اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
يحلل ياسر ميردامادي نقد مصطفى ملكيان للتفسير الرحماني للقرآن عند ابن عربي؛ فلا كثرة ورود آيات القتال دليل على أهميتها، ولا التحليل النفسي للعارفين يغني عن تقييم صدق هذا التفسير أو كذبه.

الأستاذ الجليل السيد مصطفى ملكيان، أطال الله عمره وأدام أنوار علمه (سنشير إليه لاحقاً في هذا النص بـ«الناقد»)، يتناول في جزء من الجلسة الثالثة من درس «علم نفس الأخلاق» في مؤسسة پُرسش، نقاطاً موجزة جديرة بالتأمل حول التفسير الرحماني للقرآن (لمشاهدة النسخة المرئية من هذا الجزء من الدرس، تابعوا هذا الرابط).
يبدو أن هذه النقاط تسعى إلى نقد التفسير الرحماني للقرآن، لا سيما من قِبل ابن عربي وعرفاء على شاكلته. ويظهر أن الناقد المحترم يرى بوضوح بطلان التفسير الرحماني لآيات القرآن الذي يقدمه ابن عربي وأمثاله من العرفاء. علاوة على ذلك، فإنه لنقد هذا التفسير، يكتفي، على الأقل في هذا الجزء من الحديث، بمجرد التحليل النفسي لأصحاب هذه الفكرة. يقول الناقد المحترم إن العرفاء، ومنهم ابن عربي، انطوائيون، والانطوائيون لا ينسجمون مع الحرب، ولذلك يؤولون آيات الجهاد تأويلاً باطنياً، فيكون حاصل ذلك تفسيراً رحمانياً؛ تفسيراً يرى الناقد المحترم أنه غريب عن قصد صاحب النص القرآني (النبي و/أو الله).
لكن يبدو أننا لا نكون مجازين لنقد اعتقاد ما باللجوء إلى مجرد التحليل النفسي لصاحب الفكرة إلا حين يكون ذلك الاعتقاد باطلاً بوضوح. فمثلاً، لو قال أحدهم «اثنان زائد اثنان يساوي خمسة»، فلأن هذا الأمر باطل بوضوح، نكون حينئذٍ مجازين، بناءً على آداب النقد، أن نترك النقد المعرفي جانباً ونلجأ إلى مجرد التحليلات النفسية، كنقد من قبيل: «الفرد لا يدري ما يقول»، أو «يقصد السخرية فحسب»، أو «يتكلم بلغة الكناية» (فمثلاً قصده الكنائي هو أنه لا ينبغي إنكار الحقائق الجلية).
بالنظر إلى هذه النقطة، فالسؤال هنا هو: ما دليل الناقد المحترم على التسليم ببطلان التفسير الرحماني لعرفاء كابن عربي للقرآن؟ في هذا الجزء من الحديث، يقدم دليلاً واحداً بشكل عابر: هناك عشرات الآيات في الدعوة إلى الحرب، بينما الآيات الرحمانية قليلة، والروايات الرحمانية مشكوك في كونها موضوعة. لنترك جانباً مؤقتاً مسألة الروايات المشكوك في وضعها، ولنركز على الآيات الرحمانية في القرآن. ليسوا بقلة المفسرين الذين يرون، على العكس، أن الآيات الرحمانية (كالدعوة إلى المودة والصلح والمسابقة في الخيرات) ربما تفوق آيات الدعوة إلى الحرب عدداً. لكن، لدفع النقاش قدماً، لنفترض أن عدد الآيات الرحمانية في القرآن أقل بكثير من آيات الدعوة إلى الحرب. ما النتيجة المترتبة على هذا الفرض؟ يبدو أن النتيجة التي يستخلصها الناقد المحترم من هذا الفرض هي أن «الكمية العالية دليل على الأهمية الأكبر». لنُسمِّ هذه النتيجة «دليل الكمّية».
هل «دليل الكمّية» صادق بالضرورة؟ الجواب هو النفي. افترض أن أباً/أماً كانا طوال عمرهما يوجهان لأبنائهما، بحكم الحياة اليومية، توصيات عادية، توصيات من قبيل: «لا تبدد مالك»، «لا تضع رأس مالك في ذلك البنك» وما شابه ذلك. لكنهما على فراش الموت، وربما للمرة الأولى بهذا الشكل على الأقل، يوجهان لأبنائهما توصيات مختلفة: «كونوا رحماء مع الآخرين»، «كونوا من أهل العفو» وما شابه ذلك. هل يمكن، لمجرد أن توصيات هذين الأبوين الأخيرة كانت أقل عدداً من توصياتهما الأخرى، أن نستنتج أن التوصيات الأخيرة أقل أهمية من توصياتهما الأخرى؟ يبدو أن مجرد الكمّية هنا ليس الحكم الوحيد لتشخيص التوصية الأهم من التوصيات الأقل أهمية. بعبارة أخرى، «دليل الكمّية» ليس صادقاً بالضرورة.
حال فرض کنید که آیات دعوت به جنگ بسا بیشتر از آیات رحمانی در قرآن باشد، آنگاه صرف کمیتِ بالاتر آیات دعوت به جنگ در مقایسه با آیات رحمانی، به خودی خود نشانهی مهمتر بودن آیات جنگ در مقایسه با آیات رحمانی نیست. برای این که مهمتر بودن آیات پربسامد را نشان داد، به نظر میرسد که، باید دلیل مستقلی غیر از (و یا دستکم علاوه بر) بسامد ارائه کرد، دلیلی که مثلا نشان دهد برای قرآن جنگ به هر قیمتی اصل است و صلح استثناء. چنین دلیلی دستکم در این بخش از صحبت ناقد محترم اقامه نشده است.
نتیجه اینکه «دلیل کمّیّت» نمیتواند تفسیر رحمانی از قرآن را (اصلا و یا دستکم به تنهایی) ردّ کند ــــچه برسد به اینکه که واضح البطلان بودن این تفسیر را نشان دهد. در نتیجه از آنجا که تفسیر رحمانی از قرآن دستکم واضح البطلان نیست (اگر اصلا باطل باشد) برای نقد تفسیر رحمانی از قرآن نمیتوان صرفاً به روانشناسی صاحبان این تفسیر توسل جست.
با این حال، ممکن است گفته شود که ناقد محترم صرفاً در صدد بیان «علت» شکلگیری ایدهی رحمانی بودن قرآن و نیز علت بیان آن از سوی صاحبان این ایده است و قصد نداشته است از عللشناسی باور به ارزیابی صدق و کذب آن برسد. توضیح امر آنکه، به ویژه خود ناقد محترم در درسگفتارهای روشنگر خود در باب «تفکر انتقادی» به نیکی به این نکته اشاره کردهاند که در تفکر انتقادی برای ارزیابی یک ادعا باید چهار مقام را از هم تفکیک کرد تا بتوان بدون ارتکاب مغالطه ادعایی را ارزیابی دقیق کرد:
۱_ مقام اول این که چه شد این مدعا در فکر متفکری منعقد شد، چه عوامل روانشناختی و جامعهشناختی دست به دست هم داد تا این مدعا را در ذهن آن متفکر به وجود آورند. مثلاً چه عوامل روانشناختی و جامعهشناختیای دست به دست هم دادند تا فردی معتقد بشود که «الف ب است».
۲_ مقام دوم این که حال به هر علتی فردی معتقد شد که «الف ب است»، چرا این فرد این ادعا را به زبان آورد و در دل خود مکتوم باقی نگذاشت. به چه دلایلی روانشناختی و/یا جامعهشناختیای این فرد این ادعا را «به زبان آورد.
۳_ مقام سوم این که این ادعای من که «الف ب است» ادعایی صادق است یا کاذب، موجه است یا غیر موجه.
۴_ مقام چهارم این که بر این ادعای من که «الف ب است» چه آثار و نتایج روانشناختی و/یا جامعهشناختیای مترتب است.
مقام اول و دوم هیچ ربطی به صدق و کذب یک ادعا ندارد. و اگر صدق را به معنای مطابقت با واقع بگیریم و کذب را به معنای عدم مطابقت با واقع، آنگاه آثار و نتایج منفی یک ادعا دلیل بر کذب آن نیست و آثار و نتایج مثبت یک ادعا هم دلیل بر صدق یک مدعا نیست.
تفکر انتقادی به ما میگوید برای ارزیابی معرفتی یک ادعا فقط و فقط باید با مقام سوم سروکار داشته باشیم و بس. اگه در ارزیابی معرفتی یک ادعا به مقام اول و دوم و چهارم فرو بغلتیم مرتکب مغالطه شدهایم. حال پرسش اینجاست که آیا ناقد محترم صرفاً قصد پرداختن به مقام اول و دوم را داشته است یا مقام سوم؟
از آنجا که این درسگفتار مربوط به «روانشناسی» است محتمل است که نویسنده صرفاً قصد پرداختن به مقام اول و دوم را داشته است. با این حال، به نظر میرسد که ناقد محترم، دستکم در حاشیهی بحثی روانشناختی، در صدد نقد تفسیر رحمانی ابن عربی و امثال او از قرآن است و نه صرفا بحث از شناخت علل روانشناختی یک باور. تا به اینجای کار هم هیچ اشکالی به ناقد محترم وارد نیست. هر کسی حق دارد در هر موقعیتی که مناسب تشخیص میدهد هر تفسیری از یک متن (دینی یا غیر دینی) را با رعایت آداب نقد، به سنجش بکشد و هیچ کس حق ندارد به خاطر این کار، ناقد را از حقوقاش محروم کند و حتی ارزیابی اخلاقی منفی نسبت به ناقد داشته باشد.
لكن الإشكال المحتمل ينشأ من حيث أن الناقد المحترم، على ما يبدو، قد خلط بين المقامين الأول والثاني وبين المقام الثالث بالاستناد إلى «دليل الكمّ». فمن وجهة نظر الناقد المحترم، يبدو أن «دليل الكمّ» ضد التفسير الرحماني للقرآن يمكنه أن يُظهر بطلان هذا التفسير بشكل واضح، وعندئذٍ يمكن نقد الاعتقاد الذي يكون بطلانه واضحاً بمجرد الاستناد إلى المقامين الأول والثاني، أي الاكتفاء بمجرد التخمين حول علل ذلك الاعتقاد. لكننا سعينا في هذه الكتابة إلى أن نبين أن «دليل الكمّ» لا يمكنه إبطال الاعتقاد بالتفسير الرحماني للقرآن (ناهيك عن أن يتمكن من إظهار أن ذلك الاعتقاد واضح البطلان)، ونتيجة لذلك، فإن الاعتقاد الذي ليس واضح البطلان لا يمكن نقده بمجرد الاستناد إلى علل تشكّله و/أو الإفصاح عنه.
النقطة الختامية هي أن الناقد المحترم، على ما يبدو، يفترض مسبقاً أن «الحرب سيئة» و«السلام حسن». ومن هنا، يبدو أن من يفسر آيات الحرب لصالح آيات السلام يسعى إلى إضفاء صبغة رحمانية «قسرية» على هذه الآيات وتفريغها من محتواها «غير الرحماني». لكن فكرة أن «الحرب سيئة دائماً والسلام حسن دائماً» هي فكرة لا يقبلها، على الأقل، القائلون بفكرة «الحرب العادلة». فمن وجهة نظر هؤلاء، تكون الحرب في بعض الأحيان حسنة، كالحرب الدفاعية، ويكون السلام في بعض الأحيان سيئاً، خاصة إذا كان يمهد الطريق، باحتمال كبير، لحرب مدمرة. وبتعبير آخر، يمكن من وجهة نظر القائلين بـ«الحرب العادلة» تقسيم العنف إلى صنفين: «عنف مشروع» و«عنف غير مشروع». والنتيجة هي أنه لكي يُظهر الناقد المحترم خطأ التفسير الرحماني لآيات القرآن، ينبغي له، من جملة ما ينبغي، أن يُظهر أيضاً أن الدعوة إلى الحرب في القرآن هي دعوة إلى عنف غير مشروع.[2]
.
.
[1] باحث في الأخلاقيات الطبية-الحيوية الإسلامية، معهد الدراسات الإسماعيلية، لندن.
[2] أتقدم بشكر خاص لصديقي العزيز الدكتور جواد حيدري (جامعة شاهد، طهران) الذي تفضل مشكوراً بمراجعة المسودة الأولى لهذه الكتابة بعينه الناقدة. وقد أدت اقتراحاته إلى تغييرات واسعة في النص.
.
.
الفلسفة
علم النفس
الفلسفة
الفلسفة
الفلسفة
نقاش حول هذا المقال١٢ تعليق
می زند جان ور جهان آبگون نعره یا لیت قومی یعلمون. خیال کرده ایم با تقسیم درون گرا و برون گرا انسان را شناخته ایم. زهی گمان. یعنی به صرف درون گرایی ابن عربی همه اندیشه او را نادیده قلمداد کنیم؟ آیا این جز تقلیل و فروکاست اندیشه است؟ اشکال اساسی استاد ملکیان همین است. رحمت محوری ابن عربی بر اساس مبانی معرفتی اوست که شمه ای ز بیانش به صد رساله برآید.
با سلام و خسته نباشید به همه دوستان صدانت : این که سنخ روانی پیام آور/شمن/عارف در نحوه ی زیست و نحوه ی بیان و نحوه ی رابطه ی آن ها با "دیگری" تاثیرگذار است درست به نظر می رسد ، ولی این که صرفن افراد درون گرا قابلیت عارف شدن داشته باشند مطابق با واقع نیست.
سلام. بهتر است آقا یاسر عزیز که جشم و چراغ ماست، کار را یکسره کند و دو بار کتاب روشنگرِ "در کشاکش دین و دولتِ" آقای موحد را بخواند تا گوشی دستشان بیاید و ضرورتی هم به ورود به این گونه خردهکاری ها برای ایشان و هیچ تنابنده ی دیگری پیش نیاید. ممکن است جناب ملکیان مغلطه در کلام و استدلالشان رخ داده باشد، اما این چیزی را از اصل ماجرا کم نمیکند. در هر صورت، کتاب آقای موحد، صورت مسئله را از ریشه پاک میکند. امتحاناش مجانی است!
بنابراین پاسخ سوال آقای میردامادی که «آیا ابن عربی قرآن را از محتوای «خشن» آن تهی میکند؟» یک بلهٔ قاطع است.
تمام حرف ملکیان این است: افرادی (نظیر ابن عربی) تفسیری کاریکاتوری از آیات ارائه میدهند و هر آیهای که با مراد و مذاقشان ناهمساز باشد به انحائ مختلف آن را معوج میکنند. آقای میردامادی جان کلام ملکیان را رها کردهاند و متن را به حاشیه راندهاند. بله روشنفکران دینی عصر ما هم چنین کاری میکنند. اصلا «قرائت انساننواز» از دین یعنی همین. یعنی خود متن، با تمام کلیاتاش_ نه فقط چند آیهٔ گلچینشده_ گواه چیز دیگری است، اما ما روشنفکران با برچسب تاریخ انقضا زدن بر برخی از آنها، یا برکشیدن آیات ترحمی و فرونهادن آیات قتال، خوانش جدیدی از آنها ارایه میدهیم. اگرچه نتیجهٔ این امر مطلوب است اما نتیجهٔ مطلوبی که بر مقدمات معیوبی بنا شده باشد، سخت لرزان است و دیری نمی پاید که ویران شود.
استاد ملکیان از ناقدان فیلسوفان اسلامی هستند و از طرفداران سرسخت بودا.
متن را تأویل کن نه خویش را عین قرآن را بگو نه بیش را بر هوا تاویلِ قرآن میکنی پست و کژ شد از تو معنیِ سنی به نظر من آقای میردامادی هیچ پاسخ مدلل و موثقی در رد دیدگاه ملکیان ارائه نکرده اند. به عبارت دیگر ادعای آقای ملیکان با ذکر شواهدِ متنیِ مورد به مورد، و بدون توسل «به تحلیل روانشناختی صاحب ایده» باز به قوت خود باقی است. آقای میردامای فقط گفته اند که چنین ابتنایی نادرست است بدون آنکه نشان دهند که ادعای ملکیان نادرست است. در هر تفسیر و تأویلی سه شرط بنیادی را باید لحاظ کرد. یک: شرط عقلی (یعنی مدلل و مستدل باشد) دو: شرط نقلی (یعنی مبتنی بر بررسیهای تاریخی باشد) و سوم: شرط متنی(یعنی بنا به قرائن و شواهد خود متن باشد). عموم تفسیرهای روشنفکران این دیار از متن مقدس، فاقد رعایت هر سه شرط مهم فوق است و چیزی بیش از «تفسیر به رأی» نیست. مثلاً عده ای در تفسیر کلمۀ «واضربوهنَّ» در آیه 34 سوره نساء گفته اند که منظور از "اضربوهن " زدن با چوب مسواك و شبيه آن است! (آیا در عصرِ به تمام قامت مردسالاری که زنان را زنده به گور می کردند، چنین تفسیری با بستر اجتماعی آن زمان جور در می آید؟) یااصناف تفسیرهایی که از «باهتوهم» در «حدیث باهتوهم» ارائه کرده اند. (باز هم بستر اجتماعی آن دوران را در نظر بگیرید.) یا مثلاً این تأویل این عربی از « فبما خطیئاتهم اغرقوا». «قرآن و احادیث نبوی برای خودشان دیدگاههایی دارند، حالا این دیدگاهها را دوست دارید بپذیرید، نمیپذیرید هم نپذیرید؛ ولی دیدگاههای خودتان را جای دیدگاههای قرآن و روایات جا نزنید، به نظر من کار درستی نیست و عرفا در جهان اسلام خصوصاً شاخهی ابنعربی عرفان که شاخهی عرفان نظری است الی ماشاالله این کار را کردهاند و هیچکس هم جلوی آنها را نگرفته است. مثلاً قرآن در باب کافرانی که به نوح کفر ورزیدند و سوار کشتی نشدند می فرمایند: «مِمَّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا» یعنی آنها بهواسطهی خطاهایشان غرق شدند، حالا ابنعربی چون به نظریه قائل است و این نظریه خلاف قرآن است، این آیه را اینگونه برداشت میکند که خطیئه را از خطوه میداند و به گامها تعبیر میکند، میگوید بهواسطهی گامهایی که در راه خدا برداشتهاند، در حالی که خطیئه به معنی گام نیست به معنای خطایاست و عبارت «در راه خدا» را از کجا میگویی؟ اینکه دیگر در قرآن نیامده است. و بعد در مورد اغرقوا میگویند که منظور در اینجا این است که در دریای رحمت الهی غرق شدهاند؛ یعنی آنهایی که به نوح ایمان نیاوردند، عذاب که ندیدند هیچ، تازه در دریای رحمت الهی غرق هم شدند!» (ملکیان، مصاحبه ای تحت عنوان : با پارادکس خود چه می کنید؟) این افراد نه تنها در تأویل متن مقدس، که در تفاسیر اشعار گذشتگان هم چنین مشیِ مخرّب و فریب آمیزی در پیش گرفته اند. مثلا بنگرید به کتاب مرتضی مطهری «تماشاگه راز» که چگونه باده¬های حافظی را به «شراب طهور» تفسیر کرده اند. آیا با خود اندیشیده است که چطور می توان این بیت حافظ را با این دیدگاه خام تفسیر کرد؟ : صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ور نه اندیشۀ این کار فراموشش باد به نظر من پروژۀ روشنفکران دینی نه ریفرم(reform) دین، که دیفرم(deform) آن است.
مطلبی که آقای میردامادی گفته اند کمی از سخنان ملکیان به دور است. ایشان از سخنان ملکیان نتیجه گرفته اند که ملیکان از استدلال یا مغالطه ی «دلیل کمیت» در بحث خود استفاده کرده است.و لذا کلا به سمتی حرکت کردند که به نظر بنده از سخنان ملکیان دور شدند و سخن دیگری را نقد کرده اند. ملکیان خیلی واضح به یکی از مفاهیم پایه ی هرمونوتیک یا تفسیر متن اشاره میکند که باید انسجام را رعایت کرد. یعنی به زبان ساده تر شما نمیتوانید با دیدن سه تا آیه در باب مهرورزی و شفقت و دوری از جنگ نتیجه بگیرید دین ضد جنگ است. شما باید به آیات دیگر که تشویق به جنگ می کند هم توجه کنید. یک مسئله اینکه کجا ملکیان گفته جنگ بد است یا خوب است یا از کدام حرف دقیقا این پیشفرض برداشته شده است؟؟ ملکیان گرچه به این معتقد باشد که جنگ بد است هم در این قطعه از سخنرانی خود بدان اشاره نکرده. فقط گفته است تفسیر ابن عربی قسمت تشویق به جنگ قرآن را نادیده می گیرد و قرآن را یکسره ضد جنگ می بیند و این تفسیری حداقل به لحاظ زیبایی شناسی مثبت است. ینی اگرچه جنگ طبق دلایل طرفداران «جنگ عادلانه» میتواند خوب باشد اما تصویر غیرجنگی یا ضد جنگی قطعا بر جان آدمی تاثیر مثبت دارد. از این نظر است که از این تفسیر به تفسیر رحمانی (آراسته به صفتی با ارزش داوری مثبت) یاد شده است. منتها این به معنای داشتن پیشفرض درست یا غلط پنداشتن جنگ در همه ی حالات نیست.
آقای میردامادی مطلب شما را میتوان در چند خط نوشت و بیدلیل متن را طول دادهاید. دوم اینکه هیچ حرف مهمی نزدهاید. ابتدا گفتهاید که تحلیل صرف روانشناسی همه حا کاربرد ندارد خب شما باید نشان دهید ادعای ملکیان از آن دست است ولی دلیل شما چیست؟ دلیلی ندارید و گفتید او باید نشان دهد آیات جنگی قرآن دعوت به جنگ غیراخلاقی است. برای چه باید وقت ما را بگیرید؟ از سایت صدانت گلایه دارم میزدامادی عطسه هم میکند منتشر میکنید و کیفیت سایت تنزل میبخشید.
دقیقا، صدانت باید در نویسندگانش تجدید نظر کند...
تفسیر رحمانی از قران یعنی ندیدن ایات جنگ وجهاد وتاویل نادرست ایات که تعهد مفسر به ظاهر قران را مراعات ننموده از خود بدعتی را به نمایش میگذارد که مخالف نص صریح قران است ان جنگی که عده ای بقول شما انرا جنگ عادلانه میدانند وخشونت را به دودسته خشونت مشروع وخشونت غیر مشروع تقسیم میکنند که اگر دفاعی باشد مشروع است وتهاجمی باشد غیر مشروع است چنین تقسم بندی را هرگز قران نمیپذیرد جنگ مشروع از دید قران جنگی است که برای خدا واسلام ودین باشد چه دفاعی باشد چه تهاجمی باشد هر دو را موجه میداند بعنوان مثال میتوان ایه 29 سوره توبه را بیان کرد که دستور قتال با همه ی کسانیکه حرام خدا را حرام نمیدانند وبه دین حق نمیگروند حتی اهل کتاب نیز استثنا نشدند و دستور قتال با همه ی انها داده شده تا جاییکه تسلیم شوند و جزیه بپردازند بهتر انست که قران وایات انرا منحصر زمان ومکان نزول بدانیم و برای امروزمان به اعلامیه جهانی حقوق بشر متعهد باشیم
و فراماسونری را تایید کنیم! بله؟ منظورتان همین است؟ هیچ کس فراماسونری را قبول ندارد و حتی اعضای آن آن را مخفی می کنند.