اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
يرى عبد الكريم سروش أن معيار نقد الأفكار التصورية ليس الصدق والكذب، بل قدرتها على تحقيق الغرض المنشود. وهذه الأفكار الأداتية تُلغى إن لم تُحقق مقصودها، وينبغي أن يخلو نسقها الإيديولوجي من التناقض.

فيما يتعلق بالأفكار الاعتبارية، تبقى جملة من الأمور المهمة الأخرى التي سنعرضها هذه المرة، ونلفت انتباه جميع المستمعين إليها لأهميتها. لقد قلنا وأكدنا حتى الآن أن الأفكار الاعتبارية لا تخضع للصدق والكذب، ولا يمكن الحكم عليها بالطرق المنطقية والفلسفية وعلى أساس الأفكار غير الاعتبارية. وهذا السؤال سيتعزز تلقائياً: إذن كيف يمكن الحكم على هذه الأفكار؟ وبأي طريق يمكن استقصاء وفحص مقبوليتها أو عدم مقبوليتها؟ ما نحن الآن بصدد توضيحه هو جواب هذا السؤال الذي أثارته أقوالنا السابقة في أذهان المستمعين. بشكل عام، فيما يخص الأفكار غير الاعتبارية، ظننا أن طريق الحكم سهل، وهو أن انطباق الأفكار الاعتبارية أو عدم انطباقها على الواقع الخارجي سيوضح مسألة صدقها وكذبها. ومع أن الصيغة الكلية للأمر هي هذه، إلا أنه بين هذا القول وما يمكن إنجازه عملياً طريق شاق ووعر للغاية، ولا ينبغي أبداً التبسيط والظن أن هذا الحكم ممكن بسهولة كما يُظن في البداية. لكن بما أننا لسنا الآن بصدد الحديث عن الأفكار غير الاعتبارية، وقد أرجأناها إلى موعد آخر وفرصة أخرى، وسنتناولها إن شاء الله في هذه السلسلة من المباحث، فسنتجاوزها حالياً وسنشير فقط إلى أنه نظراً لكون الأفكار غير الاعتبارية مشتملة على مفاهيم كلية وعلى أمور انتزاعية، فإن ذلك الانطباق مع الخارج الذي يخطر ببال الإنسان بدايةً وببساطة لن يكون في المتناول بتلك السهولة، وسنواجه هناك أيضاً صعوبة كبيرة. إن طرحنا لهذا هنا وإشارتنا إليه هو لأنه، من حيث المبدأ، هذه الصعوبة كامنة في صميم التفكير الإنساني، والذين يبسطون الأمور، الأفضل لهم ألا يخوضوا في التفكير أبداً. في التفكير، يجب أن نكون مستعدين دوماً لمواجهة الأفكار والتعقيدات المرهقة، ويجب أن نعد العدة والسلاح والجهاز المناسب لهذه المواجهة. أقول هذا لئلا يُظن أنه إذا كانت هناك صعوبة في أمر الأفكار الاعتبارية، فهذه الصعوبة خاصة بها. في كل نوع من أنواع الفكر، سنصطدم بنوع من الصعوبة يتناسب مع ذلك الفكر...
... لكن لنعد إلى الأفكار الاعتبارية وطريق نقدها وفحصها وتحليلها وتمييز مقبولها من غير مقبولها.
في المقام الأول، وكما كنّا نقول، فإننا نسمي الأفكار الاعتبارية أيضًا بالأفكار الأداتية، وهذا يعود تحديدًا إلى خاصية وطبيعة هذه الأفكار. الأفكار الاعتبارية والأداتية ليست أفكارًا انكشفت عن الخارج، بل هي من خلقنا وبصُنع أيدينا، وذلك لأجل هدفٍ ننشده. يمكن تصوّر حاجات كثيرة ليست لدينا، ولهذا السبب لم نصنع لها الأدوات المناسبة. وإذا راجعنا أيًا من أفكارنا الأداتية، كما قلنا سابقًا، فسنجد أنها أداة للوصول إلى غرضٍ ما. ومن هذا المنطلق، فإن شأن وطبيعة وكامل عمل ووظيفة الفكرة الاعتبارية هي أن تكون أداةً جيدةً لتحصيل الغرض، وبمجرّد أن تفقد هذه الجدارة وهذه القدرة، أو تُسلَب منها، أو تنهار لسببٍ من الأسباب وشرطٍ من الشروط، فإن تلك الفكرة الاعتبارية ستُلغى تلقائيًا وتزول. من هذا المنطلق، فإن أحد المعايير التي نفحص وننقد بها الأفكار الاعتبارية والأداتية يتمثل في اكتشاف وفحص قدرة هذه الأفكار وكفايتها في تحصيل الغرض الذي نتوقعه منها. إذن، المسألة أولاً هي مسألة القدرة وعدم القدرة، هذا هو المعيار الأول. وكما قلنا، فإن معيار الصدق والكذب ليس حاكمًا هنا. على سبيل المثال، نحن نتوقع من اللغة أن تنقل مقصودنا إلى الشخص المقابل، هذه الأداة صُنعت فقط لهذا الغرض. إذا اخترنا علاماتٍ شديدة التعقيد بحيث لا ينجح الطرف المقابل أبدًا في اكتشاف رموز ومعاني تلك العلامات، فإن مثل هذه اللغة ستُلغى تلقائيًا، لأن اللغة، أكثر من كونها ذات قيمة كحامل، ليست سوى أداة لنقل المعلومات. اللغة بذاتها ليست موجودًا من الموجودات الخارجية ليكون لها وجودية وشخصية وقوام بذاتها، قوام اللغة هو بقدرتها على كسب وتحصيل الهدف المنشود منها. عندما لا تفي بهذا الهدف، فإن تلك اللغة المعقدة ستُلغى تلقائيًا وتزول. هذه نقطة مثيرة جدًا للاهتمام، يمكن تتبع تاريخ تطور الأفكار الاعتبارية من خلال...
... تطورات الثقافة البشرية بهذه الطريقة، حيث أن الكثير منها قد ازداد قدرةً تدريجيًا. ولهذا السبب يمكن أن نرى بوضوح أن اللغات والخطوط، منذ نشأتها الأولى وحتى اليوم، قد أصبحت أبسط بكثير. وهذا التبسيط ليس إلا في اتجاه أنها أصبحت أسهل للتعلم، أي أنها أصبحت أكثر تناسبًا مع ذهن الفهم البشري، وتُتعلم بسهولة أكبر. واللغات العلمية التي نشأت خصوصًا اليوم، يمكن أن نرى بوضوح أيضًا أنها أبسط بكثير من اللغات الطبيعية وأسهل للتعلم. من هذا المنطلق، إذا لم تفِ الأداة بالتوقع المنشود منها، فإنها تتحول إلى سكينٍ كليل لا يستطيع قطع ما نريد قطعه، فسنضع هذا السكين جانبًا، وإذا رأينا أنه كليل فسنوصي بتركه واستبداله بآلة وأداة أخرى. الإيديولوجيات هي شيء من هذا القبيل، الإيديولوجيات بمنزلة أدوات يستخدمها البشر للوصول إلى مقاصد، سواء كانت مقاصد معنوية أو مادية، بحسب ما إذا كانت المدرسة معنوية النزعة أو مادية محضة. وعندما لا تمتلك هذه القدرة في مواجهة الحوادث الخارجية، ولا تفي بالمقصود المتوقع منها، وتقع في الاحتضار والعجز، فإنها حينئذٍ ستُلغى. لذلك، عند مواجهة فكرة اعتبارية، فإن السؤال الأول هو: هل ستحقق المقصود المنشود والمتوقع منها أم لا؟ هل هي قادرة أم عاجزة؟ 1- إذن، بدلاً من الصدق والكذب، سنستخدم القادر والعاجز في الأفكار الاعتبارية. 2- في مجموعة من الأفكار الاعتبارية، عندما تُقدم لنا بمنزلة إيديولوجيا أو مدرسة، يمكن أيضًا نقد وفحص هذه المجموعة. هنا يمكننا أن نستخدم معيارًا يشبه تمامًا المعيار المُستخدم لتقييم مجموعة من الأفكار غير الاعتبارية. كلنا نعلم أن التناقض في مجموعة من الأفكار غير مقبول. لذلك، عند التعامل مع مركب نظري، مجموعة إيديولوجية مشتملة على أفكار متنوعة، نفترض أنها جميعًا من نوع وطبيعة الأفكار الاعتبارية، تتحدث جميعها عن الخير والشر، والكمال والنقص، والدناءة والعلو، والاتفاقات، والحق، والواجب، والتعهد، والفرض، والإلزام، والحرام، والواجب، والمستحب، ومسائل من نظيرها، يجب ألا يكون بين أجزاء هذه...
...مجموعه و بین اندیشههای متفاوتی که در آن هست، تناقضی یافت شود، یافت شدن چنین تناقضی خود به خود نشانه ضعفی و بیماری در آن مجموعه است ممکن است با رفع تناقض بتوان به یک مجموعهای رسید که بی تناقض باشد ولی اگر آن اندیشهها همه با هم مرتبط باشند و آن تناقض از آن ارتباط سراسری برخیزد در این صورت آن مجموع از یک بیماری مهلكي رنج میبرد و همه او فرو خواهد ریخت مگر این که اندیشههای بیارتباطی باشند و بین چند تا از این اندیشهها تناقض باشد که با برداشتن آن چند اندیشه بقیه همچنان بیتناقض باقی بمانند پس معیار دوم عبارت است از هماهنگی و نبودن تناقض بین اندیشههای پنداری که ضمن یک مجموعه ايدئولوژيك عرضه میشوند در مرتبه سوم وقتی که در مکتبی ما با مجموعهای از جهانبینی و ایدئولوژی مواجهه هستیم در این مجموعه ایدئولوژی نباید تناقض با جهانبینی داشته باشد اگر داشت این مجموعه مکتبی مورد سوال واقع خواهد شد و باید مورد تجدید نظر قرار بگیرد ما فعلاً وقتی ایدئولوژی میگویم غرضمان از ایدئولوژی همان اندیشههای پنداری است که در یک مکتب است و وقتی که جهانبینی میگوییم غرضمان از جهانبینی اندیشههای غیرپنداری موجود در یک مکتب است در یک مکتب وقتی حقوق، آرمانها، تعهدها و ارزیابیها ذکر میشود این متعلق میشود به بخش ایدئولوژی آن مکتب بنا به تعریف اخص و اصح ایدئولوژی و وقتی که صحبت از ساختمان جهان از قوانین کلی و فلسفی مربوط به جهان میرود در این صورت بخش جهانبینی آن مکتب معرفی میشود حال سخنی که مورد نظر ماست این است که در یک مکتب ایدئولوژی با جهانبینی نمیتوان در تناقض باشد این را ما گفتهایم که از اندیشهها غیرپنداری نمیتوان اندیشههای پنداری را نتیجه گرفت ناگزیر از جهانبینی نمیتوان ایدئولوژی را نتیجه گرفت اما یک محدودیت برای ایدئولوژی است و آن این که ایدئولوژی نمیتواند در تناقض با جهانبینی باشد یعنی اگر در جهانبینی به عنوان مثال هر گونه موجودی که بتواند معبود واقع شود نفی میشود ما نمیتوانیم در ایدئولوژی چیزی داشته باشیم که مورد پرستش واقع شود مثلاً اگر در جهانبینی ما چنان فکر کنیم که جهان هدفی ندارد ما نمیتوانیم در ایدئولوژی دعوت کنیم و توصیه کنیم که رو به هدف جهان...
... حرکت کنیم و به خاطر تحقق او کوشش کنیم اینها است آن نکاتی که تناقض بین ایدئولوژی و جهانبینی را به وجود میآورد چیزی را که شما این جا ندارد آن جا نمیتوانید توصیه کنید به او، چیزی را که این جا دارید نمیتوانید آن جا توصیه کنید به نفی او، اگر چنین توصیههایی وجود داشته چنان باید و نبایدهایی وجود داشت که منتهی میشد به نقض کردن بعضی از امور و اصولی که شما در جهانبینیتان دارید در این صورت این مجموع ایدئولوژی شما به دلیل در تصادم افتادن با جهانبینی مقبول نخواهد بود معیار 4- این است که اگر آن اصولی که ما، آن اندیشههایی که به منزله امور پنداری و اعتباری عرضه میکنیم اگر خود به خود غیر قابل عمل کردن باشند در این صورت آنها خود به خود از بین خواهند رفت اگر شما به بیماران فرمان بدهید (بیمارانی که پایشان شكسته و کچ بستند) فرمان دویدن بدهید و برای اینها معین کنید که شما روزی چند بار باید دور بیمارستان بدوید این فرمان لغو خواهد شد باید به دور بیمارستان بدوید یک امر اعتباری (پنداری) است مطابق تعاریفی که گفتیم اما این از بیماران پاشکسته برآمدنی نیست از این لحاظ لغو خواهد شد اگر شما به دانشمندان دستور بدهید بیایند ماشینی بسازند که بدون مصرف سوخت بدون مصرف هیچ گونه انرژی از آن طرف برای ما کار مفید تولید کند اگر چنین طرح تئوری نقشهای شما برای صنعت بریزید چنین چیزی لغو خواهد شد دستور لغوی است امکانپذیر نیست بنابراین چیزهایی که خود امکان پذیر نیستند بایدها و توصیهها و دستورهایی که نشدنیاند اینها نه این که دروغ هستند، نشدنیاند، اما به دلیل نشدنی بودن بیرون خواهند رفت از یک مجموعه ايدئولوژيك و پنداری که برای روابط انسانی آنها را مایلیم برگیریم و به آنها عمل به کنيم و به آنها ارزش بدهیم عیناً اگر شما بیاید و یک اندیشه پنداری را بیان کنید و بگوید که همه مردم باید برده باشند یا این که تمام مردم منهای یک قشر اقليتي باید برده آن اقلیت باشند این یک توصیه است یک امر است یک امر اعتباری و پنداری است و هیچ کس به شما نمیتواند بگوید که این نادرست است به معنای این که دروغ است مطابق با واقع نیست، واقعیتی در کار نیست تا این با او مطابق باشد یا نباشد از این نظر که بخواهیم تعیین کنیم که این راست یا دروغ است چنین چیزی در این جا...
... جاری نیست اصولاً، ولی آیا میشود چنین حکمی را صادر کرد میشود چنین توصیه کرد و در راه او کوشید نه چنین چیزی در خارج واقع شدنی نیست به دلیل این که مردم ابا دارند از این که تن به چنین اسارت و ذلتی بدهند مردم جزء واقعیات هستند درست شبیه طبیعت خارجی که ابا دارد از این که ما بتوانیم از روی او و به کمک او و با به کار گرفتن ابزارهایی طبیعی ماشینی بسازیم که این ماشین بدون مصرف انرژی تولید انرژی کند چنین چیزی امکان ندارد طبیعت سرپیچی میکند از برداشتن و پذیرفتن چنین فرمانی انسانها {سوال یکی از شرکت کنندگان در بحث... مردم چرا ابا میکنند؟ با توجه به چه معیاری ابا میکنند؟} به هر دلیلی که مردم ابا کنند از این به گمان ما الان به خاطر شناختی که مردم دارند به خاطر فرهنگی که دراند به خاطر تربیت به خاطر مذهب و به خاطر تجربه طولانی تاریخی که بشریت داشته است فعلاً چنین چیزی را نخواهند پذیرفت البته هیچ دریغ نیست ممکن است که در یک روزگاری چنین چیزی پذیرفتنی شود در آن صورت البته این دستور از یک دستور لغو بیرون خواهد آمد ما در مورد طبیعت خارجی میدانیم که چنین نخواهد بود اگر نشدنی است برای همیشه نشدنی است در مورد انسانها دو گونه مسئله میتوان فکر کرد یکی این که به خاطر نوعی از تربیت خاص چیزی را بپذیرید یا چیزی را نپذیرند گاهی هم به خاطر فطرت و طبیعت انسانیشان است که چیزی را نمیپذیرند الان بیاید در نظر بگیرد که در جامعه ما اگر در مورد یک افراد خاصی بخواهند رایگیری کنند برای کاندیداتوری بعضیها به خوبی رای میآورند و بعضیها رای نخواهند آورد حالا اگر ما تبلیغات این جامعه را بدست کسانی خواستی بدهیم و اینها فرض کنیم که موفق باشند و مردم را افکارشان را چنان عوض کنند، ظرف ده سال، بیست سال به طوری که پس از بیست سال وقتی که شما برای همان فردی که امروز رای نیاورده رای گیری کنید و ببینید که رای اکثریت بیاورد در این صورت این نشاندهنده چیست؟ گر چه که انتخاب خودش یعنی رای دادن به کسی کاندیدایی کردن کسی و این که کسی کاندیدا است اعتباری(پنداری) است ولی اجراء شدن این فرمان که به فلان کس رای بدهید چنین چیزی کاملاً متکی به این که آن کسانی که میخواهند فرمان را اجرا کنند...
... كيف يفكرون، إن كيفية التفكير وكيفية الفعل لهما سببان: أحدهما أسباب تربوية، يمكننا أن نصنع فكراً ثم نطلب منهم بعد ذلك أن يتصرفوا كما نريد؛ وأحياناً تكون هناك أسباب فطرية، أي أن الطبيعة الإنسانية تأبى قبول بعض الأوامر ولا علاقة لذلك بتربية خاصة، بل بمجرد أن يكون المرء إنساناً فإنه لا يقبل شيئاً ما. نحن الآن، في هذا النقاش، لا شأن لنا بسبب قبول شخص لشيء ما أو رفضه له، قد تكون لذلك أسباب مختلفة. أردنا أن نقول إن لم يكن القبول ممكناً، فحينئذٍ يكون ذلك الأمر لغواً. على سبيل المثال، افترض أنك وضعت سطراً بالفارسية أمام شخص لا يعرف الفارسية وقلت له اقرأ، لا يستطيع أن يقرأ. هذا الأمر أمرٌ لغوٌ بالنسبة لمن لا يعرف الفارسية. قد تسأل لماذا لا يستطيع أن يقرأ؟ الأسباب مختلفة، ومن الواضح أن أهمها أنه لم يتعلم اللغة الفارسية. تعلم اللغة الفارسية يعتمد كلياً على المجتمع الذي نعيش فيه، أو بافتراض أننا لم نولد ولم نعش في مجتمع ناطق بالفارسية، فلا بد من وجود دوافع لتعلم هذه اللغة. هذه الدوافع نفسها معلولة لشروط تربوية واجتماعية كثيرة. لكن لأي سبب كان، إذا لم يتعلم الشخص الفارسية ولم يعرفها، فإن الأمر بقراءة نص فارسي هو أمر لغو، وعلى الأقل، لكي يقرأه، يلزمه أن يذهب ويهيئ مقدمات في نفسه، بأن يتعلم الفارسية، حينها يصبح أمرنا قابلاً للتنفيذ. وبالطبع، في نفس الوقت، يمكن للشخص أن يلغوه ويمكن ألا يلغوه، لكنه ابتداءً أمرٌ لغو. إذن، بالنظر إلى السياق الذي يصدر فيه ذلك الأمر، وذلك الوجوب والحظر، وتلك التوصية التي تُطبَّق وتُجرى في ذلك المجال، يجب أن نرى هل هو ممكن أم غير ممكن. وعدم إمكانيته هذه ستصدر تلقائياً حكم كون ذلك الأمر لغواً وعبثاً. في العالم الإنساني، هذه النقطة بالغة الأهمية، لأنه في عالم الطبيعة الجامدة، عندما يكون شيء ما غير ممكن، نكون مطمئنين إلى أنه...
... همیشه نشدنی است و از این نظر او را، آن دستور را برای همیشه کنار خواهیم گذاشت ولی در عالم روابط انسانی چنین چیزی برای همیشه محرز نیست مواردی است که یک دستوری نشدنی است ولی با فراهم کردن مقدمات آن نشدنی، شدنی خواهد بود بنابراین در عالم اجتماعات ما یک دشواری بزرگی داریم در نقد و بررسی اندیشههای اعتباری(پنداری) نه در تشخیص این که چه اندیشهای اعتباری(پنداری) است در تشخیصش ایرادی نداریم در مقبول بودن نامقبول بودنش بحث است در آن جا ما با یک صوبتی روبرو خواهیم بود و آن عبارت است از این که ما به طور قطع و یقین نمیتوانیم مشخص کنیم که چه چیزی برای انسان نشدنی است و چه چیزی شدنی است اگر قبول کنیم که در مورد امور جسمانی ما بتوانیم به خوبی بدانیم که چه چیزی قطعاً نشدنی است فرمان نسبت به او را هم صادر نخواهیم کرد از قدیم ما همه میدانیم که دیوانه را پند نمیتوان داد این مسئلهای است که به لحاظ روانشناسی شناخت شده است که دیوانه را به روش دیگری میباید معالجه کرد یا نمیباید معالجه کرد یا هم باید رهایش کرد ولی راه معالجش پند نیست، موعظه هم نیست، موثر واقع نمیشود بنابراین بسیار لغو است و بیهوده است که کسی بنشیند برای یک دیوانه یک واعظی بیاورد یا مواعظ گذشتگان را بخواند یا از او بخواهد و التماس کند و دعوت کند که آن روشها جنونآمیزش را کنار بگذارد چنین چیزی بیهوده است نسبت به حیوانات هم بیهوده است{سوال از طرف شرکت کنندگان در بحث: تصور میکنم که این مثالی که شما میزنید یک مقدار شاید که نارسا باشد البته به دید من در رفتارهای انسانی به خصوص در سطح اجتماعی یک مقدار بایدها جنبههای ارزشی به خودش میگیرد وقتی جنبه ارزشی به خودش میگیرد پس جنبه بهتری و برتری به وجود میآید و در این رابطه تکامل انسانی مطرح میشود در مجموعه این مسائل ما چطور میتوانیم قبول کنیم که یک جامعهای مثلاً باید در درونش تحولی ایجاد بشود من فقط از دیدگاه این که میشود یا نمیشود و چه کارهایی برای انسان ممکن است یا ممکن نیست این موضوع را بررسی میخواهیم به کنيم } اگر امری ثابت بشود برای انسانها نشودنی است میشود باز هم فرمان داد و انجام دادن او {یقیناً نه چون این...
... حیطهاش این قدر وسیع است و غیر قابل دسترسی است پس بهتر است که ما با معیار ارزش با آن مقابل کنیم با معیار بهتری و بدتری یعنی ما همیشه وضع بهتر را جستجو به کنيم و به دنبالش برویم این یک معیار قابل اطمینانتری هست تا این که این کار میشود یا نمیشود چون آن محدودهاش خیلی وسیع و ناشناخته است } معیار بهتری و بدتری هر چیز خوبی را هم که شما در نظر بگیرید همین که معلوم شود این چیز خوب برنیامدنی است و حصولش امکان پذیر نیست ناگزیر هستید آن را ترک به کنيد { ولی تاریخ زندگی بشر تقریباً عکس این موضوع را نشان میدهد یعنی این همیشه بشر وقتی آمده است جلو در رابطه با بهتر شدن آمده جلو البته نه لزوماً همیشه حداقل این در فکرش بوده است پس در تحولات فردی و اجتماعی ناخودآگاه به سوی یک ارزشی رفته است جلو نه به سوی این که آیا بود امکانات من چقدر است} آن منافاتی ندارد با سخنی که من گفتم در این که بشر طالب کمال بوده میخواسته رو به بهتری برود حرفی نیست ولی هر بهتری را ما توانستهایم ایجاد کنیم نتوانستهایم تاکنون ایجاد کنیم نمیگویم و نفی نمیکنیم که برای همیشه نمیتوانیم ولی این را دست کم میدانیم ما، مای انسانی که یک متر و نیم قد داریم یک توانایی هوشی محسوسی داریم توانایی بینایی محدودی داریم، توانایی شنوایی محدود داریم ما همه کار را نمیتوانیم به کنيم گر چه که خیلی از کارها هست که ممکن است ما تصورش را به کنيم که خیلی مفید یا مطبوع باشد یا خیلی متکامل باشد ولی در عین حال اگر نشدنی باشد طبعاً نمیتوانیم انجامش بدهیم فرض کنیم که ما شاید خیلی دوست داشته باشیم که بتوانیم بیماریها را، بیماریهای عفونی را با مثلاً خوردن آب ساده خوب بشود این راحتتر نیست واقعاً و اگر این طور میشد ما از خیلی از چیزهای دست و پا گیر نمیتوانستیم رها بشویم و به سراغ یک روشهای آسانتری برویم و بهتر فکر تکاملون را در یک زمینههای دیگری به کنيم { این راحتتر هست ولی از آن جایی که صحبت ما یک مقدار زمینه ایدئولوژی داشت و این ایدئولوژی در حقیقت راه زندگی ما را نشان میدهد من میخواستم در این رابطه صحبت کنم که اگر ایدئولوژی حاکم بر جامعه نمیتواند جواب گوی آن جامعه باشد لزوماً به دلیل این که شرایط آن جامعه ایجاب نکند...
قد ينشأ وضع أفضل وقد لا ينشأ، هذا ما أعنيه. أي أننا لا نستطيع، على أمل أن هذا المجتمع الآن قد لا يتقبل هذا مثلاً بحكم فطرته أو تربيته، أن نمتنع عن السير نحو الأفضل. بمعنى أننا إذا أردنا أن نفكر في هذا الاتجاه نكون قد نفينا تكامل البشر تقريباً. دعوني أضرب مثلاً ليتضح مقصودي. لنفترض أن لدينا نظاماً ملكياً، يوجد ملك وقد فوضنا إليه كل السلطات، وكما كان الحال فعلاً في النظام السابق، فإن سائر المؤسسات القانونية الأخرى في البلاد معطلة عملياً، أي أنه استبداد محض وديكتاتورية، وكلام الملك هو القانون والقانون هو كلام الملك. أنت في هذا المجتمع، بهذا الوضع الجبار والديكتاتوري، هل توصيته بأن "كن عادلاً، وكن في فكر المحتاج والفقير لا في قيد راحة نفسك"، وهذه الأقوال التي كان يقولها القدماء، هل هي توصية مفيدة أم أنها لغو محض؟ لماذا أقول إنها لغو؟ لأنها غير قابلة للتحقق، لأن هذا التوقع لا يمكن تحقيقه. نحن لا نقول لا يمكن السعي وراء العدالة، بل أقول إن الطرق التي لا يمكن السير فيها لا ينبغي السير فيها. من هذا الطريق لا يمكن السير، من طريق توصية ملك ديكتاتوري اعتاد أن يستأثر بكل الصلاحيات لنفسه، وأن تكون كل الإمكانيات له وكلامه عين القانون، من هذا الطريق لا يمكن إقامة العدالة. إذن، توصية الملك بالعدالة هي وصفة لغو. لماذا هي لغو؟ ليست أخلاقية، ولا تندرج ضمن منظومة أيديولوجية، إنها وصفة اعتبارية، لسنا نجادل في كونها اعتبارية، إنها من جملة الأوامر، ينبغي أن تكون كذلك، لكنها غير مقبولة. لماذا؟ لأنها غير قادرة على تحقيق ذلك المقصود الذي نريده، لا توصلنا إلى ذلك الهدف. الآن، أنا ضربت مثلاً بمجتمع فيه نظام ملكي ديكتاتوري، لم نقل إنه بخصوص العبودية حيث يكون قلة من الناس أسياداً وكثرة عبيداً، أقول إن هذا موضوع قيمي وموضوع اعتباري بالأساس، له من الاعتبار قدر ما للقول بأن المجتمع ينبغي حقاً أن يكون جميع أفراده أحراراً. إذن هنا المعيار هو المحدد فحسب، هذا صحيح. أقول إذا لم يكن هناك معيار للأفضل والأسوأ، إذن فكل هذه الأمور متساوية، ما الفرق بينها إذن؟ الآن، في مجتمع ما، أن يكون مثلاً عدد كبير من الناس عبيداً وعدد قليل أسياداً، هذا قابل للتطبيق بالقدر نفسه الذي يكون فيه القول لا، بل يجب أن يكون الجميع سادة...
... خودشان باشند } نه همان قدر قابل اجرا نیست{ و بدون این که ارزشی مطرح کنیم در واقع مثل این است که چیزی نگفتهایم } نه صرف نظر از ارزش، اینها همهاش حرفهای ارزشی است اصلاً ما داریم در حرفهای ارزشی بحث میکنیم بنابراین اینها تماماً ارزشی هستند سخنی نیست ولی بعضی از امور ارزشی قابل اجرا هستند و بعضیها نیستند درست تفاوت در این جاست ما میخواهیم همین را بگویم میخواهیم بگویم وقتی که ما در امور ارزشی میخواهیم بررسی کنیم کدام معیارها در نظر بگیریم که این بررسی ما انجام پذیر باشد شما اگر بیاید در یک جامعهای همهتان برده یک گروه خاصی باشید و یا این که بگوید همه آزاد باشید کاملاً قبول است هر دو به یک اندازه یک سخن اعتباراند ولی کدام یک از آنها شدنیتر است و کدام ناشدنیتر است روشن است دعوت مردم به اسارت و ذلت امری است که زیر با نخواهند رفت حالا به چه دلیل زیر بار نمیرود یک مطلب دیگری است ولی دست کم یکی از دلایلی آن این است که مطبوع طبع ماست همانی که میگویم یکی از آن فطری است برای ما فطریست یعنی همه ما یک جوری ساخته شدهایم که آن را میپسندیم و میپذیریم ولی یک دیگر نه فطرت درست همان ساختمان روانی ماست شبیه جسمانی ماست اگر بیایند در جامعهای توصیه کنند که همه غذای تلخ بخورند این اجرا نخواهد شد ممکن است یک تعداد معدودی هم به زحمت خودشان را مکلف کنند و این کار را بکنند برای روزهای معدودی ولی چنین چیزی در نخواهد گرفت به منزله یک رسم یک ادب در یک اجتماع، چرا؟ چون مطبوع طبع ما نیست یعنی با فطرت جسمانی ما چنین چیزی مخالف است همان طوری که دعوت به ازدواج نکردن به باقی ماندن بر عزبت چه برای زن و چه برای مرد یک دعوتی است که طبعاً در نخواهد گرفت و فرمانی است که اجرا نخواهد شد ممکن است باز کسانی به طور انفرادی در مواردی کما این که بوده که خویشتنداری کنند و سر و پا عمرشان را هم به تجرد به سر ببرند ولی من حیث المجموع به منزله یک رسم اجتماعی چیزی است که مطبوع اتباع نخواهد بود یعنی فطری نیست به تعبیر دیگر، از این نظر ما در بررسی و ارزیابی یک رشته از امور ارزشی این نکته را باید به خوبی در نظر داشته باشیم که کدام یک از اینها تصادم میکند با واقعیات و زمین میخورد و ميشكند و کدام میتواند واقعیات را به منزله...
... مرکوبی بر گیرد و بر آنها سوار بشود و به پیش بتازد یک مثال میزنیم باز این که هدف وسیله را مباح میکند یک امر اعتباری است همه ما میدانیم این خود یک ارزش است جزء ارزشهای یک ایدئولوژی است که به خاطر رسیدن به اهدافتان از هر وسیلهای میتوانید استفاده کنید و یک ایدئولوژی دیگر هم میتواند این ارزش را نفی کند و بگوید چنین نیست و مجاز نیست که برای رسیدن به اهداف این مکتب هر وسیلهای مجاز باشد بعضی از وسایل میتواند مورد استفاده قرار گیرد پس یعنی که مکتبی وسیله را مباح کند یک ارزشی است یک امر اعتباری است حالا ببینیم که کدام یک از مکاتب پذیرفتنیترند به معنای این که کمتر با واقعیات تصادم میکنند طبیعی است آنی که معتقد است که هر هدفی هر وسیلهای را تجویز نمیکند این همه ما میدانیم که ما نمیپسندیم که بیایند به دروغ با تحمیق با پروندهسازی با اتهام، با نسبتهای سوء بخواهند یک کسی را که هیچ یک از آن اتهامها به او نمیچسبد از میدان به درش کنند صرفاً به خاطر این که فکر کردهاند یک هدف خوبی دارند که اگر این شخص را له کنند و این طور در انظار پستش بکنند آن هدف خوب تامین خواهد شد اگر ما این را به حد خودش میل بدهید و ببینیم که این را ما نخواهیم پذیرفت حتی مکاتبی هم و یا کسانی هم که این کار را میکنند مایل نیستند که به این شکل مسئله را جلوه بدهند بلکه توجیه دیگری از او میکنند در این صورت به گمان من هرگز مکاتبی که ایدئولوژیهایی که جزء ارزشهای آنها این ارزش است که هدف وسیله را مباح میکند پیروز نخواهند بود برای این که اینها با فطرت به قولی تصادم میکنند درست شبیه همان دستوری میمانند که ماشینهایی بسازید که بدون مصرف انرژی، انرژی تولید میکنند حالا آن در طبیعت است هرگز نشدنی است، در عالم انسانی ممکن است که یک چند باری یک مکتبی هم با همین شیوهها یک مقداری هم به پیروزی برسد ولی همیشه چنین چیزی امکان پذیر نخواهد بود{ سوالی که در این جا مطرح میشود در قسمت چهارمی که برادرمان گفت این مسئله مطرح میشود که شما با باید و نبایدهای خودتان دارید یک سری باید و نبایدهای مکتب دیگر را به این مسئله میگیرد که شدنی است یا نشدنی چون در مورد عالم انسانها دارید سخن میگوید باید آن فردی...
... الذي يشخّص أن يُطرح، أساساً هذا الفرد الذي يشخّص أن هذا ممكن أو غير ممكن، بأي معيار يشخّص؟ بالطبع أنتم الآن أرجعتم هذه إلى سلسلة من الوقائع، كونها موافقة للفطرة أو غير موافقة، وهنا يُطرح السؤال مرة أخرى: ذلك المذهب الذي تعتبرون أنتم أن ما يجب وما لا يجب فيه قابل للتطبيق، هل تؤمنون بالفطرة أم لا تؤمنون بها؟ مقتضى ذلك أن نكون قد أثبتنا مقدمةً مسبقاً، ثم نأتي لنشخّص أن هذا ممكن أو غير ممكن} اسمحوا لي أن أصحح نقطةً أولاً، أنا لم أقل إن شيئاً ما يكون موافقاً للفطرة أو لا، بل قلت ألا يكون شيئاً مخالفاً للفطرة، وبين هذين بالطبع فرق كبير جداً، نحن لم نقل إننا نأخذ في فحصنا أموراً تكون موافقة للفطرة، لم نقل هذا، نعم قلنا إنه عند الفحص تُلغى الأوامر التي تتصادم مع الفطرة، ولكن في المرتبة التالية، ما يُقال إنه إذا كانت أمور غير ممكنة، الأمور الاعتبارية التي تكون غير ممكنة، فهذه تُحذف، تُلغى، كونها غير ممكنة هو بذاته أمر واقعي، لا أمر اعتباري، وعليه فإن ما أشرتم إليه من أننا نفحص المذاهب الأخرى بما يجب وما لا يجب لدينا، ليس الأمر كذلك، نحن نفحصها بأمور واقعية، كون أمر ما محالاً، غير ممكن، هذا أمر واقعي، لا أمر اعتباري، حسناً، من أين يمكن إدراك كون الشيء غير ممكن؟ من العلوم، من الفلسفة، إذا كان هناك علم يُسمى علم الاجتماع، لنفترض، إذا كان هناك علم يُسمى علم النفس، وهذه تقوم بنفس نوع التنقيب في المجتمع والإنسان كما تفحص علوم الفيزياء والكيمياء والفلك الطبيعة والسماوات، وتُظهر لنا ما هو ممكن وما هو غير ممكن، ما هو موجود وما هو غير موجود، إذا اعترفنا في علم الاجتماع وعلم النفس بوجود مثل هذه العلوم ووثقنا بنتائجها، ففي هذه الحالة يمكننا أن نحصل، قليلاً أو كثيراً، على ما هو مستحيل في عالم الاجتماع، وما هو مستحيل في عالم النفس، الآن علم الطب، الفسيولوجيا، الكيمياء الحيوية وأمثالها قد أخبرتنا، إجمالاً، عن قدرة البشر الترابي من...
... الناحية البدنية كم هي؟ ما هي الأشياء المستحيلة بالنسبة له؟ ما هي الأعمال التي لا يستطيع القيام بها، وما هي الأعمال التي يستطيع القيام بها، وفيما يتعلق بنفسنا أيضاً، المسائل أكثر غموضاً وصعوبة وخفاءً من هذا، لا شك في ذلك، وتلك العلوم لم تبلغ أبداً دقة هذه العلوم الدقيقة، ليس لدينا شك في هذا، ولكن إذا قبلنا أنه، على كل حال، لاكتشاف الممكن وغير الممكن في ذلك الإقليم، إقليم النفس والخلق، وفي إقليم المجتمع والفرد، هناك علم يقف في الخدمة، وهناك معرفة تتعهد باكتشاف تلك الأمور، ففي هذه الحالة، أولاً: هو علم، والأفكار التي تشكل ذلك العلم هي غير وهمية، ثانياً: يمكننا أن نستخدمها باطمئنان، مع علمنا هذا بأن العلوم خطاءة، وبالتالي فمن الممكن أن يُعلن اليوم أن شيئاً ما غير ممكن، وبعد مدة نراه ممكناً، والعكس بالعكس، أشياء كنا نتصورها في وقت ما ممكنة ثم يثبت تماماً كونها غير ممكنة، إذا علمنا، على سبيل المثال، أن هرموناً ما يُفرز بغزارة في بدن شخص ما، هرمون الغدة الدرقية مثلاً، وهذا الشخص دائم الغضب، نعلم أنه ما لم يُعالج هذا المرض، لا يمكن أن ندعو هذا الإنسان إلى أن يكظم غيظه، هذا الغضب هو نتيجة طبيعية وقهرية لازدياد إفراز هرمون الغدة الدرقية لدى شخص، هذه هي قدرتنا في عالم النفس، وهذه القانونيات نفسها جارية في عالم الاجتماع أيضاً، أما كم مقدار ما نجحنا في اكتشافه من هذه القوانين أو لم ننجح، فتلك مسألة أخرى، لكننا جميعاً نعلم أن كل قانون علمي هو تعبير عن أمر محال في العالم الخارجي، كل قانون علمي يُعلن منع حدوث مجموعة من الحوادث، القوانين العلمية، بتعبير آخر، تفيد منعاً، تخبرنا ما هي الأشياء التي لا يمكن أن تكون، فإذا صادفنا في إقليم الاجتماع والنفس مثل هذه الممنوعيات واكتشفناها، حينئذٍ ستكون الأوامر الأخلاقية التي تُصدر بشأنها لاغية بالطبع، إذن في فحصنا للأمور الاعتبارية والوهمية، كان الحديث عنها، في هذا الفحص، أحد المعايير التي نستخدمها هو العلم نفسه، هو الفلسفة نفسها، ولكن كيف نستخدمها؟ من هذا الطريق: إذا كانت قد توصلت، باكتشاف القوانين الواقعية الخارجية، إلى أن بعض الأمور مستحيلة وغير ممكنة، فإن الأمر الذي...
... متوجه آنها است عبث خواهد بود. به عنوان مثال، یک مثال اجتماعی دیگری میزنیم آنارشیسم یعنی هرج و مرج طلبی، یعنی قول نبودن دولت، یعنی قول نبودن هیچ گونه قانون در اجتماع، آیا چنین چیزی شدنی است یا نه؟ دعوت به برداشتن همه قیود، به همه رسوم، به هر گونه اعمال محدودیتی از ناحیه دولت، آیا میشود قبول کرد هم چنین چیزی در اجتماع انسانها که برقرار بشود؟ «کلمه الحق یراد بهل باطل» سخن حقی است ولی انگیزه باطلیست آن مراد چه بود؟ آن مراد باطل، امیرالمومنین میگفت: اینها میگویند الا امرت الا الله، ما قبول داریم که باید قانون، قانون الهی باشد، ولی مجری هم میخواهد و کسی را هم میخواهد که این قانون الهی را اجرایش را عهد دار بشود، اینها، این دومی را در واقع دارند انکار میکنند، میگویند کسی نمیتواند امیر باشد حاکم نمیخواهیم حکم را میگویند ولی منظورشان حاکم است یعنی دولت نمیخواهیم یعنی دولت نمیخواهیم حاکم نمیخواهیم و ایشان البته مخالفت میکرد آنارشیستهای قرن نوزدهم عیناً همین را میگفتند ما همه میدانیم که این کار فعلاً ما میدانیم نشدنی است گر چه که سوسیالیستها به یک معنا میگویند شدنی است اگر ما دولت را کار گزار یک طبقه خاص بدانیم، کار گزار طبقه حاکم بدانیم، در آن صورت دولت، فرزند یک جامعه طبقاتی خواهد بود مطابق آن تئوری و اگر جامعه بیطبقه شد بی دولت هم خواهد شد، این نتیجه قهری آن است بنابراین مطابق تئوریهای سوسیالیستی و سوسیالیسم علمی اگر کسی قبول داشته باشد که آن علمی است، واقعاً علوم کشف کردن یک چنان حرکتی را در تاریخ، در آن صورت میتواند بپذیرد توصیه به جامعه بیدولت، توصیه محالی نیست و این جزء دستورهای لغو واقع نخواهد شد اما اگر کسی آن سوسیالیسم علمی را واقعاً مبتنی بر علم نداند و این را هم وهمی از اوهام بداند شبیه همان که خود سوسیالیستهای علمی، سوسیالیسمهای تخیلی را میگفتند شما اوهام میگوید اگر کسی هم پیدا بشود به خود اینها بگوید شما اوهام میگوید در این صورت دعوت به ایجاد جامعه بیدولت مبتنی بر تئوری است که آن تئوری علماً نادرست است و به این لحاظ باطل است یعنی باطل است به چه معنی به معنی دستور لغوی است که حذف خواهد شد و ایدئولوژی که مبتنی بر این...
... باشد یا مشتمل بر این باشد یک ایدئولوژی است که در آن ما یک نارسایی سراغ میکینم میبینید که وقتی مسئله وارد قلمرو انسانی و اجتماعی میشود داستان خیلی پیچیده میشود به راحتی نمیشود قضاوت کرد دلیلش این است که علوم اجتماعی ضعف دارند از این نظر آنها موجودات ناتوانیاند و این ناتوانی آنها به قلمرو اخلاق و باید و نبایدها توصیههای اخلاقی هم منتقل میشود اگر آنها توانا بشوند ما حربه تواناتری برای بریدن و تصفیه ایدئولوژیها خواهیم داشت یکی از معیارها ما البته این بود و بلاخره ما یک معیاری هم در نهایت باید ذکر بکنیم که این پنج معیار برای بررسی و ارزیابی امور پنداری و اعتباری تمام بشود عبارت است معیار نبودن تخالف بین اندیشه اعتباری که در یک ایدئولوژی است با اندیشههای اعتباری آغازین و مادر که در طباع عموم انسانها وجود دارد ما نمیتوانیم البته اثبات کنیم که چرا عدالت خوب است ما نمیتوانیم اثبات کنیم، ما از اول هم گفتهایم، حتی تصورش هم غلط است، اگر کسی خوب بفهمد که عدالت خوب است یعنی چه؟ متوجه میشود اثبات پذیر نیست، ابطالپذیر هم البته نیست، دلیل منطقی نمیشود آورد برایش ولی ما آدمها طوری که یک میوههایی برایمان شيرين و خوشمزه است یک موجوداتی برایمان زیباست یک اعمالی برای ما رضایت بخش است و خرسندیآور است یک اعمالی برای ما تنفرآور است و اینها را هم ما هیچ اثبات نمیکنیم عدالت هم خوب است و مورد پذیرش ما انسانهاست از نظر آن که انسانیم و ما تا آن جا که اعمال نظر میکنیم در تمام انسان میبینیم که چنین چیزی وجود داشته است میتوانیم بگویم یک امر فطری است ما در این نامگذاری هیچ تاکیدی هم نداریم هیچ مناقشی هم نداریم فطری غریزییست انسان غریزه عدالت خواهی دارد، بله درست است به این معنا که شما از هر انسانی که بپرسید از ظلم متنفر است اگر ایدئولوژیهایی بیایند که با این نوع اندیشههای مادر و آغازین در امور اعتباری مخالفت و منافات داشته باشند اینها هم قابل قبول نیستند ما نمیگویم غلطاند اصلاً غلط و درست در این جا جاری نیست بلکه مقبول نیستند به دلیل اینکه اندیشههای دیگری مقبولاً که اگر بخواهیم این بعدها را بگیریم مجبوریم از آنها صرف نظر کنیم و صرف نظر از آنها برای ما موثر نیست شدنی...
... ليس بعبارة أخرى، إذا قال للناس: تعالوا جميعًا ومارسوا الظلم، فهذا أمر غير ممكن. نصطدم مجددًا بذلك الأمر الذي سيكون لغوًا، وذلك الأمر الذي سيكون عبثًا. هذه، من حيث المجموع، خمسة معايير يمكن بمساعدتها فحص فكرة ما، أو مجموعة من هذه الأفكار الاعتبارية، أو أيديولوجيا هي مركب من الاعتباريات، وتمييز المقبول من غير المقبول منها إلى حد ما. هناك نقطة كانت من ضمن الأسئلة الواردة ويجب أن أشير إليها وأنهي بها هذا البحث، وهي أنه يمكن استنتاج أفكار وهمية أخرى من الأفكار الوهمية نفسها. هذا العمل مؤثر منطقيًا وجائز. ما لم يكن جائزًا هو العبور من الوهمي إلى غير الوهمي، أو من غير الوهمي إلى الوهمي. إذا قبلنا أن العدالة خير، فهذه فكرة وهمية. وإذا قبلنا أن نوعًا معينًا من العمل هو عدالة، فيمكننا عندئذ أن نستنتج أن هذا النوع من العمل خير. كون هذا النوع من العمل خيرًا هو بذاته نوع من الفكرة الوهمية، ولكن مما انبثق؟ من فكرة وهمية أخرى هي أن العدالة خير. وهكذا يمكن إرجاع هذه الاستنتاجات إلى الوراء كثيرًا ومتابعتها والتوصل إلى نتائج جديدة جدًا. إذن طريق الاستنتاج مفتوح، للوهمي من الوهمي، ما دمنا نتبع المنهج المنطقي. أما بالنسبة لمد جسر بين الاعتباري وغير الاعتباري، فبالطبع لا يمكننا أن نعتبر شيئًا كهذا جائزًا. من الناحية الأخرى، وكما كنا نقول سابقًا، لا يمكننا بالطرق العلمية والمنطقية أن نثبت أي شيء له أية قيمة. ورد هنا سؤال: هل يمكن بالطرق العلمية أن نبين ما هو الاستثمار؟ كلا، لا يمكن. يجب علينا أولاً، بناءً على أساسنا القيمي، أن نقرر ما الذي نعتبره استغلالاً غير مشروع أو غير جائز. ما يحدث في العالم الخارجي بين كائنين هو أن شخصًا يعمل وآخر يستمتع وينتفع ويجد راحة وما إلى ذلك. ما حده الجائز وما حده غير الجائز، أو هل كله جائز أو كله غير جائز، هو قرار قيمي واعتباري مئة بالمئة. ولكن بمجرد أن نعقد هذا الاعتبار حول أي مقدار نعتبره جائزًا وأي مقدار نعتبره غير جائز، فعندما نعقد هذا الاعتبار، يمكن أن ننشئ اعتبارات أخرى منه. أي يمكننا أن نستنتج من هذا الاعتبار أنه إذا رأينا في مكان ما أن مقدارًا معينًا من الربح يعود لشخص ما، فسنقول إنه قد وقع استثمار، أو العكس. لكن القرار الأول، وتعيين هذه القيمة، وإنتاج هذا الاعتبار، هو منا. العلم بذاته لا ينتج اعتبارًا. العلم بذاته لا ينتج أفكارًا وهمية وأداتية.
.
.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال١ تعليق
با سلام و تشکر از مطالب مفید و ارزشمندتون میتونم خواهش کنم حالت نوشتاری و متنی بقیه فایل های روش نقد اندیشه ها (یعنی از فایل ۵ به بعد) رو هم تو سایت بذارید...