مقاله «اخلاق جنگ» از برتراند راسل، تأملی فلسفی درباره موجهبودن جنگ، نسبت اخلاق و سیاست، و پیامدهای انسانی خشونت سازمانیافته است. راسل در این نوشته با بررسی انواع جنگ، میکوشد معیارهایی برای داوری اخلاقی درباره جنگها و انگیزههای پشت آنها ارائه کند.

پیشگفتار مترجم
ترجمهی این مقاله برای من صرفاً انتخاب متنی از میان آثار یک فیلسوف بزرگ معاصر نبود. حتی با بسیاری از نکات راسل در این مقاله نیز همنظر نیستم، علیرغم همهی دانایی، آگاهی و ژرفاندیشیای که از او سراغ داریم و کمتر کسی در دوران معاصر از دقت نظر و وضوح کلام وی، حتی به هنگامی که سخنی ناموجه (به گمان ما) میگوید. در روزهایی که این ترجمه شکل گرفت، جنگ دیگر موضوعی دور از ما، در کتابهای تاریخ نیست، جنگ در برابر ما ایستاده است.
امروز، در ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶، ایران در میانهی جنگی قرار دارد که یک سوی آن ایران و سوی دیگر آن ایالات متحده، ابرقدرت نظامی و اقتصادی جهان و اسرائیل، یکی از مهمترین قدرتهای نظامی منطقه، قرار گرفتهاند. این رویارویی از سطح یک مناقشهی محدود منطقهای فراتر رفته و دامنهی آن به آبراههای حیاتی، بازار انرژی و امنیت کشورهای متعدد منطقه کشیده شده است. گزارشهای جاری نیز از تداوم درگیری مستقیم ایران و آمریکا و تشدید همزمان در غرب آسیا و بحران در خلیج فارس و دریای سرخ حکایت دارند.
هنوز نمیدانیم باید آنچه را در برابر چشم خود میبینیم، آغاز سومین جنگ جهانی بدانیم، بخشی از یک جنگ منطقهای گسترده، یا مرحلهای از بحرانی گذرا. اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: ایران در کانون یکی از حساسترین رویاروییهای ژئوپلیتیکی زمانهی ما قرار گرفته است.
برای ایران، این وضعیت تنها یک مسئلهی سیاست خارجی یا رقابت میان دولتها نیست. سرنوشت یک کشور، یک جامعه و یک سرزمین، در میان است. شرایطی تاریخی میان بودن یا نبودن، یا در کمینه، میان خطرهای بسیار سهمگین، ولو در ظاهر. در چنین وضعیتی، سخن گفتن از جنگ نمیتواند صرفاً سخن گفتن دربارهی استراتژی، سلاح، پیروزی و شکست باشد.
ناگزیر باید دوباره پرسید: جنگ چیست؟ چه زمانی میتوان آن را موجه دانست؟ انسان در برابر آن چه وظیفهای دارد؟
درست در چنین شرایطی بود که بازگشت به مقالهای کوتاه از برتراند راسل برای من معنایی دیگر پیدا کرد. نه از آنرو که پاسخهای او را یکسره موجه یافتم، بلکه فقط چون فیلسوفی عمیق و دقیق بحثی را پیش کشیده کاملا همراستا با دغدغههای امروزین ما و حتی در مقالهاش که مربوط به جنگی در ۱۹۱۵ نگاشته شده، نامی از ایران ما نیز برده است.
«اخلاق جنگ» مقالهایست که راسل در ژانویهی ۱۹۱۵، در نخستین ماههای جنگ جهانی اول نوشت. زمانی که اروپا درگیر یکی از عظیمترین فجایع تاریخ مدرن شده بود. این مقاله در همان روزگاری نوشته شد که هنوز بسیاری از ابعاد فاجعهای که در راه بود آشکار نشده بود، اما مسئلهی اخلاقی جنگ با تمام سنگینی خود در برابر وجدان انسان قرار داشت.
در جستوجوی متونی دربارهی جنگ، به این مقاله رسیدم و تا آنجا که در بررسی من آشکار شد، ترجمهای فارسی از آن نیافتم. همین غیبت، در کنار شرایطی که امروز در ایران با آن مواجهیم، برای من اهمیت این متن را دوچندان کرد. از یک سو، با نوشتهای از یکی از مهمترین فیلسوفان دوران معاصر روبهرو بودیم و از سوی دیگر، با مسئلهای که اکنون نه در فاصلهای تاریخی، بلکه در نزدیکترین فاصلهی ممکن با زندگی ما قرار گرفته است: جنگ.
البته فلسفهی جنگ در فاصلهی میان زمانهی راسل و روزگار ما راهی طولانی پیموده است. امروز دربارهی اخلاق جنگ، ادبیات فلسفی گستردهای وجود دارد؛ از نظریهی «جنگ عادلانه» و مسئلهی مشروعیت توسل به جنگ گرفته تا تناسب، ضرورت، تمایز میان رزمندگان و غیرنظامیان، دفاع مشروع، مسئولیت اخلاقی دولتها و افراد، و مسائل پیچیدهای که جنگهای مدرن با خود به همراه آوردهاند. نظریات مختلفی مانند صلحگرایی حداکثری تا نظامیگری رمانتیک و جنگ عادلانه که پای این اخلاق جنگ را به یک موضوع مهم در فلسفه اخلاق کشانده است.
بااینهمه، خواندن این مقاله نشان میدهد که راسل، علیرغم دیدگاههای نسبتا عجیبی که در برخی نکاتش دارد، در همان سالهای آغازین قرن بیستم، تا چه اندازه زود به برخی از پرسشهایی رسیده بود که بعدها در فلسفهی اخلاق و فلسفهی سیاسی جنگ بهشکلی گستردهتر صورتبندی شدند.
او این مسائل را نه در رسالهای چندصدصفحهای، بلکه در مقالهای کوتاه و فشرده پیش روی خواننده میگذارد؛ مقالهای که در حجم اندک، پرسشهای بزرگی را دربارهی جنگ، اخلاق، میهنپرستی، منافع دولتها، رنج انسانها و نسبت میان هدف و وسیله پیش میکشد.
با امید به مانایی و ماندگاری ایران و آرامش و آسایش ایرانیان و جهانیان. با آرزوی کلیشهای اما مهم برای رهایی بشر از شرارتهای بشر!
آرین رسولی
۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶
۲۱ شهریور ۱۴۰۵
متن اصلی مقاله در The International Journal of Ethics، ژانویهی ۱۹۱۵، صفحات ۱۲۷–۱۴۲ است.

اخلاق جنگ
اینکه آیا جنگ هرگز موجه است؟ و اگر چنین است، تحت چه شرایطی؟ پرسشیست که خود را بر توجه همهی مردان اندیشمند تحمیل کرده است. دربارهی این مسئله من در موضعی تاحدی رنجآور قرار دارم: معتقدم که هیچیک از طرفهای درگیر در جنگ کنونی محق نیستند، اما در عین حال دیدگاه افراطی تولستویی را نمیپذیرم که جنگ را تحت هر شرایطی جنایت میداند. عقایدی که دربارهی موضوعی مانند جنگ شکل میگیرند، بیش از آنکه حاصل اندیشه باشند، برآمده از احساساند: اگر خلقوخوی عاطفی یک انسان را بدانیم، میتوانیم باورهای او را، هم دربارهی جنگ بهطور کلی و هم دربارهی هر جنگ خاصی که ممکن است در طول زندگیاش رخ دهد، با اطمینان نسبتاً زیادی پیشبینی کنیم. استدلالهایی که به کار میبرد، صرفاً تقویتکنندهی باورهایی خواهند بود که به شیوهای دیگر به آنها رسیده است. واقعیتهای بنیادین در این مسئله همچون همهی مسائل اخلاقی، احساساتاند؛ هر کاری که اندیشه میتواند انجام دهد، روشنکردن و نظاممندکردن بیان این احساسات است و من در مقالهی حاضر میخواهم همین روشنکردن و نظاممندکردن احساسات خود را بیازمایم.
پرسش از درستی و نادرستیِ یک جنگ خاص، معمولاً از منظری حقوقی یا شبهحقوقی بررسی میشود: فلانکس فلان معاهده را نقض کرده، از فلان مرز گذشته، مرتکب فلان اعمالِ رسماً غیردوستانه شده است. بنابراین طبق قواعد، کشتن هر تعداد از افراد آن ملت که تسلیحات مدرن امکانش را فراهم میکند، مجاز است. در این شیوهی نگریستن به امور، نوعی غیرواقعیبودن و نوعی فقدان قدرت تصور و درک وجود دارد. مزیت این شیوه( مزیتی که آدمهای تنبل همواره بسیار برایش ارزش قائلاند) این است که بهجای درک زندهی پیامدهای اعمال، فرمولی را ارائه میدهد که هم مبهم است و هم بهآسانی قابل کاربرد.
در واقع دیدگاه حقوقی عبارت است از انتقال نامشروعِ اصولی که بهدرستی دربارهی روابط افراد درون یک دولت کاربرد دارند، نه روابط میان دولتها. در داخل یک دولت، جنگ خصوصی ممنوع است و اختلافات شهروندان خصوصی نه با نیروی خود آنان، بلکه با نیروی پلیس حلوفصل میشود؛ نیرویی که چون برتری قاطع دارد، بسیار بهندرت لازم میشود قدرت خود را آشکارا به نمایش بگذارد. لازم است قواعدی وجود داشته باشد که پلیس بر اساس آنها تعیین کند در یک اختلاف خصوصی حق با چه کسیست. این قواعد قانون را تشکیل میدهند. مهمترین سودی که از قانون و پلیس حاصل میشود، از میان برداشتن جنگهای خصوصیست، و این سود مستقل از این پرسش است که آیا قانون موجود بهترین قانون ممکن است یا نه. بنابراین، در جهت منافع عمومی، کسی که برخلاف قانون عمل میکند باید خطاکار تلقی شود، نه به دلیل برتری قانون، بلکه به دلیل اهمیت پرهیز از توسل به زور در روابط میان افراد داخل دولت.
در روابط میان دولتها هیچچیز مشابهی وجود ندارد. درست است که مجموعهای از عرفها وجود دارد که آن را «حقوق بینالملل» مینامند و نیز بیشمار معاهده میان قدرتهای بزرگِ طرفِ معاهده¹ وجود دارد. اما عرفها و معاهدات به دلیل فقدان ضمانت اجرایی، با هر چیزی که بتوان بهدرستی «قانون» نامید تفاوت دارند؛ هیچ نیروی پلیسی وجود ندارد که قادر یا مایل باشد اجرای آنها را تضمین کند.
از اینرو هر ملتی انبوهی از معاهدات متفاوت و ناسازگار با یکدیگر منعقد میکند و، با وجود زبان پرطمطراقی که گاه میشنویم، هدف اصلی معاهدات در عمل آن است که نوعی بهانهی محترمانه برای واردشدن به جنگ با قدرتی دیگر را فراهم کنند. قدرتی که بدون آنکه پیشاپیش چنین بهانهای برای خود فراهم کرده باشد وارد جنگ شود، بیاصول تلقی میشود ــ مگر آنکه طرف مقابل کشوری کوچک باشد، که در آن صورت تنها زمانی میتوان قدرت مهاجم را سرزنش کرد که آن کشور کوچک تحت حمایت قدرت بزرگ دیگری باشد.
انگلستان و روسیه میتوانند بلافاصله پس از تضمین تمامیت و استقلال ایران، آن را میان خود تقسیم کنند، زیرا هیچ قدرت بزرگ دیگری منفعت شناختهشدهای در ایران ندارد و ایران یکی از آن دولتهای کوچکیست که تعهدات معاهدهای دربارهی آنها الزامآور تلقی نمیشود.
فرانسه و اسپانیا، با وجود تضمین مشابهی دربارهی مراکش، نباید آن را بدون آنکه نخست به آلمان غرامت بپردازند تقسیم کنند؛ زیرا پذیرفته شده است که تا زمانی که چنین غرامتی پیشنهاد و پذیرفته نشده باشد، آلمان ــ نه مراکش ــ منفعت مشروعی در حفظ آن کشور دارد.
از آنجا که همهی قدرتهای بزرگ بیطرفی بلژیک را تضمین کردهاند، انگلستان حق شناختهشدهای برای اعتراض به نقض آن دارد. حقی که هرگاه چنین پنداشته شود که این امر با منافع انگلستان سازگار است، اعمال میشود و هرگاه تصور شود پای منافع انگلستان در میان نیست، از آن چشمپوشی میشود.
بنابراین نباید به یک معاهده همچون قراردادی نگریست که از همان نیروی الزامآوری برخوردار است که قراردادهای خصوصی دارند. بلکه باید آن را صرفاً وسیلهای دانست برای آگاهکردن قدرتهای رقیب از اینکه برخی اعمال، در صورتی که منافع ملی چنین اقتضا کند، میتوانند بهعنوان دلایلی برای جنگ تلقی شوند که از نظر سیاسی پذیرفتنیاند.
اگر رعایت وفادارانهی معاهدات همچون رعایت قراردادها، امری متداول بود، نقض یک معاهده میتوانست مبنایی واقعی(و نه صرفاً صوری) برای جنگ باشد، زیرا چنین نقضی به تضعیف رویهی حل اختلافات از راه توافق بهجای توسل به نیروی مسلح میانجامید. اما در غیاب چنین رویهای، استناد به معاهدات را تنها باید بخشی از سازوکار دیپلماتیک دانست. ملتی که دیپلماسی خود را ماهرانه پیش برده باشد، هنگامی که باور دارد منافعش جنگ را ایجاب میکند، همواره قادر خواهد بود معاهده یا توافقی بیابد که مداخلهی آن را در چارچوب قواعد بازی دیپلماتیک قرار دهد.
با این حال واضح است که مادامیکه معاهدات، تنها هنگامی رعایت شوند که انجام این کار مناسب و سودمند باشد، قواعد بازی دیپلماتیک هیچ ارتباطی با این پرسش ندارند که آیا ورود به جنگ یا مشارکت در آن برای خیر بشریت سودمند خواهد بود یا نه؛ و همین پرسش است که هنگام داوری دربارهی موجهبودن یا نبودن یک جنگ باید تعیین تکلیف شود.
در مورد هر جنگی باید توجیه صوریِ آن را نه بر اساس توافقات پیشین و روی کاغذ، بلکه توجیه واقعیِ آن را، بر مبنای موازنهی خیری که برای بشریت در پی دارد، در نظر بگیریم.
در آغاز یک جنگ، هر ملت، تحت تأثیر چیزی که «میهنپرستی» نامیده میشود، باور دارد که پیروزی خودش هم قطعیست و هم برای بشریت اهمیت فراوانی دارد.
شایستگی این باور از نظر اخلاقی به یک اصل پذیرفتهشدهی عقل سلیم تبدیل شده است. حتی هنگامی که جنگ عملاً در جریان است، طبیعی و درست تلقی میشود که شهروند یک کشور دشمن، پیروزی طرف خود را قطعی و بسیار مطلوب بداند. با متمرکزکردن توجه بر مزایای فرضی پیروزی طرف خودمان، کموبیش نسبت به شرارتهایی که در جنگ اجتنابناپذیرند و صرفنظر از اینکه کدام طرف سرانجام پیروز شود، به یک اندازه قطعیاند، کور میشویم. با این حال تا زمانی که این شرارتها بهطور کامل درک نشوند، نمیتوان بهدرستی داوری کرد که آیا یک جنگ احتمالاً برای نوع بشر سودمند است یا نه.
هرچند این موضوع کلیشهای به نظر میرسد، بنابراین لازم است بهاختصار به خود یادآوری کنیم که شرارتهای واقعی جنگ چیست.
نخست، آشکارترین شرارت: شمار عظیمی از مردان جوان ــ شجاعترین و از نظر جسمانی سالمترین مردان ملتهای خود ــ کشته میشوند و برای دوستانشان اندوهی بزرگ، برای جامعه زیانی سنگین، و برای خودشان تنها مرگ به ارمغان میآورند. بسیاری دیگر برای تمام عمر ناقص میشوند، برخی دیوانه میشوند و برخی دیگر به ویرانههای عصبی، موجوداتی صرفاً بیفایده و درمانده تبدیل میشوند.
از میان کسانی که زنده میمانند، بسیاری بر اثر کار خشنِ کشتن، که هرچند ممکن است وظیفهی سرباز باشد، ناگزیر غرایز انسانیتر را تکان میدهد و اغلب نابود میکند، از نظر اخلاقی خشن و منحط خواهند شد. همانگونه که هر گزارش صادقانهای از جنگ نشان میدهد، ترس و نفرت در شمار قابلتوجهی از رزمندگان حیوان وحشی درون انسان را آزاد میکند و به بیرحمیهای شگفتآوری میانجامد؛ بیرحمیهایی که باید با آنها روبهرو شد، اما اگر قرار است سلامت عقل حفظ شود، نباید در باب آنها درنگ کرد.
دربارهی شرارتهای جنگ برای جمعیت غیرنظامی در مناطقی که نبرد در آنها رخ میدهد، مصائب اخیر بلژیک نمونهای فراهم کردهاند که نیازی نیست بیش از این دربارهاش سخن بگوییم. با این وجود، لازم است تأکید کنیم که مصائب بلژیک، برخلاف آنچه معمولاً در انگلستان تصور میشود، دلیلی به سود جنگ فراهم نمیکنند.
نفرت، در یک فریب تراژیک، همان شرارتهایی را که خود از آنها زاده شده را تداوم میبخشد. رنجهای بلژیک به آلمانیها نسبت داده میشود، نه به جنگ؛ و بدینترتیب، خودِ وحشتهای جنگ برای تحریک میل به افزایش دامنه و شدت آن به کار گرفته میشوند.
حتی اگر بیشترین میزان انساندوستیِ سازگار با اجرای عملیات نظامی را فرض کنیم، تردیدی نیست که اگر نیروهای متفقین به مناطق صنعتی آلمان نفوذ کنند، مردم آلمان ناگزیر بخش بزرگی از همان مصائبی را متحمل خواهند شد که آلمان بر بلژیک تحمیل کرده است. برای مردانی که تحت تأثیر نفرتاند، این اندیشه مایهی شادمانیست اما برای کسانی که احساس انسانی در آنان هنوز از میان نرفته، این واقعیت نشان میدهد که همدردی ما با بلژیک باید ما را از جنگ متنفر کند، نه از آلمان.
شرارتهایی که جنگ در خارج از منطقهی عملیات نظامی ایجاد میکند، شاید حتی جدیتر باشند، زیرا گرچه از شدت کمتری برخوردارند ولی بسیار گستردهترند. اگر اضطراب و اندوه کسانی را که پسران یا شوهران یا برادرانشان در جبههاند کنار بگذاریم، دامنه و پیامدهای آسیب اقتصادی ناشی از جنگ بسیار بیشتر از چیزیست که معمولاً درک میشود. معمول است که از شرارتهای اقتصادی صرفاً بهعنوان شرارتهایی مادی سخن گفته شود و میل به پیشرفت اقتصادی را پست و فاقد آرمان بدانند.
این دیدگاه شاید در میان افراد مرفه طبیعی باشد؛ برای کسانی که معنای پیشرفت اقتصادی برای ایشان یعنی خریدن یک اتومبیل یا رفتن به تعطیلات در اسکاتلند بهجای ساحل دریا. اما دربارهی طبقات فقیر جامعه، پیشرفت اقتصادی نخستین شرط بسیاری از خیرهای معنوی و حتی در بسیاری موارد، خودِ زندگیست.
خانوادهای پرجمعیت که در محلهای فقیر و در شرایطی آکنده از کثافت و فساد اخلاقی زندگی میکند. جایی که نیمی از کودکان بر اثر ناآگاهی از بهداشت و فقدان امکانات بهداشتی مناسب میمیرند و بقیه با رشد جسمانی ناقص و ناآگاهی بزرگ میشوند، بهسختی میتواند از نظر ذهنی یا معنوی پیشرفت کند، مگر از راه بهبود وضعیت اقتصادی خویش.
و حتی بدون آنکه تا پایینترین سطوح اجتماعی برویم، پیشرفت اقتصادی برای امکان آموزش خوب، برای برخورداری زنان از زندگیای قابلتحمل، و برای آن وسعت و آزادیِ نگرشی که هر توسعه پایدار و ملی باید بر آن بنا شود، ضروریست.
این ستمدیدهترین یا مظلومترین افراد نیستند که مؤثرترین مطالبه را برای عدالت اجتماعی، برای نوعی سازماندهی دوبارهی جامعه مطرح میکنند؛ که سهم کمتری به فرد تنآسا و سهم بیشتری به انسان معمولی بدهد. در سراسر جنگهای ناپلئونی، در حالی که زمینداران انگلستان پیوسته درآمدهای حاصل از اجارهی املاک خود را افزایش میدادند، تودهی جمعیت مزدبگیر بیش از پیش در فقر فرو میرفت. تنها پس از آن، در دوران صلح طولانی امکان توزیع عادلانهتری پدید آمد.
نمیتوان تردید داشت که میل ثروتمندان به منحرفکردن ذهن مردم از مطالبات عدالت اجتماعی، کموبیش بهصورت ناآگاهانه یکی از انگیزههایی بوده که در اروپای مدرن به جنگ انجامیده است. در همهجا، افراد مرفه و احزاب سیاسیای که نمایندهی منافع آنان بودهاند، عاملان اصلی برانگیختن نفرت بینالمللی و متقاعدکردن کارگر بودهاند که دشمن واقعی او بیگانه است.
بدینترتیب جنگ و ترس از جنگ، از دو راه مانع پیشرفت اجتماعی میشوند: منابعی را که میتوان برای بهبود وضعیت طبقات مزدبگیر به کار گرفت کاهش میدهند و ذهن مردم را از ضرورت و امکان بهبود عمومی منحرف میکنند؛ زیرا آنان را متقاعد میسازند که راه بهترکردن وضعیت خود، آسیبرساندن به همتایانشان در کشوری دیگر است.
سوسیالیسم بینالمللی در اعتراض به همین فریب پدید آمده است؛ و هر نظری که دربارهی سوسیالیسم بهعنوان یک آموزهی اقتصادی داشته باشیم، خصلت بینالمللیِ آن، سوسیالیسم را به سالمترین نیروی سیاسی در جهان مدرن و تنها جنبشی تبدیل میکند که در آشوب کنونی تا اندازهای قدرت داوری و انسانیت خود را حفظ کرده است.
از میان همهی شرارتهای جنگ، به گمان من بزرگترینِ آن شرارتِ صرفاً معنویست. نفرت، بیعدالتی، انکار حقیقت، و تعارض مصنوعی. تعارضی که اگر نابیناییِ غرایز آتویستی² و نفوذ شوم منافع ضداجتماعی، مانند منافع صنایع تسلیحاتی و مطبوعات تابع³ آنها، یکبار کنار زده شود، آشکار خواهد شد که در پس آن هماهنگی واقعی منافع و همانندی اساسی طبیعت انسانی وجود دارد و هر دلیلی برای جایگزینکردن نفرت با عشق.
آقای نورمن آنجل⁴ بهخوبی نشان داده است که در مورد تعارضات میان دولتهای متمدن، کل واژگان تعارض بینالمللی تا چه اندازه غیرواقعی است. دستاوردهایی که تصور میشود با پیروزی به دست میآیند تا چه اندازه وهمآلودند و آسیبهایی که ملتها در دوران صلح ظاهراً در رقابت اقتصادی به یکدیگر وارد میکنند تا چه اندازه بیاساساند.
اهمیت این دیدگاه نه چندان در کاربرد مستقیم اقتصادی آن، بلکه در امیدیست که برای آزادشدن انگیزههای معنوی بهتر در روابط میان جوامع مختلف فراهم میکند. دوستداشتن دشمنان، هرچند مطلوب باشد، آسان نیست؛ و از اینرو خوب است دریابیم که دشمنی صرفاً از نابینایی سرچشمه میگیرد، نه از هیچ ضرورت جسمانیِ گریزناپذیر دیگر.
آیا جنگهایی وجود دارند که چنان دستاورد بزرگی برای خیر بشریت داشته باشند که بر همهی شرارتهایی که بررسی کردیم بچربند؟ به گمان من در گذشته چنین جنگهایی وجود داشتهاند؛ اما آنها از جنس جنگهایی نیستند که دیپلماتهای ما با آنها سروکار دارند؛ جنگهایی که ارتشها و ناوگانهای ما برایشان آماده شدهاند و جنگ کنونی نمونهی آنهاست.
برای طبقهبندی، میتوان تقریباً چهار نوع جنگ را از یکدیگر متمایز کرد؛ البته هرچند بعید است در هر مورد مشخص، جنگی کاملاً در یکی از این چهار نوع بگنجد. با این ملاحظه، میتوان این چهار نوع را چنین برشمرد:
۱. جنگهای استعماری
۲. جنگهای بر سر اصول
۳. جنگهای دفاع از خود
۴. جنگهای حیثیتی
دربارهی این چهار نوع، من چنین خواهم گفت که نوع اول و دوم نسبتاً اغلب موجهاند؛ نوع سوم بهندرت، مگر در برابر دشمنی با تمدنی فروتر؛ و نوع چهارم، که جنگ کنونی از این نوع است، هرگز موجه نیست.
اکنون این چهار نوع جنگ را بهترتیب بررسی کنیم.
منظورم از «جنگ استعماری»، جنگیست که هدفش بیرونراندن تمام جمعیتِ سرزمینی معین و جایگزینکردن آن با جمعیتی مهاجم از نژادی دیگر باشد.
جنگهای باستانی تا حد زیادی از این نوع بودند که نمونهی خوبی از آن را در کتاب یوشع⁵ مییابیم. در دوران مدرن نیز درگیریهای اروپاییان با سرخپوستان آمریکا، مائوریها و دیگر بومیان مناطق معتدل از همین نوع بودهاند.
چنین جنگهایی از هرگونه توجیه فنی کاملاً بیبهرهاند و معمولاً از هر جنگ دیگری بیرحمانهترند. با این همه اگر بخواهیم بر اساس نتایج داوری کنیم نمیتوانیم از وقوع چنین جنگهایی تأسف بخوریم. آنها این امتیاز را دارند ــ امتیازی که اغلب بهاشتباه به همهی جنگها نسبت داده میشود ــ که عمدتاً به بقای شایستهترینها انجامیدهاند، و گسترش بخش متمدن جهان از پیرامون مدیترانه به بخش اعظم سطح زمین، بیش از هر چیز از طریق چنین جنگهایی صورت گرفته است.
قرن هجدهم که دوست داشت فضایل وحشیان را بستاید و آنها را با فساد زراندود دربارها مقایسه کند، با این حال هیچ تردیدی در بیرونراندن وحشی نجیب⁶ از شکارگاههای آمریکای شمالی به خود راه نمیداد. و ما در این زمان نمیتوانیم خود را به محکومکردن فرایندی وادار کنیم که از طریق آن قارهی آمریکا به تصرف تمدن اروپایی درآمده است.
برای آنکه چنین جنگهایی موجه باشند، لازم است تفاوتی بسیار بزرگ و انکارناپذیر میان تمدن استعمارگران و تمدن بومیانی که از سرزمین خود رانده میشوند وجود داشته باشد. همچنین لازم است آبوهوا بهگونهای باشد که نژاد مهاجم بتواند در آن شکوفا شود. هنگامی که این شرایط وجود داشته باشند، فتح موجه است. هرچند، البته باید تا آنجا که با استعمار سازگار است، از جنگیدن مستقیم با ساکنانِ راندهشده اجتناب کرد.
بسیاری از افراد انساندوست، در مقام نظر، با توجیه این شکل از غارت مخالفت خواهند کرد؛ اما گمان نمیکنم هیچ مخالفت عملی یا مؤثری در این زمینه محتمل باشد.
با این وجود چنین جنگهایی اکنون متعلق به گذشتهاند. مناطقی که سفیدپوستان میتوانند در آنها زندگی کنند، همگی تقسیم شدهاند یا به نژادهای سفید یا به نژادهای زرد⁷ تعلق دارند که سفیدپوست آشکارا برتر از آنها نیست و در هر صورت آنقدر قدرتمند نیست که بتواند آنان را بیرون براند. جدا از چند لشکرکشی تنبیهی⁸ کوچک، جنگهای استعماری، به معنای حقیقی کلمه، دیگر ممکن نیستند.
آنچه امروزه جنگهای استعماری نامیده میشود، هدفش اشغال کامل کشوری بهوسیلهی نژادی فاتح نیست. بلکه تنها در پی بهدستآوردن امتیازات معین حکومتی و تجاری است. این جنگها در واقع بیشتر به آنچه من «جنگهای حیثیتی» مینامم تعلق دارند تا به جنگهای استعماری به معنای قدیم.
البته چند استثنای نادر وجود دارد. یونانیان در جنگ دوم بالکان علیه بلغارها جنگی استعماری به راه انداختند؛ در سراسر منطقهای که قصد اشغال آن را داشتند، همهی مردان را کشتند و همهی زنان را با خود بردند. اما در چنین مواردی، تنها توجیه ممکن نیز از میان میرود، زیرا هیچ شاهدی وجود ندارد که نشان دهد فاتحان از تمدنی برتر برخوردار بودهاند.
با وجود اینکه جنگهای استعماری متعلق به گذشتهاند، احساسات و باورهای مردم دربارهی جنگ همچنان همان احساسات و باورهاییست که با شرایط منقرضشدهای تناسب دارد که چنین جنگهایی را ممکن میساخت.
هنگامی که جنگ کنونی آغاز شد، بسیاری از مردم در انگلستان تصور میکردند که اگر متفقین پیروز شوند، آلمان دیگر وجود نخواهد داشت. آلمان قرار بود «نابود» یا «درهم کوبیده» شود و چون این عبارتها نیرومند و دلگرمکننده به نظر میرسیدند، مردم نمیدیدند که این سخنان اساساً فاقد معنا هستند.
حدود هفتاد میلیون آلمانی وجود دارند. با اقبال بسیار، ممکن بود در یک جنگ موفق شویم دو میلیون نفر از آنان را بکشیم. در آن صورت هنوز شصتوهشت میلیون آلمانی باقی میماند و ظرف چند سال، کاهش جمعیت ناشی از جنگ جبران میشد.
آلمان صرفاً یک دولت نیست، بلکه ملتیست که زبان مشترک، سنتهای مشترک و آرمانهای مشترک آن را به یکدیگر پیوند دادهاند. هر نتیجهای که از جنگ حاصل شود، این ملت در پایان آن، همچنان وجود خواهد داشت و قدرتش نمیتواند بهطور دائمی تضعیف شود.
اما قوهی تخیل در آنچه به جنگ مربوط میشود همچنان تحت سلطهی هومر و عهد عتیق است. مردانی که نمیتوانند ببینند شرایط از زمانی که آن آثار نوشته شدهاند تغییر کرده است، «عملگرا» نامیده میشوند و گفته میشود از توهمات آزادند.
در مقابل، کسانی که درکی از جهان مدرن دارند و تا اندازهای میتوانند ذهن خود را از نفوذ عبارات و شعارها رها سازند، آرمانگرایان خیالپرداز، آرمانشهرگرایان، خائنان و دوستان هر کشوری جز کشور خودشان نامیده میشوند.
اگر واقعیتها درک میشدند، جنگ میان ملتهای متمدن به سبب پوچی ذاتی خود، پایان مییافت. احساسات انسانها همواره از سازمانهای سیاسیشان عقبترند و واقعیتهایی که مجرایی برای بروز احساسات باقی نمیگذارند، بهآسانی پذیرفته نمیشوند.
برای آنکه نفرت، غرور و خشونت مجرایی برای بروز پیدا کنند، انسانها ناآگاهانه چشم خود را بر روشنترین واقعیتهای سیاست و اقتصاد میبندند و جنگ مدرن همچنان با عبارات و نظریههایی به راه میافتد که مردانی سادهتر در عصری سادهتر ابداع کرده بودند.
دومین نوع جنگ که گاه میتواند موجه باشد، چیزیست که میتوان آن را «جنگ بر سر اصول» نامید. جنگهای میان پروتستانها و کاتولیکها، و جنگهای داخلی انگلستان و آمریکا، در این دسته قرار میگیرند.
در چنین مواردی، هر دو طرف، یا دستکم یکی از آنها، صادقانه معتقدند که پیشرفت بشریت به پذیرفتن باورهای معینی وابسته است؛ باورهایی که بشر، بر اثر نابینایی یا تباهی طبیعی، حاضر نیست آنها را معقول بداند، مگر آنگاه که با سرنیزه بر او عرضه شوند.
چنین جنگهایی ممکن است موجه باشند. برای مثال، ملتی که تساهل دینی را اعمال میکند، ممکن است در برابر ملتی ستمگر که پیرو آیینی متفاوت است، حق مقاومت داشته باشد. بر این اساس میتوان مقاومت هلندیها در برابر اتحاد انگلستان و فرانسه در زمان چارلز دوم را موجه دانست.
اما جنگهایی که بر سر اصول درمیگیرند، بسیار کمتر از آنچه مردمِ روزگارشان میپندارند، موجهاند. بسیار نادر است که اصلی واقعاً ارزشمند برای بشریت تنها از طریق نیروی نظامی قابل گسترش باشد.قاعدتاً این بخش بدِ اصول انسانهاست، نه بخش خوب آنها، که دفاع از آنها را با جنگ ضروری میکند. و به همین دلیل در جریان یک جنگ بر سر اصول، بخش بدِ اصول است که بیش از بخش خوب آنها برجسته میشود.
ملتی که جنگی را در دفاع از تساهل دینی آغاز کند، تقریباً با اطمینان، کسانی از شهروندان خود را که به تساهل دینی باور ندارند مورد آزار و تعقیب قرار خواهد داد.
جنگی در دفاع از دموکراسی، اگر طولانی و شدید باشد، بیتردید به محرومشدن کسانی از هرگونه سهم در قدرت خواهد انجامید که از جنگ حمایت نمیکنند.
آقای جورج تروِلیان در قطعهای شیوا، شکستی را توصیف میکند که در نهایتِ جنگ داخلی ما، هم آرمانهای کلهگردها(پارلمانخواهان)⁹ و هم آرمانهای سلطنتطلبان (Cavaliers) را دربر گرفت:
«و این نفرینِ فاتحان بود: نه اینکه بمیرند، بلکه زنده بمانند و تقریباً ایمان هولناک خود به خدا را از دست بدهند. آنگاه که شاهد بازگشت بودند، نه بازگشت آن شادیِ کهن که برای آنان بیش از حد شاد بود، و نه آن وفاداریِ کهن که برای آنان بیش از حد وفادار بود، بلکه بازگشت فساد و خودخواهیای که نه کشوری میشناخت و نه پادشاهی».
صدای توپهای کلهگردها مدتهاست که خاموش شده است، اما هنوز سکوت باغ از سرنوشتی تغییرناپذیر سنگین است. سرنوشتی که بر محاصرهکنندگان و محاصرهشدگان سایه افکنده است. آنان که چنان شتاب داشتند یکدیگر را نابود کنند و تنها فرومایگان را برای بقا باقی بگذارند.»[۱]»
این سرنوشت مشترک آرمانهای متضاد است؛ تاوانی که معمولاً، هرچند نه همیشه، حمایت قهرآمیز آرمانها به دنبال دارد.
بنابراین هرچند میتوان پذیرفت که چنین جنگهایی را نباید در همهی موارد محکوم کرد با این حال باید ادعای هر جنگ خاصی مبنی بر موجهبودن به دلیل پیروزیای که برای یک اصل مهم به ارمغان میآورد، با بدبینی بسیار مورد بررسی قرار دهیم.
برخی معتقدند جنگ کنونی جنگی در دفاع از دموکراسی است. نمیدانم آیا تزار نیز چنین دیدگاهی دارد یا نه، و برای حفظ ثبات در اتحاد، صمیمانه امیدوارم که چنین نباشد. با این حال نمیخواهم این گزاره را انکار کنم که پیروزی آلمان میتواند به دموکراسی در کشورهای غربی آسیب برساند.
آنچه میخواهم انکار کنم، این باور است که در انگلستان چندان هم نادر نیست که اگر متفقین پیروز شوند، میتوان دموکراسی را بهعنوان بخشی از شرایط صلح، بر آلمانی بیمیل، تحمیل نمود.
کسانی که چنین میاندیشند، روح دموکراسی را در پرستش صورت و فرم آن از نظر دور داشتهاند. آلمانیها فرم حکومتی را دارند که خود میپسندند. بنابراین هر شکل دیگری که فاتحان بیگانه بر آنان تحمیل کنند، هرقدر هم که با صورت و فرم دموکراسی سازگار باشد، با روح دموکراسی ناسازگارتر خواهد بود.
مردم حق دارند بهشدت خواهان پیروزی آرمانهایی باشند که آنها را مهم میدانند. اما تقریباً همیشه نشانهی تسلیمشدن در برابر شتابزدگیست، وقتی تصور میکنند آنچه در آرمانهایشان ارزشمند است را میتوان با جایگزینکردن زور بهجای اقناعِ مسالمتآمیز پیش برد.
تبلیغ دموکراسی از راه جنگ، چیزی نیست جز تکرارِ خطای کسانی که تاکنون کوشیدهاند آن را با خنجر قاتل و بمب آنارشیست به دست آورند، البته در مقیاسی بسیار گستردهتر و با نتایجی بسیار تراژیکتر.
نوع بعدی جنگ که باید بررسی شود، دفاع از خود است. این نوع جنگ تقریباً بهطور همگانی موجه تلقی میگردد و تنها مسیح و تولستوی آن را محکوم کردهاند. توجیه جنگهای دفاع از خود بسیار مناسب و راحت است، زیرا تا آنجا که من میدانم تاکنون هیچ جنگی وجود نداشته که جنگی دفاعی از خود معرفی نشده باشد.
هر استراتژیستی به ما اطمینان میدهد که دفاع واقعی عبارت است از حمله؛ و هر ملت بزرگی باور دارد که قدرت قاطع و برتر خودش تنها تضمین ممکن برای صلح جهان است و این قدرت فقط از طریق شکستدادن ملتهای دیگر میتواند تأمین شود.
در جنگ کنونی صربستان از خود در برابر تجاوز وحشیانهی اتریش-مجارستان دفاع میکند. اتریش-مجارستان از خود در برابر آشوب انقلابیِ مخربی دفاع میکند که گمان میرود صربستان آن را برانگیخته است. روسیه از جهان اسلاو در برابر تهدید تجاوز ژرمنی دفاع میکند. آلمان از تمدن ژرمنی در برابر پیشروی اسلاو دفاع میکند. فرانسه از خود در برابر تکرار وقایع ۱۸۷۰ دفاع میکند، و انگلستان، که تنها خواهان حفظ وضع موجود بود، از خود در برابر تهدیدی بالقوه علیه برتری دریاییاش دفاع میکند.
ادعای هر یک از طرفین مبنی بر اینکه برای دفاع از خود میجنگد، از نظر طرف مقابل چیزی جز ریاکاریِ عمدی و بیشرمانه به نظر نمیرسد، زیرا در هر مورد، طرف مقابل معتقد است که دفاع از خود تنها از طریق فتح و غلبه ممکن است.
تا زمانی که اصل دفاع از خود همیشه بهعنوان توجیهی کافی برای جنگ پذیرفته شود، از این تعارض تراژیکِ ادعاهای آشتیناپذیر، اجتنابناپذیر باقی خواهد ماند.
در برخی موارد هنگامی که تمدنهای متفاوت با یکدیگر برخورد میکنند، ″جنگ دفاع از خود″ را میتوان بر همان مبنای ″جنگ بر سر اصول″ موجه دانست. با این حال، به گمان من حتی از منظر سیاست عملی نیز اصل عدم مقاومت حاوی اندازهی عظیمی از خرد است، اگر انسانها فقط شجاعت اجرای آن را داشته باشند.
رنجهایی که در جریان تهاجم دشمن تحمیل میگردند، از اینرو متحمل میشوند که مقاومت صورت گرفته است.دوکنشین لوکزامبورگ، که در موقعیتی نبود که بتواند مقاومت کند، از سرنوشتی که دیگر مناطق اشغالشده به دست نیروهای دشمن بدان دچار شدند، در امان ماند.
آنچه یک ملت متمدن میتواند از طریق فتح و غلبه علیه ملتی متمدن دیگر به دست آورد، بسیار کمتر از چیزیست که معمولاً تصور میشود.
هم در اینجا و هم در آلمان گفته میشود که هر طرف برای موجودیت خود میجنگد، اما وقتی این عبارت را دقیق بررسی کنیم، درمییابیم که مقدار زیادی آشفتگی فکری ناشی از وحشت غیرعقلانی را در خود پنهان کرده است.
ما نمیتوانیم آلمان را حتی با یک پیروزی کامل نظامی نابود کنیم، و برعکس، آلمان نیز نمیتوانست انگلستان را نابود کند، حتی اگر ناوگان ما غرق میشد و لندن به دست پروسیها اشغال میگردید.
تمدن انگلیسی، زبان انگلیسی و صنایع انگلیسی همچنان وجود داشتند و از نظر سیاست عملی، برای آلمان کاملاً ناممکن بود که در این کشور استبداد برقرار کند.
اگر آلمانیها بهجای آنکه با نیروی نظامی در برابرشان مقاومت شود، منفعلانه اجازه مییافتند هرجا که میخواهند مستقر شوند، هالهی افتخار و شجاعتی که بیرحمیِ موفقیت نظامی را دربرگرفته، وجود نمیداشت؛ و افکار عمومی در خود آلمان هرگونه سرکوبی را ناممکن میکرد.
تاریخ رفتار خود ما با مستعمراتمان نمونههای فراوانی در اختیار میگذارد که نشان میدهد در چنین شرایطی، محرومکردن مردم از خودحکومتی ممکن نیست.
به بیان کوتاه، این وسایل دفع تجاوز دشمناند که تجاوز دشمن را فاجعهبار میکنند و همان ترسی را پدید میآورند که به موجب آن ملتهای متخاصم به این باور میرسند که تجاوز موجه است.
بنابراین، میان ملتهای متمدنعدم مقاومت نه فقط آرمانی دینی و دوردست، بلکه راهی از سر خرد عملی به نظر میرسد. تنها غرور و ترس مانع پذیرفتن آن هستند.
اما غرورِ افتخار نظامی را میتوان با غروری شریفتر شکست داد، و ترس را میتوان با درکی روشنتر از استواری و شکستناپذیری یک ملت متمدن مدرن از میان برد.
آخرین نوع جنگی که باید بررسی کنیم، همان چیزیست که من آن را «جنگ حیثیتی» نامیدهام.
حیثیت بهندرت چیزی بیش از یکی از عناصر علل یک جنگ، اما اغلب عنصری بسیار مهم است. در جنگ کنونی تا پیش از آنکه جنگ عملاً آغاز شود، حیثیت تقریباً تنها مسئلهی در میان بود، هرچند بهمحض آغاز جنگ، مسائل دیگری، بسیار مهمتر از آن، به موضوع مناقشه تبدیل شدند.
مسئلهی اولیه میان اتریش و روسیه تقریباً بهطور کامل مسئلهای حیثیتی بود. زندگی دهقانان بالکان نمیتوانست از نظر خیر یا شر تأثیر چندانی از حضور یا عدم حضور مقامات اتریشی در محاکمهی کسانی داشته باشد که گمان میرفت در قتلهای سارایوو همدستان صربستان بودهاند.
این مسئلهی مهم، که جنگ بر سر آن درگرفته، مربوط به چیزیست که «هژمونی بالکان» نامیده میشود، و این کاملاً مسئلهای حیثیتی است.
انسانها خواهان احساس پیروزیاند و از احساس تحقیر ــ احساسی که در صورت تسلیمشدن در برابر خواستههای ملتی دیگر خواهند داشت ــ میترسند. آنان بهجای چشمپوشیدن از پیروزی، بهجای تحمل تحقیر، حاضرند همهی آن فجایعی را بر جهان تحمیل کنند که جهان اکنون از آنها رنج میبرد و تمام آن فرسودگی و فقری را که مدتها همچنان از آن رنج خواهد برد.
آمادگی برای واردکردن و تحمل چنین شرارتهایی تقریباً همهجا ستوده میشود. آن را بلندهمتی شایستهی یک ملت بزرگ و نشانهی وفاداری به سنتهای نیاکان مینامند. کوچکترین نشانهی عقلانیت به ترس نسبت داده میشود و در یک سو با شرمساری و در سوی دیگر با تمسخر روبهرو میگردد.
در زندگی خصوصی نیز تا زمانی که دوئل رواج داشت، دقیقاً همین وضعیت در افکار وجود داشت، و هنوز در کشورهایی که این رسم در آنها باقی مانده، وجود دارد.
اکنون دستکم در جهان آنگلوساکسون، پذیرفته شده که «شرافت» بهاصطلاحی که دوئل را اجتنابناپذیر جلوه میداد، چیزی جز حماقت و فریب نبوده است.
شاید امید چندان دور از واقعیتی نباشد که روزی فرا رسد که شرافت ملتها، همانند شرافت افراد، دیگر با آمادگی آنان برای کشتار سنجیده نشود.
با این حال، بهسختی میتوان امید داشت چنین تغییری تا زمانی پدید آید که امور ملتها در اختیار دیپلماتهایی باشد که موقعیت اجتماعیشان با پیروزی دیپلماتیک یا نظامی کشورهایی که از آنها میآیند گره خورده است و شیوهی زندگیشان آنان را بهطرزی غیرمعمول از واقعیتهای سیاسی و اقتصادیِ واقعاً مهم و نیز از تغییرات افکار و سازمانهایی که جهان کنونی را از جهان قرن هجدهم متمایز کردهاند، بیخبر میسازد.
اگر قرار است پیشرفت واقعیای در واردکردن عقلانیت به روابط بینالمللی حاصل شود، حیاتیست که این روابط در دست مردانی باشد که کمتر منزوی و کمتر اشرافی باشند، ارتباط بیشتری با زندگی عادی داشته باشند و بیشتر از پیشداوریهای عصر گذشته رها شده باشند.
همچنین لازم است آموزش عمومی، بهجای برانگیختن نفرت از بیگانگان و شایسته جلوهدادن حتی کوچکترین پیروزیها برای بزرگترین فداکاریها، در پی ایجاد نوعی احساس همبستگی میان نوع بشر باشد. باید همچنین درکی از ناچیزبودن اهدافی پدید آورد که دیپلماتها، اغلب در خفا، مناسب میدانند مردانگی و قهرمانی ملتها را بر سر آنها به گرو بگذارند.
اهدافی که انسانها در گذشته، چه عادلانه و چه ناعادلانه، برایشان جنگیدهاند، دیگر از طریق جنگ میان ملتهای متمدن قابل دستیابی نیستند.
وزن سنگین سنت، منافع مالی و عدم صداقت سیاسی با کهنگیِ نابهنگامِ خصومت بینالمللی درهمتنیده است.
با این حال شاید امیدی خیالپردازانه نباشد که جنگ کنونی ــ جنگی که وجدان بشریت را بیش از هر جنگ دیگری در تاریخ تکان داده است ــ واکنشی شدید علیه روشهای کهنه پدید آورد و ملتهای فرسوده را وادارد بر برادری و همکاریای پافشاری کنند که حاکمانشان تاکنون از آنان دریغ کردهاند.
هیچ دلیلی وجود ندارد که همهی اختلافات از طریق شورایی از قدرتها که در ملأعام به بحث و رایزنی بپردازد حلوفصل نشود. تنها چیزی که بر سر راه آن قرار دارد، غرور حاکمانیست که میخواهند هیچ نیروی برتری جز ارادهی خودشان بر آنان نظارت نداشته باشد.
هنگامی که این تراژدی بزرگ مسیر خود را تا پایان فاجعهبارش طی کرده باشد، هنگامی که شورهای نفرت و خودابرازی جای خود را به شفقت نسبت به رنج همگانی داده باشند، شاید ملتها دریابند که در نابینایی و فریب با یکدیگر جنگیدهاند و راه رحمت، راه سعادت همگان است.
برتراند راسل
کالج ترینیتی، کمبریج
فلسفه
علوم سیاسی
فلسفه
فلسفه
علوم سیاسی
گفتگو دربارهی این مطلب۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ نخستین صدا، صدای شما باشد.