اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
زوربا اليوناني في تمجيد الحياة وسخرية من المثقفين العزّاب الذين يرون العالم من بين سطور الكتب؛ يعلّم زوربا أن تُحسّ الحياة باللحم والدم؛ شعاره: «عاشت الحياة وسحقاً للموت».

زوربا اليوناني، قصةٌ في تمجيد الحياة، وسخريةٌ لاذعة من المثقفين المعتزلين و"فئران الورق" الذين يسعون جاهدين لرؤية العالم وإدراكه من بين صفحات الكتب و"كومةٍ مشوشة من الورق الأسود". لكن زوربا يُعلّم أن تحسّوه بلحمكم ودمكم، وإلا فلن تروا شيئاً سوى "الشبح".
.
ما ذوقُ ثمار الجنة يدركه / من لم يعضّ تفاحة ذقن حبيب (حافظ)
لن أؤمن إلا بإله يعرف الرقص (نيتشه)
لا يكفيني أن أقرأ أن رمال الشاطئ ناعمة، أريد أن تشعر بها قدماي الحافيتان (أندريه جيد)
خذ هذا النقد ودع عنك ذاك النسيئة / فإن صوت الطبل من بعيدٍ يُسمع مستحسناً (الخيام)
زوربا اليوناني، قصةٌ في تمجيد الحياة، وسخريةٌ لاذعة من المثقفين المعتزلين و"فئران الورق" الذين يسعون جاهدين لرؤية العالم وإدراكه من بين صفحات الكتب و"كومةٍ مشوشة من الورق الأسود". لكن زوربا يُعلّم أن تحسّوه بلحمكم ودمكم، وإلا فلن تروا شيئاً سوى "الشبح".
راوي القصة، الغارق في طوفان من الأسئلة القصوى وقلبه رهين التعاليم البوذية، يلتقي فجأة بزوربا العبقري، هذا التجسيد الجديد للخيام على الأرض. عبقرية زوربا ليست سوى الاستمتاع بالحياة والانتفاع بملذات الدنيا. "ميرزا اكتب" القصة، الذي كان بالأمس يظن العالم بارداً ومظلماً وكئيباً كعجوزٍ تزوجت ألف مرة، ها هو ذا العالم نفسه الواهي الأساس يتحول في نظره، في ضوء بريق عين زوربا الفاتنة، إلى عذراء مرغوبة. ولكن تُرى، كيف يكون زوربا؟
زوربا وفيّ للوجود، ولا يعرف من الزمان إلا الحاضر: حين يأكل، يأكل فحسب، وحين يعمل، يعمل فحسب، ولا يترك فعلاً ناقصاً أو مبتوراً.
زوربا لا تشغله الجحيم ولا الجنة، ولا يعبأ بوعد الناسك بغدٍ، وشعاره هو "عاشت الحياة وليسقط الموت". إنه يعيش دوماً وكأنه "قد يموت في أية لحظة" فتنقطع يده عن الدنيا، ويا للأسف إن لم ينل لذةً ما.
زوربا طفل، عين زوربا ترى كل شيء وكأنها تراه للمرة الأولى. إنه يمنح العالم كله بكارةً دائمة، ودهشته الطفولية تجعله، متحرراً من قيود التقاليد، يعمل بإبداع ويتجاوز الخير والشر. إنه، بتعبير نيتشه، قد تجاوز طوري الجمل والأسد وصار طفلاً بالكلية.
حتى لو سأل زوربا الأسئلة الكبرى والفلسفية وأزعجته هذه الأسئلة، فإنه لا يتوقف عندها إلا للحظةٍ عابرة ولا ينشغل بها، إذ "ما فتح أحدٌ ولن يفتح بحكمةٍ هذا اللغز".
زوربا يقدس كل الملذات. إنه يصنع من الأكل عملاً روحياً ويحول الطعام إلى نشوة وانتشاء. لا يملّ ولا يسأم ولا ينصرف عن النساء "هذه النقطة الأبدية"، يعزف على آلته الموسيقية ويرقص، ويدعونا إلى الحياة ويهيجنا كديونيسوس مجنون يحمل الكأس بيده.
زوربا لا ينفر من التجربة والسفر والترحال، وإن أصابته في غضون ذلك مصيبةٌ، يخضع لها ويقول نعم ويطلب مزيداً من العمر. لا يريد زوربا أن يترك لملك الموت سوى قلعة خربة بالية، وأن يكون لديه عند الموت قمة لم تُفتح بعد.
بكلمة واحدة، يريد زوربا الحياة كاملةً غير منقوصة.
مقتطفات من كتاب زوربا اليوناني:
- الحياة هكذا، يا سيدي، على المرء أن يستمتع. انظر، في هذه اللحظة أتصرف وكأنني سأموت بعد دقيقة.
- لا تكترث، فلا إله هناك ولا شيطان... عاشت الحياة وليسقط الموت.
- حقًا، كم سقط البشر! تبا لهم! لقد أهملوا أجسادنا حتى أصابها الخرس، فلم تعد تتكلم إلا بأفواههم. وماذا عسى أن يقول الفم؟
- ينبغي أن تُكوم كل كتبك بعضها فوق بعض وتُحرق دفعة واحدة. بعد ذلك... ماذا أقول، فأنت لست أحمق وأنت رجل طيب... بعد ذلك يمكن أن يُصنع منك شيء!
- أكبر جنون في رأيي هو ألا يكون للمرء جنون.
- هذه الحياة هي حياة الإنسان الوحيدة، وليس ثمة حياة أخرى، كل لذة يمكن نيلها هي في هذه الدنيا فحسب، ولن تُمنح لنا أية فرصة أخرى.
- أنت وحدك الموجود، أيتها الأرض، وأنا آخر أبنائك، أرتضع من ثدييك ولن أتركهما. أنت لا تسمحين لي بأن أحيا أكثر من لحظة، ولكنني في تلك اللحظة بالذات أصير ثديًا وأمتصه.
- الإنسان الأخير هو بوذا. أما نحن فلا نزال في بداية الطريق؛ لم نأكل بما يكفي، ولم نشرب بما يكفي، ولم نلمس بما يكفي، لم نحيا بعد. هذا العجوز اللاهث أتى إلينا مبكرًا جدًا. قل له فليرحل عنا في الحال!
- ما هذا يا سيدي؟ هذه المعجزة، هذا الفضاء الأزرق الذي يتموج هناك في الأسفل، ما اسمه؟ البحر؟ البحر؟ وهذا الذي يرتدي مئزرًا أخضر من زهر ونبات، ما هو؟ الأرض؟ أقسم أنني أراهما لأول مرة.
- ألا تخاف الله ولا الشيطان، هذه هي الفتوة!
- أيمكنك يا سيدي أن تقول لي ما معنى كل هذه الأشياء؟ من صنعها؟ ولماذا يموت الإنسان تحديدًا؟
- طريق جديدة ومخططات جديدة! كففت عن تذكر ما مضى بالأمس، أو الحديث عما سيحدث غدًا.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال٣ تعليق
بدا بحال کسی که چشمه خوشبختی از درونش نجوشد، ... زوربا کاملا یک فرد عامی و نیازموده است که تنها دلخوشی و سهم اش از خوان و نان آسمان، شرابخواری و زن بارگی و رقص های عصبی ست. شخصیت اش ما را عموما به یاد این شوفرهای قدیمی و کارگران سر چهارراه ها می اندازد که با لفاظی و زبان بازی سعی میکنند تا جلب ترحمی کرده و کاری روزمزد گیر بیاورند. ساده انگاری افراطی و ساده لوحی روانی، و توهم دانایی و خودشیفتگی هیستریکی، مثل جن زده ها به همراه رگه های سوسیوپاتیک از بارزترین خصایص عوامانه است. اینقدر در جنگ جهانی کشتار و تجاوز کرده که دیگه حال خودش هم بهم خورده و ازینجا به شورو نشاط عصبی تبدیل شده، لذا نمیتواند بسان یک مارگزیده، نقشه کاغذی سیاستمداران را از کتب الهامی مقدس تفکیک کند. زوربا چهار معبود دارد: زن و میوه و خرکاری و مناظر. او ادیان بزرگ را از جمله نماز مسلمانان و سرودهای مسیحی را بیروح میخواند زیراکه مساجد و معابد بوی خون میدهند. حتی بودا را هم برای کرم عوام پیله ای زودرس میداند که باید بتدریج در آخر عمر تبدیل به پروانه شوند. زوربا مثل کولی ها با فلسفه دمی- غنیمتی اش همه جا میرود و شاید برای رهایی از افسردگی درون بخاطر گناهان وحشتناک گذشته اش، خودش را با مطربی و شراب و زن و حرافی سرگرم میکند. آیا اگر در مدرسه ای تعلیم و آموزش میدید و مثل سایر کودکان مدتی دود چراغ و جوهر قلمی و گرد کاغذی میخورد، بهتر از سرباز مزدوری نبود که عذاب وجدان رهایش نمیکرد؟ آیا بهتر نبود که در مکتب اساتید بزرگ صباحی را شاگردی میکرد و پس از آشنایی با لایه های عمیق هستی همانند بوداییان بالغتر شده و تا مثل کودکان عقب مانده از دیدن هر چیزی حیرت نمیکرد؟ خود رمان پاسخ خودش را متناقض وار از زبان بوداییان ارایه داده: بدا به حال کسی که چشمه خوشبختی از درونش نمیجوشد
بدا بحال کسی که چشمه خوشبختی از درونش نجوشد، ... بقول راسل خوشبختی بر دو نوع ست: شادی فانتزی که عوام راست، و شادی حقیقی که مختص تحصیلکردگان ست. سعدی هم رقص بسیار را هنر ندیمان میدانست اما عیب حکیمان. زوربا کاملا یک فرد عامی و نیازموده است که تنها دلخوشی و سهم اش از خوان و نان آسمان، شرابخواری و زن بارگی و رقص های عصبی ست. شخصیت اش ما را عموما به یاد این شوفرهای قدیمی و کارگران سر چهارراه ها می اندازد که با لفاظی و زبان بازی سعی میکنند تا جلب ترحمی کرده و کاری روزمزد گیر بیاورند. ساده انگاری افراطی و ساده لوحی روانی، و توهم دانایی و خودشیفتگی هیستریکی، مثل جن زده ها به همراه رگه های سوسیوپاتیک از بارزترین خصایص عوامانه است. اینقدر در جنگ جهانی کشتار و تجاوز کرده که دیگه حال خودش هم بهم خورده و ازینجا به شورو نشاط عصبی تبدیل شده، لذا نمیتواند بسان یک مارگزیده، نقشه کاغذی سیاستمداران را از کتب الهامی مقدس تفکیک کند. زوربا چهار معبود دارد: زن و میوه و خرکاری و مناظر. و خدا را در همه جا میبیند؛ لیوانی آب خنک، زنی افسونگر، کودکی بازیگوش، و گردش صبحگاهی و... او ادیان بزرگ را از جمله نماز مسلمانان و سرودهای مسیحی را بیروح میخواند زیراکه مساجد و معابد بوی خون میدهند. حتی طبیعت گرایی نخبه گرایانه بوداییان را هم نمیپسندد که سالها ریاضت میکشند و نیروهای درونی شان را بقدری فعال میکنند که بر اوج قله های هیمالیا با نگاهی از یخ های منجمد، آبجوشی برای چای دم میکنند. زوربا مثل کولی ها با فلسفه دمی- غنیمتی اش همه جا میرود و شاید برای رهایی از افسردگی درون بخاطر گناهان وحشتناک گذشته اش، خودش را با مطربی و شراب و زن و حرافی سرگرم میکند. آیا اگر در مدرسه ای تعلیم و آموزش میدید و مثل سایر کودکان مدتی دود چراغ و جوهر قلمی و گرد کاغذی میخورد، بهتر از سرباز مزدوری نبود که عذاب وجدان رهایش نمیکرد؟ آیا بهتر نبود که در مکتب اساتید بزرگ صباحی را شاگردی میکرد و پس از آشنایی با لایه های عمیق هستی همانند بوداییان بالغتر شده و تا مثل کودکان عقب مانده از دیدن هر چیزی حیرت نمیکرد؟ خود رمان پاسخ خودش را متناقض وار از زبان بوداییان ارایه داده: بدا به حال کسی که چشمه خوشبختی از درونش نمیجوشد
بنظرم زوربا با خیام قابل قیاس نیست.زوربا به آنک انسان شبیه تر است البته نه آنک انسان نیچه. آنک انسانی در اقلیت، فردی والاتر، اگاه تر ایستاده بر ستیغ...