپ یازدهم: تهران، انتشارات نیلوفر، 1400.
26. زن زیادی. جلال آل احمد. چاپ پنجم: تهران، انتشارات رواق، 1356.
27. سرگذشت فلسفه. براین مگی. ترجمۀ حسن کامشاد. چاپ اوّل: تهران، نشر نی، 1386.
28. سی مقاله. رضا استادی. چاپ اوّل: قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1373.
29. شش بال: مردان علم در رنسانس. جرج سارتن. ترجمۀ احمد آرام. چاپ سوم: تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1364.
30. غرر الحکم و درر الکلم. عبدالواحد آمدی. تصحیح سیّد مهدی رجایی. چاپ دوم: قم، دار الکتاب الاسلامی، 1410.
31. غزلیّات شمس تبریز. مقدّمه، گزینش و تفسیر محمّدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم: تهران، انتشارات سخن، 1387.
32. القسطاس المستقیم. محمّد غزّالی. تحقیق فیکتور شلحت. چاپ اوّل: بیروت، المطبعة الکاثولیکیّة، 1995.
33. مجمع البیان فی تفسیر القرآن. ابوعلی طَبْرِسی. چاپ اوّل: بیروت، دار المعرفة، 1406.
34. محبوب القلوب. قطبالدّین اشکوری. ترجمۀ سیّد احمد اردکانی. تصحیح علی اوجبی. چاپ اوّل: تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، 1380.
35. المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء. محسن فیض کاشانی. تصحیح علیاکبر غفّاری. قم، دفتر انتشارات اسلامی.
36. مقالات شمس تبریزی. تصحیح محمّدعلی موحّد. چاپ دوم: تهران، انتشارات خوارزمی، 1377.
37. مقدّمه بر تاریخ علم. جرج سارتن. ترجمۀ غلامحسین صدری افشار. چاپ دوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1383.
38. المیزان فی تفسیر القرآن. سیّد محمّدحسین طباطبایی. چاپ پنجم: قم، مؤسّسۀ اسماعیلیان، 1371.
39. نزهة الارواح و روضة الافراح (تاریخ الحکماء). شمسالدّین محمّد شهرزوری. ترجمۀ مقصودعلی تبریزی. به کوشش محمّدتقی دانشپژوه و محمّدسرور مولایی. چاپ اوّل: تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1365.
40. نهج البلاغة. تصحیح صبحی صالح. قم، انتشارات هجرت، 1395.
41. هنر تحقیق علمی. و. ا. ب. بوریج. ترجمۀ محمّدتقی فرامرزی. چاپ اوّل: تهران، انتشارات مازیار، 1386.
42. یادداشتهای استاد مطهّری. چاپ اوّل: تهران و قم، انتشارات صدرا، 1379.
[1]. بحار الانوار، ج 1، ص 218.
[2]. اخلاق باور، ص 15.
[3]. سورۀ زمر، آیۀ 17-18.
[4]. غرر الحکم، ص 158
[5]. نهج البلاغة، بخش حکمت، حدیث 173.
[6]. غرر الحکم، ص 178.
[7]. همان، ص 419.
[8]. نهج البلاغة، خطبۀ 147.
[9]. شش بال: مردان علم در رنسانس، ص 91.
[10]. تقلید به معنای انداختن گردنبند (قِلاده/ در فارسی: قَلّاده) به گردن کسی دیگر است، نه انداختن گردنبند دیگری به گردن خود (بسیاری چنین میپندارند و درست نیست.) به عبارت دیگر، تقلید به این معنا نیست که مقلِّد، قِلادۀ امر و نهی از مقلَّدش را به گردن خود میاندازد، بلکه معنایش این است که قِلاده به گردن دیگری میاندازد و مسؤولیّت عملی را که در آن از دیگری پیروی میکند مانند گردنبند بر گردن آن عالم میگذارد. مذموم بودن تقلید به همین روست که خلاف استقلال و انتخاب است و انسان را قیّممآب و طفیلی دیگری میکند. مقلّد دوست دارد کسی دیگر به او بگوید چه بیندیش و چه بکن و آنگاه خودش آسودهخاطر شود و بگوید من مسؤولیّتی ندارم و «المأمور معذور.».
داستایفسکی در رمان برادران کارامازوف و اریک فروم در کتاب گریز از آزادی به این موضوع اشاره کردهاند که آنچه مردم را به هراس میاندازد، آزادی انتخاب است.
[11]. مقالات شمس تبریزی، ص 161.
[12]. تا آنجا که میدانم، سخن او در اصل چنین است: «دوستان و حقیقت، هر دو، برای ما گرامیاند. حقیقت را بر دوستان برتری نهیم.» اخلاق نیکوماخوس، ص 22. منظور ارسطو از «دوستان»، افلاطون است.
[13]. ر.ک: الاعلام بمناقب الاسلام، ص 287.
[14]. ر.ک: القسطاس المستقیم، ص 100.
[15]. «نَحنُ نُقْسِمُ عَلیٰ مَنْ تَصفَّحَهُ وَ تَأَمَّلَهُ اَنْ لاݢݢىݔݩُقلَّدَنا فِی شَیءٍ....» السݧݒݧّافی فی الامامة، ج 4، ص 366. «نُقْسِمُ بِاللهِ تَعالیٰ عَلیٰ مَنْ تَأَمَّلَهُ اَنْ لاݢݢىݔݩُقلَّدَنا فِی شَیءٍ....» الدݧݧݧݐݧّخیرة فی علم الکلام، ج 2، ص 503.
[16]. نزهة الارواح و روضة الافراح، ص 141.
[17]. ر.ک: برتراند راسل، «در بارۀ فرگه»، ترجمۀ ضیاء موحّد، ارغنون (سال دوم، شمارۀ 7-8، زمستان 1374)، ص 85.
[18]. پژوهشهای فلسفی، ص 26.
[19]. سورۀ یونُس، آیۀ 39.
[20]. غرر الحکم، ص 748.
[21]. البصائر و الدݧݧݧݐݧّخائر، ج 1، ص 127 و ج 4، ص 96؛ محبوب القلوب، ص 277.
[22]. سورۀ اِسراء، آیۀ 36.
[23]. مجمع البیان، ج 6، ص 641 .
[24]. المیزان، ج 13، ص 92.
[25]. الاصول من الکافی، ج 1، ص 33.
[26]. ر.ک: المحجّة البیضاء، ج 5، ص 129؛ یادداشتهای استاد مطهّری، ج 2، ص 158.
[27]. الاصول من الکافی، ج 1، ص 34.
[28]. ابوحیّان توحیدی به نقل از ابوحامد مرورودی گفته است: «لَولا اَنَّ الْخَوارجَ قالَتْ عَلیٌّ کافِرٌ، لَما قالَتِ الْغالِیةُ عَلیٌّ اِلهٌ.» البصائر و الدݧݧݧݐݧّخائر، ج 4، ص 234. بعضی احتمال دادهاند که ابوحامد مرورودی وجود خارجی نداشته و ساختۀ ذهن ابوحیّان است. ر.ک: ابوحیّان توحیدی، ص 10.
[29]. ر.ک: نهج البلاغة، خطبۀ 127. همچنین بنگرید به حکمت 117 و 469.
[30]. سورۀ اِسراء، آیۀ 85.
[31]. تاریخ فلسفۀ غرب، ص 150. بوشکور بلخی نیز میگفت: تا بدانجا رسید دانش من / که بدانم همی که نادانم. همچنین محمّدتقی بهار میگفت: کسب کردم به معرفت قدری / که رسیدم به قرب لاادری.
[32]. دیوان ابیالعلاء المعرّی: اللݧݧݧݧّزومیّات، ج 2، ص 25.
[33]. در جستجوی جهانی بهتر، ص 110-111.
[34]. نهج البلاغة، بخش حکمت، حدیث 147. گفتنی است جلال آل احمد در جستاری جالب توجّه با عنوان «رسالۀ پولوس رسول به کاتبان»، که در واقع سفارشهای او به نویسندگان است، میگوید: «هر یک از شما همچون چاه باشد که اگر هزار دلو از آن برکشند، خشکی نپذیرد، و اگر هزار دلو در آن ریزند، لبریز نشود؛ نه همچون جام که به یک جرعه نوشند و به چند قطره لبریز کنند. دل شما عمیق باشد و سینۀ شما فراخ تا کلام در آن فرو رود و هرگز تنگی نپذیرد.» زن زیادی، ص 20-21.
[35]. آنان که به واژۀ «جبر» حسّاسند، میتوانند به جای آن، «مقتضیات» یا «وراثت» بگویند. مثلاً مقتضیات اجتماعی و مقتضیات وراثتی، یا وراثت اجتماعی و وراثت زیستی.
[36]. ر.ک: الاعلام بمناقب الاسلام، ص 285.
[37]. سورۀ آل عمران، آیۀ 60.
[38]. به تعبیر درخشان علّامه طباطبایی: «اِنَّ الْحَقَّ حَقٌّ، اَینَما کانَ وَ کَیفَما اُصِیبَ وَ عَنْ اَیّ مَحلٍّ اُخِذَ، وَ لایُؤثِّر فِیهِ اِیمانُ حاملِهِ وَ کُفرِهِ، وَ لا تَقواهُ وَ فِسقِهِ، وَ الْاِعراضُ عَنِ الْحَقِّ بُغضَاً لِحامِلِهِ لَیسَ اِلّا تَعلّقاً بِعَصَبیَّةِ الْجاهِلیَّةِ.» المیزان، ج 5، ص 258.
[39]. نهج البلاغة، بخش حکمت، حدیث 80 .
[40]. بحار الانوار، ج 2، ص 96.
[41]. تصوّف اسلامی و رابطۀ انسان و خدا، ص بیست، مقدّمۀ مترجم. عجیب اینکه شفیعی کدکنی، این سخن را در مقدّمۀ کتابی گفته است که از یک مستشرق ترجمه کرده است. و عجیب اینکه کتاب مزبور از نیکلسون است.
[42]. غزلیّات شمس تبریز ، ج 1، ص 70. شفیعی در جایی دیگر میگوید همۀ پیشرفت و تحوّل شعر مدرن ایران، مولود پیوند آن با جهان شعری غرب است. ر.ک: با چراغ و آینه، ص 25-26. این نظر را مقایسه کنید با آن حکم قاطعش که «اگر مستشرقی گفت الخ.»
[43]. نهج البلاغة، خطبۀ 201. «لا تَسْتَوحِشُوا» را به صورتهای دیگر هم میتوان ترجمه کرد.
[44]. ر.ک: اوائل المقالات، ص 50.
[45]. ر.ک: الرّسائل و المسائل، ج 3، ص 23.
[46]. روشننگری چیست؟ نظریّه و تعریفها، ص 17.
[47]. ر.ک: بحار الانوار، ج 2، ص 258-261.
[48]. آیتالله رضا استادی، از فقیهان محافظهگرا، مینویسد: «اگر فقیهی بخواهد به طور کلّی از احتیاط پرهیز کند و هیچ جا از احتیاط واجب یادی نکند، در فقیه بودن او شک میشود.» سی مقاله، ص 151. در مقابل، آیتالله محمّدهادی معرفت، از فقیهان نوگرا، با اشاره به اینکه هرگز فتوایی خلاف مشهور قدما و خلاف اجماع نداده است [و این نوعی احتیاط است]، میگوید: «کسی که در مقام استنباط به بنبست برسد و به احتیاط فتوا دهد، هٰذا لا نَعُدّهُ فَقِیهاً اَبداً.» ریشهها و پیامدهای احتیاط در اجتهاد و افتا، ص 252. همو نیز میگوید: «یک دوره فقه کامل، مستحکم و قوی نوشتم که از اوّل تا آخر آن یک مورد احتیاط وجود ندارد.» همان، ص 248.
[49]. یکی از این گروه، سیّد ابن طاووس بود که میگوید از بیم اینکه سخنی را به خدا نسبت دهم و مشمول آن شوم که «وَ لَو تَقوَّلَ عَلینا بَعضَ الْاَقاویلِ...» (سورۀ حاقّه، آیات 44-47)، از فتوا دادن گریختم. ر.ک: بحار الانوار، ج 104، ص 42.
[50]. معروف است آیتالله عبدالکریم حائری، احیاگر حوزۀ علمیّۀ قم در عصر حاضر، هر گاه به نظری جدید میرسید، برای رهایی از وحشت انفراد در فتوا، میگفت: بگردید ملّامردهای پیدا کنید که در این مسأله با من موافق باشد.
[51]. نهج البلاغة، نامۀ 53.
[52]. همان، نامۀ 53.
[53]. theoricisme.
[54]. هم منسوب به هگل است و هم منسوب به پل پوت!
[55]. ر.ک: بنیانی علمی برای جهان عقلانی، ص 243، به نقل از اینشتین. اگر هم وی چنین گفته باشد، منظورش چیزی دیگر است. برای دانستن نظر او رجوع شود به: حاصل عمر، ص 67 و 107. امّا وی این را گفته است که: «فقط نظریّهپردازی جسورانه میتواند ما را به پیش ببرد، نه انباشت اطّلاعات.» سرگذشت فلسفه، ص 220.
[56]. هنر تحقیق علمی، ص 123.
[57]. همان، ص 123.
[58]. ر.ک: مقدّمه بر تاریخ علم، ج 1، ص 36؛ جهانبینی علمی، ص 44. برتولت برشت در نمایشنامۀ زندگی گالیله (ص 171-175)، این موضوع را به تصویر کشیده است.
[59]. ر.ک: شش بال: مردان علم در رنسانس، ص 244-245.
[60]. الانسان الکامل، ص 198 و 346 و 417.
فلسفه
فلسفه
فلسفه
فلسفه
فلسفه
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.