اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
أيُّ حالٍ روحيٍّ يدفع الإنسان نحو الالتفات إلى المحتاجين؟ إن تقبُّلَ مجّانيّة ما نملك، وإدراكَ محدوديّتنا، والتعاطفَ مع المتألّمين، والتأمّلَ في جود الطبيعة، والتفكّرَ في الموت، كلّ ذلك يدفع الإنسان إلى مدّ يد العون للفقراء.

روانشناسی اخلاق، شاخه ای از روان شناسی است که سعی می کند به این پرسش پاسخ دهد که در روان آدمی، چه می گذرد که سبب می شود انسان، عمل اخلاقی ای را انجام بدهد یا ندهد؟
تمامی مولفه ها و عواملی که در گرایش یا وازنش به عمل اخلاقی در انسان وجود دارند، از منظر روانشناسی اخلاق مورد تحقیق قرار می گیرند.
روانشناسی اخلاق، فقط به عوامل موثر در عمل کردن یا عمل نکردن به اخلاق نمی پردازد، بلکه اعمال اخلاقی خاص را هم مورد بحث خود قرار می دهد.
یکی از این اعمال اخلاقی خاص، دستگیری از مستمندان و نیازمندان است.
چه ساز و کارهایی اگر در ضمیر انسان فعال شود، موجب می شود که انسان به نیازمندان توجه کند و نسبت به کمک به آن ها فعال باشد؟
چه وضع و حال روحی ای، انسان را به سمت توجه به نیازمندان سوق می دهد و منجر به رفع حاجت و نیاز مستمندان از سوی دیگر انسان ها می شود؟
حضور هر یک از مولفه های زیر در انسان، کافی است تا او حالتی را پیدا کند تا به نیازمندان توجه کند و از آن ها دستگیری کند. حضور بیش از یک مولفه، موجب تاکید بر این حالت در انسان می شود و فعالیت عملی او را در این راستا افزایش می دهد:
مولفه ی اول. انسان باید به این نکته توجه کند که هر چه دارد، بلا استثنا به رایگان به او داده شده است و هیچ چیزی وجود ندارد که او استحقاق آن را داشته است، و آن چیز به او داده شده است. چه قائل به وجود خدا باشیم و چه قائل به وجود خدا نباشیم، چه به خدای متشخص انسان وار معتقد باشیم و چه به خدای متشخص نا انسان وار، و چه به خدای متشخص قائل باشیم و یا اینکه مادّی صرف(ماتریالیست) باشیم، هر چه هست به رایگان به انسان داده شده است. این دارایی ها در پنج ساحت قابل شمارش است:
1) ساحت بدن: سلامت بدن و نیرومندی بدن و زیبایی بدن. هیچ کدام از این سه سرمایه ی بدنی، به دلیل استحقاق یا عدم استحقاق، به انسان ها داده نشده است. این سه امتیاز بزرگ، به رایگان به انسان داده شده است.
2)ساحت ذهن: قدرت یادگیری، قدرت یادسپاری، قدرت یادآوری، سرعت انتقال، هوش بهر، قدرت استدلال و اقناع، عمق فهم و قدرت تفهیم. انسان راجع به هیچ کدام از این موارد نمی تواند ادعای استحقاق کند و بگوید که یکی از این ویژگی هایی که دارم، حاصل تلاشی و فعالیتی از من بوده است.
3)ساحت روان: توانایی ها و دانایی های روانی انسان. مثل قدرت مدیریت، قدرت حدس.
4)ساحت اقلیم: اقلیمی که انسان در آن زاده می شود، موجب ایجاد ویژگی های مثبت و منفی ای در انسان می شود.
5)اقلیم تاریخی و اجتماعی: هیچ کس به اختیار خود، پدر و مادر خود را انتخاب نمی کند. در واقع هیچ دخل و تصرفی در این امر نیست.
همه ی پنج سرمایه ی فوق الذکر، به رایگان به انسان داده شده است و استحقاق در آن ها مدخلیتی ندارد. ممکن است در حالتی فردی بگوید که همزاد من( دو انسان دوقلو) و من، در تمام ویژگی هایمان یکی بودیم، اما من تلاش و پشتکار داشتم و او نداشت، من تلاش کردم و بهتر شدم، ولی او نکرد. و با این استدلال خود را مستحق برخی داشته هایش بداند. اما سوالی که مطرح است این است که آن پشتکار را چه کسی به تو داد؟ آن را از کجا آورده ای که به سبب آن توانسته ای خود را بالا بکشی؟ این بحث ارتباطی به وجود خدا یا عدم وجود خدا هم ندارد. اما این انسان می داند که خود او، این ویژگی ها را به خود نداده است.
اگر در یک شب نشینی ناگهان برق قطع شود و تاریکی مطلق باشد، بعد از دو ساعت که به خیابان می آیید و نور وجود دارد، متوجه می شود که یک چک با یک مبلغی در جیب شما قرار دارد. چون در شب نشینی تاریکی مطلق وجود داشت، نمی توانید دست روی کسی بگذارید و بگویید که فلانی این چک را در جیب شما قرار داده است، اما این را هم می دانید که خودتان، این چک را در جیب خودتان قرار نداده اید.
نکته این است که اگر در جهل معرفت شناسی صرف نسبت به دهنده ی این سرمایه ها باشیم، حداقل این را می دانیم که کار خودمان نبوده است.
إذا تقبّل الإنسان هذا الأمر واستقرّ في نفسه أن هذه الثروات قد مُنحت له مجاناً، فإنه يصبح مستعداً للعطاء المجاني ومدّ يد العون للمحتاجين.
العنصر الثاني. عندما يلتفت الإنسان إلى محدودياته، ويدرك كم هو محدود في نطاق معارفه وقدراته، يستولي عليه ألمٌ ما. في هذه الحالة، يستطيع الإنسان أن يفهم أولئك الذين تقل ممتلكاتهم عن ممتلكاته وتكون محدودياتهم أكبر، وبالتالي يعانون ألماً أشد. هذا يجعل الإنسان، بالإضافة إلى رغبته في زيادة ثرواته وتخفيف ألمه، يرغب أيضاً في زيادة ثروات الآخرين والتخفيف من آلامهم. يمكن لكل فرد، من خلال الانتباه إلى محدودياته، أن ينتبه إلى محدوديات الآخرين، وفي هذه الحالة، يتولد لديه الدافع للسعي في سبيل تخفيف معاناة الآخرين ومساعدتهم.
هذا الضيق من المآزق الوجودية، يخلق في الإنسان رأفة وعطفاً وشفقة، ويصرف نظره نحو سائر البشر المتألمين.
العنصر الثالث. إذا واجه الإنسان شخصاً منكوباً (وراثياً أو طبيعياً أو ...)، أو تخيّل وتصوّر أحوال شخص منكوب، ينشأ فيه نوع من التعاطف، ويتبعه نوع من المواساة. إن مواجهة سائر المنكوبين والمتألمين، تحرر الإنسان من قسوة القلب واللامبالاة تجاه الآخرين.
العنصر الرابع. إذا تأمل الإنسان في ظواهر العالم الطبيعي – الجمادات والنباتات والحيوانات – يجد فيها سمة مشتركة. هذه السمة هي أنه لا توجد ظاهرة تدّخر ثروتها لنفسها. كل ظاهرة تعطي كل ما لديها لبقية الوجود. ليست هناك ظاهرة لا تعطي ما لديها. في الواقع، لا يوجد ما يسمى بالبخل والإمساك في الظواهر الطبيعية. إذا كانت هناك ظاهرة لا تعطي شيئاً، فذلك لأنها لا تملكه لتعطيه. لا تستطيع النار أن تدّخر حرارتها ولا تعطيها. الماء له خاصية إرواء العطش ولا يمكنه أن يدّخر جزءاً من هذه الخاصية ويطلق مثلاً خمسين بالمائة منها. الظواهر الطبيعية كائنة لتعطي، لا أنها تعطي أحياناً وتمنع أحياناً. البخل والإمساك غير موجودين في الطبيعة، لكنهما موجودان في البشر بدرجات متفاوتة. من هذه الناحية، فإن التشبه بالظواهر الطبيعية يجعل الإنسان بذولاً كريم اليد. في الواقع، لا يوجد أي نوع من الأنانية في الظواهر الطبيعية. في الطبيعة، كل شيء موجود لكي يُعطى للآخرين ويستفيد منه الآخرون.
العنصر الخامس. ينبغي للإنسان أن يرى الموت ويتأمل فيه. التفكر في الموت يتطلب نقاشات عميقة ومطولة، وهناك اثنا عشر مبحثاً تدور حوله. لكن هناك نقطة بسيطة ومهمة، وهي أنه بالتفكر في الموت، يدرك الإنسان أن الموت يسلب منه كل شيء ولا يبقي له شيئاً. البشر، حين يموتون، جميعهم معدومون. ومن هذا المنطلق يقال إن الموت هو العامل الوحيد الذي يساوي بين البشر. عندما توضع جثة أفقر الناس أو أغناهم بين يدي المغسّل، يستويان في الملكية، لأنهما كلاهما معدومان وقد أخذ الموت جميع ممتلكاتهما. عندما يتفكر الإنسان في الموت ويرى أن الموت سيسلبه جميع ممتلكاته قهراً وجبراً، يقول في نفسه: لماذا لا أعطي هذه الممتلكات باختياري؟
العنصر السادس. إذا التفت الإنسان إلى أنه كلما قام بعطاء نقي وخالص، اختبر فرحاً عميقاً، يتولد لديه الدافع ليعطي أكثر ويقدم يد العون والمساعدة. العطاءات النقية هي تلك العطاءات التي لا يحصل الإنسان من ورائها على ثروة أو سلطة سياسية أو مكانة اجتماعية أو جاه أو منصب أو شهرة أو محبوبية.
عندما يمسك الإنسان بيد امرأة عجوز ورجل عجوز في يوم شتوي شديد البرودة وكئيب، في حي لا يعرفه فيه أحد، ويعبر بهما الشارع، فإنه يشعر في نفسه بفرح عميق لا نظير له. إذا راودت المرءَ بعضُ هذه التجارب، فإنه يصبح مستعداً ألا يفقد هذا الإنتاج للفرح، وأن يواصل مد يد العون ومساعدة الآخرين.
العنصر السابع. إذا شعر الشخص أخلاقياً بأنه مكلف بوجوب مد يد العون للآخرين ومساعدتهم، فإن هذا الإحساس الداخلي بالواجب الأخلاقي، أي نداء الضمير الأخلاقي، يدفع الإنسان إلى إغاثة الآخرين.
إن وجود أحد هذه العناصر المذكورة أعلاه، يمكنه وحده أن يخلق في الإنسان حالة العطاء بلا أجر ولا منّة (بالتعبير القرآني).
.
.
.
.
.
.
العلوم الاقتصادية
علم النفس
علم النفس
علم النفس
علم النفس
نقاش حول هذا المقال١ تعليق
سلام بسیا عالی