اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
الألم ثمن الوجود؛ لكن بدلًا من النظرة العدائية أو الاستسلام، يمكننا الإمساك بدفة سفينة الحياة بنظرة ودودة ووعي من المرتبة الثانية. الألم والفرح كامنان في الداخل لا في الخارج، وتأويلنا الذهني هو ما يحدد معناهما.

1
يُسيء إلينا أحدهم أو يتجاهلنا، فيُثير غضبنا أو استياءنا؛ نعجز عن بلوغ أهداف صغيرة وكبيرة خططنا لها وسعينا إليها، فيُطاردنا شعور بالفشل والإخفاق؛ نُصاب بالملل والضجر والنفور مما نملكه الآن، بعد أن كنا نتوق إليه بشوق؛ نمرض، فيُعذّبنا الألم الجسدي والتفكير في العواقب التي قد يُخلّفها المرض؛ يصل أحدهم إلى منصب أو مكانة أو يحصل على شيء، فيُثير حسدنا؛ نُفكّر في الفرص التي أضعناها، ونتحسّر عليها بآهات "ليت"; نواجه موت من نتعلّق بهم، فيُفجعنا فقدانهم ويُحزننا؛ تصوّر ما قد تتعرّض له صحتنا وممتلكاتنا ووظيفتنا، وبالجملة، أوضاعنا من حوادث وأحداث، يُلقي بنا في هُوّة الخوف والقلق. هذه التجارب المتتابعة والمتراكمة هي ما يُعرِّفنا على "المعاناة". بالطبع، يختلف الإحساس بالمعاناة كمّاً وكيفاً بين مختلف الأفراد، الذين يُشكّل كلٌ منهم عالماً بذاته؛ فالشخص الحسّاس الذي لم يردّ عليه صاحب الدكان في الحي تحيته بحرارة، تُعصره المعاناة، والعاشق الصادق المُتيّم، مُعذّبٌ بفراق محبوبه. ورغم أن المعاناة قابلة للتعديل على المدى القصير والمتوسط والطويل، ويمكن تغيير كمّها وكيفها بتقنيات وأساليب، إلا أن الحياة تُخبرنا أن نسيجها معقود بالمعاناة، ولا يبدو أنها ستُفارقنا ما دمنا أحياء؛ وكأن المعاناة هي ثمن بقائنا على قيد الحياة.
2
تصوّر قبطانين أبحرا بسفينتيهما. القبطان "ألف"، ترك دفة السفينة للبحر، بحيث تُحدد الرياح والأمواج اتجاه حركتها وسرعتها. والقبطان "باء"، أمسك بدفة السفينة، ويسعى قدر الإمكان إلى تحديد اتجاه حركتها وسرعتها. إذا افترضنا أنهما أبحرا لإنجاز مهمة واحدة، كصيد سمك القرش في منطقة محددة، فمن الواضح أننا لا نستطيع وصف سلوك القبطان "ألف" بأنه هادف ويسير في طريق إنجاز المهمة، بينما نعتبر سلوك القبطان "باء" هادفاً وموجهاً نحو إنجازها. إذن، القبطان "ألف" سلبي إزاء أحوال البحر، والقبطان "باء" إيجابي إزاءها.
كلٌ منا، ما دام حياً، هو قبطان سفينة حياته. من الواضح أنني وأنت لا نُحدد اتجاه هذه السفينة وسرعتها، وهناك ظروف وأحوال كثيرة تؤثر في كيفية حركة سفينة الحياة، بل وحتى في وجود السفينة نفسها أو عدمه. لكن، على أية حال، لقد وُضعنا أنا وأنت خلف دفة هذه السفينة، ومضطرون لاتخاذ موقف وإبداء رد فعل إزاء أي وضع أو حال، كالمعاناة، يظهر في بحر الحياة.
3
بشكل عام، يمكننا أن ننظر إلى عالمنا الداخلي، حيث تحدث المعاناة، بنوعين من النظرات.1 النظرة الأولى، هي نظرة عدائية، أي أننا ننظر إلى معاناتنا كعدو؛ نغضب منها وننظر إليها بغضب وكره. في هذا النوع من النظرة إلى الذات، يمضي جزء كبير من ساعات يقظتنا في اجترار الغم والضيق والقلق، وتُستهلك قوانا في هذا الطريق، ويبقى تعب الطريق في أبداننا وأرواحنا.
لنفترض والدين حنونين لديهما طفل عنيد وشقي، بحيث يصعب السيطرة عليه في البيت والشارع والحفلات، ويستهلك قدراً كبيراً من طاقة والديه لضبطه. ورغم أنهما لا يستحسنان هذا الحد من الشقاوة، ولم يتمنيا قط ولداً بهذه الصفات، إلا أنهما لا ينظران إلى طفلهما كعدو، بل كأعز ما لديهما، ويسعيان لتهدئته بالصبر والحنان وبمساعدة أخصائي نفسي وتطبيق الأساليب العلمية.
إذا تبنينا هذه النظرة تجاه أنفسنا ومعاناتنا، نكون قد اتجهنا نحو النظرة الأخرى، أي النظرة الودية. النظرة الودية إلى الذات، هي نظرة أبوية وأمومية إلى معاناتنا، وكأن المعاناة هي أطفالنا الذين ينبغي أن ننظر إليهم كأطفال أشقياء وعنيدين، نحتضنهم بحنان وشفقة ونُعلّمهم الأدب. بهذا النوع من النظرة المسالمة، نجد فرصة أوسع للاقتراب من معاناتنا، ونصبح مستعدين لفهمها بشكل أفضل، وتجد إمكانياتنا الوجودية مجالاً للانفتاح أمامها.
نکته
"رنج شناسی" و بطورخاص، تفکیک این دو نوع نگاه به رنج، امکانی است که از شناخت مرتبه دوم حاصل میشود.2 من میدانم که دارم رنج میکشم (شناخت مرتبه اول)، اما از همین آگاهی به رنج کشیدن نیز باخبرم (یعنی میدانم که میدانم رنج میکشم) و میتوانم درباره معنا و ارزش رنجهایام فکر کنم؛ این شناخت مرتبه دوم است. شناخت مرتبه دوم قابلیتی است که ما را قادر میسازد تا از آگاهیهای مرتبه اول، مانند رنج کشیدنمان، فاصله بگیریم و از بالا به آنها بنگریم همچون وقتیکه درباره نوع نگاهمان به رنج فکر میکنیم و نگاه خصمانه را از نگاه دوستانه و مهربانانه به آن تفکیک میکنیم.
4
با نگاه از بالا یا مرتبه دوم به خودمان، درمییابیم که ما معمولا در برابر تجربههای خوشایند درونی همچون آرامش و شادی، مواجههای فعالانه داریم؛ به دنبال خلق تجربهها یا قرار گرفتن در موقعیتهایی میرویم که چنین حالات خوشایندی را در ما ایجاد کنند مثلا بیشتر اوقات، سفر رفتن، مرخصی گرفتن، رستوران رفتن، با دوستمان قرار ملاقات گذاشتن، خرید کردن، به کوه رفتن و مانند اینها چنین نقشی ایفا میکنند. در مقابل، معمولا در برابر تجربههای ناخوشایندی که نام رنج بر پیشانی دارند، مواجههای منفعلانه داریم یعنی وقتی رنجور میشویم گویی "دچارش" شدهایم و فقط عاجزانه "بازیاش" میکنیم و با زبان حال میگوییم:
جز که تسلیم و رضا کو چارهای؟ در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهای3
به بیان دیگر، در وقت شادی، ناخدایی هستیم که سکان کشتیمان در دست خودمان است و در وقت غم، ناخدایی هستیم که سهمی برای خود نمیبینیم؛ به ظاهر سکاندار کشتی زندگیمانایم اما به واقع، فقط شرایط بیرونی دریای زندگی است که کشتیمان را این سو و آن سو میبرد.
5
در دنیای بیرون، موقعیتهایی هستند که آنها را شادیبخش، و موقعیتهایی هستند که آنها را رنجآفرین مینامیم. برای مثال، آبتنی کردن در برکهای خنک در فصل تابستان میتواند موقعیتی شادیبخش، و ترفیع گرفتن همکار همرتبهمان میتواند موقعیتی رنجآفرین باشد. اما خودِ شادی یا خودِ رنج موجوداتی نیستند که زندگی مستقلی در بیرون از ما داشته باشند بلکه حالتها و تجربههاییاند که در درون ما رخ میدهند و برآمده از نسبتیاند که من و شما با موقعیتهای بیرونی داریم. ترفیع گرفتن همکارمان میتواند برای من رنجآفرین، برای شما فاقد اهمیت، و برای دیگری مایه خرسندی باشد. شاید علت این همه تفاوت که با یکدیگر در میزان و نوع شادیها و رنجها داریم از همین جا باشد. پس رنج و شادی رویدادی در درون ما است نه وضعیتی در بیرون ما.
با درک نسبتی که با رنجها داریم، یعنی اتفاقاتی درونی که محصول مواجهه با دنیای بیرون است، در مییابیم که فیلترهای تفسیری ذهن و ضمیرمان است که معنای رویدادهای بیرونی را رقم میزنند و به آنها رنگ رنج یا غیر از آن میدهند. بنابراین، میتوانیم رنج را که حاصل تفسیر و تعبیرمان از رویدادهای بیرونی است، صدایی بدانیم که با من و شما سخنی دارد و از چیزی میگوید که مستلزم رجوع به دنیای درون و کندوکاو در آن است.
6
اگر رنج، فرزند بازیگوش و لجباز ما است، اگر رنج، رویدادی درونی است که محصول نوع نسبتی است که ما با رویدادها و موقعیتهای بیرون از خودمان داریم:
بیاییم به ناکامیها، ناامیدیها، غمها، حسادتها، نفرتها، ترسها، اضطرابها، حسرتها، ملالها، کینهها و خشمهای خود که رنجهایمان هستند از روی شفقت و دلسوزی بنگریم و آنها را بشنویم. رنج ها حرفی دارند از جنس دعوت، دعوتی برای آغاز سفری درونی؛ درونی که چشم به راه تغییر است.
.
.
1- این دو نگاه را از آقای دکتر آرش نراقی آموخته ام. نک: فكركهاى فيس بوكى آرش نراقی
2- Second-order cognitionیا خودآگاهی ژرف اندیشانه Reflective self-consciousness . برای آشنایی تفصیلی با این موضوع، نک:
مقاربات فينومينولوجية للوعي بالذات
3- مثنوی معنوی، دفترششم؛577
.
.
.
.
الفلسفة
الفلسفة
الدين
الفلسفة
الفلسفة
نقاش حول هذا المقال٣ تعليق
برای بار چندم است که این نوشتار را میخوانم و هر بار انگار نکته ای جدید برای من دارد.
تمایل به کاهش رنج ظاهرا معلول و ای بسا علت تکامل ما بوده و در هر حال غریزی به نظر میرسد. این تمایل غریزی وامیداردمان که همه امور را به دو دسته کنیم: خوشایند و ناخوشایند یا رنجآور. در حالی که امور بینابین یا خنثی هم وجود دارند. این تمایل غریزی وامیداردمان که بخواهیم با همه امور رنجآور بستیزیم. در حالی که همه امور رنجآور را نمیتوان از بین برد. امور رنجآور خود بر دو قسم اند: قابل مداخله (مثل لباس زبر) و غیرقابل مداخله (مثل سرمای زمستان یا نیمرخ وراثتی فرد). تاش برای رفع امور رنجآور غیرقابلرفع، بنا به تعریف، محکوم به شکست و لذا موجب سرخوردگی و رنج مضاعف است، ولی تشخیص این قبیل امور گاه به سادگی تشخیص زمستان نیست. با امور رنجآور غیرقابلرفع باید کنار آمد (مدارا/ coping). مدارا عبارت است از ایجاد تغییری در خود برای قابلتحمل کردن امور رنجآور غیرقابلرفع (مثل پوشیدن لباس گرم در زمستان). خطای دیگر آن است که امور رنجآور قابلرفع را به غلط غیرقابلرفع بپنداریم که موجب انفعال خواهد شد.
سلام جالب بود و پرکاربرد در دنیای پر از رنج امروزی