صــدای انــدیــشــه
صفحه اصلیاندیشمندانمطالبویدئوهادرس‌گفتارهادوره‌هارویدادهاپادکست‌هادرباره ما
کُنون تا چه داری بیار از خِرَد
صــدای انــدیــشــه

صدانت مرجعی مستقل برای اندیشه به زبان فارسی است؛ آرشیوی از مقالات، درسگفتارها و گفتگوهای اندیشمندان کلاسیک و معاصر در حوزه‌ی فلسفه، دین‌پژوهی و علوم اجتماعی.

تلگراماینستاگرامیوتیوبصدانت تیویآپاراتاسپاتیفایاپل پادکستایکسفیسبوک

بخش‌ها

اندیشمندانتدریس در صدانتهمه مطالبدرسگفتارهادوره‌هارویدادها و نشست‌هامعرفی کتابمعرفی پادکست‌هاآرشیو ویدئوها

صدانت

درباره ماتماس با ماجستجوقوانین و مقررات
© صدانت ۱۴۰۵ · بازنشر مطالب با ذکر منبع آزاد است
قوانین و مقرراتحریم خصوصیبازگشت وجهتماس با ما
صــدای انــدیــشــه
صفحه اصلیاندیشمندانمطالبویدئوهادرس‌گفتارهادوره‌هارویدادهاپادکست‌هادرباره ما
صفحه اصلیهمه مطالبفلسفه
فلسفه

فیلسوفِ شکست: امیل چوران و «بر قله‌های نومیدی»

کاستیکا براداتان در این مقاله، شکست را به‌مثابه بن‌مایه‌ای محوری در زندگی و اندیشهٔ امیل چوران بررسی می‌کند؛ از شیفتگی جوانی او به فاشیسم و شرم ناشی از آن تا تبعید، نوشتن و بدبینی فلسفی. این روایت نشان می‌دهد چوران چگونه از دل تجربهٔ شکست به نوعی «نومیدی شاد» رسید و با طنز و نوشتن، هم با رنج وجودی کنار آمد و هم جهان و نظم سیاسی آن را به نقد کشید.

۷ آبان ۱۴۰۵EnglishالعربيةPDF
فیلسوفِ شکست: امیل چوران و «بر قله‌های نومیدی»

کاستیکا براداتان

نویسنده

امیل چوران

اندیشمند مورد بررسی

فیلسوفِ شکست: امیل چوران و «بر قله‌های نومیدی»

شکست از «بر قله‌های ناامیدی» تا «دردسر متولد شدن» در سراسر آثار چوران جریان دارد.

نوشتهٔ کاستیکا براداتان[1]

¤

امیل چوران (۱۹۱۱–۱۹۹۵)، اندیشمند رومانیایی‌تبار فرانسوی‌نویس، از آن چهره‌هایی است که جای‌دادنشان در هیچ مکتب و دسته‌بندی آسان نیست. او نظام فلسفی نساخت و به جای رساله، قطعه و جمله‌های کوتاه و گزنده نوشت. کاستیکا براداتان، استاد علوم انسانی و نویسندهٔ کتاب‌هایی دربارهٔ فلسفه و مرگ، در مقاله‌ای که نخستین‌بار در نوامبر ۲۰۱۶ در «لس‌آنجلس ریویو آو بوکس» منتشر شد، تک‌مضمونی را در آثار چوران دنبال می‌کند که به باور او کلید ورود به کل جهان فکری اوست: شکست.

براداتان می‌گوید شکست برای چوران موضوعی نظری و دور از زندگی نبود. چوران آن را از نزدیک می‌شناخت: در جوانی با پروژه‌های سیاسی فاجعه‌باری درگیر شد که تا پایان عمر از آن‌ها پشیمان ماند، همیشه تبعیدی و حاشیه‌نشین بود، زبان و کشورش را عوض کرد و از پذیرفتن هر شغل ثابتی سر باز زد. مقاله نشان می‌دهد این تجربه‌ها چگونه به نگاهی خاص انجامید: نگاهی که هم افراد و ملت‌ها و نهادها و هم خود جهان و حیات را در معرض شکست می‌بیند و در عین حال، در همین شکست، نوعی آزادی و حتی شادی پنهان می‌یابد.

نویسنده از دل این بحث به بخش دشوار زندگی چوران هم می‌رسد: شیفتگی جوانی‌اش به فاشیسم و نوشته‌هایی که بعدها خودش آن‌ها را هذیان دانست. براداتان این بخش را نه برای تبرئه، بلکه برای فهم این پرسش می‌آورد که شکستی چنین سنگین چگونه در نگاه و نوشتهٔ چورانِ دوران پختگی رد می‌گذارد. او همچنین به گرایش‌های گنوسی چوران، یعنی اعتقاد به خالقی ناکارآمد یا شرور، و به نقش نوشتن در زندگی او می‌پردازد. نوشتن برای چوران وسیله‌ای بود برای تاب‌آوردن بی‌خوابی و افسردگی، و به تعبیر خودش راهی برای به‌تعویق‌انداختن خودکشی.

نکتهٔ جذاب مقاله این است که شکست را فقط مایهٔ اندوه نمی‌بیند. به روایت براداتان، چوران در سال‌های بعد از جهان‌بینی خشن و پرشورِ جوانی فاصله گرفت، به شکلی از «نومیدیِ شاد» رسید و طنز را سلاح خود کرد. پایان مقاله، با روایت بیماری آلزایمر چوران و اینکه نقشهٔ خودکشی‌اش هم به نتیجه نرسید، نوعی طعنهٔ تلخ تاریخ به فیلسوف شکست است.

این نوشته برای خوانندگان فارسی‌زبان از دو جهت ارزش دارد: یکی معرفی چهره‌ای که بخشی از آثارش به فارسی درآمده اما زندگی و تناقض‌هایش کمتر بررسی شده، و دیگری نگاهی نقادانه و بدون تقدیس به نسبت اندیشه و سیاست.

¤

برای برخی، او یکی از براندازترین اندیشمندان روزگار خود بود؛ نیچه‌ای قرن بیستمی، منتها تاریک‌تر و با حس شوخ‌طبعی بهتر. بسیاری، به‌ویژه در جوانی‌اش، او را دیوانه‌ای خطرناک می‌پنداشتند. اما به باور برخی دیگر، او فقط جوانی دلنشین و بی‌مسئولیت بود که خطری برای کسی نداشت، شاید جز برای خودش. وقتی کتابش دربارهٔ عرفان به چاپخانه رفت، حروف‌چین ــ مردی نیکو و خداترس ــ که فهمیده بود محتوای کتاب تا چه حد کفرآمیز است، حاضر نشد دست به آن بزند؛ ناشر هم دست از ماجرا شست و نویسنده ناچار شد این کفرنامه را جای دیگری و به هزینهٔ خودش منتشر کند. این مرد که بود؟

امیل چوران (۱۹۱۱–۱۹۹۵) فیلسوف رومانیایی‌تبار فرانسوی و نویسندهٔ نزدیک به دو دوجین کتاب با زیبایی‌ای وحشی و آشفته‌کننده بود. او مقاله‌نویسی است از بهترین سنت فرانسوی، و هرچند فرانسوی زبان مادری‌اش نبود، بسیاری او را از برجسته‌ترین نویسندگان این زبان می‌دانند. سبک نوشتن او هوسبازانه، بی‌نظام و پاره‌پاره است و به‌عنوان یکی از استادان بزرگ جمله‌های قصار (آفوریسم) شهرت دارد. اما «پاره» برای چوران چیزی بیش از یک سبک نوشتن بود: رسالت بود و شیوهٔ زیستن؛ او خود را «انسانِ قطعه‌ها» (un homme de fragment‏)[2] می‌نامید.

چوران بارها با خودش تناقض می‌گوید، اما این کمترین دغدغهٔ اوست. نزد او تناقض‌گویی حتی ضعف نیست، نشانهٔ زنده‌بودن ذهن است. به باور او، نوشتن نه به سازگاری مربوط است، نه به متقاعدکردن یا سرگرم‌نگه‌داشتن خواننده؛ نوشتن حتی به ادبیات هم مربوط نیست. چوران، درست مانند مونتنی چند قرن پیش از او، برای نوشتن کارکردی کنشی قائل است: می‌نویسی نه برای آنکه متنی بسازی، بلکه برای آنکه بر خودت اثر بگذاری؛ برای آنکه پس از یک فاجعهٔ شخصی خودت را جمع‌وجور کنی یا از افسردگی سختی بیرون بیایی؛ برای آنکه با بیماری مهلکی کنار بیایی یا سوگ دوستی نزدیک را بگیری. می‌نویسی تا دیوانه نشوی، تا خودت یا دیگران را نکشی. چوران در گفت‌وگو با فرناندو ساواتر، فیلسوف اسپانیایی، جایی می‌گوید: «اگر نمی‌نوشتم، ممکن بود آدمکش شوم.» نوشتن مسئلهٔ مرگ و زندگی است. هستی انسان در بنیاد خود اندوه و نومیدیِ بی‌پایان است و نوشتن می‌تواند آن را اندکی تحمل‌پذیرتر کند. چوران گفته است: «کتاب، خودکشیِ به‌تعویق‌افتاده است.»

چوران بارها و بارها خود را با نوشتن از مرگ بیرون کشید. نخستین کتابش، بر قله‌های ناامیدی (Pe culmile disperării‏، ۱۹۳۴)[3]، را در بیست‌وسه‌سالگی و در عرض چند هفته نوشت، در حالی که از بی‌خوابیِ هولناکی رنج می‌برد. این کتاب ــ که هم در رومانیایی و هم در فرانسوی از بهترین آثار او ماند ــ آغاز پیوندی نیرومند و صمیمی میان نوشتن و شب‌زنده‌داری در زندگی او بود:

هرگز نتوانسته‌ام جز در میانهٔ دلمردگی (cafard‏) ناشی از شب‌های بی‌خوابی بنویسم. هفت سال به‌زحمت می‌خوابیدم. به این دلمردگی نیاز دارم و حتی امروز هم پیش از آنکه بنشینم و بنویسم، صفحه‌ای از موسیقی [غمگین] کولی‌های مجارستان می‌گذارم.

اینکه چوران اندیشمندی بی‌نظام است به این معنا نیست که کارش وحدت ندارد؛ برعکس، آثارش نه‌فقط با سبک نوشتن و شیوهٔ اندیشیدن یگانه‌اش، بلکه با مجموعه‌ای متمایز از مضمون‌ها، بن‌مایه‌ها و ویژگی‌های فلسفی نیز محکم به هم پیوسته‌اند. شکست در میان آن‌ها جایگاهی برجسته دارد. چوران به آن وسواس داشت: شبح شکست از نخستین کتاب رومانیایی‌اش بر آثار او سایه انداخته است و او در تمام عمر از شکست دور نشد. آن را، چنان‌که اهل فن می‌کنند، از زوایای گوناگون و در لحظه‌های مختلف بررسی کرد و در غیرمنتظره‌ترین جاها جست‌وجویش کرد. به باور چوران، نه‌فقط افراد، که جامعه‌ها، مردم‌ها و کشورها هم ممکن است به شکست بینجامند؛ به‌ویژه کشورها. او یک بار گفت: «اسپانیا مرا مجذوب کرد، چون نمونهٔ پرشکوه‌ترین شکست را پیش چشم می‌گذاشت. بزرگ‌ترین کشور جهان به چنین زوالی افتاده بود!»

شکست در همه‌چیز نفوذ می‌کند. ایده‌های بزرگ می‌توانند به شکست آلوده شوند، و کتاب‌ها، فلسفه‌ها، نهادها و نظام‌های سیاسی نیز. وضع انسانی هم برای چوران پروژه‌ای شکست‌خورده بیش نیست: او در دردسر متولد شدن (De l'inconvénient d'être né‏، ۱۹۷۳)[4] می‌نویسد کسی که دیگر نمی‌خواهد انسان باشد، «رؤیای شکلی دیگر از شکست را می‌بیند». جهان یکسره شکستی بزرگ است، و خودِ زندگی نیز. چوران می‌گوید: «پیش از آنکه زندگی خطایی بنیادین باشد، شکستی در ذوق است که نه مرگ و نه حتی شعر از عهدهٔ جبرانش برمی‌آیند.» شکست بر جهان فرمان می‌راند، همچون خدای هوسران عهد عتیق. یکی از قصارهای چوران چنین است: «"اشتباه کردی که به من تکیه کردی." چه کسی می‌تواند چنین سخن بگوید؟ خدا و شکست.»

چوران توانست این‌گونه استادانه از شکست سخن بگوید، چون آن را از نزدیک می‌شناخت. او در جوانی درگیر پروژه‌های سیاسی فاجعه‌باری شد (که تا آخر عمر از آن‌ها پشیمان بود)، کشور و زبان عوض کرد و ناچار شد همه‌چیز را از صفر آغاز کند، تبعیدی همیشگی بود و زندگی حاشیه‌ای داشت، تقریباً هیچ‌گاه شاغل نبود و تقریباً همیشه لب پرتگاه فقر ایستاده بود. ناگزیر باید آشنایی ژرفی با شکست پیدا کرده باشد ــ حتی شم و ذوقی برای آن. می‌دانست یک شکست ارزشمند را چگونه قدر بنهد، گشوده‌شدنش را چگونه تماشا کند و از پیچیدگی‌اش چگونه لذت ببرد. زیرا شکست فروکاست‌ناپذیر و یگانه است: آدم‌های موفق همیشه به‌گونه‌ای شبیه هم از کار درمی‌آیند، اما آن‌ها که شکست می‌خورند، به شیوه‌هایی بسیار متفاوت شکست می‌خورند. هر شکست سیما و زیبایی خاص خود را دارد و فقط خبره‌ای ظریف‌بین چون چوران می‌تواند شکستی به‌ظاهر پیش‌پاافتاده اما در واقع بزرگ را از شکستی پرسروصدا اما متوسط تشخیص دهد.

نخستین‌بار در سرزمین زادگاهش، میان هم‌وطنان رومانیایی‌اش، با شکست روبه‌رو شد. چوران در ترانسیلوانیا به دنیا آمد و بزرگ شد؛ ایالتی که مدتی دراز بخشی از امپراتوری اتریش–مجارستان بود و تنها اندکی پیش، در ۱۹۱۸، به پادشاهی رومانی پیوست. ترانسیلوانیایی‌ها حتی امروز اخلاق کاری نیرومندی نشان می‌دهند و جدیت، انضباط و خویشتن‌داری در نظرشان ارجمند است. اما وقتی چوران برای دانشگاه به بخارست، پایتخت جنوبی کشور، رفت، پا به جهان فرهنگی یکسره تازه‌ای گذاشت. اینجا مهارت‌های برنده فرق می‌کرد: هنر هیچ‌کاری‌نکردن، سفسطه (از نیمه‌بازیگوشانه تا آشکارا بدبینانه) که بر استواری فکری می‌چربید، تعلل به‌مثابهٔ پیشه، و هدردادن زندگی به‌مثابهٔ رسالت. چوران که دانشجوی فلسفه بود، با برخی از بهترین «هنرمندانِ» بخارست در این زمینه آشنا شد. آمیزهٔ درخشش فکری و حس چشمگیر شکست شخصی که در برخی‌شان می‌دید، تحسین بی‌قیدوشرط و همیشگی او را برانگیخت:

در بخارست با آدم‌های زیادی آشنا شدم، آدم‌های جالب بسیاری، به‌ویژه بازنده‌ها، که به کافه می‌آمدند، بی‌پایان حرف می‌زدند و کاری نمی‌کردند. باید بگویم برای من اینان جالب‌ترین آدم‌های آنجا بودند. کسانی که تمام عمر هیچ نکردند، اما در عین حال درخشان بودند.

چوران تا پایان عمر پنهانی وامدار آن سرزمین شکست، یعنی کشورش، ماند. و حق هم داشت. رومانیایی‌ها نسبتی یگانه با شکست دارند؛ همان‌گونه که اسکیموها واژه‌های بی‌شماری برای برف دارند، زبان رومانیایی هم گویی به همان اندازه واژه برای شکست دارد. یکی از پربسامدترین ساخت‌های زبانی رومانیایی، که چوران آن را عزیز می‌داشت، n-a fost să fie است[5] (تحت‌اللفظی «قرار نبود باشد»، اما با دلالت‌های قوی بر تقدیر و سرنوشت). این کشور حقیقتاً کان طلاست.

چوران به آدم‌گریزی مشهور بود، اما اگر یک تیپ انسانی وجود داشت که نسبت به آن فهم و همدلی داشته باشد، le raté بود، یعنی شکست‌خورده. در ۱۹۴۱، که دیگر در پاریس بود، به دوستی رومانیایی اعتراف می‌کند: «دوست دارم یک فلسفهٔ شکست بنویسم، با زیرعنوان برای استفادهٔ انحصاری مردم رومانی، اما گمان نمی‌کنم از عهده‌اش برآیم.» هرگاه چوران به جوانی‌اش نگاه می‌کرد، همیشه بازنده‌های بزرگ و نمایش بی‌پایان شکستی را که در بخارست دیده بود، با آمیزه‌ای از شیفتگی، مهربانی و تحسین به یاد می‌آورد. به‌عنوان نویسنده‌ای نوپا، صحنهٔ ادبی کشور حتماً او را جذب می‌کرد، اما نه به‌اندازهٔ صحنهٔ شکستش: «بهترین دوستانم در رومانی اصلاً نویسنده نبودند، شکست‌خورده بودند.» استاد فلسفهٔ دانشگاه بخارست که بیشترین تأثیر را بر چورانِ جوان گذاشت، نائه یونسکو (۱۸۹۰–۱۹۴۰)[6]، با معیارهای معمول شکستی پرشکوه بود. هیچ کتابی منتشر نکرد، درس‌هایش را اغلب از دیگران می‌دزدید یا همان لحظه بداهه می‌گفت، و گاهی سر کلاس نمی‌آمد چون «حرفی برای گفتن نداشت». تنبلی‌اش افسانه بود. با این همه، یونسکو از درخشان‌ترین ذهن‌های نسل خود بود ــ به روایت بسیاری از شاهدان مستقیم، «نابغه». فیلسوفِ تمام‌عیار، او حتی نظریهٔ کوچکی دربارهٔ شکست پرداخت (که، به‌جا، ترجیح داد منتشرش نکند).

با این حال چوران به نظاره‌گری دور از شکست قناعت نکرد. زود خودش به ورزیدن آن پرداخت، و آن هم با سبک و سیاق. در ۱۹۳۳، همین‌که از دانشگاه فارغ شد، بورس تحصیلی دورهٔ تکمیلی در دانشگاه فریدریش ویلهلم برلین گرفت. چوران هنوز پایش به آلمان نرسیده بود که دل به رژیم تازه‌برقرارشدهٔ نازی باخت. در نوامبر همان سال به دوستش میرچا الیاده[7] نوشت: «من یکسره شیفتهٔ نظم سیاسی‌ای هستم که اینجا برپا کرده‌اند.» چوران در آلمانِ هیتلری چیزی یافت که در رومانی هنوز نسبتاً دموکراتیک نمی‌یافت. کشور را هیستری سیاسی و بسیج توده‌ای فراگرفته بود که چوران آن را خوب می‌دانست؛ رژیم نازی به آلمانی‌ها حس «رسالت تاریخی» داده بود، چیزی که دموکراسی رومانی هرگز نمی‌توانست بدهد. در همان زمان دیگران آغاز فاجعه‌ای در ابعاد تاریخی را در آلمان می‌دیدند، اما چوران فقط وعده و عظمت تاریخی می‌دید. و دقیقاً چه چیزی هیتلر را چنین بزرگ می‌کرد؟ چوران، در کوششی برای ناظری بی‌طرف به نظر رسیدن، پاسخ داد: توانایی او در برانگیختن «انگیزه‌های غیرعقلانی» مردم آلمان. چوران که به‌زحمت بیست‌وسه‌ساله بود، ورزیدن شکست را با تمام جدیت آغاز کرد.

¤

تا پاییز ۱۹۳۳، چوران ستاره‌ای به‌سرعت صعودکننده در ادبیات رومانی بود و حتی در دوران دانشجویی چند مقالهٔ بسیار بدیع در برخی نشریات ادبی کشور منتشر کرده بود. اکنون این نشریات بیشتر از او می‌خواستند؛ به‌ویژه گزارش از صحنهٔ سیاسی آلمان. در گزارشی که برای هفته‌نامهٔ Vremea (دسامبر ۱۹۳۳) فرستاد، قلم به دست و بی‌پروا نوشت: «اگر چیزی از هیتلریسم خوشم بیاید، پرستش امر غیرعقلانی است، وجدِ سرزندگیِ ناب، بیان مردانهٔ قدرت، بی‌هیچ روحیهٔ انتقادی، مهار یا کنترل.» چوران با سوءاستفاده از کلیشه‌ای که دشمنان دموکراسی لیبرال در همه‌جا دوستش دارند، برای اروپایی «منحط» و «زن‌صفت» دل می‌سوزاند، در برابر آلمانی با غرور «مردانه»، همه ماهیچه و هیاهو و خشم. هیتلر آشکارا مردِ صاحب‌اختیار است و چوران، چنان‌که باید، تحت‌تأثیر. چند ماه بعد (ژوئیهٔ ۱۹۳۴)، در گزارش دیگری برای همین نشریه، ستایش بی‌حد خود را از «مردِ زهره‌دار» اصلاً پنهان نکرد: «از میان همهٔ سیاستمداران امروز، هیتلر کسی است که از همه بیشتر دوستش دارم و تحسینش می‌کنم.» و بدترین هنوز در راه است.

چوران چنان شیفتهٔ نظم «مردانه»ای است که هیتلر در آلمان برقرار کرده که سیر نمی‌شود و می‌خواهد نسخه‌ای از آن را به زادگاهش پیوند بزند. در نامه‌ای به دوست دیگرش، پترو کومارنسکو (دسامبر ۱۹۳۳)، نوشت:

با بسیاری از چیزهایی که اینجا دیده‌ام موافقم و متقاعد شده‌ام که «به‌هیچ‌دردنخوری» بومی ما را اگر نه ریشه‌کن، دست‌کم می‌توان با یک رژیم دیکتاتوری خفه کرد. در رومانی فقط ترور، وحشی‌گری و اضطراب بی‌پایان هنوز می‌تواند به تغییری بینجامد. باید همهٔ رومانیایی‌ها را بازداشت کرد و آن‌قدر زد که له شوند؛ فقط پس از چنین کتکی است که مردمی سطحی می‌توانند تاریخ بسازند.

در چوران مسائل عمومی اغلب با امور خصوصی‌تر درهم‌آمیخته است. بلافاصله پس از این نسخهٔ مفصل برای کمک به هم‌وطنانش تا «تاریخ بسازند»، یادداشتی کاملاً شخصی می‌افکند: می‌نویسد «رومانیایی‌بودن وحشتناک است». رومانیایی که باشی، «هرگز اعتماد هیچ زنی را جلب نمی‌کنی و آدم‌های جدی با تحقیر به رویت لبخند می‌زنند؛ وقتی ببینند باهوشی، فکر می‌کنند کلاهبرداری.»

این اعتراف، هرچند غیرمستقیم، ما را یکراست به درام وضعیت چورانِ جوان می‌برد. این درام در چند لایه رخ می‌دهد. نخست، گویی این تصور عجیب در ذهنش جوانه زده که مجاز نیست ارزش شخصی‌اش را از شایستگی‌های تاریخی جماعت ملی‌ای که به آن تعلق دارد جدا کند. سپس، وقتی ارزش آن جماعت را می‌سنجد، آن را ناکافی می‌یابد ــ و به‌شدت. از نظر چوران، رومانی از دیدگاه تاریخی «ملتی شکست‌خورده» است و شکستش ناگزیر به همهٔ رومانیایی‌ها هم سرایت می‌کند. و گویی این کافی نبود، رهاکردنش هم گزینه نیست، چون «جداشدن از ملت به شکست می‌انجامد» ــ در درون شکست هست، و بیرون حتی بیشتر. بدین‌سان چوران در سنی نسبتاً کم توانسته خود را در بن‌بستی وجودی و بسیار جدی حبس کند. اینکه این درام بیشتر ساختهٔ دست خود اوست، از دردناکی‌اش نمی‌کاهد. برعکس، چیزی است که او و آثارش را ژرف زخمی خواهد کرد. ورزیدن شکست می‌تواند کاری خونین باشد.

پشت کتابی که اندکی پس از بازگشت از آلمان منتشر می‌کند، همین درام است ــ «درام بی‌اهمیتی»، چنان‌که چوران بعدها نامش می‌گذارد: دگردیسی رومانی (Schimbarea la faţă a României‏، ۱۹۳۶)[8]. او آن را پیش از هر چیز برای درمان غروری زخمی می‌نویسد. سرنوشت کسانی که در یک «فرهنگ کوچک» به دنیا آمده‌اند همین است: غرورشان همیشه زخمی است. می‌نویسد: «به‌هیچ‌وجه راحت نیست که آدم در کشوری درجه‌دو به دنیا آمده باشد. هوشیاری به تراژدی بدل می‌شود.» از جایگاه فرهنگی کم‌اهمیت کشورش چنان خرد شده که برای تسکین درد، در فروختن روحش تردید نمی‌کند: «با کمال میل نیمی از عمرم را می‌دهم، اگر بتوانم آن شدتی را تجربه کنم که ناچیزترین یونانی، رومی یا فرانسوی حتی برای یک لحظه در اوج تاریخ خود تجربه کرده است.» ازنو ساختن خود و «دیگری» شدن، صرفاً برای کنار آمدن با le désespoir d'être roumain («نومیدیِ رومانیایی‌بودن»)، کاری است که چوران در تمام عمر می‌کند؛ بیگانگی از خود برایش طبیعت ثانوی می‌شود. در دردسر متولد شدن یکی از قصارها چنین است: «در شورشی بی‌وقفه علیه تبار خود، تمام عمر خواسته‌ام چیز دیگری باشم: اسپانیایی، روس، آدمخوار ــ هر چیز، جز آنچه بودم.» می‌توانست خدا را برای بسیاری چیزها ببخشد، اما هرگز برای اینکه او را رومانیایی آفریده بود. رومانیایی‌بودن برای او واقعیتی زندگی‌نامه‌ای نیست، فاجعه‌ای متافیزیکی است، تراژدی شخصی در ابعادی عظیم. چوران با ناامیدی می‌پرسد: «چطور می‌شود رومانیایی بود؟» چطور می‌شود چیزی بود چنین نزدیک به نیستی، چنین بعید از بودن؟ در دگردیسی رومانی هم‌وطنانش را «متوسط، کُند، تسلیم‌پذیر، فهیم» توصیف می‌کند؛ به‌طرز هولناکی سربه‌راه. چوران به هیچ قیمتی نمی‌تواند چنین مردمی را از آنِ خود بداند. رومانیایی‌ها، بی‌اندازه منفعل و خودمحو، همهٔ فرصت‌ها را برای به‌جاگذاشتن ردّی در جهان از دست داده‌اند. رومانی کشوری است که تاریخ را در خواب گذرانده است.

¤

اما چوران اگر چیزی باشد، متناقض است. در جای دیگر همین کتاب «گذشتهٔ رومانی را با نفرتی سنگین دوست می‌دارد» و برای آیندهٔ آن رؤیاهای بزرگ دارد. کمتر از «رومانیایی با جمعیت چین و سرنوشت فرانسه» را تصور نمی‌کند. کشور خوب است ــ فقط اینجا و آنجا به کمی تکان نیاز دارد؛ پیش از هر چیز باید به درون تاریخ «هل داده شود». منظورش دقیقاً چیست، نمی‌گوید، اما وقتی اطمینان می‌دهد که فقط می‌تواند «رومانی‌ای در هذیان» را دوست بدارد، اشاره‌ای می‌دهد. و برای چنین مقاصد والایی هر وسیله‌ای موجه است، مگر نه؟ به گفتهٔ خود چوران: «هر وسیله‌ای برای ملتی که راهی برای خود در جهان می‌گشاید مشروع است. ترور، جنایت، دد‌منشی و خیانت تنها در دوران انحطاط پست و غیراخلاقی‌اند [...] اگر به صعود ملتی کمک کنند، فضیلت‌اند. همهٔ پیروزی‌ها اخلاقی‌اند.» باز هم سیاست تستوسترون، شهوتِ قدرت عریان. فقط دیکتاتوری امر غیرعقلانی، نظیر آنچه چوران در آلمان دیده بود، می‌تواند این کشور را از دست خودش نجات دهد. گاهی آدم می‌پرسد تا کی می‌توان با شکست بازی کرد پیش از آنکه آدم را لِه کند؟

چند سال بعد، وقتی جنبش فاشیستی خود رومانی، گارد آهنین[9] با ضدیهودی‌گری خشن‌اش، اواخر ۱۹۴۰ برای چند ماه به قدرت رسید، چوران آن را تأیید کرد، هرچند به شیوهٔ مبهم خودش. «رومانی در هذیان» که رؤیایش را می‌دید سرانجام شکل می‌گرفت و منظره‌ای زشت بود: یهودیان رومانی شکار و خونسردانه کشته شدند، اموالشان غارت و با خاک یکسان شد، و جمعیت غیریهودی در معرض شست‌وشوی مغزی خشن بنیادگرایانهٔ مذهبی قرار گرفت. در آن زمان چوران دیگر در فرانسه بود و خود را به زبانی دیگر از نو می‌ساخت. با این حال، در سفر کوتاهی به وطن، در متنی که به یاد بنیان‌گذار و رهبر جنبش، کورنلیو زلیا کودریانو («کاپیتان»، ۱۸۹۹–۱۹۳۸) نوشته بود و از رادیوی ملی خواند، چوران با لحنی پرمدعا گفت:

پیش از کورنلیو کودریانو، رومانی جز صحرایی مسکون نبود ... من فقط چند گفت‌وگو با کورنلیو کودریانو داشتم. از همان لحظهٔ نخست دریافتم که با مردی سخن می‌گویم در کشوری از تفالهٔ آدمیان ... کاپیتان «زرنگ» نبود، کاپیتان ژرف بود.

این «کاپیتانِ» ژرف، در میان چیزهای دیگر، ضدیهودی‌ای دیوانه بود؛ آشکارا از ترور سیاسی دفاع می‌کرد و خود قاتلی سیاسی بود. در زمینهٔ فرهنگ دموکراتیک متزلزل رومانیِ میان دو جنگ، و به یاری جذبهٔ شخصی و فقدان بی‌نظیر وجدان، کودریانو در دههٔ ۱۹۳۰ تقریباً به تنهایی کشور را به آشوب کشاند. و اکنون چوران او را می‌ستود.

در شکست‌خوردن، اندیشمندی ــ حتی اندیشمندی مشهور به بی‌مسئولیتی چون چورانِ جوان ــ به‌سختی می‌توانست پایین‌تر برود. می‌پرسی: مشکلش چه بود؟ درست همان‌طور که دوستان دموکرات‌منشش آن روزها می‌پرسیدند. در سال‌های بعد، خود چوران بارها و بارها با فوریتی افسرده‌کننده با این پرسش مواجه شد. وقتی اندکی پس از پایان جنگ برای نخستین‌بار با عمق موضع سیاسی طرفدار فاشیسمش روبه‌رو شد، تقریباً خودش را در دگردیسی رومانی و روزنامه‌نگاری سیاسی‌اش نشناخت. هولناکی‌های جنگ و عظمت جنایت هولوکاست، که چند تن از دوستان یهودی‌اش در آن جان باختند، او را ناگهان بیدار کرد؛ آن متون اکنون باید به نظرش از جنس کابوس می‌آمدند. سپس گذر زمان باعث شد همه‌چیز را روشن‌تر ببیند. در ۱۹۷۳ در نامه‌ای به برادرش می‌نویسد: «گاهی از خودم می‌پرسم آیا واقعاً من بودم که این هذیان‌هایی را که نقل می‌کنند نوشتم؟ شور و شوق نوعی هذیان است. ما زمانی به این بیماری مبتلا بودیم، بیماری‌ای که هیچ‌کس نمی‌خواهد باور کند از آن بهبود یافته‌ایم.» در متن کوتاهی که پس از مرگش منتشر شد، میهن من (Mon Pays‏، ۱۹۹۶)، چوران محتوای دگردیسی رومانی را «هذیان‌های دیوانه‌ای وحشی» می‌نامد. این، بگذریم، برآیند ورزیدنی سخت‌کوشانه در شکست است: پیش از آنکه بفهمی، آدمی دیگر را به جهان می‌آوری. روزی خودت را در آینه می‌جویی و فقط کسی دیگر را می‌یابی که به تو خیره شده است.

مشخص‌کردن چوران هیچ‌گاه آسان نیست، اما وقتی پای گذشتهٔ سیاسی‌اش در میان است تقریباً ناممکن است. وضع را بدتر می‌کند که فراتر از اشارات مبهم به «هذیان‌ها» و «شور و شوق» جوانی، چورانِ متأخر معمولاً از پرداختن به «آن سال‌ها» دریغ می‌کرد. و دلیل خوبی هم داشت: به‌خوبی می‌دانست آنجا چه هست. شکست دوست ندارد تنها سفر کند: معمولاً همنشینی شرم را ترجیح می‌دهد. در نامه‌ای دیگر به برادرش می‌نویسد: «نویسنده‌ای که در جوانی، در آغاز کارش، کارهای احمقانه‌ای کرده، همچون زنی است با گذشته‌ای شرم‌آور. هرگز بخشوده نمی‌شود، هرگز فراموش نمی‌شود.» تا پایان عمر، درگیری سیاسی‌اش در رومانیِ میان دو جنگ بزرگ‌ترین شرم و جدی‌ترین و ویران‌کننده‌ترین شکست او باقی ماند. در قیاس با آن، هر شکست دیگری رنگ باخت.

نگاهی دیگر به شیوهٔ عجیب اندیشیدن سیاسی چوران را در نامه‌ای می‌یابیم که در ۱۹۳۵ به میرچا الیاده فرستاد: «فرمول من برای همهٔ امور سیاسی این است»، می‌نویسد: «با تمام وجود برای چیزهایی بجنگ که به آن‌ها باور نداری.» نه اینکه چنین اعترافی چندان به روشن‌شدن درگیری چوران کمک کند، اما «هذیان‌هایش» را در منظری روان‌شناختی جای می‌دهد. این دوپارگی شخصیت از ویژگی‌های چورانِ متأخر بود و معنا هم دارد: برای فیلسوفی که جهان را شکستی در ابعاد عظیم می‌بیند، منطقی است که نظم کیهانی را (و خود را در این میان) با تظاهر به اینکه معنایی هست آنجا که نیست، به ریشخند بگیرد. می‌دانی همه‌چیز بی‌معناست، اما با رفتار کردن چنان‌که نباشد، اعتراضت را بیان می‌کنی و نقشه‌های «دمیورژِ شریر» را سست می‌کنی. و این را با طنز و ایرونیِ بی‌کران می‌کنی که قرار است سخت‌گیرانه با مضحکهٔ الهی مقابله کند. آن‌که آخر می‌خندد، بیشتر می‌خندد.

¤

وقتی در ۱۹۳۶ از آلمان بازگشت، چوران مدتی کوتاه معلم فلسفهٔ دبیرستان در براشوف، در مرکز رومانی، شد. این هم شکستی پرشکوه بود و آخرین کوشش او برای نگه‌داشتن شغلی تمام‌وقت. مثلاً در کلاس منطق به دانش‌آموزان می‌گفت همه‌چیز در عالم به‌گونه‌ای علاج‌ناپذیر بیمار است، از جمله اصل این‌همانی. وقتی دانش‌آموزی یک بار پرسید «آقا، اخلاق چیست؟»، چوران به او گفت نگران نباشد، چنین چیزی وجود ندارد. کلاس‌هایش دائماً در هرج‌ومرج بود و دانش‌آموزان نیز مانند همکارانش از این نامحتمل‌ترین معلم گیج بودند. وقتی چوران سرانجام استعفا داد، مدیر مدرسه برای جشن‌گرفتن چنان مست کرد که از هوش رفت.

در ۱۹۳۷، چون دریافت هرگز نمی‌تواند در آن سرزمین شکست خود را متمایز کند، تصمیم گرفت بار دیگر رومانی را ترک کند. این تصمیم را «بی‌تردید هوشمندانه‌ترین کاری» می‌دانست که کرده بود. گزینهٔ نخستش اسپانیا بود ــ همان «نمونهٔ پرشکوه شکست» ــ و برای بورسی از سفارت اسپانیا در بخارست درخواست داد، درست دو ماه پیش از آغاز جنگ داخلی اسپانیا[10]، و هرگز جوابی نشنید. پاریس، به تصمیم او، جای درست برای کسی با آرمان‌های او بود: «پیش از جنگ، پاریس جای ایده‌آلی بود برای به باد دادن زندگی، و رومانیایی‌ها به‌ویژه به این کار مشهور بودند.»

چوران پیوندهای رومانیایی‌اش را برید و هستی تازه‌ای در پیش گرفت. حتی نام تازه‌ای هم برای خود برگزید: E. M. Cioran‏. در مقطعی تقریباً منحصراً به فرانسوی نوشتن و سخن گفتن را آغاز کرد (رومانیایی را فقط برای فحش‌دادن به کار می‌برد، که فرانسوی را برایش بد مجهز می‌یافت)[11]. از نظر فنی، چوران با بورس تحصیلی تکمیلی به پاریس آمده بود؛ قرار بود در کلاس‌های سوربن شرکت کند و دربارهٔ موضوعی فلسفی رسالهٔ دکتری بنویسد. اما حتی هنگام درخواست بورس هم خوب می‌دانست هرگز آن را نخواهد نوشت. سرانجام فهمیده بود در پی چیست: زندگی انگل‌وار! تنها چیزی که برای زندگی امن در فرانسه لازم داشت یک کارت دانشجویی بود که به او اجازهٔ ورود به سلف‌های ارزان دانشگاهی می‌داد. می‌توانست تا ابد چنین زندگی کند. و کرد، دست‌کم برای مدتی:

در چهل‌سالگی هنوز در سوربن ثبت‌نام بودم، در سلف دانشجویی غذا می‌خوردم و امیدوار بودم این وضع تا پایان عمرم دوام بیاورد. بعد قانونی تصویب شد که ثبت‌نام دانشجویان بالای بیست‌وهفت سال را ممنوع می‌کرد و مرا از این بهشت راند.

اکنون که از بهشت انگل‌ها رانده شده بود، چوران ناچار شد کارهای گوناگونی بکند. برخی از دوستان مرفه‌تر رومانیایی‌اش (مثلاً اوژن یونسکو) گاهی کمکش می‌کردند. در غیر این صورت باید به مهربانی غریبه‌ها تکیه می‌کرد. و چوران ثابت کرد بسیار انعطاف‌پذیر است و آدم‌گریزی‌اش را مهار می‌کرد: تقریباً با هر کسی که چشم‌انداز شامی مجانی پیش رویش می‌گذاشت دوستی می‌کرد. این‌گونه بود که les vieilles dames («بانوان سالخورده») پاریس را چنین خوب شناخت. آموزش سخت‌گیرانهٔ فلسفی‌اش به کار آمد؛ چوران با گفت‌وگوی نفیسش می‌آمد و برای شامش آواز می‌خواند. و بعد صحنهٔ کلیساهای پاریس بود: هرگاه فرصتی می‌یافت، چورانِ خداستیز شادمانه به کلیسای ارتدکس رومانیایی می‌رفت تا از غذای مجانی بهره‌مند شود.

چوران هر کاری می‌کرد جز شغل گرفتن. شغل گرفتن شکست زندگی‌اش می‌بود. چورانِ سالخورده به یاد می‌آورد: «برای من مهم‌ترین چیز حفظ آزادی‌ام بود. اگر روزی می‌پذیرفتم برای امرار معاش شغلی اداری بگیرم، شکست خورده بودم.» پس برای آنکه شکست نخورد، راهی را برگزید که بیشتر مردم آن را شکستِ مجسم می‌دانند، اما چوران می‌دانست شکست همیشه امری پیچیده است. «به هر قیمتی از تحقیرِ حرفه و ترقی پرهیز کردم [...] ترجیح دادم مثل انگل زندگی کنم [تا] اینکه با نگه‌داشتن یک شغل خود را نابود کنم.» چنان‌که همهٔ بیکارگان بزرگ می‌دانند، در بی‌عملی کمالی هست: چوران نه‌تنها از آن آگاه بود، بلکه تمام عمر پرورشش داد. وقتی مصاحبه‌گری دربارهٔ برنامهٔ کاری‌اش پرسید، پاسخ داد: «بیشتر وقت‌ها هیچ کاری نمی‌کنم. من تنبل‌ترین مرد پاریسم [...] تنها کسی که کمتر از من کار می‌کند، فاحشه‌ای بی‌مشتری است.»

برای کسی با چنین نسبت صمیمانه‌ای با شکست، عجیب نیست که به موفقیت مشکوک باشد: «در هر کسی که در هر قلمرویی پیروز می‌شود چیزی از شیاد هست»، نوشت، و جز جایزهٔ ریوارول، همهٔ جوایزی را که نهاد ادبی فرانسه به او عرضه کرد رد کرد. وقتی سرانجام شهرت عمومی به سراغش آمد، مصاحبهٔ اندکی داد و همیشه کم‌نمایش ماند. «Je suis un ennemi de la gloire‏» («من دشمن شهرتم») شعار او بود. دربارهٔ بورخس یک بار گفت: «بدبختی شناخته‌شدن بر سرش آمده است. شایستهٔ بهتر بود.» چوران در دردسر متولد شدن از «هستی‌ای که پیوسته شکست دگرگونش می‌کند» به‌عنوان پروژه‌ای رشک‌برانگیز برای زندگی سخن می‌گوید. چنین هستی‌ای آرامش مجسم می‌بود، خرد در گوشت و پوست: همه «luxe, calme et volupté‏»[12].

شکست، پس، همنشین نزدیک چوران بود، الهه‌ای وفادار، الهام‌بخش اصلی. او با چشمان بی‌پروای آن به جهان ــ به مردم، رویدادها و موقعیت‌ها ــ می‌نگرد. مثلاً عمق زندگی درونی کسی را از شیوهٔ رویارویی‌اش با شکست می‌سنجد: «مردی را که به جست‌وجوی درونی گرایش دارد این‌گونه می‌شناسیم: شکست را بر هر موفقیتی ترجیح می‌دهد.» چرا؟ چون به نظر چوران شکست، «که همیشه ذاتی است، ما را به خودمان نشان می‌دهد، به ما اجازه می‌دهد خود را آن‌گونه ببینیم که خدا می‌بیند؛ در حالی که موفقیت ما را از درونی‌ترین بخش خودمان، و در واقع از درونی‌ترین بخش هر چیز، دور می‌کند.» نشانم بده با شکست چگونه کنار می‌آیی تا بیشتر دربارهٔ خودت بگویم. فقط «در شکست، در عظمت یک فاجعه، می‌توان کسی را شناخت.»

هر موفقیتی که داشت، چوران آن را از منظر «پروژهٔ شکست» مادام‌العمرش می‌نگریست و عادت کرد موفقیت را در شکست و شکست را در موفقیت بخواند. موفق‌ترین کارهایش کتاب‌هایش نبود، هرچند در سراسر جهان ستوده و ترجمه شدند، و نه نفوذ فزایندهٔ او در میان اهل ذوق فلسفی. حتی جایگاهش به‌عنوان استاد زبان فرانسه هم نبود. می‌گوید: «موفقیت بزرگ زندگی‌ام این است که توانسته‌ام بی‌شغل زندگی کنم. در پایان روز، زندگی‌ام را خوب زیسته‌ام. وانمود کرده‌ام شکست بوده، اما نبوده است.»

چوران در کتاب‌هایش هرگز از ناسزاگفتن به خدایان بازنایستاد، مگر، می‌توان گفت، خدای شکست، یعنی دمیورژ گنوسیان. در فلسفهٔ ضدکیهانی چوران و شیوهٔ اندیشیدنش چیزی آشکارا گنوسی هست. بینش‌ها، تصاویر و استعاره‌های گنوسی، چنان‌که پژوهشگران گنوسیسم دیده‌اند[13]، در کار او نفوذ کرده‌اند. ژاک لاکاریر می‌نویسد تاریخچهٔ کوتاه زوال (A Short History of Decay‏)[14]، وسوسهٔ بودن (The Temptation to Exist‏) و خدایان نو (The New Gods‏) «متونی‌اند که با والاترین جرقه‌های اندیشهٔ گنوسی برابری می‌کنند.» درست مانند گنوسیان کهن، چوران خلقت را حاصل شکستی الهی می‌بیند؛ تاریخ بشر و تمدن برایش جز «کار شیطان» نیست، که نام دیگر دمیورژ است. در تاریخچهٔ کوتاه زوال خدای این جهان را «ناکارآمد» می‌شمارد. می‌پرسد: «از میان همهٔ آنچه در این سوی نیستی کوشش شد، آیا چیزی رقت‌انگیزتر از این جهان هست، مگر ایده‌ای که آن را اندیشید؟» عنوان فرانسوی یکی از اثرگذارترین کتاب‌هایش، که به انگلیسی خدایان نو منتشر شده، گویاست ــ Le Mauvais démiurge (۱۹۶۹): «دمیورژِ شریر». در اینجا، با همدلی آشکار، گنوسیان را «متعصبان نیستیِ الهی» می‌نامد و می‌ستایدشان که «ذات جهان سقوط‌کرده را چنین نیک دریافته‌اند.»

کیهان برای چوران «سقوط‌کرده» است، اما جهان اجتماعی و سیاسی هم. زیرا برای این گنوسیِ قرن بیستمی واقعاً هیچ‌چیز از شکست در امان نیست. در کوششی برای فراتر رفتن از شکست‌های سیاسی جوانی‌اش، کوشید معنای ژرف‌تر آن‌ها را بفهمد و این فهم را به بافت اندیشهٔ پخته‌اش راه دهد. نتیجه، فلسفه‌ورزی ظریف‌تر و اندیشمندی انسان‌تر بود: آزمون‌های او با شکست چوران را به قلمروی از انسانیت نزدیک کرد که در غیر این صورت به آن دسترسی نداشت، قلمرو شرمسارها و فروتن‌شدگان. در کتاب‌های فرانسوی‌اش به قطعاتی دربارهٔ شکست برمی‌خوری با خردی الهام‌یافته و سرمست:

در اوج شکست، در لحظه‌ای که شرم می‌خواهد کارمان را بسازد، ناگهان موجی از غرور ما را درمی‌ربايد که فقط آن‌قدر می‌پاید که تخلیه‌مان کند، بی‌نیرویمان بگذارد و، همراه با نیروهایمان، از شدت شرم‌مان بکاهد.

تمرین مادام‌العمر شکست، همراه با اندیشیدن وسواس‌گونه به آن، سرانجام چوران را تغییر داد. با افزایش سن بردبارتر شد و حماقت‌ها و غرابت‌های دیگران را بیشتر پذیرفت. نه اینکه چورانِ فرانسوی ناگهان اندیشمندی «دموکرات» شد. خدا نکند؛ هرگز چنین نمی‌شد. تا پایان پیامبر «انحطاط غرب» ماند، و اندیشمند دلهره‌های تاریک و آخرالزمانی. مثلاً در تاریخ و اتوپیا (Histoire et Utopie‏، ۱۹۶۰)[15] یادداشت می‌کند:

هر وقت در شهری بزرگ هستم، شگفت‌زده می‌شوم که هر روز شورش برپا نمی‌شود: قتل‌عام، خونریزی وصف‌ناپذیر، آشوب روز رستاخیز. چطور این‌همه انسان می‌توانند در فضایی چنین محدود با هم زندگی کنند، بی‌آنکه یکدیگر را نابود کنند، بی‌آنکه تا سر حد مرگ از هم متنفر باشند؟ در واقع از هم متنفرند، اما هم‌اندازهٔ نفرتشان نیستند. و همین متوسط‌بودن، همین ناتوانی است که جامعه را نجات می‌دهد، تداومش و ثباتش را تضمین می‌کند.

نه، چوران قهرمان دموکراسی لیبرال نشد. اما به‌هرحال باید آموخته باشد از کمدی جهان لذت ببرد ــ و حتی با چالاکی در سست‌کردن شکست کیهانی شرکت کند. اندیشهٔ متأخر چوران ویژگی غریبی دارد که، برای نبود اصطلاحی بهتر، می‌توان آن را نومیدی شاد نامید (چوران خود را un pessimiste joyeux می‌دانست). الگو بارها تکرار می‌شود: چیزی ظاهراً رسوا و یکسره بد از آب درمی‌آید و با این حال در همان بدی‌اش بذر رستگاری‌اش نهفته است. زندگی می‌تواند تحمل‌ناپذیر باشد، بی‌خوابی قاتل است، le cafard آرام‌آرام تو را می‌خورد، و با این حال این چیزی است که می‌توان با نوشتن از پسش برآمد. چوران اعلام می‌کند: «هر آنچه بیان شود تحمل‌پذیرتر می‌شود.» نوشتن جادوگری شگفت‌انگیز است که بر اهلش اثر می‌گذارد و زندگی‌شان را تحمل‌پذیرتر می‌کند. امر منفی هرگز در حالت ناب نمی‌آید ــ همیشه چیزی هست که آن را سست می‌کند؛ فاجعه، تا جایی که گفتنی است، رستگاری خود را در درون دارد.

یکی از جذاب‌ترین چیزها در نوشته‌های چورانِ متأخر صدای او به‌عنوان منتقد سیاسی است. در تاریخ و اتوپیا فصلی هست با نام «نامه به دوستی دور». این متن واقعاً نامه بود و نخستین‌بار در ۱۹۵۷ در La Nouvelle Revue Française چاپ شد. «دوست دور» که آن سوی پردهٔ آهنین می‌زیست، فیلسوف رومانیایی کنستانتین نویکا[16] بود. چوران در نامه‌اش، چنان‌که انتظار می‌رود، رژیم سیاسی‌ای را که شوروی در اروپای شرقی برقرار کرده نشانه می‌رود، چون یک ایدهٔ فلسفی مهم را به مسخره گرفته است. می‌نویسد: «اتهام اصلی که می‌توان به رژیم شما وارد کرد این است که اتوپیا را، که اصل نوسازی هم در نهادها و هم در مردم است، تباه کرده.» چوران نمی‌تواند با رژیمی که برای استقرار و تداومش به تانک‌های روسی نیاز دارد همدلی کند. چنین رژیم سیاسی کمونیستی عملاً خود ایدهٔ کمونیستی را کشته است.

اما مهم‌تر آنکه چوران در همین نامه غرب را نیز تقریباً به همان اندازه سخت نقد می‌کند. در اینجا می‌نویسد: «با دو نوع جامعه روبه‌رو هستیم ــ هر دو تحمل‌ناپذیر. و بدتر اینکه سوءاستفاده‌ها در جامعهٔ شما به این یکی اجازه می‌دهند در سوءاستفاده‌های خود پایدار بماند و وحشت‌های خود را وزنهٔ تعادلی در برابر آنچه نزد شما پرورده می‌شود عرضه کند.» غرب نباید به خاطر «نجات» تمدن به خود تبریک بگوید. چوران باور دارد زوال چنان پیشرفته است که دیگر چیزی را نمی‌توان نجات داد، مگر شاید ظواهر را. این دو «نوع جامعه» چندان با هم فرق ندارند. در تحلیل نهایی، فقط مسئلهٔ ظرافت است:

تفاوت میان رژیم‌ها کمتر از آنچه می‌نماید اهمیت دارد؛ شما به زور تنهایید، ما بی‌اجبار. آیا فاصله میان یک دوزخ و یک بهشتِ ویرانگر چنان زیاد است؟ همهٔ جامعه‌ها بدند؛ اما درجاتی هست، می‌پذیرم، و اگر این یکی را برگزیده‌ام، به این دلیل است که می‌توانم میان ظرافت‌های ظاهرفریبی تمایز بگذارم.

با همهٔ ارزش‌های تحلیلی و سبکی‌اش، نامهٔ چوران گاف سیاسی از آب درآمد. زیرا گیرندهٔ آن، کنستانتین نویکا، که می‌کوشید در روستاهای رومانی پرده‌نشین بماند، عادت داشت مکاتبه را جدی بگیرد و متن چوران او را برانگیخت تا خودش مقاله‌ای فلسفی و تند در پاسخ بنویسد. نویکا همچنین مردی فوق‌العاده ساده‌لوح بود. پس از اتمام مقاله آن را برای دوستش در پاریس نشانی‌نویسی کرد و با اطمینان پاکت را در صندوق پستی خیابان انداخت. پلیس مخفی رومانی که انگشتانش همه‌جا بود، از جمله در همهٔ صندوق‌های پستی کشور، این مبادله را از دست نداد. اما ذوق فلسفی‌شان اندکی متفاوت بود و در نتیجه نویکا بابت این کار باید چند سال زندان سیاسی می‌پرداخت. وقتی چوران خبر بازداشت و حبس دوستش را شنید، حتماً حیران شده بود که شکست واقعاً تا چه حد بی‌انتهاست. هرچه باشد، هرگز از شکست‌خوردن بازنمی‌ایستی.

¤

ا. م. چوران در ۲۰ ژوئن ۱۹۹۵ درگذشت. اما به معنایی، پیش از مرگش رفته بود. در چند سال آخر آلزایمر داشت و در بیمارستان بروکای پاریس بستری بود. از چنین پایانی هراس داشت و برنامهٔ خودکشی ریخته بود. چوران و شریک زندگی دیرینه‌اش، سیمون بوئه، قرار بود با هم بمیرند، همچون کوستلرها[17]. اما بیماری سریع‌تر بود، نقشه شکست خورد و چوران ناچار شد تحقیرآمیزترین مرگ را بمیرد، مرگی که چند سال طول کشید تا کارش را بکند. در آغاز فقط نشانه‌هایی آزاردهنده بود: روزی چوران نتوانست از شهر راه خانه را پیدا کند، شهری که ــ او که پیاده‌رویی تمام‌عیار بود ــ مثل کف دستش می‌شناخت. سپس بعضی خاطراتش را از دست داد؛ گاهی حس روشنی از خود نداشت. ظاهراً حس شوخ‌طبعی افسانه‌ای‌اش را آخر از همه از دست داد. روزی رهگذری در خیابان از او پرسید: «شما تصادفاً چوران نیستید؟» پاسخش این بود: «بودم.» اما نشانه‌ها بسیار و جدی شد: چوران با نرخی نگران‌کننده فراموش می‌کرد و ناچار شد بستری شود. سرانجام واژه‌ها او را ترک کردند: یکی از بهترین نویسندگان روزگارش دیگر نمی‌توانست ابتدایی‌ترین چیزها را نام ببرد. آن‌گاه نوبت ذهن رسید. در پایان به کلی فراموش کرد کیست.

در لحظه‌ای از رنج طولانی پایانی، در دمی کوتاه از هوشیاری، چوران با خود زمزمه کرد: «C'est la démission totale‏!» («این استعفای کامل است!») این شکست بزرگ و غایی بود، و او در بازشناختنش آن‌گونه که بود، کم نیاورد.

¤

یادداشت نویسنده: این مقاله در کتابی با عنوان در ستایش شکست (In Praise of Failure‏) گنجانده خواهد شد که قرارداد انتشارش با انتشارات دانشگاه هاروارد بسته شده است.

¤

تازه‌ترین کتاب کاستیکا براداتان مردن برای اندیشه‌ها: زندگی‌های خطرناک فیلسوفان (Dying for Ideas. The Dangerous Lives of the Philosophers‏، بلومزبری، ۲۰۱۵) است. او سردبیر بخش دین/مطالعات تطبیقی «لس‌آنجلس ریویو آو بوکس» است.

برای مطالعهٔ بیشتر

Cioran, E. M‏. The Trouble with Being Born‏. Translated from the French by Richard Howard (New York‏: Seaver Books, 1976)

Cioran, E. M‏. A Short History of Decay‏. Translated by Richard Howard (Oxford‏: Basil Blackwell, 1976)

Cioran, Emil‏. Schimbarea la faţă a României (Bucharest‏: Humanitas, 1990)

Cioran, E. M‏. Oeuvres (Paris‏: Gallimard, 1995)

Cioran, E. M‏. Entretiens (Paris‏: Gallimard, 1995)

Cioran, E. M‏. Cahiers‏: 1957–1972 (Paris‏: Gallimard, 1997)

Cioran, E. M‏. History and Utopia‏. Translated by Richard Howard. Foreword by Eugene Thacker (New York‏: Arcade, 2015)

Liiceanu, Gabriel‏. Itinerariile unei vieţi‏: E.M. Cioran; Apocalipsa după Cioran (Bucharest‏: Humanitas, 2011)

Petreu, Marta‏. An Infamous Past‏: E. M. Cioran and the Rise of Fascism in Romania‏. Translated from the Romanian by Bogdan Aldea. With a Foreword by Norman Manea (Chicago‏: Ivan R. Dee, 2005)

Zarifopol-Johnston, Ilinca‏. Searching for Cioran‏. Edited by Kenneth R. Johnston. Foreword by Matei Calinescu (Bloomington‏: Indiana University Press, 2008)


[1]Costica Bradatan, “The Philosopher of Failure‏: Emil Cioran’s Heights of Despair‏”, Los Angeles Review of Books, November 2016‏. این ترجمه از متن انگلیسی مقاله انجام شده است، نه از اصل رومانیایی یا فرانسوی آثار چوران؛ از این رو نقل‌قول‌ها برگردان همان متن انگلیسی‌اند. عنوان کتاب‌ها نیز، مگر در مواردی که ترجمهٔ فارسی مشخصی مدنظر باشد، برگردان مترجم از عنوان‌های انگلیسی یا اصلی است.

[2]«قطعه» یا «پاره» (fragment) در اینجا هم به شکل نوشتار چوران، یعنی تکه‌نویسی و جمله‌های قصار، اشاره دارد و هم به نگرش او به جهان و زندگی.

[3]عنوان رومانیایی Pe culmile disperării معادل فارسی «بر قله‌های نومیدی» است؛ در انگلیسی با عنوان On the Heights of Despair شناخته می‌شود.

[4]Emil Cioran, The Trouble with Being Born, trans. Richard Howard (New York‏: Seaver Books, 1976).

[5]این عبارت رومانیایی برای بیان اینکه چیزی «نصیب» یا «مقدر» نبوده به کار می‌رود.

[6]Nae Ionescu‏، فیلسوف و روزنامه‌نگار رومانیایی و استاد دانشگاه بخارست؛ او را نباید با اوژن یونسکو (Eugène Ionesco)‏، نمایشنامه‌نویس، یکی گرفت که در ادامهٔ مقاله از دوستان چوران نام برده می‌شود.

[7]Mircea Eliade (۱۹۰۷–۱۹۸۶)، تاریخ‌پژوه ادیان و نویسندهٔ رومانیایی و از دوستان نزدیک چوران در جوانی.

[8]Emil Cioran, Schimbarea la faţă a României (Bucharest‏: Humanitas, 1990).

[9]گارد آهنین (Garda de Fier)‏، جنبش فاشیستی و ضدیهودی رومانی بود که کودریانو در ۱۹۲۷ بنیان نهاد. دربارهٔ گذشتهٔ سیاسی چوران، نک.: Marta Petreu, An Infamous Past‏: E. M. Cioran and the Rise of Fascism in Romania, trans. Bogdan Aldea (Chicago‏: Ivan R. Dee, 2005).

[10]جنگ داخلی اسپانیا در ژوئیهٔ ۱۹۳۶ آغاز شد. بنابراین، بر پایهٔ تاریخ‌هایی که خود مقاله می‌دهد، درخواست چوران به سفارت اسپانیا باید پیش از عزیمت واقعی‌اش به پاریس در ۱۹۳۷ بوده باشد.

[11]دربارهٔ زندگی چوران در پاریس و گذار او از رومانیایی به فرانسوی، نک.:

Ilinca Zarifopol-Johnston, Searching for Cioran, ed. Kenneth R. Johnston (Bloomington‏: Indiana University Press, 2008).

[12]«تجمل، آرامش و لذت»؛ سطری از شعر «دعوت به سفر» (L’invitation au voyage) از شارل بودلر در گل‌های بدی (Les Fleurs du mal)‏.

[13]گنوسیسم (Gnosticism) جنبشی دینی–فلسفی در سده‌های نخست میلادی بود که جهان مادی را ساختهٔ خدایی فروتر و ناقص یا شریر، یعنی «دمیورژ»، می‌دانست و نه خدای متعالی و نیک.

[14]Emil Cioran, A Short History of Decay, trans. Richard Howard (Oxford‏: Basil Blackwell, 1976). ژاک لاکاریر (Jacques Lacarrière) نویسنده‌ای فرانسوی بود که دربارهٔ گنوسیان نیز نوشته است.

[15]E. M. Cioran, History and Utopia, trans. Richard Howard, foreword by Eugene Thacker (New York‏: Arcade, 2015).

[16]Constantin Noica‏، فیلسوف رومانیایی که در دوران رژیم کمونیستی به زندان افتاد.

[17]اشاره به آرتور کوستلر، نویسنده، و همسرش سینتیا که در ۱۹۸۳ با هم خودکشی کردند.

امیل چورانکاستیکا براداتانشکستفلسفهمرگادبیات
نسخه PDF
انتشار دهنده

رضا ایرانمنش

مطالب مرتبط

همه‌ی مطالب
فلسفه

بحران همچون شیوه‌ای از زندگی

۲ مهر ۱۴۰۵
فلسفه

اندیشیدن علیه خویش: تأملاتی درباره‌ی چوران

۲۵ شهریور ۱۴۰۵
هنر

۱۵ فیلم ابزورد برتر (آثاری درباره پوچی، بی‌معنایی و تناقض‌های زندگی انسان) که نباید تماشایشان را از دست بدهید

۱۲ شهریور ۱۴۰۵
فلسفه

در ستایش جنگ یا مرگ؟

۲۰ خرداد ۱۳۹۶
فلسفه

نامه‌ای پس از مرگ (تاملی دربارهٔ «مرگ» و «زندگی»)

۱۲ شهریور ۱۳۹۵

گفتگو درباره‌ی این مطلب۳ دیدگاه

مصطفی محمدنیاکان۸ آبان ۱۴۰۵

از نظر چوران، رومانی از دیدگاه تاریخی «ملتی شکست‌خورده» است و شکستش ناگزیر به همهٔ رومانیایی‌ها هم سرایت می‌کند. و گویی این کافی نبود، رهاکردنش هم گزینه نیست، چون «جداشدن از ملت به شکست می‌انجامد»

مصطفی محمدنیاکان۸ آبان ۱۴۰۵

خیلی خوب ترجمه شده. خواستم یکی دو تا از کتابهای چوران را بخرم اما از مترجم‌ها مطمین نبودم.

مصطفی محمدنیاکان۸ آبان ۱۴۰۵

جهان یکسره شکستی بزرگ است، و خودِ زندگی نیز. چوران می‌گوید: «پیش از آنکه زندگی خطایی بنیادین باشد، شکستی در ذوق است که نه مرگ و نه حتی شعر از عهدهٔ جبرانش برمی‌آیند.» شکست بر جهان فرمان می‌راند، همچون خدای هوسران عهد عتیق. یکی از قصارهای چوران چنین است: «"اشتباه کردی که به من تکیه کردی." چه کسی می‌تواند چنین سخن بگوید؟ خدا و شکست.» به جای گریه، خنده‌ام گرفت از این همه ذوق‌ورزی درباره شکست! مترجم متن مشخص نیست.

ویدئوهای پیشنهادی

مرگ از نگاه روان‌پزشکی | گفت‌وگو با غلامحسین معتمدی

۱۷:۰۰ · یوتیوب

لیبرالیسم لودویگ فون میزس؛ گفت‌وگوی تدینی و ماشین‌چیان

۱:۲۲:۰۰ · یوتیوب

رواداری و مرزهای آن

۵۹:۰۰ · یوتیوب

هادی خانیکی: اندیشه پیشرفت و تحولات جامعه ایران

۱:۲۰:۰۰ · یوتیوب

ایران به روایت مهرزاد بروجردی

۱:۵۹:۰۰ · یوتیوب
آرشیو ویدئوها