اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
In his lecture “A Passage Towards a New Theology,” Ali Akbar Ahmadi Aframjani critiques the assumption that theology can be modernized on the basis of the primacy of the subject, historicity, and linguistic analysis; such approaches, he argues, have only addressed theology’s accidents while neglecting its substance.

The aim of the lecture “A Passage Towards a New Theology” is to pose a question. Has theology become modern? This is a common assumption that I wish to call into question. Several reasons have been put forward for the modernization of theology. For instance, they say that after Descartes, Hume, and Kant, we entered the age of the “primacy of the subject,” and the subject’s understanding of God is a new understanding. In the beliefs the ancients held about God, the status of the subject and the manner of his approach to God were not taken into account. But from Descartes onward, they realized that one must speak about God in a way commensurate with the subject’s cognitive apparatus. Thus, we are faced with a modern (i.e., subjective) theology. They say theology has taken two paths: it has become either rationalist (Cartesian) or empiricist (Humean). But among the ancients, neither of these methodologies was at issue. The concern with methodology is a new concern in theology. Today, anyone who wishes to speak about God must specify the type of his propositions: tautological, synthetic a priori, empirical? And they take this very fact as a sign of the modernization of theology.
Another reason they give for the modernization of theology is that the “continent of history” was discovered in the nineteenth century. And thereafter, the understanding of God became a historical understanding. That is, the formation of theology is commensurate with the possibilities of each historical period. So the theology formulated in the modern era is also a new theology. The link between historicity and theology began with Hegel and continued after him. That is, it brought all conceptions of God that existed under its umbrella.
In twentieth-century views of theology, on the one hand, the existentialist aspect is prominent, highlighted by Nietzsche, Kierkegaard, and Heidegger. Especially in Heidegger, although God is not named, the center of being, which is “Being” in the Heideggerian sense, becomes new or does not become new by virtue of the covenant it makes with the human being. Heidegger said the era of the old theology (i.e., metaphysical theology) has come to an end, and one must wait for Being to make a new covenant with the human being (i.e., spiritual thinking). On the other hand, the discussion of linguistic analysis emerged, and beliefs about God took on a linguistic aspect, were deemed nonsensical, and were set aside. Speaking of God became an impossibility.
They attribute the modernity of theology to these things. They say that today, in any discussion about God, the historical, linguistic, and epistemological aspects of the discussion must be specified, and this means the modernization of theology.
The speaker’s critique is that in these narratives, only the accidents of theology have been attended to, and its substance has been neglected.
.
.
.
.
.
.
Religion
Religion
History
Religion
Religion
Discussion3 comments
سلام دوست گرامی اولا:بین دو سخن"الهیات مدرن شده"با:الهیات باید مدرن شود"فرق است وانچه موضوع بحث سخنران است پرداختن به سخن اول است ثانیا:تمام کوشش سخنران محترم این است که توضیح دهد تلقی مدافعان وقائلین مدرن شدن الهیات مبتنی بر چه دلایلی است وثالثا: توضیح می دهد که چرا این دلایل نپذیرفتنی است وبه صراحت می گوید که هیچ یک ازدلایل معطوف به"جوهر"الهیات نیست . پس بحث از اینکه الهیات باید مدرن شود واین " مدرن شدن جوهری "الیات به چه معنی است ویا چگونه ممکن است اتفاق بیفتد کلا بحث دیگری است. بهرحال بنظرم سخنران محترم بحث خوبی کرده است وطبعا جای بسط توضیحاتش هم باقی است
جناب عبدالکریم سروش در یکی از سخنرانی هایشان می گوید وجود خداوند یک (فرض معقول) است و بیش از این انتظار مالایطاق از انسان است. یا جناب مصطفی ملکیان در سخنرانی اخیرشان درباره اخلاقی زیستن؛ همواره می گوید (چه خدا باشد چه نباشد) مثلا مرگ انسان مُسَلم است و باید همواره مطمح نظر ما باشد و دیگر اصل های بنیادین اخلاقی. یک جورایی انگار وجود خداوند را در پرانتز گذاشتند و برای ایشان علی السویه است. در حالی که چیزی که من بهش رسیدم این است که یک مؤمن واقعی خدا را فرض نمی کند بلکه با همه وجود احساس می کند. گاندی می گفت مسئله خدا برای من مسئله مرگ و زندگی است. بله مؤمن، چیستی و ماهیت خداوند را نمی شناسد ولی اینقدر یقین دارد که جهان هستی تکیه گاه و سرچشمه ای دارد. هم چنین انسان ملحد و بی خدا، می تواند اخلاق مدار زندگی کند اما به هیچ وجه اخلاق نمی تواند بر پایه الحاد بنا شود. این عبارت درستی است که تا خوبی مطلقی وجود نداشته باشد خوبی نسبی هم معنا ندارد. نکته دیگر اینکه، در نظام اخلاقی رواقی و بودایی به این علت ظاهرا سخنی از خدا نیست که نظام های فکری پیشین بیش از حد و اندازه انتزاعی و متافیزیکی درباره خدایان صحبت می کردند ولی این نظام های اخلاقی می خواهند سهم انسان هم بپردازند. یعنی در دوگانگی انسان و خدا یا انسان و هستی؛ می خواستند حق انسان هم ادا کنند و اگر نه هیچ کدام از نظام اخلاقی رواقی و بودایی، اومانیسم به معنای امروزی کلمه نیستند. سخن آخر اینکه، من تفکیک خدای شخص وار و خدای ناشخص وار را تاحدی می توانم پذیرم ولی با این قدر با حدت و شدت و با کمال تأکید، بین خدای شخص وار ادیان ابراهیمی و ناشخص وار ادیان غیر ابراهیمی تمایز گذاشتن، نمی توانم همدلی کنم. بله اختلاف منظر و جلوه هایی درکار است اما نه اینقدر که در طبل آن می کوبند. اصلا خود تصور خدا و مفهوم خدا، اینقدر بارمعنایی ناشناخته و رازورانه دارد که خدای شخص وار صددرصد را منتفی کند. در ضمن اینکه همآیاتی از قرآن و هم عباراتی از نهج البلاغه خدا را غیر شخصی و فراشخصی معرفی می کند مانند هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ [سوره الحديد : 3] ((و سر آغاز دین، خداشناسی است، و كمال شناخت خدا، باور داشتن، او، و كمال باور داشتن خدا، شهادت به یگانگی اوست و كمال توحید (شهادت بر یگانگی خدا) اخلاص، و كمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است، زیرا هر صفتی نشان میدهد كه غیر از موصوف، و هر موصوفی گواهی میدهد كه غیر از صفت است، پس كسی كه خدا را با صفت مخلوقات تعریف كند او را به چیزی نزدیك كرده، و با نزدیك كردن خدا به چیزی، دو خدا مطرح شده و با طرح شدن دو خدا، اجزایی برای او تصوّر نموده و با تصّور اجزا برای خدا، او را نشناخته است. و كسی كه خدا را نشناسد به سوی او اشاره میكند و هر كس به سوی خدا اشاره كند، او را محدود كرده، به شمارش آورده. و آن كس كه بگوید «خدا در چیست» او را در چیز دیگری پنداشته است، و كسی كه بپرسد «خدا بر روی چه چیزی قرار دارد» به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است، در صورتی كه خدا همواره بوده، و از چیزی به وجود نیامده است. با همه چیز هست، نه اینكه همنشین آنان باشد، و با همه چیز فرق دارد نه اینكه از آنان جدا و بیگانه باشد. انجام دهنده همه كارهاست، بدون حركت و ابزار و وسیله، بیناست حتّی در آن هنگام كه پدیدهای وجود نداشت، یگانه و تنهاست، زیرا كسی نبوده تا با او انس گیرد، و یا از فقدانش وحشت كند. خطبه اول نهج البلاغه))
دوست گرامی. جناب عالی در مرحله اول دینداری یعنی آیات و روایات باقی مانده اید. همه چیز باید مدرن شود. وگرنه محکوم به از هم گسبختگی و نابودی است. دین هم اگر نتواند مدرن شود و سرعت تغییر را در خود بالا نبرد ناچار باید از بین برود. چیزی که باعث عدم نابودی دین می شود به روز رسانی هر چه بیشتر فهم ما از ذات خدا و افزایش تحیر ما در قدرت خلقت او است. به همین دلیل الهیات باید مدرن شود. بهترین راه شناخت خدا، انجام کارهای مشابه او یعنی خلقت است. تنها یک خالق می تواند شناخت خوبی از خالق اصلی داشته باشد. بنابرین شروع خلقت و افزایش هنر خلقت بهترین راه شناخت خدا و راهگشای الهیات نوین خواهد بود. شک در وجود خدا برای یک دانشمند مدرن اندیش امروزی تنها با شروع به خلقت و شناخت دشواری های آن و شرایط لازم برای آن از بین میرود.