اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
هل قيمة العلم في كماله الذاتي أم في منفعته؟ الفجوة بين المعرفة والعمل تدلّ على أن الحكمة وحدها ليست سوى ترف فكري؛ فالفن هو طريق العقل لهداية الرغبة، ولا يكون العلم نفيساً إلا حين يُفضي إلى القدرة على الحياة والبهجة.

في المقارنة بين الأفراد، وتفضيل أحدهم على الآخر، كان الاستناد إلى علمهم ومعرفتهم دائمًا مرتكزًا رصينًا. لقد اعتبر الحكماء منذ القدم العلم من أهم رموز الكمال، وكان تفوّق العالم على الجاهل أو الأعلم على العالم بديهيًا عندهم. إن تعبيرَي "الكمال" و"البديهي" ينطويان على إشارة مفادها أن الإيمان بقيمة المعرفة لا يستلزم الاتكاء على شيء من قبيل الإنجاز أو النتيجة أو الفائدة وما شابهها. تمامًا كما أن جبل دماوند مرغوب لعلوّه، وليس من الضروري أن يكون ارتفاعه نافعًا في شيء، فالعلم كمال، وهو بذاته (أي بغض النظر عن أي وظيفة) مصدر للقيمة وأساس لها.
نحن نحترم كل من يمتلك معرفة بشكل عام، بغض النظر عمّا إذا كان علمه، على سبيل المثال، رياضيات أم علم نفس، محضًا أم تطبيقيًا محضًا. وقد لا نكون مطلعين أصلًا على تفاصيل علم معين، لكننا مع ذلك، بمجرد علمنا بإحاطة شخص به، نشعر تجاهه بإحساس من الحرمة والهيبة. وغالبًا، كلما كان اكتساب العلم أصعب وكان مستوى التخصص فيه أعلى، كان إقرارنا بمكانة صاحبه الرفيعة أكبر.
مع كل هذه التفاصيل، ثمة أمر آخر وهو أننا نسأل أحيانًا عن فائدة العلم. العلم، سواء بمعناه المطلق أو بمعنى التخصصات المعروفة قديمًا وحديثًا، كان مقدار قيمته بل وأصل قيمته من هذه الناحية موضع جدل. نعلم جميعًا أن بعضًا من أجلّاء أهل المعنى قد سخروا من العلم الدنيوي، من الفقه والفلسفة إلى الطب والهندسة، على أساس أن هذه العلوم الأداتية لا تملك شيئًا في جعبتها للحاجات الحقيقية؛ بل الأسوأ من ذلك، أنها كثيرًا ما تكون مدعاة للغرور والهلاك.
وبالمقابل، وجّه القضاة والأطباء والمنجمون والجغرافيون طعنًا معاكسًا لأهل المعرفة، مفاده أن العلم الذي يدّعونه لا يوصل إلى قرية، ولا يستطيع ولا يجرؤ على حل عقدة من عقد شؤون عباد الله؛ أي أنهم جعلوا معيار العلم ليس الكمال بل منفعته. وأحيانًا لم يكن أصل علم ما هو موضع بحث ونزاع، بل مقداره أو مقدار إثماره لدى عالم معين.
إذن، يمكن التمييز بين ثلاثة أنواع من الأسئلة: هل هذا علم أساسًا؛ وبافتراض أنه علم، فما مقدار حظ فلان منه؛ وأخيرًا، بافتراض أنه علم وأن هذا الشخص عالم به، فبأي شكل وبأي قدر أثمر هذا العلم في هذا العالم، أو عبر هذا العالم في هذا الوجود.
وعلى هذا، فلسنا مخطئين كثيرًا حتى لو زعمنا أن عنصر الفائدة قد لوحظ في مفهوم العلم. فإذا قال قائل: أنا أعرف عدد أوراق كل شجرة، ووزن رمال قاع كل نهر، وتواتر تناسل فلان، وتحول ما يملك وما لا يملك فلان، ونحو اللغات المندثرة وصرف الثروات المبددة، وما شابه ذلك، فكثيرًا ما يقول السامع العاقل: هذا ليس علمًا أصلًا؛ ويكون مقصوده أن العلم ليس بوصف كونه كاشفًا، بل بصفة منفعته هو الذي يكتسب الجلال ويبعث على الإذعان؛ وإلّا فمن ذا الذي سيجني طرفًا من هذا النوع من العلم؟ وأكثر من ذلك، كثيرًا ما يوصف علم لا بوصف عدم الفائدة بل بوصف الإضرار؛ سواء بذاته أو في يد شخص ما؛ وكذلك، بالطبع، بعد كل هذا، فإن قصة كون حائز العلم النافع كالنحلة بلا عسل تبقى قصة مثيرة للقلق. إذن، حتى قياس الخير والشر على العلم فيه دقائق، وهكذا لا يستقيم الأمر بسهولة.
عندما تصدر عن شخص أطوار مشؤومة، يمكن أن نسأل: هل كان ذلك بفضل علمه أم على الرغم منه؟ إن كان الأول، فكلما قلّ ما في جعبته من ذلك العلم كان أفضل؛ وإن كان الثاني، فهو، على أية حال، ليس مدعاة فخر. كما أن بين عالمَي العلم والعمل فجوة هائلة. فمن النادر أن يصبح عالم دقيق النظر مديرًا ناجحًا، أو العكس. ومن اشتهر بكليهما، فكثيرًا ما يكون غير كفؤ في أحدهما على الأقل. لذلك، فإن وزن رجل العمل بميزان العلم ليس جائزًا كما يبدو؛ إلّا إذا كان المقصود بالعلم المعلومات والتجارب والفهم متعدد الوجوه وخبايا الأمور. والشهادة الدراسية في هذا السياق ليست بالتأكيد دليلًا على الفهم.
شقاق میان علم و عمل گاه چندان است که برخی اهل درک باور ندارند که برای تمشیت یک نهاد، داشتن دانش نظری در موضوع آن لازم آید. بالاتر، برخی بر آنند که لازم است نباشد. وزیر کشت و زرع لازم نیست دکترای کشاورزی داشته باشد، یا وزیر بهداری دکترای پزشکی. توان او بایست برمدارِ مدیریت و بهرهگیری از تخصصها بگردد، و با مبانی و کلیات اقتصاد، روابط بینالملل، قانون، تاریخ و جغرافیا، و معلوماتی از این دست، آشنا باشد. حال هرآینه حکم دانش دانشگاهی این بود، تکلیف اصول و عرفان و الباقی روشن است. این نه بودنش تاجی بر سر سلطان و عاجی بر سریر او است و نه نبودش عاری و عیاری برای سنجش او. نصاب فرمانروایان به عمل صالح است و علمی که از برای آن گارگشایی کند؛ و نصیب از عمل صالح، صلح است، که مهربانی آرد و کامکاری.
ناروا نیست که من کسی را دوستتر داشته باشم که با آنچه دانش محبوب من است آشنا باشد، ولی این شبیهتر به آن است که کسی را دوست بدارم که به سلیقۀ خاص من زیباست؛ لابأس! باری بهتر آنکه گمان نبرم که این معیاری برای عرضه به عام باشد؛ و نه لحن بیان چنان که گویی اَبدَهِ بدیهیات است. نیست؛ و نه نیز سواد اعظم را بر سواد اعاظم دلالتی است. گیرم که چندان پُر که تاریخ مانند آن یاد نیاورد. عارفی گفته است اینان به کیشی آیند و به پیشی روند، و بالجمله بر آیند و روندشان تکیه نشاید.
بزرگی آورده است که هنرِ عقل اینکه برای میل راهیابی میکند: صدراعظمی در خدمت سلطانی. اصل در انسان خرد نیست، میل است. اگر مخالفاید لختی فقط در اندرون خود بنگرید؛ به راستی و انصاف البته. آری، وجه مخصص آدمی اندیشه است، ولی این اندیشه هم اگر به کارِ بهکاری میل نیاید بسا که عزایم و طلسمات شود. ارج علم هم همچون عقل، در کمک به کردار است؛ تا حظ بیشتری نصیب خود و دیگران شود. پس، از علم محض که بسا محض تفرج است اگر بگذریم، هم علم خاص و هم علم عام، تا آنجا جای تحسین و بالیدن دارد، که هنرِ بردن و دادن لذت آموزد. اخلاق هم همین وجه دوم است. پس، در ارجمندی، آن دانشی فراتر است که عقبههای عملی آن از این جهات بلند باشد: تولید و توزیع و مصرفِ لذت (یا خرسندی).
دانایی از بهر توانایی است. بهتنهایی تفننی بیش نیست؛ و توانایی وقتی خوب است که معطوف به زیستن و زندهکردن باشد، نه آواز کشتگان را برکشیدن و نغمه زندگی را میراندن. این هم گذرا گفتنی است که استبداد اگر با زندگی و شادی رفاقت کند آنقدر بد نیست که میگویند؛ بدی در ذات استبداد چندان نیست، که در رهاورد آن. هستۀ مشکل ما، نه پوسته آن، شاید، استبداد نبود و نیست؛ دشمنی با پیشرفت و شادی است، که نبود و هست. امنیت و توسعه و سربلندی و کامکاری؛ کارنامۀ سیاست، از خلفا تا امپراطوران، و از شاهان تا وزیران، با این نمره است که ردی و قبولی میگیرد. درک و دانش هم گویی به قدری که به این مدد کند مایۀ مباهات است.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال٩ تعليق
پیر ما گفت خطا بر قلم "یار" نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد. اولا که بنده هم معتقدم سخنان دکتر سروش صددرصد خطا ، غلط ، و بی منطق است . امــــا : از کسی که هزاران ساعت درسگفتار و سخنرانی، صدها کتاب و مقاله و نامه و غیره دارد ، نباید انتظار داشت که حالا یک سهو اللسان جزئی نداشته باشند . حالا ( بنا به هر دلیلی )ایشان یک چیزی گفته اند و شاید هم بعدا پشیمان گشته اند، ولی چون سخنرانی بوده نتوانسته اند ویرایش کنند . مضاف به آنکه تکست را باید در کانتکست فهمید . این تکه از سخنرانی دکتر سروش در تضاد کامل و صریح با مابقی همین سخنرانی ایشان است . و نیز باز هم مضاف به آنکه : اصلا این تکه از سخنرانی سروش ، ناسازگار با کل سیستم فکری ایشان است . سروش مدافع لیبرالیسم ، پلورالیسم ، سکولاریسم ، بشری بودن قرآن ، دین حداقلی ، بیفایدگی متافیزیک ( فلسفه اولی ) و انبوهی از نظریات مختلف فلسفی و اجتماعی است که به لحاظ زیربنایی ، در تضادی صد و هشتاد درجه با سنت گرایی ( و سنت گراها ) قرار دارد . - بنده معتقدم در میان روشنفکران پس از انقلاب هیچکس موثرتر از دکتر سروش عزیز ( در جهت نیل به دمکراسی ،آزادی ،رهایی از خرافات ، و گسترش معارف مدرن و غیره و غیره ) نبوده است . عمرشان دراز باد و ما کماکان مخلص دربست ایشان هستیم .
« اصل در انسان خرد نیست، میل است » ؛ پس آقای مردیها این سخنان را برای ارضای کدام میل نوشته است ؟ و آیا ما خوانندگان روشنی و درستی نوشته ایشان را با میل ایشان بسنجیم یا با ارجاع به محسوسات مشترک ، هماهنگی درونی ، قابلیت استخراج از مقدمات و مبانی و .... ؟ به هر رو ، به گمانم اولاً نوشته ای مبهم است مثلاً معلوم نیست علم را به چه معنا به کار برده اند : آیا منطق ریاضی یا پرداختن به یا آن امر انتزاعی مصداق علم است ؟ و اگر هست ، منوط به فایده و سنجش سود و زیان است ؟ ... ؛ ثانیاً در ردیف ادبیات اندیشه ستیز و مروج بی شعوری است ؛ مثل شعر سهراب سپهری که می گفت « نام را بر گیریم از اشیاء / پشت دانایی اردو بزنیم » ، یا امر به « دیوانه شو » ، یا « عاقلان در دایره وجود سرگردانند » یا ...
از بهترین پاسخ ها به مقایسه اخیر آقای سروش در باب دو سیاستمدار.
به نظرم بیان دکترسروش به لحاظ تاریخی مدنظر قرار نگرفته و زیر آوار نگاه تنگ سیاسی مورد هجوم قرار گرفته است. در صوت دکترسروش صحبت از رابطه علم و عمل نبود بلکه مقایسه ای تاریخی بود هر جند برای عده ای خوش نیامد اما مساله ای قابل بحث بود.
استاد به دلیل ملاحظات سیاسی ظاهرا نحوهی نگارش پیچیدهای را انتخاب کرده. ولی مقالهایست تحلیلی با محتوایی عالی، که بهخوبی و باقدرت سخنانِ مُتوهمانه و خودشیفتهگونهی دکترسروش را پاسخی دَرخور داده است...
تحریریه ای است بر تقریریه ی دکتر سروش در این باب، به گمانم. به دقیق بیانی، عقل اگر عاقل بُدی، راکب و نه مرکب میل بُدی. میل سَری است بر بدن علم و نه عقل. شاهان و شهیدانش، گذشته و اکنون، ماهیان ناپاک بحر امیال بوده و هستند که به نور علم راهیابی میکرده و میکنند نه به چشم عقل. غریب بیانی است البته، استبداد را چه به شادی و رفاقت، که اگر چنین بودی، چنان نبودی. کدامین دیکتاتور رفیق و شاد، کس به یاد آورد که ما بجوییم؟ گر این نرّه گاو زاییدنی بود تا بحال جیغی از مادری برآمده بود. دیکتاتور نه با پیش و پس رفت، که با غیر مشکل دارد، غیر خود. هر آنچه غیر از من است... همدلی با مرقومه فوق، در فراز سهلتر آمد بر من، تا فرود. سپاس
یک بار دیگر بفرمایید شمرده شمرده. والله چیزی دستگیرم نشد.
به نظرم شاهکاری است این.
باآنکه بسیار دشوار نوشته شده و به گمانم این به عمد بوده است ولی بسیار بجا و درخور است . آنچه را که عموم مردم با گوشت و پوست حس می کنند بیان نموده اند .