If a close friend or a family member is suffering from depression and despair, what can you do? We probably immediately start offering consolation, saying "don't worry," "everything will be alright," and "look on the bright side." These words are not bad in the short term. But extensive research by a group of psychologists at New York University shows that "positive thinking," in the long run, usually has dire effects on people's performance.
Ian — Do you believe that positive thinking helps you achieve your goals? Many people today hold this belief. Popular psychology and the twelve-billion-dollar self-help industry support the common notion that positive thinking can improve our mood and lead to fundamental changes in our lives. Rhonda Byrne, an author in the self-help field, writes in her book,
The Secret Daily Teachings (2008): "Whatever it is you are feeling is a perfect reflection of what is in the process of becoming. You are literally 'pre-living' it."
But research in psychology paints a more complex picture. Indulging in positive, unfettered flights of fancy is not always in our best interest. Positive thinking might make us feel better in the short term, but in the long run, it saps our motivation, prevents us from achieving our goals and aspirations, and leaves us feeling frustrated, defeated, and stuck. If we truly want to move forward in our lives, engage with the world, and feel energized, we need to go beyond positive thinking, just as we overcome the obstacles in our path. By connecting our dreams to reality, we can unleash our greatest energies and make significant progress in our lives.
You might be surprised to learn that positive thinking is really as harmful as I claim. In fact, yes, it is that harmful. Over two decades, my academic colleagues and I, through several studies, have discovered a strong link between positive thinking and poor performance. In one of these studies, we asked students who had a crush on someone to tell us how likely they thought it was that they would start a relationship with that person. We then asked them to complete a number of open-ended scenarios about dating. "You are at a party. While you are talking to the person you are interested in, you see a girl or boy you think your crush might like enter the room. As they approach the two of you, you think..."
Some students completed the scenarios by creating a story with a successful outcome: "Everyone, especially that other girl, watches the two of us leave the party." Others offered negative fantasies about unrequited love: "My crush and that other girl start talking about things I know nothing about. The two of them seem much more comfortable with each other than with us."
We checked on the students' status after five months to see if they had started a relationship with the person they were interested in. The more the students engaged in positive fantasies about the future, the less likely they were to have started a romantic relationship.
We conducted these studies with participants from a wide range of demographic groups in different countries and with a variety of personal aspirations, including health, career, academic, and relationship goals. In every case, we observed a correlation between positive fantasies and poor performance. The more positively people think and imagine themselves achieving their goals, the less they actually achieve them in reality.
Positive thinking hinders proper performance because it relaxes us and reduces the energy needed to get things done. In a study where people engaged in positive fantasies about the future for a few minutes, we observed a drop in blood pressure, a standard measure for determining energy levels. This drop was significant: while smoking a cigarette typically raises a person's blood pressure by five to ten units, engaging in positive fantasies lowers blood pressure by about half that amount.
This relaxation occurs because positive fantasies trick our minds into thinking we have already achieved our goals, a phenomenon psychologists call "mental attainment." We virtually reach our goals and, as a result, feel less need to take action in real life. Therefore, we do not do the work necessary for real success and achieving our goals.
ما در آزمایشهای متعدد دریافتیم کسانی که دربارۀ آینده فانتزیهای مثبت میسازند درواقع، بهاندازۀ افرادی با تفکرات منفی و واقعی و تردیدآمیز، سخت کار نمیکنند و این باعث میشود با عملکرد ضعیفتری با مشکلات مبارزه کنند
با درنظرگرفتن ارتباط بین تفکر مثبت و کاهش عملکرد، آیا تفکر مثبتْ احتمال افسردگیِ فرد را افزایش میدهد؟ محققان نشان دادهاند که عملکرد ضعیف میتواند باعث افزایش نشانههای افسردگی شود. بهعلاوه روانشناسانْ این نظریه را طرح کردهاند که کسانی که افسرده میشوند، شروع میکنند به دیدن چیزها بهشکلی تحریفشده: تمرکز بر محرکهای منفی و همینطور درک چیزهای خنثی بهصورت منفی. استرس میتواند این جهتگیریهای شناختی را از بین ببرد؛ در غیر این صورت بهصورت دائمی در ذهن ما باقی میمانند. کشف اینکه شما در رسیدن به هدفتان موفق نشدهاید، میتواند تمام استرسی باشد که نیاز دارید تا جهان را بهصورت منفیتر ببینید.
برای بررسی ارتباط بین تفکر مثبت و افسردگی، تعدادی مطالعه بر روی کودکان و بزرگسالان انجام دادیم. در یکی از بررسیها، از ۸۸ دانشجوی آمریکایی درخواست کردیم با درنظرگرفتن خود بهعنوان رهبر گروه تعدادی سناریوی باز را تکمیل کنند: «شما بر روی پروژهای مهم کار میکنید. میدانید که در بازۀ زمانی مشخصشده قادر به انجام آن نیستید و از کارفرما تمدید زمان پروژه را درخواست کردهاید. میدانید که محتمل است با درخواست شما موافقت کند. امروز کارفرمای شما تصمیم خود را به شما خواهد گفت.» از آنها خواسته شد خود را در دفتر خود در حالی تصور کنند که منتظر تماس کارفرما هستند و تفکراتشان را نوشته و به آنها براساس مثبت یا منفیبودن نمره دهند. بهعلاوه ما سطحِ افسردگیِ فعلی دانشجویان را با استفاده از پرسشنامهای ارزیابی کردیم.
نهایتاً در پایان از دانشجویان خواستیم تا یک ماه بعد سناریوهای بیشتری را تکمیل کنند و تحت ارزیابی دوم برای افسردگی قرار بگیرند. مشاهده کردیم هرچقدر دانشجویان بهطور مثبتتری فانتزی ساخته بودند در ارزیابیِ اول کمتر و در بررسی دوم بیشتر افسرده بودند.
حدس ما آن بود که تفکرِ مثبت احتمال افسردگی را در لحظه کاهش میدهد، اما احتمال وقوع آن در مدتزمان طولانیتر را افزایش میدهد. برای آزمایشکردن این موضوع مطالعۀ مشابهی را بین کودکان دبستانی انجام دادیم، با این تفاوت که این دفعه بررسی مجدد را پس از هفت ماه انجام دادیم. باز هم، بینِ فانتزیهای مثبت و سطوح افسردگیِ بیشتر در بلندمدت، همبستگی پیدا کردیم.
برایمان جای سؤال بود که درحقیقت آیا عملکرد ضعیفْ موجب این سطوح افسردگیِ بلندمدت و بیشتر شده بود یا نه. برای فهم این موضوع بررسی دیگری انجام دادیم. در شروعِ یکی از ترمهای دانشگاهی، سناریوهای کاملاً مشابه 148 دانشجو را در اختیار داشتیم و آنها را برای افسردگی مورد بررسی قرار دادیم. دو ماه بعد، نزدیک پایان ترم، دانشجویان به سؤالهایی درمورد فعالیتهای درسیشان پاسخ دادند و برای بار دوم پرسشنامۀ افسردگی را تکمیل کردند. علاوهبراین، دانشجویان به ما گفتند که از زمان آخرین امتحانشان چند ساعت در هفته برای آمادهشدن برای کلاس وقت گذاشتهاند، بهنظرشان میزان تلاششان برای مطالعه چه قدر بوده است و آیا کار فوقبرنامهای برای کلاسهایشان انجام داده بودند یا نه. همچنین نمرههای واحدهای درسیشان را در امتحانات میانترم و پایانترم ثبت کردیم.
همانطور که انتظار داشتیم، هرچقدر دانشجویانْ فانتزیهای مثبتتری درمورد آینده ساخته بودند، در دانشگاه عملکرد ضعیفتری داشتند. همچنین، بین عملکرد دانشگاهیِ ضعیف، تلاش کمتر و سطوح بالاتر افسردگی، ارتباطهای آماری به دست آوردیم. هرچقدر دانشجویان بدتر عمل کرده بودند، بیشتر افسرده بودند، به این علت که بهاندازۀ کافی تلاش نکرده بودند.
بررسیهای دیگر نشان دادهاند در بیمارانی که دست به خودکشی میزنند آنهایی که بعد از خودکشی خود را در فانتزیهای مثبت دربارۀ خودشان غرق میکنند کمتر به خودکشی فکر میکنند، اما در طول زمان احتمال بیشتری وجود دارد که این تجربه را تکرار کنند. سالمندانی هم که آیندۀ شادتری را برای خودشان تصور میکنند در عمل پایان غمانگیزتری را تجربه میکنند. این شرکتکنندگان، با تجسم آیندهای ایدئال، احتمالاً خودشان را برای سختیهای بالقوۀ سالمندشدن آماده نکردهاند.
بهعبارتدیگر، تحقیق ما این موضوع را نشان نمی دهد که فانتزیهای مثبت باعث افسردگیِ بلندمدت میشود، بلکه نشان میدهد نوعی ارتباط یا همبستگی بین رؤیاپردازی دربارۀ آینده و روحیۀ افسردهتر وجود دارد.همچنین ممکن است سؤال کنید که چرا شرکتکنندگان در این تحقیقات در ابتدا سطوح بالاتر افسردگی را تجربه نمیکردند، اما در طول زمان افسردهتر بودند. اگر تفکر مثبت و افسردگی با هم در ارتباط هستند، پس چرا این ارتباط در همان زمانی ظاهر نمیشود که فرد درمورد رسیدن به هدفی در آینده رؤیاپردازی میکند؟ پاسخ ممکن است این باشد که ما، در ابتدا، فانتزیهای مثبت را بهصورت کاملاً لذتبخش تجربه میکنیم. ما در ذهنمان به هدفهایمان دست پیدا میکنیم و به همین دلیل در لحظه احساس خوبی داریم و شادتر و خوشبینتر هستیم. در مقابل، در طول زمان کمتر تلاش میکنیم و خروجیهای ناامیدکننده میبینیم. درنتیجه نوع نگاهمان تغییر میکند و افسردهتر میشویم. واقعیتْ راهِ دستیافتن به ما را پیدا میکند.
ممکن است بپرسید اگر دوستتان در افسردگی گرفتار شده است یا شما احساس غمگینی و افسردگی میکنید چه چیزی باید بگویید و چه کاری باید بکنید. اگر شما در فکرِ گفتن «خوشحال باش»، «نیمۀ پر لیوان را ببین» یا «مثبت فکر کن» هستید، همانطوری که خیلی از آموزگارانِ خودشکوفایی پیشنهاد میکنند، ممکن است در لحظه به آنها کمک کنید، درحالیکه در بلندمدت به آنها زیان میرسانید.
خب اگر تفکر مثبت بهترین راهحل نیست چاره چیست؟ پاسخی که من به دست آوردهام، تلفیق رؤیاها و واقعیت است: قراردادن تفکر مثبت در کنار تجسم چالشهایی که در مسیر ما قرار میگیرد.
در سالهای ابتدایی دهۀ نود، وقتی مطالعات اولیۀ من نشان میداد که تفکر مثبت درحقیقت مانع میشود که افراد به آرزوهایشان دست یابند، احساس ناامیدی کردم. من بهسمتِ این شاخه از تحقیقات رفتم به این دلیل که میخواستم به آدمها کمک کنم و در زندگی آنها تغییر مثبتی ایجاد کنم. پس شروع کردم به یافتن پاسخ این سؤال که در واقعیت چه تفکری ممکن است باعث شود افراد پر از انرژی، مشتاق و درحالحرکت روبهجلو در زندگیشان باقی بمانند. با درک این موضوع که تفکر مثبت باعث آرامشدن افراد میشود، برایم جای سؤال بود که آیا راهی وجود دارد که بتوانیم این رؤیاهای آینده را برای انجام کار دیگری، مثلِ انرژیدادن به افراد، بسیج کنیم. حدس زدم که ترکیب فانتزیهای مثبت با تفکراتی دربارۀ واقعیتهای موجود در مسیر احتمالاً میتواند این کار را انجام دهد. اگر ما بتوانیم فانتزیهای مثبت را با واقعیت ادغام کنیم، شاید بتوانیم کیفیت آرامشبخش و تسکیندهندۀ این رؤیاها را خنثی کنیم و افراد را به حرکت واداریم تا دست به کاری بزنند.
ما در تعدادی از مطالعات دریافتیم که چنین «تضاد ذهنی»ای، همانطور که گفتیم، به ایجاد انگیزه در افراد و افزایش کارایی آنها کمک میکند. در پژوهشی، از ۱۶۸ دانشجوی دختر در آلمان درخواست کردیم تا مهمترین آرزویشان دربارۀ رابطه را بگویند و همچنین مشخص کنند که چه میزان احتمال میدهند به این آرزو دست یابند. بعدازآن هرکدام از دانشجویان میبایست نتایجِ مثبتِ برآوردهشدنِ آن آرزو (بهعنوان نمونه، داشتن وقت بیشتر برای یکدیگر یا دوستداشتهشدن) و همچنین چهار مانع در راه تحقق آن آرزو (مثل خیلی خجالتیبودن یا گرفتاریِ خیلی زیاد) را هم مینوشتند.
دانشجویان را به چهار گروه تقسیم کردیم و فقط از یکی از آن گروهها خواستیم که بهشیوۀ تضاد ذهنی عمل کنند. آن دانشجویان ابتدا درمورد مثبتترین نتایج حاصل از تحقق آرزویشان فانتزی ساختند و سپس در مورد آن مانع سختی که در برابر تحقق آرزویشان قرار داشت. آنها، برای هر نتیجۀ مثبت و هر مانع، تفکراتشان را نوشتند.
دانشجویانِ گروه دوم فقط دربارۀ نتایج مثبت و دانشجویان گروه سوم فقط درمورد موانعِ سخت فانتزی ساختند. اعضای گروه چهارم بهاسم «تضادِ وارونه» تمرینی انجام دادند که از لحاظ محتوا مشابه تضاد ذهنی بود، با این تفاوت که ابتدا با یک مانع شروع کردند و بعدازآن نتیجۀ مثبت را تصور کردند.
دو هفته بعد از آزمایش ها، از دانشجویان پرسیدیم برای تحققبخشیدن به آرزویشان چه کارهایی کردهاند. نتایجْ خیلی جذاب بود؛ انتظار داشتم دانشجویانی که تضاد ذهنی را انجام دادهاند پیشرفت کنند و اقدامات بیشتری انجام دهند. برای آنهایی که آرزوها یا اهدافشان واقعی و قابلدستیابی بود همین اتفاق افتاد، اما کسانی که در گروه تضاد ذهنی بودند، اما آرزوهایشان برمبنای واقعیت یا قابلدستیابی نبود، بهطور چشمگیری مقدار نیرویی که میگذاشتند را کاهش دادند. بهطور خلاصه، تضاد ذهنی به افراد اجازه داد برای رسیدن به اهدافی که احتمال دستیابی به آنها وجود داشت، انرژی بیشتری صرف کنند و از هدفهای واهی و خیالی دست بردارند. بهطور کلی، نتیجۀ آنْ استفادۀ هوشمندانهتر از انرژی بود. دانشجویانی که اهداف غیرواقعی داشتند توانستند انرژیشان را بهسمت هدفهای منطقی دیگر هدایت کنند.Mental contrasting caused a greater number of people to pursue promising goals with more enthusiasm.
We conducted many experiments to discover the link between mental contrasting and success. We considered a wide range of goals, such as exercising, learning a foreign language, acquiring math skills, succeeding in business negotiations, improving decision-making, quitting smoking, and so on. In all these cases, we observed a similar pattern: obstacles cause people with realistic goals to try harder and perform better, while those with unrealistic goals pull back. Mental contrasting appears to be a useful method for regulating the energy we expend to succeed.
Why is mental contrasting so effective? It works subconsciously in our minds to steer us toward feasible goals and keep us away from impossible wishes. Mental contrasting increases our awareness of the obstacles in our path. Moreover, this method strengthens the cognitive link between the future and obstacles, as well as between obstacles and the actions needed to overcome them. All of this compels us to grapple with obstacles that seem surmountable and to avoid those that are insurmountable.
Mental contrasting also gives us the energy to overcome obstacles along our path. We noticed this increase in energy based on elevated blood pressure and participants' reports of feeling more energetic. Finally, the mental contrasting method helps us, when our goals are realistic, to analyze negative feedback and devise constructive plans. This method also protects the feeling that "we are competent individuals" when facing negative feedback. We move powerfully toward our goals. If our goals are not realistic, this method helps us let go of them and redirect our energy toward more realistic goals.
Other cognitive strategies enhance the effect of mental contrasting. Psychologist Peter M. Gollwitzer and his colleagues at New York University have used a type of strategy called "implementation intentions"
۱in which people formulate their future plans as "if... then I..." statements: "If I encounter situation X, then I will take response Y to achieve the goal." Or someone who is losing weight might say: "If I crave chocolate in the middle of the night, then I will eat an apple or an orange instead."
Much research has shown that people who make similar plans perform better. In one study, we observed that women who wanted to exercise more walked for longer periods, or in another study, people who were embarrassed to go to psychotherapy were more likely to attend their first therapy session.
Our research team combined this strategy with mental contrasting to create a four-step mental exercise that people can use in their daily lives. We called this method WOOP: Wish, Outcome, Obstacle, Plan. Specifying the wish and determining and visualizing the desired outcomes and obstacles is the mental contrasting part. Specifying the method for achieving the goals clarifies the final step: planning. This exercise is simple and short, taking less than five to ten minutes. It can be done individually at home, on the subway, or anywhere else.
Suppose you are preparing for an interview for your dream job. You don't feel comfortable in interviews. You wholeheartedly want to impress the interviewer and be selected for the job. First, you specify your wish: "I want the interviewer to be impressed by my background, charisma, knowledge, and enthusiasm for the work." Then, while allowing images of success to form in your mind, you visualize the positive outcomes. You think of yourself talking to the interviewer, introducing yourself calmly and with a touch of humor, and explaining why you are interested in this job. You think of the interviewer listening to your words and smiling. Finally, you think of them saying how happy they were to meet you and how well-suited they see you for this job and organization.
سپس موانعِ بر سر راهتان را در نظر میگیرید: اضطرابتان در مصاحبهها، مشکلی که احساس میکنید در معرفی خودتان بهشیوۀ مناسب دارید. به ذهنتان اجازه میدهید این مشکل را تصور کند. به مواقعی فکر میکنید که قبل از مصاحبه خیلی مضطرب و عصبی بودهاید و گاهی آنطور که بایدوشاید خوب ظاهر نشدهاید. از خودتان میپرسید چه چیزی باعث بهوجودآمدنِ اضطراب شد و ممکن است به یاد زمانهایی بیفتید که بهاندازۀ کافی احساس باهوشبودن نکردید و دیگران شما را تحتالشعاع خودشان قرار دادند. ممکن است به نمرههای بدی که در امتحانات گرفتهاید، مصاحبهکنندۀ قبلی که دربارۀ توانایی شما شک داشته بود و... فکر کنید. متوجه میشوید که مانع اصلیْ کمبود اعتمادبهنفس در ایدههایتان است و بهصورت واضح و شفاف کمبود اعتمادبهنفس را تصور میکنید.
حالا برنامهتان را مشخص کنید. باتوجهبه دیدی که به مانعتان پیدا کردهاید، ممکن است چیزی شبیه این بگویید: «اگر در طول مصاحبه کمبود اعتمادبهنفس داشتم، آنگاه به خودم یادآوری میکنم که بهاندازۀ کافی باهوش هستم و بیشتر از هرکسی در این زمینه اطلاعات دارم.»
مسلماً لازم نیست روشWOOP را به هدفهای اصلیتان محدود کنید. در طول دهه گذشته ما این روش را بر روی افرادی با هدفهای مختلف آزمایش کردهایم و دریافتهایم که این روش بیشتر از هریک از روشهای تضاد ذهنی و اجرای اهداف بهتنهایی به موفقیت آنها کمک میکند. در یکی از بررسیها، به این نتیجه رسیدیم که این روش به مادرهای کمدرآمدی که در یک دورۀ فنیحرفهای شرکت میکردند کمک کرد زمانشان را بهتر مدیریت کنند. در بررسیهای دیگر، کودکان در مدرسه عملکرد بهتری داشتند، زنان میانسال تغذیۀ بهتری داشتند و بیشتر ورزش کردند، زوجها درخصوص مشکلاتشان بهتر گفتوگو کردند و از اشتباهات یکدیگر راحتتر گذشتند. همۀ اینها بهدلیل استفاده از روش WOOP اتفاق افتاد.
پیشرفتهایی که اتفاق افتاد واقعاً قابلتوجه بود. در بررسیمان دربارۀ زنانی که میخواستند تغذیۀ بهتری داشته باشند و بیشتر ورزش کنند، به این نتیجه رسیدیم که آنهایی که از روش WOOP استفاده میکنند دو برابر بیشتر ورزش میکنند. همچنین بعد از دو سال، آنها در یک وعدۀ غذایی بیشتر میوه و سبزیجات میخوردند. این تفاوت قابلتوجهی است که نیازی به هزینههای زیاد درمان، آموزش یا دارو ندارد.
باتوجهبه موفقیت روش WOOP این سؤال برایمان پیش آمد که آیا این روش میتواند به درمان افسردگی کمک کند یا نه. افراد افسرده معمولاً از نوعی کمبود انگیزه و انرژی رنج میبرند. آنها به کارهای روزانه بیعلاقه میشوند. همچنین کسل و غمگین میشوند و نمیتوانند از زندگی لذت ببرند. اما انگیزه و انرژیْ چیزهای ارزشمندی هستند که روش WOOP در هدفهای منطقیْ آنها را افزایش میدهد.
ما در صفحۀ نیازمندیهای روزنامه، بهدنبال افرادی گشتیم که از افسردگی رنج میبردند و میخواستند روش جدید و مفیدی را امتحان کنند. درنهایت ۴۷ نفر افسرده را به دو گروه تقسیم کردیم. هر نفر یک هدف مهم و قابلدستیابی انتخاب کرد، بهعنوان نمونه: «من میخواهم با شرکت در یکی از فعالیتهای موردعلاقهام از نظر فیزیکی بیشتر فعال شوم» یا «بهجای افکار منفی و نشخوار ذهنی میخواهم تفکرات مثبتی درمورد خودم، جهان و آینده داشته باشم.»
در گروه اول، شرکتکنندگانْ تمرین WOOP را انجام دادند. بعد از سه هفته از آنها پرسیدیم که به هدفشان رسیده اند یا نه. ما دوباره میزان افسردگیشان را مشخص کردیم.
حدود هشتاددرصد شرکتکنندگان که از روش WOOP استفاده کردند و حدود سیدرصد در گروه دیگر به اهدافشان دست یافتند. این تفاوت بسیار زیاد است. درحقیقت روش WOOP کمک کرد که کمبود انگیزه، بهعنوان یکی از نشانههای کلیدی افسردگی، کاهش یابد. تفاوت زیادی بین سطح افسردگی دو گروه مشاهده نکردیم، اما خب احتمالاً این طبیعی است. چراکه مطالعۀ سههفتهای بهانداۀ کافی طولانی نیست که کاهش افسردگی در آن اتفاق بیفتد.
روش WOOP نه درمانی خارقالعاده برای افسردگی است و نه جایگزینی برای تفکر مثبت. لازم است با توجه به وضعیت و نیازهایتان از هر دو روش استفاده کنید. اگر در وضعیتی بحرانی هستید و به بهبود آنی نیاز دارید، دربارۀ آیندهای جذاب و رضایتبخش فانتزی بسازید. اما خود را فقط به این کار محدود نکنید؛ برای پیشرفت بلندمدت حتماً آرزوهایتان را در کنار واقعیت قرار دهید. قبل از اينكه حتی فكرش را بکنید، دوباره زندگی به شما احساس خوبی خواهد داد: از كار روزانه يا زمانی كه با دوستانتان ميگذرانید تا شكوفههای درختان در بهار، همه به شما احساس خوبی خواهند داد.
.
.
Footnotes:
* This article was published on July 25, 2016, under the title
Don’t think too positive on the
Aeon website, and the website
Tarjomaan translated and published this article on November 26, 2016, under the title
Don't Think So Positively.
* Gabriele Oettingen is a professor of psychology at New York University and the University of Hamburg. Her latest book is titled
Rethinking Positive Thinking: The New Science of Motivation.
[۱] implementation intentions
Discussion2 comments
تا خیال و فکر خوش بر وی زند فکر شیرین مرد را فربه کند جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عز است و شرف آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش ۱_ شاید اصلا صورت مسأله اینگونه پژوهش ها اشکال داره، بدین معنی که حل مسئله نیازمند هوش و مهارت عقلانی ست، نه تفکر مثبت با منفی که عمدتا انگیزه روحی بخشیده و بنحو غیرمستقیم مسیر نیروهای خلاقیت را میگشاید. اگر موضوع پژوهش ها، مثلا گشودگی به تجربه یا اقدام به عمل و ... بود آن وقت تفاوت فاحش مابین تفکر مثبت از منفی بافان متمایز میشد. فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی ۲_ بهرحال تفکر مثبت، فی نفسه غریزی و ذاتی ست اما مراتب و جلوه هایی آسیب شناختی میتواند داشته باشد: ( حتی بدبینان هم در هیجانات منفی شان، بدنبال آرامش و خوشی هستند ). اولا مسایل پیچیده و دشوار، منطقا نیازمند هوش و مهارت و اراده ست. چنانکه فردی موفق شود خوش بینی و رضایتش نیز مضاعف خواهد گشت. اما چنانکه ناموفق عمل کند احتمالا دو حالت خواهد داشت: افراد زیر متوسط دستخوش خشم و غم شده و عمری را درین نوسان بین مثبت و منفی سپری نموده و تلخی زهر غیرمنطقی را با شیرینی انگبینی مخلوط کرده و نهایتا نیز با بدبینی عصبی، به گور خواب مشرف میشوند. اما دیگر ناکامانی که حداقل جلوی ضرر مضاعف را گرفته و خود و دیگران را دچار جنون عصبی نمیکنند، حداقل در باقی عمرشان، آرامش و امنیت را به کودکان نسل آینده میبخشند تا شاید آنها موفق عمل کنند. مثل والدین معمولی که کودکان عالیه دکترا و مهندسی و ... تربیت میکنند. پس خوش بینی و مثبت اندیشی در هر حالی ( حتی شکست ها هم ) بهترین و مناسبترین پاسخ ست. تا بقول سعدی، خسارت، دو برابر نشود: یکی نقصان سرمایه و دیگری شماتت همسایه. نصیحتی که بازرگانی سوداگر بعد از ورشکستگی تجاریش، به فرزندش میکند. اساس زندگی و همزیستی اجتماعی نیز به امید زنده ست وگرنه با شکاکیت بدبینانه، کل جامعه تبدیل به پادگان یا بیمارستان و تیمارستان میشود و در همان مراحل اولیه رشد بدوی و حیوانی متوقف میشود. و بازهم بقول سعدی با شکم سیر مردن بهتر از گرسنه ماندن ست. فکرت بد ناخن پر زهر دان میخراشد در تعمق روی جان
مایگان و اندیشه یا مطالعاتی که در این نوشته چنان با سرنوشت سوزناکی که نصیب من از زندگی ام در. این ۱۵-۲۰ سال عمرم همخوانی و پیوند دارد که سگفت انگیز است;اما افسوس که همان بیماری حتی توان نوشتن باقی ماجرا ذا حتی در این چند پاراگراف ،دستکم نمی دهد