إذا كان صديقكم الحميم أو أحد أفراد أسرتكم يعاني من الاكتئاب واليأس، فماذا عساكم أن تفعلوا؟ على الأرجح سنبدأ فوراً بمواساته قائلين: «لا تحزن» و«كل شيء سيكون على ما يرام» و«انظر إلى النصف الممتلئ من الكأس». هذه الكلمات ليست سيئة على المدى القصير. لكن الأبحاث المستفيضة التي أجرتها مجموعة من علماء النفس في جامعة نيويورك تُظهر أن «التفكير الإيجابي» عادةً ما يترك آثاراً وخيمة على أداء البشر على المدى الطويل.
إيان — هل تعتقد أن التفكير الإيجابي يساعدك على تحقيق أهدافك؟ يعتقد الكثير من الناس ذلك اليوم. يدعم علم النفس الشعبي وصناعة المساعدة الذاتية التي تبلغ قيمتها اثني عشر مليار دولار هذا الاعتقاد الشائع بأن التفكير الإيجابي يمكن أن يحسن مزاجنا ويؤدي إلى تغييرات جوهرية في حياتنا. تكتب روندا بايرن، وهي كاتبة في مجال المساعدة الذاتية، في كتابها
التعاليم السرية اليومية (2008): "كل شيء عظيم تريده، ابتهج به الآن وكأنك قد نلته".
لكن الأبحاث في علم النفس تظهر صورة أكثر تعقيداً. الإفراط في التحليق الإيجابي وغير المباشر للخيال ليس في صالحنا دائماً. قد يجعلنا التفكير الإيجابي نشعر بتحسن على المدى القصير، لكنه على المدى الطويل يجفف جذور دافعيتنا، ويمنعنا من تحقيق أهدافنا وطموحاتنا، ويتركنا مع مشاعر الإحباط والفشل والتخلف عن الركب. إذا كنا نريد حقاً المضي قدماً في حياتنا، والانخراط مع العالم، والشعور بالطاقة، فعلينا أن نتجاوز التفكير الإيجابي، تماماً كما نتجاوز العقبات التي تعترض طريقنا. بربط أحلامنا بالواقع يمكننا إطلاق أعظم طاقاتنا وإحراز تقدم ملحوظ في حياتنا.
قد تندهش عندما تعلم أن التفكير الإيجابي ضار حقاً بالدرجة التي أقولها. في الحقيقة، نعم، إنه ضار بهذه الدرجة. على مدى عقدين من الزمن، اكتشفت أنا وزملائي الأكاديميون، من خلال عدة أبحاث، ارتباطاً قوياً بين التفكير الإيجابي والأداء الضعيف. في إحدى هذه الدراسات، طلبنا من طلاب جامعيين كانت لديهم مشاعر تجاه شخص ما أن يخبرونا عن مدى احتمالية بدئهم علاقة مع ذلك الشخص. ثم طلبنا منهم إكمال عدد من السيناريوهات المفتوحة حول المواعدة. "أنت في حفلة. بينما تتحدث مع الشخص الذي تهتم به، ترى فتاة أو فتى تعتقد أن الشخص الذي تهتم به قد يعجب به يدخل الغرفة. بينما يقترب منكما، تفكر في أن...".
أكمل عدد من الطلاب السيناريوهات بخلق قصة مصحوبة بالنجاح: "الجميع، وخاصة تلك الفتاة، ينظرون إلينا ونحن نغادر الحفلة." قدم آخرون تخيلات سلبية عن حب غير مثمر: "الشخص الذي أهتم به وتلك الفتاة يبدآن بالحديث عن أشياء لا أعرف عنها شيئاً. يبدو أنهما مرتاحان مع بعضهما أكثر بكثير مما نحن عليه."
قمنا بمراجعة وضع الطلاب بعد خمسة أشهر لنرى ما إذا كانوا قد بدأوا علاقة مع الشخص المعني أم لا. كلما كان الطلاب منخرطين في تخيلات إيجابية أكثر عن المستقبل، قل احتمال أن يكونوا قد بدأوا علاقة عاطفية.
أجرينا هذه الدراسات مع مشاركين في عدد كبير من المجموعات الإحصائية المختلفة في بلدان متنوعة ومع طيف من الطموحات الشخصية تشمل أهدافاً صحية ومهنية وأكاديمية وعلاقاتية. في جميع الحالات شهدنا ترابطاً بين التخيلات الإيجابية والأداء الضعيف. كلما فكر الناس بإيجابية أكثر وتخيلوا أنفسهم وهم يحققون أهدافهم، قل تحقيقهم لهذه الأهداف في الواقع.
يعيق التفكير الإيجابي الأداء المناسب، لأنه يريحنا ويقلل الطاقة اللازمة لإنجاز الأمور. في بحث قام فيه الأشخاص ببناء تخيلات إيجابية عن المستقبل لبضع دقائق، شهدنا انخفاضاً في ضغط الدم، وهو مقياس معياري لتحديد مستوى الطاقة. كان هذا الانخفاض ملحوظاً: فبينما يؤدي تدخين سيجارة واحدة عادة إلى رفع ضغط دم الشخص بمقدار خمس إلى عشر وحدات، فإن الانخراط في التخيلات الإيجابية يخفض ضغط الدم بمقدار نصف هذه القيمة تقريباً.
ينشأ هذا الاسترخاء لأن التخيلات الإيجابية تخدع أذهاننا، بحيث نعتقد أننا حققنا أهدافنا، وهو ما يسميه علماء النفس "الإنجاز الذهني". نصل إلى أهدافنا افتراضياً، وبالتالي نشعر بحاجة أقل للقيام بأي شيء في الحياة الواقعية. لذلك لا نقوم بالأعمال اللازمة للنجاح الحقيقي وتحقيق أهدافنا.
ما در آزمایشهای متعدد دریافتیم کسانی که دربارۀ آینده فانتزیهای مثبت میسازند درواقع، بهاندازۀ افرادی با تفکرات منفی و واقعی و تردیدآمیز، سخت کار نمیکنند و این باعث میشود با عملکرد ضعیفتری با مشکلات مبارزه کنند
با درنظرگرفتن ارتباط بین تفکر مثبت و کاهش عملکرد، آیا تفکر مثبتْ احتمال افسردگیِ فرد را افزایش میدهد؟ محققان نشان دادهاند که عملکرد ضعیف میتواند باعث افزایش نشانههای افسردگی شود. بهعلاوه روانشناسانْ این نظریه را طرح کردهاند که کسانی که افسرده میشوند، شروع میکنند به دیدن چیزها بهشکلی تحریفشده: تمرکز بر محرکهای منفی و همینطور درک چیزهای خنثی بهصورت منفی. استرس میتواند این جهتگیریهای شناختی را از بین ببرد؛ در غیر این صورت بهصورت دائمی در ذهن ما باقی میمانند. کشف اینکه شما در رسیدن به هدفتان موفق نشدهاید، میتواند تمام استرسی باشد که نیاز دارید تا جهان را بهصورت منفیتر ببینید.
برای بررسی ارتباط بین تفکر مثبت و افسردگی، تعدادی مطالعه بر روی کودکان و بزرگسالان انجام دادیم. در یکی از بررسیها، از ۸۸ دانشجوی آمریکایی درخواست کردیم با درنظرگرفتن خود بهعنوان رهبر گروه تعدادی سناریوی باز را تکمیل کنند: «شما بر روی پروژهای مهم کار میکنید. میدانید که در بازۀ زمانی مشخصشده قادر به انجام آن نیستید و از کارفرما تمدید زمان پروژه را درخواست کردهاید. میدانید که محتمل است با درخواست شما موافقت کند. امروز کارفرمای شما تصمیم خود را به شما خواهد گفت.» از آنها خواسته شد خود را در دفتر خود در حالی تصور کنند که منتظر تماس کارفرما هستند و تفکراتشان را نوشته و به آنها براساس مثبت یا منفیبودن نمره دهند. بهعلاوه ما سطحِ افسردگیِ فعلی دانشجویان را با استفاده از پرسشنامهای ارزیابی کردیم.
نهایتاً در پایان از دانشجویان خواستیم تا یک ماه بعد سناریوهای بیشتری را تکمیل کنند و تحت ارزیابی دوم برای افسردگی قرار بگیرند. مشاهده کردیم هرچقدر دانشجویان بهطور مثبتتری فانتزی ساخته بودند در ارزیابیِ اول کمتر و در بررسی دوم بیشتر افسرده بودند.
حدس ما آن بود که تفکرِ مثبت احتمال افسردگی را در لحظه کاهش میدهد، اما احتمال وقوع آن در مدتزمان طولانیتر را افزایش میدهد. برای آزمایشکردن این موضوع مطالعۀ مشابهی را بین کودکان دبستانی انجام دادیم، با این تفاوت که این دفعه بررسی مجدد را پس از هفت ماه انجام دادیم. باز هم، بینِ فانتزیهای مثبت و سطوح افسردگیِ بیشتر در بلندمدت، همبستگی پیدا کردیم.
برایمان جای سؤال بود که درحقیقت آیا عملکرد ضعیفْ موجب این سطوح افسردگیِ بلندمدت و بیشتر شده بود یا نه. برای فهم این موضوع بررسی دیگری انجام دادیم. در شروعِ یکی از ترمهای دانشگاهی، سناریوهای کاملاً مشابه 148 دانشجو را در اختیار داشتیم و آنها را برای افسردگی مورد بررسی قرار دادیم. دو ماه بعد، نزدیک پایان ترم، دانشجویان به سؤالهایی درمورد فعالیتهای درسیشان پاسخ دادند و برای بار دوم پرسشنامۀ افسردگی را تکمیل کردند. علاوهبراین، دانشجویان به ما گفتند که از زمان آخرین امتحانشان چند ساعت در هفته برای آمادهشدن برای کلاس وقت گذاشتهاند، بهنظرشان میزان تلاششان برای مطالعه چه قدر بوده است و آیا کار فوقبرنامهای برای کلاسهایشان انجام داده بودند یا نه. همچنین نمرههای واحدهای درسیشان را در امتحانات میانترم و پایانترم ثبت کردیم.
همانطور که انتظار داشتیم، هرچقدر دانشجویانْ فانتزیهای مثبتتری درمورد آینده ساخته بودند، در دانشگاه عملکرد ضعیفتری داشتند. همچنین، بین عملکرد دانشگاهیِ ضعیف، تلاش کمتر و سطوح بالاتر افسردگی، ارتباطهای آماری به دست آوردیم. هرچقدر دانشجویان بدتر عمل کرده بودند، بیشتر افسرده بودند، به این علت که بهاندازۀ کافی تلاش نکرده بودند.
بررسیهای دیگر نشان دادهاند در بیمارانی که دست به خودکشی میزنند آنهایی که بعد از خودکشی خود را در فانتزیهای مثبت دربارۀ خودشان غرق میکنند کمتر به خودکشی فکر میکنند، اما در طول زمان احتمال بیشتری وجود دارد که این تجربه را تکرار کنند. سالمندانی هم که آیندۀ شادتری را برای خودشان تصور میکنند در عمل پایان غمانگیزتری را تجربه میکنند. این شرکتکنندگان، با تجسم آیندهای ایدئال، احتمالاً خودشان را برای سختیهای بالقوۀ سالمندشدن آماده نکردهاند.
بهعبارتدیگر، تحقیق ما این موضوع را نشان نمی دهد که فانتزیهای مثبت باعث افسردگیِ بلندمدت میشود، بلکه نشان میدهد نوعی ارتباط یا همبستگی بین رؤیاپردازی دربارۀ آینده و روحیۀ افسردهتر وجود دارد.همچنین ممکن است سؤال کنید که چرا شرکتکنندگان در این تحقیقات در ابتدا سطوح بالاتر افسردگی را تجربه نمیکردند، اما در طول زمان افسردهتر بودند. اگر تفکر مثبت و افسردگی با هم در ارتباط هستند، پس چرا این ارتباط در همان زمانی ظاهر نمیشود که فرد درمورد رسیدن به هدفی در آینده رؤیاپردازی میکند؟ پاسخ ممکن است این باشد که ما، در ابتدا، فانتزیهای مثبت را بهصورت کاملاً لذتبخش تجربه میکنیم. ما در ذهنمان به هدفهایمان دست پیدا میکنیم و به همین دلیل در لحظه احساس خوبی داریم و شادتر و خوشبینتر هستیم. در مقابل، در طول زمان کمتر تلاش میکنیم و خروجیهای ناامیدکننده میبینیم. درنتیجه نوع نگاهمان تغییر میکند و افسردهتر میشویم. واقعیتْ راهِ دستیافتن به ما را پیدا میکند.
ممکن است بپرسید اگر دوستتان در افسردگی گرفتار شده است یا شما احساس غمگینی و افسردگی میکنید چه چیزی باید بگویید و چه کاری باید بکنید. اگر شما در فکرِ گفتن «خوشحال باش»، «نیمۀ پر لیوان را ببین» یا «مثبت فکر کن» هستید، همانطوری که خیلی از آموزگارانِ خودشکوفایی پیشنهاد میکنند، ممکن است در لحظه به آنها کمک کنید، درحالیکه در بلندمدت به آنها زیان میرسانید.
خب اگر تفکر مثبت بهترین راهحل نیست چاره چیست؟ پاسخی که من به دست آوردهام، تلفیق رؤیاها و واقعیت است: قراردادن تفکر مثبت در کنار تجسم چالشهایی که در مسیر ما قرار میگیرد.
در سالهای ابتدایی دهۀ نود، وقتی مطالعات اولیۀ من نشان میداد که تفکر مثبت درحقیقت مانع میشود که افراد به آرزوهایشان دست یابند، احساس ناامیدی کردم. من بهسمتِ این شاخه از تحقیقات رفتم به این دلیل که میخواستم به آدمها کمک کنم و در زندگی آنها تغییر مثبتی ایجاد کنم. پس شروع کردم به یافتن پاسخ این سؤال که در واقعیت چه تفکری ممکن است باعث شود افراد پر از انرژی، مشتاق و درحالحرکت روبهجلو در زندگیشان باقی بمانند. با درک این موضوع که تفکر مثبت باعث آرامشدن افراد میشود، برایم جای سؤال بود که آیا راهی وجود دارد که بتوانیم این رؤیاهای آینده را برای انجام کار دیگری، مثلِ انرژیدادن به افراد، بسیج کنیم. حدس زدم که ترکیب فانتزیهای مثبت با تفکراتی دربارۀ واقعیتهای موجود در مسیر احتمالاً میتواند این کار را انجام دهد. اگر ما بتوانیم فانتزیهای مثبت را با واقعیت ادغام کنیم، شاید بتوانیم کیفیت آرامشبخش و تسکیندهندۀ این رؤیاها را خنثی کنیم و افراد را به حرکت واداریم تا دست به کاری بزنند.
ما در تعدادی از مطالعات دریافتیم که چنین «تضاد ذهنی»ای، همانطور که گفتیم، به ایجاد انگیزه در افراد و افزایش کارایی آنها کمک میکند. در پژوهشی، از ۱۶۸ دانشجوی دختر در آلمان درخواست کردیم تا مهمترین آرزویشان دربارۀ رابطه را بگویند و همچنین مشخص کنند که چه میزان احتمال میدهند به این آرزو دست یابند. بعدازآن هرکدام از دانشجویان میبایست نتایجِ مثبتِ برآوردهشدنِ آن آرزو (بهعنوان نمونه، داشتن وقت بیشتر برای یکدیگر یا دوستداشتهشدن) و همچنین چهار مانع در راه تحقق آن آرزو (مثل خیلی خجالتیبودن یا گرفتاریِ خیلی زیاد) را هم مینوشتند.
دانشجویان را به چهار گروه تقسیم کردیم و فقط از یکی از آن گروهها خواستیم که بهشیوۀ تضاد ذهنی عمل کنند. آن دانشجویان ابتدا درمورد مثبتترین نتایج حاصل از تحقق آرزویشان فانتزی ساختند و سپس در مورد آن مانع سختی که در برابر تحقق آرزویشان قرار داشت. آنها، برای هر نتیجۀ مثبت و هر مانع، تفکراتشان را نوشتند.
دانشجویانِ گروه دوم فقط دربارۀ نتایج مثبت و دانشجویان گروه سوم فقط درمورد موانعِ سخت فانتزی ساختند. اعضای گروه چهارم بهاسم «تضادِ وارونه» تمرینی انجام دادند که از لحاظ محتوا مشابه تضاد ذهنی بود، با این تفاوت که ابتدا با یک مانع شروع کردند و بعدازآن نتیجۀ مثبت را تصور کردند.
دو هفته بعد از آزمایش ها، از دانشجویان پرسیدیم برای تحققبخشیدن به آرزویشان چه کارهایی کردهاند. نتایجْ خیلی جذاب بود؛ انتظار داشتم دانشجویانی که تضاد ذهنی را انجام دادهاند پیشرفت کنند و اقدامات بیشتری انجام دهند. برای آنهایی که آرزوها یا اهدافشان واقعی و قابلدستیابی بود همین اتفاق افتاد، اما کسانی که در گروه تضاد ذهنی بودند، اما آرزوهایشان برمبنای واقعیت یا قابلدستیابی نبود، بهطور چشمگیری مقدار نیرویی که میگذاشتند را کاهش دادند. بهطور خلاصه، تضاد ذهنی به افراد اجازه داد برای رسیدن به اهدافی که احتمال دستیابی به آنها وجود داشت، انرژی بیشتری صرف کنند و از هدفهای واهی و خیالی دست بردارند. بهطور کلی، نتیجۀ آنْ استفادۀ هوشمندانهتر از انرژی بود. دانشجویانی که اهداف غیرواقعی داشتند توانستند انرژیشان را بهسمت هدفهای منطقی دیگر هدایت کنند.أدى التباين الذهني إلى جعل عدد أكبر من الأفراد يتابعون أهدافًا واعدة بحماس أكبر.
أجرينا العديد من التجارب لاكتشاف العلاقة بين التباين الذهني والنجاح. نظرنا في عدد كبير من الأهداف مثل ممارسة الرياضة، وتعلم لغة أجنبية، واكتساب المهارات في الرياضيات، والنجاح في مفاوضات العمل، وقوة اتخاذ القرار الأفضل، والإقلاع عن إدمان التدخين و... . في جميع هذه الحالات، لاحظنا نمطًا مشابهًا: العقبات تجعل الأفراد ذوي الأهداف الواقعية يبذلون جهدًا أكبر ويحققون أداءً أفضل، بينما يتراجع الأفراد ذوو الأهداف غير الواقعية. يبدو أن التباين الذهني وسيلة مفيدة لتنظيم القوة التي نبذلها لتحقيق النجاح.
لماذا يُعد التباين الذهني بهذه الدرجة من الفعالية؟ تعمل هذه الطريقة لا شعوريًا في أذهاننا لتدفعنا نحو الأهداف الممكنة وتبعدنا عن الأمنيات المستحيلة. يزيد التباين الذهني من وعينا بالعقبات التي تعترض طريقنا. بالإضافة إلى ذلك، تعزز هذه الطريقة الارتباط المعرفي بين المستقبل والعقبات، وكذلك بين العقبات والإجراءات اللازمة للتغلب عليها. كل هذا يدفعنا إلى التصدي للعقبات التي يبدو أن التغلب عليها ممكن، وتجنب العقبات التي يستحيل اجتيازها.
كما يمنحنا التباين الذهني القوة لنتمكن من التغلب على العقبات في طريقنا. استدللنا على هذه الزيادة في الطاقة من خلال ارتفاع ضغط الدم وكذلك تقارير المشاركين عن شعورهم بطاقة أكبر. وأخيرًا، تساعدنا طريقة التباين الذهني، عندما تكون أهدافنا واقعية، على تحليل التغذية الراجعة السلبية وإعداد خطط بناءة. كما تحمي هذه الطريقة، في مواجهة التغذية الراجعة السلبية، من الشعور بأننا «أشخاص أكفاء». نتحرك باقتدار نحو أهدافنا. إذا لم تكن أهدافنا واقعية، تساعدنا هذه الطريقة على التخلي عنها وتوجيه طاقتنا نحو أهداف أكثر واقعية.
تزيد الاستراتيجيات المعرفية الأخرى من تأثير التباين الذهني. استخدم عالم النفس بيتر إم. غولفيتسر وزملاؤه في جامعة نيويورك نوعًا من الاستراتيجية يُسمى «تنفيذ الأهداف»
يقوم فيها الأفراد بصياغة خططهم المستقبلية على شكل عبارات «إذا... فسوف... »: «إذا واجهت الموقف أ، فسوف أتخذ الاستجابة ب للوصول إلى الهدف.» أو قد يقول شخص يحاول إنقاص وزنه: «إذا اشتهيت الشوكولاتة في منتصف الليل، فسوف آكل بدلاً منها تفاحة أو برتقالة.»
أظهرت أبحاث كثيرة أن الأفراد الذين يقومون بتخطيطات مماثلة يحققون أداءً أفضل. في بحث لاحظنا أن السيدات اللواتي أردن ممارسة الرياضة أكثر مشين لفترة أطول، أو في بحث آخر، أن الأفراد الذين كانوا يشعرون بالخجل من الذهاب إلى العلاج النفسي كانوا أكثر احتمالاً لحضور الجلسة الأولى من العلاج النفسي.
قام فريقنا البحثي بدمج هذه الاستراتيجية مع التباين الذهني لبناء نوع من التمرين الذهني رباعي المراحل يمكن للأفراد استخدامه في حياتهم اليومية. أطلقنا على هذه الطريقة اسم WOOP: الهدف (Wish)، النتيجة (Outcome)، العقبة (Obstacle)، التخطيط (Plan). تحديد الهدف وتعيين وتصور النتائج المرجوة والعقبات هو الجزء المتعلق بالتباين الذهني. تحديد طريقة الوصول إلى الأهداف يوضح الخطوة النهائية: التخطيط. هذا التمرين بسيط وقصير ويستغرق أقل من خمس إلى عشر دقائق. يمكن القيام به بشكل فردي في المنزل، أو في المترو، أو في أي مكان آخر.
لنفترض أنك تستعد لمقابلة وظيفة أحلامك. أنت لا تشعر بالراحة في المقابلات. تريد بكل جوارحك أن تثير إعجاب القائم بالمقابلة وأن يتم اختيارك لتلك الوظيفة. أولاً تحدد هدفك: «أريد أن ينبهر القائم بالمقابلة بسيرتي الذاتية، وكاريزماتي، ومعرفتي، وحماسي للعمل»، ثم، بينما تسمح لصور النجاح بالتشكل في ذهنك، تتصور النتائج الإيجابية. تفكر في نفسك وأنت تتحدث مع القائم بالمقابلة وتعرف بنفسك بهدوء وقليل من الدعابة وتقول لماذا أنت مهتم بهذه الوظيفة. تفكر في القائم بالمقابلة وهو يستمع إلى كلامك ويبتسم. وأخيرًا تفكر في أنه يقول كم كان سعيدًا برؤيتك وإلى أي حد يراك مناسبًا لهذه الوظيفة وهذه المؤسسة.
ثم تفكر في العقبات التي تعترض طريقك: قلقك في المقابلات، المشكلة التي تشعر بها في تقديم نفسك بالطريقة المناسبة. تسمح لعقلك بتخيل هذه المشكلة. تفكر في المرات التي كنت فيها شديد القلق والتوتر قبل المقابلة وأحياناً لم تظهر بالشكل المطلوب كما ينبغي. تسأل نفسك ما الذي تسبب في ظهور القلق وقد تتذكر الأوقات التي لم تشعر فيها بالذكاء الكافي وطغى عليك الآخرون بحضورهم. قد تفكر في الدرجات السيئة التي حصلت عليها في الامتحانات، والمُحاور السابق الذي شك في قدرتك و... تدرك أن العائق الرئيسي هو نقص الثقة بالنفس في أفكارك، وتتخيل نقص الثقة بالنفس بوضوح وشفافية.
والآن حدد خطتك. بناءً على الرؤية التي تكونت لديك عن عائقك، قد تقول شيئاً مثل هذا: "إذا شعرت بنقص الثقة بالنفس أثناء المقابلة، فسأذكر نفسي بأنني ذكي بما فيه الكفاية وأعرف في هذا المجال أكثر من أي شخص آخر."
بالتأكيد ليس من الضروري أن تقصر طريقة WOOP على أهدافك الرئيسية. خلال العقد الماضي، اختبرنا هذه الطريقة على أشخاص لديهم أهداف مختلفة ووجدنا أن هذه الطريقة تساعدهم على النجاح أكثر من أي من طريقتي التباين الذهني وتنفيذ الأهداف كل على حدة. في إحدى الدراسات، توصلنا إلى أن هذه الطريقة ساعدت الأمهات ذوات الدخل المنخفض اللواتي شاركن في دورة تقنية مهنية على إدارة وقتهن بشكل أفضل. في دراسات أخرى، كان أداء الأطفال في المدرسة أفضل، وتحسنت تغذية النساء في منتصف العمر ومارسن الرياضة أكثر، وتحاور الأزواج بشكل أفضل حول مشكلاتهم وتجاوزوا أخطاء بعضهم البعض بسهولة أكبر. كل هذا حدث بفضل استخدام طريقة WOOP.
كان التقدم الذي حدث لافتاً للنظر حقاً. في دراستنا حول النساء اللواتي أردن تحسين تغذيتهن وممارسة الرياضة أكثر، توصلنا إلى أن اللواتي يستخدمن طريقة WOOP يمارسن الرياضة ضعف ما يمارسه الآخرون. كما أنهن بعد عامين، كن يتناولن المزيد من الفواكه والخضروات في وجبة طعام واحدة. هذا فارق كبير لا يتطلب تكاليف باهظة للعلاج أو التدريب أو الدواء.
نظراً لنجاح طريقة WOOP، تبادر إلى أذهاننا سؤال حول ما إذا كانت هذه الطريقة يمكن أن تساعد في علاج الاكتئاب أم لا. عادة ما يعاني المكتئبون من نوع من نقص الدافع والطاقة. يصبحون غير مهتمين بالأعمال اليومية. كما يصابون بالخمول والحزن ولا يستطيعون الاستمتاع بالحياة. لكن الدافع والطاقة هما شيئان قيمان تزيدهما طريقة WOOP في الأهداف المنطقية.
بحثنا في صفحة الإعلانات المبوبة في الجريدة عن أشخاص يعانون من الاكتئاب ويريدون تجربة طريقة جديدة ومفيدة. في النهاية، قسمنا 47 شخصاً مكتئباً إلى مجموعتين. اختار كل شخص هدفاً مهماً وقابلاً للتحقيق، على سبيل المثال: "أريد أن أصبح أكثر نشاطاً بدنياً من خلال المشاركة في أحد الأنشطة التي أحبها" أو "بدلاً من الأفكار السلبية والاجترار الذهني، أريد أن تكون لدي أفكار إيجابية عن نفسي والعالم والمستقبل."
في المجموعة الأولى، أجرى المشاركون تمرين WOOP. بعد ثلاثة أسابيع سألناهم إن كانوا قد حققوا هدفهم أم لا. وقمنا مرة أخرى بتحديد مستوى الاكتئاب لديهم.
حوالي ثمانين بالمئة من المشاركين الذين استخدموا طريقة WOOP وحوالي ثلاثين بالمئة في المجموعة الأخرى حققوا أهدافهم. هذا الفارق كبير جداً. في الحقيقة، ساعدت طريقة WOOP في تقليل نقص الدافع، باعتباره أحد الأعراض الرئيسية للاكتئاب. لم نلاحظ فارقاً كبيراً بين مستوى الاكتئاب في المجموعتين، لكن من المحتمل أن هذا طبيعي. لأن دراسة مدتها ثلاثة أسابيع ليست طويلة بما يكفي ليحدث فيها انخفاض في الاكتئاب.
طريقة WOOP ليست علاجاً خارقاً للاكتئاب وليست بديلاً عن التفكير الإيجابي. من الضروري استخدام كلتا الطريقتين وفقاً لوضعك واحتياجاتك. إذا كنت في وضع حرج وتحتاج إلى تحسن فوري، اصنع خيالاً عن مستقبل جذاب ومُرضٍ. لكن لا تقصر نفسك على هذا فحسب؛ من أجل تقدم طويل الأمد، ضع أمنياتك بالتأكيد إلى جانب الواقع. قبل أن تفكر في الأمر حتى، ستمنحك الحياة مجدداً شعوراً جيداً: من العمل اليومي أو الوقت الذي تقضيه مع أصدقائك إلى أزهار الأشجار في الربيع، كلها ستمنحك شعوراً جيداً.
.
.
* غابرييل أوتينغن، أستاذة علم النفس في جامعة نيويورك وجامعة هامبورغ. آخر كتبها هو
.
نقاش حول هذا المقال٢ تعليق
تا خیال و فکر خوش بر وی زند فکر شیرین مرد را فربه کند جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عز است و شرف آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش ۱_ شاید اصلا صورت مسأله اینگونه پژوهش ها اشکال داره، بدین معنی که حل مسئله نیازمند هوش و مهارت عقلانی ست، نه تفکر مثبت با منفی که عمدتا انگیزه روحی بخشیده و بنحو غیرمستقیم مسیر نیروهای خلاقیت را میگشاید. اگر موضوع پژوهش ها، مثلا گشودگی به تجربه یا اقدام به عمل و ... بود آن وقت تفاوت فاحش مابین تفکر مثبت از منفی بافان متمایز میشد. فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی ۲_ بهرحال تفکر مثبت، فی نفسه غریزی و ذاتی ست اما مراتب و جلوه هایی آسیب شناختی میتواند داشته باشد: ( حتی بدبینان هم در هیجانات منفی شان، بدنبال آرامش و خوشی هستند ). اولا مسایل پیچیده و دشوار، منطقا نیازمند هوش و مهارت و اراده ست. چنانکه فردی موفق شود خوش بینی و رضایتش نیز مضاعف خواهد گشت. اما چنانکه ناموفق عمل کند احتمالا دو حالت خواهد داشت: افراد زیر متوسط دستخوش خشم و غم شده و عمری را درین نوسان بین مثبت و منفی سپری نموده و تلخی زهر غیرمنطقی را با شیرینی انگبینی مخلوط کرده و نهایتا نیز با بدبینی عصبی، به گور خواب مشرف میشوند. اما دیگر ناکامانی که حداقل جلوی ضرر مضاعف را گرفته و خود و دیگران را دچار جنون عصبی نمیکنند، حداقل در باقی عمرشان، آرامش و امنیت را به کودکان نسل آینده میبخشند تا شاید آنها موفق عمل کنند. مثل والدین معمولی که کودکان عالیه دکترا و مهندسی و ... تربیت میکنند. پس خوش بینی و مثبت اندیشی در هر حالی ( حتی شکست ها هم ) بهترین و مناسبترین پاسخ ست. تا بقول سعدی، خسارت، دو برابر نشود: یکی نقصان سرمایه و دیگری شماتت همسایه. نصیحتی که بازرگانی سوداگر بعد از ورشکستگی تجاریش، به فرزندش میکند. اساس زندگی و همزیستی اجتماعی نیز به امید زنده ست وگرنه با شکاکیت بدبینانه، کل جامعه تبدیل به پادگان یا بیمارستان و تیمارستان میشود و در همان مراحل اولیه رشد بدوی و حیوانی متوقف میشود. و بازهم بقول سعدی با شکم سیر مردن بهتر از گرسنه ماندن ست. فکرت بد ناخن پر زهر دان میخراشد در تعمق روی جان
مایگان و اندیشه یا مطالعاتی که در این نوشته چنان با سرنوشت سوزناکی که نصیب من از زندگی ام در. این ۱۵-۲۰ سال عمرم همخوانی و پیوند دارد که سگفت انگیز است;اما افسوس که همان بیماری حتی توان نوشتن باقی ماجرا ذا حتی در این چند پاراگراف ،دستکم نمی دهد