اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
لو كان الإمام الحسين بيننا اليوم، لرأى أن أعظم منكر هو عجز الناس عن تأمين حياة كريمة بثماني ساعات عمل؛ والسبيل هو إسناد الأمر إلى أهله وسيادة العقلانية بدلًا من الولاء والقوة، حفاظًا على مساواة المواطنين.

*جميعكم سمعتم في كتب التاريخ أن الحسين بن علي (ع) كان يردد خلال أيام مسيره من المدينة إلى كربلاء جملًا كثيرة من هذا القبيل: «هدفي أن أصلح المجتمع ما استطعت»؛ «أريد أن أنظم الأمور في أمة جدي»؛ «أريد أن آمر بالمعروف وأنهى عن المنكر». *ليس لي في جلسة الليلة أن أدقق مفهوم الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر، ولا ما هو الحكم الأخلاقي عليه، ولا ما هي شروط الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر، ولا من يحق له ذلك أم لا. حديثي فقط يدور حول أنه إذا أراد أحد أن يقوم بالإصلاح الاجتماعي والأمر بالمعروف والنهي عن المنكر، فما هي الأمور التي ينبغي أن يوليها أكبر اهتمامه، وما هي المنكرات التي يجب أن يضعها في المقام الأول من اعتباره.
منذ سنوات، وبعد سقوط النظام الملكي في بلادنا، يُطلق على العشرة الأولى من شهر محرم، بمناسبة تلك الأقوال التي نقلتها عن الإمام الحسين في مستهل حديثي، اسم عشرة الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر. يُجرون مقابلات مع المثقفين ويُعرِّفون أموراً على أنها منكرات، وهي إما ليست منكرات في رأيي، أو أنها أقل أهمية بكثير من سائر المنكرات. أنوي الليلة أن أعرض قائمة بالمنكرات، وأن أقترح في الواقع أنه إذا كان أحدٌ ينوي حقاً إصلاح مجتمعه، فعليه أن ينتبه إلى هذه النقاط. *هناك جماعة من المسيحيين تقول إننا لا نحتاج إلى أي مرشد أو قائد، ولا إلى أي كتاب. هناك سؤال واحد فقط هو دليل عملنا، وهو: ماذا كان سيفعل المسيح لو كان بيننا الآن؟ هذا هو دليل عملنا. أريد أن أصوغ هذه العبارة على هذا النحو: كيف كان سيتصرف الحسين بن علي لو كان في مجتمعنا؟ ما هي المنكرات والإصلاحات التي كان سيعتبرها؟ من البديهي أن كل شخص يمكنه الرجوع إلى نفسه وإيجاد جواب لذلك، وبطبيعة الحال، سأقدم الليلة جوابي على هذا السؤال. *برأيي، أكبر منكر اجتماعي في مجتمعنا هو ألا يستطيع إنسان أن يدير ويُسيّر حياته وحياة أسرته بثماني ساعات من العمل الشريف تماماً. أي حياة لا يستطيع فيها تلبية جميع احتياجاته واحتياجات أسرته. في نظري، منشأ جميع المشكلات الاجتماعية يعود إلى هذا المنكر. بالطبع، لا أعني بالحياة حياةً قائمة على البذخ، بل أعني حياة مقرونة بالقناعة. الآن، إذا لم أستطع تلبية احتياجاتي بثماني ساعات عمل، يبقى أمامي طريقان: الأول أن أحافظ على جودة عملي، ولا أرتكب أي خطأ فيه، ومن ناحية أخرى أزيد كمية عملي، أي أعمل بنظام الدوامين أو حتى الثلاثة دوامات. هذا العمل يدمر الإنسان من الناحية الأخلاقية والنفسية على حد سواء. إذا عملت بهذه الطريقة، لا أستطيع تقديم خدمات مجانية لمجتمعي، ولا تلبية احتياجات زوجتي وأبنائي والمحيطين بي، ولا مد يد العون لمحتاج... إلخ. حينها لا أستطيع التفرغ لاحتياجاتي الروحية والمعنوية، من عبادة ودعاء وشعر وعرفان... إلخ، ولا تتاح لي الفرصة للقيام بعمل مجاني في مجتمعي. هذا طريق، لكن أكثر الناس لا يفعلون ذلك، بل يحافظون على كمية الثماني ساعات ويقللون من جودتها: يلجأون إلى الغش، ويتجهون إلى بيع السلع بأسعار باهظة والتطفيف في الميزان، ويرتكبون الاختلاس والاحتيال. *لا ينبغي للمجتمع السليم أن يضع مواطنيه أمام هذا المأزق، بينما إذا نظرنا إلى القضية من منظور ديني، فقد وردت أحاديث كثيرة بأن الإفراط في الانشغال بالمعيشة يؤدي إلى ألا يرى المرء الفلاح والنجاة. لأن كسب الدخل مقدمة للحياة وليس هدفها. برأيي، لو كان الإمام الحسين بيننا الآن لقال إن مواطنينا لا يستطيعون أن يعيشوا حياة كريمة بثماني ساعات عمل، ولكان هذا أكبر منكر عنده. *لكن ما هو السبب في أننا لا نستطيع أن نحيا حياة كريمة؟ هل نواجه في بلدنا نقصاً في الموارد والقوى البشرية؟ كلا – من هنا نُقاد إلى العامل الثاني. في مجتمعنا، لا يُسند العمل إلى أهله. لا تظنوا أن المجتمعات التي بلغت مستوى معيشياً مقبولاً بثماني ساعات عمل تختلف عنا من حيث الموارد الطبيعية والقوى البشرية أو الذكاء. هذه المجتمعات لا تعرض عملاً على شخص ما لم تتأكد من أنه يمتلك الكفاءة للقيام بذلك العمل، ومن الناحية الأخرى، الشخص المُقدَّم إليه العرض لا يقبله ما دام لا يستطيع أن يكون مثمراً في ذلك النشاط. إذا كنتم ترون أننا على هذه الحال، فذلك لأن كل واحد منا في وظيفته لم ينهض بمهام عمله ولا يمتلك تخصصه. لذا، مشكلتنا هي أن الأفراد ليسوا في مواقعهم المناسبة. *السؤال التالي الذي يُطرح هو لماذا لا نُسند العمل إلى أهله. هنا نُقاد إلى المنكر الثالث. في المجتمع، يجب أن يتولى إدارة المجتمع الكُفّاء، لا أولئك الذين يُظهرون الولاء لفلان المسؤول وفلان الوزير وفلان النائب. أكبر مشكلة واجهت المجتمعات الشيوعية، التي لم يتبق منها الآن إلا عدد قليل، هي أنها لم تكترث بالكفاءة والتخصص، وكان الولاء للحزب هو المهم الوحيد بالنسبة لها. أن نقبل بالكفاءة نعم، والولاء لا، هكذا يصبح المجتمع سليماً. *لكن لماذا لا تُقدَّم الكفاءة على الولاء في المجتمع؟ السبب هو أننا في مجتمعنا، بدلاً من أن يُظهر الاستدلال من هو الكُفء، حلت القوة محله.
ما باید نگاه کنیم ببینیم که سخنِ چه کسی از قدرتِ استدلال برخوردار است. هر گاه استدلال و عقلانیت از میان رفت آن گاه دو چیز جایگزینِ آن می شود یکی خشونت و دیگری فریبکاری. فریبکاری برایِ اکثریتِ مردم جامعه به کار می آید چرا که می توان با سخنانِ ظاهر فریب و ایجادِ تعصبات، پیش داوری ها و جزم ها و جمودها مردم را فریفت اما اقلیتی نیز هستند که عمقِ درک شان، تجارب شان و علم شان بیشتر از آن است که فریب بخورند آن وقت است که خشونت به کار گرفته می شود. قرآن هنگامی که می خواهد یهودیان را در جائی تخطئه کند می گوید: «قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین». بنابراین اگر بخواهیم کاردانی جایِ وفاداری را بگیرد باید برایِ استدلال و عقلانیت ارزش قائل شویم. تحقیرِ عقل در برابرِ عشق یا ایمان از جمله کژفهمی هاست که آگاهانه یا ناآگاهانه برخی ایجاد کرده اند. ایمان در ارتباطِ شخص با خود است اما در عرصه اجتماع تنها یک عیار وجود دارد و آن هم عقل است. عقل دو حسن دارد: نخست آنکه ترازوئی است که همه به آن رضایت می دهند و مرضی الطرفین است و دوم آنکه در عقل کسی نمی تواند بگوید که من بر تو برترم. عقل برابر طلبی ایجاد می کند. عقل فقیر و غنی، زن و مرد، روستائی و شهری، پیر و جوان نمی شناسد. دو چیز است که آدمیان را در طول زندگی برابر می کند: 1- عقل 2- مرگ. اولی برای زندگی برابرمان می کند و دومی برای بعد از حیات. *وقتی عقل حاکم شد چون عقل مساوی کننده است آن وقت شهروندِ درجه یک و دو وجود نخواهد داشت و این هم دیگر منکرِ جامعه ماست. گمان نکنید تنها اقلیت هایِ مذهبی شهروندِ درجه دو به حساب می آیند. بین زن و مرد هم ما شهروند درجه یک و دو داریم، بین روحانی و غیر روحانی هم همینطور. علی ابن ابی طالب می فرمایند: فلاح پیدا نمی کند قومی که در آن کسی از ترس در مقابلِ دیگری لکنت پیدا کند. *هنگامی که همه این امور دست در دستِ هم داد آن وقت است که مصلحتِ مردم فدایِ مصلحتِ گروهی خاص می شود که از آن به مصلحتِ نظام تعبیر می کنند. *این منکرات از بدحجابی بسیار بسیار بسیار مهم تر هستند. *همه ما باید از خود این سوال را بپرسیم که چرا برخی از شهروندان به اعتیاد، موادِ مخدر، فحشاء، قاچاق، دزدی و... کشیده می شوند؟ *قیامِ امام حسین(ع) که تنها به خاطرِ این نبود که یزید میمون باز و شراب خوار بود. قیام امام حسین عللِ مهم تری داشت. عزل و نصب هایِ رابطه ای، حیف و میل کردنِ بیت المالِ مسلمین بود که حسین بن علی را به قیام در برابرِ یزید واداشت.
.
.
.
.
.
.
الدين
الدين
الدين
الفلسفة
الدين
نقاش حول هذا المقال٢ تعليق
1 ـ « ... ما کار را به کاردان نمی سپاریم. اینجاست که ما به سومین منکر رهنمون می شویم. در جامعه کاردانان باید مدیریتِ جامعه را بر عهده بگیرند نه کسانی که به فلان مقام و فلان وزیر و فلان وکیل وفاداری نشان می دهند. بزرگترین مشکلِ جوامعِ کمونیستی که الآن تنها تعداد معدودی از آنها وجود دارند آن بود که کاری به کاردانی و تخصص نداشتند و تنها وفاداری به حزب برایشان مهم بود. اینکه ما بپذیریم کاردانی بله و وفاداری خیر، اینگونه است که جامعه سالم خواهد شد. *اما چرا در جامعه کاردانی بر وفاداری مقدم نمی شود؟ ... » آیا « کاری به کاردانی و تخصص نداشتند و تنها وفاداری » برایشان مهم بود ( ؟! ) یا « کاردانی بر وفاداری مقدم » نبود ؟ گذشته از این ، اساساً کاردانی مقدم بر وفاداری است ؟ یا وفاداری به فرد مشخص فرادست ( وزیر و ... ) یا وفاداری به حزب باید به وفاداری به جامعه تبدیل شود ؟ به گمانم در تخصص محورترین جوامع هم وفاداری به قانون ، کشور و نظام اقتصادی ـ اجتماعی مستقر اولویت دارد اما نه در همه زمینه ها و در همه سطوح و به صورت ثابت ، مثلاً در امور نظامی وزن وفاداری در برابر تخصص بیشتر و در زمینه فرهنگی کمتر است ، یا در دوران جنگ وزن وفاداری افزایش می یابد . 2 ـ « چرا در جامعه کاردانی بر وفاداری مقدم نمی شود؟ علت آن است که ما در جامعه مان، به جایِ آن که استدلال نشان بدهد کاردان کیست قدرت جایگزینِ آن شده است » و لابد چاره کار این است که « استدلال » و نه « قدرت » کاردان را مشخص کند . می توان پرسید که در گزینش بر پایه وفاداری ـ حتا وفاداری به شخص حقیقی ـ استدلال جایی ندارد ؟! استدلال کردن خود نوعی توان و قدرت نیست ؟ و آیا « قدرت » فاقد استدلال است ؟ ... اما بهتر است بپرسیم که « چگونه می توان کار را به کاردان سپرد ؟ یعنی بهترین راه سپردن کار به کاردان کدام است ؟ » پرسشی که متضمن پرسش های دیگر است : کاردانی چیست و کاردان کیست ؟ کار کاردان چگونه ( با چه معیاری و از سوی چه کسانی ) بررسی و ارزیابی شود ؟ ... 3 ـ امروز با همکارم بحثم شد . او گفت « اکثر مردم ایران تنبل و از زیر کار در رو هستند » ؛ پرسیدم چرا ؟ گفت « همیشه این جور بدند ، ذاتاً این جورند » ... ؛ در ادامه به این جا رسیدیک که کار با پاداش تناسب ندارد ، همین « آدم های تنبل » در محیط اداری ، آن جا که منافع آشکاری در یک کار ببینند یا به کشوری بروند که کار مجرای توزیع ثروت و منزلت است ، رفتارشان تغییر می کند . مادامی که کار را یکی انجام می دهد و بهره اش را کس دیگر می برد که کاری بلد نیست جز بله قربان گویی و بدگویی از دیگران نزد فرادست و انجام کارهای شخصی او ؛ انتظار نداشته باشیم کار و کارکن گرامی و عزیز باشد . از این دیدگاه فرآیند اجتماعی و سازمانی گزینش و برکناری افراد در کانون توجه قرار می گیرد ، نه صرفاً « چابکی و تنبلی » یا ارتقای توان استدلال و ...
دو نکته ی اول را که ظاهرا از سخنرانی تکرار کردید اما درباره ی نکته ی سوم مایل بودم مطلبی را اضافه کنم. مدیران جزئی و کلی شرکت های دولتی معمولا به این شیوه عمل می کنند که کار کردن یا نکردن کارمندان بسیار اندک برایشان اهمیت دارد و واقعا به قول شما کار اهمیتی ندارد. اما مساله اینجاست اگر واقعاً در چنین شرکت هایی روال این چنین باشد آیا باید اصلا ورود به چنین شرکت هایی کرد یا نه؟ دو راه حلی که ملکیان درباره ی انتخاب کار بیان کردند کاملاً درست است اما باز هم راه حل اول یعنی انجام کار با تعداد ساعات زیاد بهتر از حضور در شرکت های دولتی است که فقط به گمان من سهم خواهی افراد از دولت است. بیایید اگر دولت، کار ایجاد نمی کند، به مراکز و شرکت هایی که کار و کارمند و یا کارگر اهمیتی ندارد ورود پیدا نکنیم. من و شمای نوعی هستیم که با عضویت غلطمان در چنین مراکزی، این مراکز و سازمان ها را با رکود نیروی انسانی مواجه نمی کنیم. اگر ما به قصد سهم خواهی خودمان از دولت به این مراکز نرویم مسلما آنها کم کم با رکود نیروی انسانی مواجه می شوند و روز به روز خصوصی سازی بیشتر و بیشتر می شود.