اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
ليست الفلسفة تخصّصًا أكاديميًّا، بل ضرورةً حياتيةً للجميع؛ وكما يحتاج الجسد إلى الرياضة، تحتاج الروح إلى التفلسف من أجل صحتها النفسية. لقد اعتبرها الإغريق «رياضةَ الروح» وأسلوبَ عيش، لا معرفةً نظرية.

التصور السائد في عصرنا عن «الفلسفة» هو، في الغالب، أنها تخصص أكاديمي يمكن أن يكون بمثابة «إمكانية اختيار» أمام الأفراد الذين ينوون اكتساب معرفة، أو كما يُقال، إكمال تعليمهم العالي. لكن، في الواقع، هل الفلسفة خيار أكاديمي وهي أساساً «إمكانية»؟ ألا يمكن القول إن الفلسفة، أبعد من كونها «اختياراً ممكناً» يقتصر على بعض النخب، هي «ضرورة» جدية وحيوية للجميع؟ ألا ينبغي القول إنه وإن لم يكن لزاماً على الجميع أن يكونوا أطباء أو مهندسين أو مصورين أو نجارين أو خبازين، إلا أنه ينبغي على الجميع أن يكونوا فلاسفة ويمارسوا الفلسفة، تماماً كما ينبغي على الجميع مثلاً أن يمارسوا الرياضة ويتبعوا تغذية جيدة؟
التصور السائد في عصرنا عن «الفلسفة» هو، في الغالب، أنها تخصص أكاديمي يمكن أن يكون بمثابة «إمكانية اختيار» أمام الأفراد الذين ينوون اكتساب معرفة، أو كما يُقال، إكمال تعليمهم العالي. لكن، في الواقع، هل الفلسفة خيار أكاديمي وهي أساساً «إمكانية»؟ ألا يمكن القول إن الفلسفة، أبعد من كونها «اختياراً ممكناً» يقتصر على بعض النخب، هي «ضرورة» جدية وحيوية للجميع؟ ألا ينبغي القول إنه وإن لم يكن لزاماً على الجميع أن يكونوا أطباء أو مهندسين أو مصورين أو نجارين أو خبازين، إلا أنه ينبغي على الجميع أن يكونوا فلاسفة ويمارسوا الفلسفة، تماماً كما ينبغي على الجميع مثلاً أن يمارسوا الرياضة ويتبعوا تغذية جيدة؟
نحن لا نتوقع بحق من الجميع أن يكونوا أطباء، أي خبراء محترفين في الصحة، ولكن، في الوقت نفسه، نتوقع من كل واحد منهم ألا يهمل صحة جسده، وأن يختار أسلوب حياة مناسباً لامتلاك جسد سليم وقوي ونضر. ألا يمكن، بالمنطق نفسه، القول إنه وإن كان لا يمكن ولا ينبغي توقع أن يكون الجميع فلاسفة محترفين أو ما يُصطلح عليهم بـ«أساتذة» الفلسفة، إلا أنه يمكن وينبغي توقع أن يمارسوا الفلسفة ويكونوا فلاسفة؟
من البديهي أن هذا السؤال يمكن أن يحظى بإجابة إيجابية حاسمة عندما يكون للفلسفة فائدة وضرورة من سنخ فائدة وضرورة الرياضة والنظام الغذائي لصحة الجسد. إذا وضعنا جانباً، مؤقتاً، التصور الشائع للفلسفة كنشاط نظري وأكاديمي، وألقينا نظرة على منبتها التاريخي ومكانتها الثقافية في العصر القديم، فسنرى أن الفلسفة كانت لها بالضبط فائدة وضرورة مماثلة للرياضة والنظام الغذائي، ليس بالطبع فيما يتعلق بـ«الجسد»، بل فيما يتعلق بـ«نفس» الإنسان.
كما يقول مونتيني: «روحنا تتجعد أسرع من جسدنا»، لكن لأن تجاعيد الروح لا تُرى بسهولة كالجسد، فإننا نغفل عنها. هل يفكر ويسعى إنسان اليوم ولو بجزء من مئة من الوقت والجهد الذي يفكر فيه ويسعى به لمجرد جمال بشرته، من أجل قوة روحه ونضارتها وجمالها وبقائها شابة؟ وهل يُلاحظ لديهم أساساً قليل من فكرة وإرادة مماثلة تدل على قلقهم الجدي إزاء جمال روحهم؟ حقاً، لماذا كما هو بديهي لدى الجميع أن الجسد إذا بقي زمناً طويلاً بلا غذاء، أو قليل الغذاء، أو سيئ الغذاء، أو أصابه الخمول والوهن فإنه يسقط، ألا تكون هذه الحقيقة بديهية لديهم بأن الروح أيضاً لها احتياجات مماثلة، وأنها إذا واجهت انعدام الغذاء أو قلته أو سوءه، وانعدام الحركة وفقدان الديناميكية، فإنها ستذبل وتكتئب وتبلى؟
كان الإغريق يعتبرون الفلسفة نوعاً من «النظام الغذائي» المفيد والضروري لـ«الصحة النفسية»؛ حتى أنهم كانوا يسمونها «جمباز الروح». لم تكن الفلسفة بالنسبة لهم مجموعة من «التعاليم» الجاهزة والمصنوعة، ولا مجرد «أسلوب للمعرفة»، ولا نشاطاً نظرياً خاصاً بالنخب، بل كانت «أسلوب حياة» ضرورياً من أجل «حياة هانئة». إحدى الأزمات الثقافية الجادة في العصر الحديث هي «أزمة الفلسفة»؛ الفلسفة التي يبدو أن رسالتها التاريخية كانت «إزالة الأزمات» الثقافية، أصبحت هي ذاتها «مأزومة»؛ ابتعدت عن منبتها التاريخي الأصيل ومكانتها الثقافية الرفيعة؛ وفقدت قوتها المنيرة والشافية؛ وتعاني من اختزالها إلى «نشاط نظري»، أو «تخصص أكاديمي»، أو «مظهر من مظاهر التنوير». «اليوم لدينا أساتذة فلسفة، لكن ليس لدينا فلاسفة!»*
وعليه، فإن الفلسفة هي «فن العيش الكريم» و«فن الموت الكريم»، وغايتها ليست بأقل من «سعادة» الإنسان. بعبارة أخرى، ليست «الفلسفة» سوى «التعقّل الضروري للإنسان من أجل سعادته». ومن هذا المنظور، يمكن اعتبار تاريخ الفلسفة تاريخًا للمساعي الفكرية والنظرية للدفاع عن «الحياة» وتحسينها عمليًا، ومساعدة الإنسان في نهاية المطاف على بلوغ «السعادة»؛ كما يمكن اعتبار كل فيلسوف «طبيبًا ثقافيًا» يسعى، بطريقته الخاصة وفي زمانه، إلى أن يجلب «السعادة» لعصره. والحال أن «السعادة»، بمعنى من المعاني، ليست سوى هذه «الممارسة الفلسفية» ذاتها، أي «الحوار الودي والبحث العقلي حول السعادة».
بس بگفتم کو وصال و کو نجاح بُرد این کو کو، مرا در کوی تو مولانا
٭ "اليوم لدينا أساتذة فلسفة، لكن ليس لدينا فلاسفة!"، هي عبارة مثيرة للتأمل كان بيير هادو، الفيلسوف الفرنسي في القرن العشرين، يرددها مرارًا، ناقلًا عن ديفيد ثورو، الفيلسوف الأمريكي ذي النزعة العرفانية في القرن التاسع عشر، في كتبه ودروسه.
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
نقاش حول هذا المقال٩ تعليق
درود و سپاس بیکران جناب کشانی عزیز از پیام و نظر متأملانه و روشنگرانه تان. من متاسفانه پیشتر پیام را ندیده بودم. امروز در آستانه روز جهانی فلسفه به این یادداشتم در اینجا رجوع کردم و پیامها را دیدم.
قلبم درد میکنه. به پوچی رسیده ام....
سلام دوست عزیز خودپوچی تازه اغازکاره.بدون تعصب برو دنبالش به نتجیه میرسی. به امیدموفقیت
جناب آقای شهرستانی گرامی، از نظرتان استفاده کردم، چون از سر تعمق بود. خیلی ممنونم. امایک نکته: به هیچ کس نباید اعتراض کرد بخاطر ابراز نظر او در زمینه های مختلف، اما به یک شرط اساسی و با امایی بس مهم: سخن این «هر کس» باید و باید و باید فلسفه ورزانه و سقراط وار باشد و از سفسطه بدور باشد و بهتر آن که از رذایل اخلاقی هم بدور! در نبود این شرط اساسی، همین می شود که می بینیم: (توجه لطفا:اکثرا و نه همه) اکثرا هرزه گویی و هرزه شنوی و هرزه نویسی و هرزه خوانی، و ابراز پیام از روی رذایل اخلاقی - - مثل خودنمایی، دکان باز کردن و ریا و در یک کلام همخوان نبودن درون با بیرون(ابراز پیام به هر شکل.). کاش و ای کاش والدن ثورو را منقح و در خور ثورو تمام کنم تا همه شاهد سرسامی باشیم که این انسان گرفته، از غوغای رایج هرزه درایی های جماعت عامه و بخصوص خاصه! از سخن و نوشته ی از روی ولنگاری و بی مسءولیتی و فرار از وظیفه، و «فیلسوفانه و قلمبه و غامض گویی»ی حاصل از نومیدی و فرار از عمل به وظیفه.
از یک سو شرط گذاشتن برای ابراز نظر ، تیغ دو لبه است ؛ یعنی گذاشتن شرط یکی برای حذف صدای دیگری ، شرط گذاشتن دیگری برای حذف صدای او را موجه می کند . از آن جا که « در دروازه را می شود بست ، اما دهان مردم را نمی شود » ؛ شاید به نظر برسد که بهتر این است که همه حرف شان بزنند و در این عرصه آزاد از قید و بند ، بالاخر مایه و پایه هر کس آشکار می شود . افزون بر این همگان در یک تراز نیستند و نمی مانند . بستر آزاد برای ابراز و انتشار نظر ، زمینه مناسب تر رشد و رویش فکری مردم است . از سوی دیگر همگان می پذیرند که هر چیزی را به هر کسی و در هر جایی نمی توان گفت ؛ و به ناگزیر هنجارها و قواعد ابراز نظر ـ چه در عرصه عمومی و چه در عرصه های تخصصی و اختصاصی ـ پدید آمده و به عنوان شرط ابراز نظر ، ابلاغ و رعایت آن الزامی شمرده می شود . راه حل و ترکیب این دو سویه ؛ پذیرش امکان تعیین و اصلاح هنجارها از سوی مشارکت کنندگان یا اعضای جماعت است .
سپاس از جناب آقای زنجانی سپاس از صدانت برای دادن این فرصت به هر دو سو. دعوایی در نام گذاری ها نمی باید داشت، اما یک نکته: به نظر می آید چیزی که در نوشته ی بسیار خوب و روشنگرانه ی بالا تاکید شده، همان فلسفه ی عملی (در برابر نظری) و بخصوص از نوع سقراطی آن باشد. ثورو هم فقط به همین بخش فلسفه تاکید می کرده است. مصطفی ملکیان هم (در همه ی اظهارات شان)، و خشایار دیهیمی هم و... تاکید دارند که نانوای محترم محله ی ما و پزشک محترم درمانگاه ما به ابزار «فلسفه ورزی» و «فلسفه عملی از نوع سقراطی می توانند و می باید مجهز شوند، تا انسانی از تراز «انسان پرسش گر» و جامعه ای با «چرا» زاده شود. کاش این نکته در متن بازتاب پیدا کند. با احترام، کمترین.
« پالایش همیشگی دانسته هاو هماهنگ کردن باورهای متنوع و متحول » ضرورت زندگی اجتماعی انسان هوشمند و زباندان است و با گسترش دانش و شاخه شاخه شدن و تخصصی شدن حوزه های دانایی ، این نیاز کم نشده است بلکه دقت و پشتکار بیشتر را طلب می کند . اگر این امر را « فلسفیدن » بنامیم ، « فلسفه » همانند خوردن و خفتن و سخن گفتن ، لازمه زندگی به نظر می رسد . از این منظر ، نباید دیگران را به خاطر ابراز نظر در زمینه های مختلف نکوهش کنیم و تخصص نداشتن و همه فن حریف نبودن و ... را مطرح کنیم ، زیرا داشتن انسجام و گستردگی بینش و داشتن نظر در زمینه های مختلف و جنبه های گوناگون زندگی ، امری لازم و پسندیده است ؛ نادانی و پیروی کورانه و نشنیدن سخن دیگران ، ناپسند است .
املای صحیح واژه اجالتا به همین شکل درسته یا عجالتا؟
عجالتاً این واژه را بهمعنی «فعلاً» بهکار میبریم. املای آن با «ع» است نه آنگونه که بعضاً با الف (اجالتاً*) مینویسند