اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
يرى محسن زندي أن نظرية الحلم الرسولي عند عبد الكريم سروش محاولة فاشلة للتوفيق بين التراث والحداثة بتأويل متجاوز للأحلام، ويقرأها علامةً على صراع شخصيته. كما ينتقد غياب تعريف واضح للحلم.

محسن زندي: أود هنا أن أشير إلى موجة محتملة واحدة فحسب. يبدو أن محاولته غير الموفقة ذاتها لحل التقابل بين المنظور التقليدي والحديث، والتي تتجلى في بعض نظرياته الأخرى، تظهر هنا أكثر من أي مكان آخر. محاولة قد تكون، من الناحية النفسية، علامة على تقابل بين طبقتي شخصيته، إحداهما متجذرة في تربية دينية عميقة، والأخرى في إدراكات ناشئة عن معرفته الحديثة. محاولته غير الموفقة هنا تتمثل في حل مشكلات نابعة من الفكر والمعرفة الحديثين عبر التمسك بتفسير تقليدي بالكامل ومتجاوز للحلم والرؤيا.
.
نظریه رؤیای رسولانه پاسخی به مشکلاتي چند از سوی دینداری است که از سویی با علم جدید و لوازم آن آشنا است، و از سوی دیگر دل در گرو دینش دارد و در تلاش است تا اين معضل را از دیدگاه خودش حل کند.البته، بخشی از مشکلاتي که ايشان طرح ميکنند اموری تازه نیستند. حتی یک خواننده عامی، اما متأمل، اگر کمی از باور ایمانی خود به قرآن فاصله بگیرد، و آن را صرفاً بهعنوان يک متن (مثلا مانيفست يک گروه) بخواند، ممکن است در نگاه ابتدایی از عدم انسجام ظاهری، تکرارهای غیرلازم، توصیفات و هنجارهای احتمالا نامطبوع در زیست امروزین، دیتاهای علمی نه چندان پیشرفته نسبت به دانش امروز و چهبسا ناپذیرفته، انتسابهای تاریخی مناقشهانگیز، رويت چندگانه برخي داستانها، انعکاس فرهنگی کاملاً عربی حتی در آرمانهای دنیوی و اخروی و يا قوانين آن، تعبيرات مجازي دشوار فهم و اختلاف آفرين، و مسایلی از این دست التفات یابد. او حتی ممکن است با خود بگوید من به عنوان یک انسان عادی اگر میخواستم برای پیروانم مانیفست بنویسم، بسیار شفافتر مینوشتم تا چنین دردسرهای تاریخی و معرفتشناختی پدید نیاورد. مانیفست یک گروه باید شفاف، روشن، دقیق و وحدتآفرین باشد، نه اینکه بگوییم: جز که حیرانی نباشد کار دین (مثنوی، دفتر اول).گرچه این مشکلات ممکن است روزی پاسخهای دقیقی بیابند، اما به هر حال اینک مشکل هستند؛ و در برابر آن، مخاطب دینمدارِ محقق در صدد حل آن، مخاطب صرفاً دینمدار به انکار آن، مخاطب نادینمدارِ غيرمحقق در صدد انحلال اصل آن، و محققان شيفته کار علمي در صدد شناخت و نقد فارغ دلانه آن برمیآیند.قطعنظر از مباحث بررسی سندی قرآن در قرآنپژوهی مدرن، بحث هستیشناختی این پیام اهمیت بسیاری در طول تاریخ اسلامي داشته است. اینکه ماهیت این پیام چیست، و با چه «الگوی رسانهای» قابل مقایسه است، بحثی تاریخی، دامنهدار، مهم و تأثیرگذار است.دکتر عبدالکریم سروش درصدد پاسخی تازه برمیآیند که به گمانشان از تبیینهای درخوری است که بخش زیادی از آن مشکلات را اگر حل نکند، دستکم توجیه میکند (بهمعنای عذرآوری، نه توجیه معرفتشناختی).به نظر نگارنده، گرچه نظریهپرداز با چنین خواستهای سنگ نظریهاش را در برکه محققین رها میکند و با دلي که در گرو ديانتش دارد میخواهد همان اعتبار معرفتشناختی سنتی در مکانیسم وحی را به رویاهای نبوی بدهد، اما امواج حاصله در این برکه، نه به اندازهای که او میخواهد میماند، و نه به شکلی که او میپسندد. نظریه ایشان «حامل» ثمراتی است که شاید به آن راضی نباشند؛ همانند آنچه ماکس وبر در مورد بذر میوه سرمایهداری سکولار مدرن در زمین باورهای دینی کالونیسم درباب کار میگوید. ثمراتي که خود کالون به شدت با آنها مبارزه ميکرد.در اینجا میخواهم تنها به یک موج احتمالی اشاره کنم. بهنظر، همان تلاش ناکام ايشان در حل تقابل چشمانداز سنتی و مدرن که در برخی نظریات دیگرشان نیز مشهود است، در اینجا بیشتر از هرجای دیگر خود را مینمایاند. تلاشي که شايد بهلحاظ روانشناختي نشانهاي از تقابل دو لايه شخصيتي ايشان باشد، که يکي در تربيت عميق ديني، و ديگري در ادراکات ناشي از دانش جديدشان ريشه داشته باشد. تلاش ناکام ايشان در اینجا عبارت است از حل مشکلاتي برخاسته از تفکر و دانش مدرن با پایبندی به تفسیری به تمامه سنتی و منسوخ از خواب و رویا.پيش از ورود به توضيح مدعايم لازم ميدانم نکتهاي را متذکر شوم. چنانچه خوانندگان ميدانند، از نخستين گامها در هر تحقيق علمي، تعريف مفهومي از مفاهيم مورد استفاده محقق است، که در تحقيقات تجربي (چه طبيعي و چه انساني) گامي پيشتر نهاده ميشود و مفاهيم تعريف عملياتي نيز ميشوند. البته، اقسام تعريف منحصر به اين دو نيست، اما اينها جزو مهمترين اقسام هستند. اما بههر حال، تعريف بايد شفاف و دقيق باشد؛ به گونهاي که از سويي بتوان آن مفهوم را به سادگي بررسي کرد، و از سوي ديگر داراي صفتِ پايداري باشد تا همگان از آن برداشتي کمابيش همسان داشته باشند، و امکان تعبيرهاي گوناگون، و در نتيجه امکان فرار به جلو در خطاهاي تحقيقي، به حداقل برسد. در نظريه رؤياي رسولانه و مباحث پيرامونيِ آن، عليرغم عطش پيدا و پنهان مخاطبان براي وضوح مفهوميِ بيشتر، تعريفي شفاف از مفهوم رؤيا داده نميشود که کنجکاوي خواننده آشنا به روشهاي تحقيقي را سيراب کند. اين وضعيت چه براي منتقدين، و چه براي کساني که همدلانه ميخواهند دست به کاوش بزنند، يکسان است. از سوي ديگر، از آنجا که ايشان بخشي از تعبير رؤيا را کار علوم انساني ميشمارند، حتي چهبسا بتوان گفت که تعريف عملياتي نيز برايشان شايسته و بايسته است.ولكن هيهات أن نجد تعريفاً واضحاً ودقيقاً وثابتاً؛ حتى إنني أستطيع أن أستخدم مصطلحي المبتكر «اللامعرف» لوصف نقاشهم: «بوسع القارئ أن يستخدم بدلاً من لفظة الرؤيا، ألفاظاً مثل المكاشفة والواقعة والمثال والخيال المنفصل والمتصل والإقليم الثامن وجابلقا وجابلسا وأرض الملكوت (كما فُعِل)، غير أن الكاتب، ومن دون معارضة لها، قد اختار لفظة الرؤيا عن قصد كي يتجنب أولاً الإبهامات المربكة لتلك المفاهيم العتيقة وميتافيزيقاها المهولة، وثانياً كي يجعل حقيقة التجربة النبوية لمحمد (ص) أكثر وضوحاً وأيسر منالاً. فما من إنسان إلا ورأى حلماً واختبر الرؤيا مراراً في حياته ولم يجهل مرها وحلوها. لذا فإن كل أحد، بالرجوع إلى رؤاه، يستطيع أن يدرك شيئاً مما كان يجري للرسل والعارفين في خلوة المراقبة وفي أعماق المكاشفة وفي حضرة الخيال وفي عالم المثال، وأن يقيس الكامل بالناقص، وأن يشم رائحة من ذلك البستان المستور».وعلى هذا الأساس، فقد اتخذت في هذه الكتابة الرؤيا بمعناها الاصطلاحي المتعارف لأربعة أسباب:
الخلفية العلمية للسيد سروش تنبئ عن دقته في انتقاء الكلمات، والتي تختلط أحياناً بعبقريته الأدبية فتصعّب الأمر على أولئك الذين يتعاملون مع منهج البحث العلمي. وبما أنه بصدد نظرية جديدة، فمن المستبعد أن يكون قصده الكلمات المذكورة في العبارة أعلاه أو غيرها من الكلمات البديلة المبعثرة في كامل نصه. إن استخدام الكلمات العرفانية المذكورة لشرح الوحي ليس بالأمر الجديد في المتون العرفانية، وهو ينتقي لفظة الرؤيا عن قصد ليأتي بقول جديد.
ايشان از اصطلاح تعبير رويا در تبيين مکانيسم وحي استفاده ميکنند. اين تعبير در متون عرفاني اصيل در برابر وحي يا حتي کشف و شهود بهکار نميرود. بنابراين، منظور از رؤيا همان است که در زبان عام با آن سروکار داريم.
ايشان تعبير رويا را به جاي تفسير قرآن مينشانند؛ و چهبسا در اين گزينش گوشه چشمي به استعمال قرآني رؤيا در داستان يوسف داشتهاند. وي در مناظره با آقاي بازرگان با ذکاوت از روانکاوي بهعنوان يکي از علوم توانمند در تعبير خواب نام ميبرند (از اين ميگذرم که در مباني پاپري ايشان در فلسفه علوم، روانکاوي [که خودش رويکردهاي فراوان، و گاه متعارض دارد و يک بسته واحدِ استانداردشده نيست] از دايره بازي بالکل خارج است و جزو شبه علمها قرار ميگيرد، و اينک چنان ارج عظيمي در اينجا ميگيرد. البته، شايد به اشتباه منظورشان از روانکاوي، روانشناسي تجربي باشد). همه ما ميدانيم که روانکاوي با همين رؤياهاي معمولي سروکار دارد، و اتفاقاً هرچه اين رؤياها «اضغاثتر» باشد، براي روانکاو کارکشته، «احلامتر» است.
بر فرض نادرستي سه شاهد بالا، بهعنوان يکي از مخاطبان اين نوشتهها، برداشت من (دستکم به عنوان يک احتمال)، همين خواب و رويا (دو واژهاي که با وجود تفاوت مفهومي در متون تحقيقي، در اين نوشتهها به يکسان به کار ميروند) است که همه ميشناسيم و تجربه ميکنيم. منتها روياي رسولانه از سنخي ديگر است. حالا کدام سنخ، باز هم در تبيين مکانيسم آن هيچ چيز دندانگيري نصيب بخشي از مخاطبان اين نظريه (يعني عالمان علوم انساني) نميشود، جز تشکيکي دانستن رؤياها. در حالي که ميدانيم چيزهايي ظاهراً پيچيدهتر از رؤيا، مانند تجربههاي عرفاني، از سوي انديشمنداني چون استيس در کتاب عرفان و فلسفه بهخوبي تعريف ميشود، براي آن سنجههايي ذکر ميشود، و اين سنجهها چنان روشن و دقيق است که بر اساس آن در روانشناسي تجربي مقياسهاي کمّي فراوان ساخته ميشود (مانند مقياس معروف اِم)، و دهها و صدها پژوهش همبستگي و حتي آزمايشگاهي صورت ميگيرد. چهبسا بيتوجهي ايشان در اينجا، بهعنوان کسي که آشنايي تامي با روشهاي تحقيق علمي دارند، از همان نبوغ ادبياتي و صور خيالي نشأت گرفته باشد که بخش از ساحات ذهنيشان را مشحون کرده است، و گاه «زباني رؤيايي» پديد ميآورد.
و اما توضیح مدعا. نگاه سنتی به وحی، اساساً آن را از دایره علوم تجربی (چه طبیعی و چه انسانی) خارج میکند، و از همینروست که تمام تلاشهای صورت گرفته در علوم تجربیِ طبیعی و انسانی در نزدیکشدن به فهم، توصیف و تبیین مکانیسم وحی ناکام مانده است. وحی که جای خود، حتی تحقیقات دقیق دانشمندان علومی چون روانشناسی دین، نوروساینس دین، و علومشناختیِ دین (چه در شکل همبستگی و چه آزمایشگاهی) در بازسازی و تبیین پدیدههایی مشابه، مانند کشف و مشاهده، و حتی پایینتر از اینها (مانند مدیتیشن یا تجربههای فراروانشناختی) تنها به فهم برخی همبستههای فیزیولوژیکی يا روانشناختي احتمالی انجامیده است و هیچ ادعایی فراتر از این در مورد مکانیسم این پدیدهها وجود ندارد. در چنین وضعیتی، دانشمندی که از سویی از «هوش معرفتشناختی» و «تواضع اخلاقی» برخوردار است، و از سوی دیگر نمیخواهد از اصول پوزیتویستیاش دست بردارد،[1] نهایتاً به مقام لاادریت میرسد و بررسی این پدیدهها را خارج از قابلیت دانش جدید میشمارد، و تلاشهای صورتگرفته را در جرگه «شبه علم» قرار ميدهد.اما در مورد رؤیا چه؟ آیا بازیگران علوم جدید، رؤیا را نیز از میدان بازی خارج میدانند؟ یا آنکه، تمام مسایل مربوط به خواب و رؤیا را در هر شکل آن متعلق به خود شمرده، و «حق» و «توان» خود میدانند که به بررسی آن در چهار حوزه توصیف، تبیین، پیشبینی و کنترل بپردازند؟ بله، درست است. خواب برای دانش امروزین دیگر چیز عجیب و غریبی نیست؛ موضوعیست کاملاً آشنا که بررسی ابعاد متعدد آن چند دانش تخصصی را پدید آورده است. دیگر مکانیسم خواب امری خارقالعاده و ناشناخته نیست. دیگر خواب پرواز روح به سوی عالم غیب (مثنوی، دفتر اول) يا به تعبير ايشان فرورفتن در «حضرت خیال و در عالم مثال» شمرده نميشود؛ و دیگر بر اساس شماره و نوع پروازِ طیاره روح، آن را به صادقانه و غیرصادقانه تقسیم نمیکنند. در اینجا خواب صرفاً پدیدهاي فیزیولوژیکی و پردازشي مغزی است که منجر به تولید یک نشانه پیچیده بهنام رویا میشود. رویای صادقه تنها انطباق تصادفی (و نه چندان کاملِ) این پردازش مغزی با یک رویداد بیرونی است. مکانیسم خواب و رويا برای علم جدید امری روشن است. اینکه چرا خواب میبینیم؟ چه چیزهایی را در خواب میبینیم، یا نمیبینیم؟ چرا این چیزها در خواب دیده میشوند؟ چه کنیم که چه چیزهایی را در خواب ببینیم؟ و اینکه اصولاً خواب چیست؟ امری آشنا برای مجموعه علومی است که به خواب میپردازند. امروزه میدانیم که خواب صرفاً یک پردازش شناختی مغز و همبستههای الکتروشیمیایی آن است که دیتاهای این پردازش از تعامل مغز با محیط و بافت دروني و بيرونيِ از (اعم در محیطهاي گسترده درونفردی، بینافردی، و دیگر بافتها) پدید میآید و محصول این پردازش خاص شناختیِ مغز چیزی است که ما آن را در زبان عامیانه رؤیا مینامیم؛ و تنها با بیداری در مرحلهای خاص از مراحل پنجگانه خواب[2] است که این باصطلاح رویا قابل یادآوری است و فرد به ميزان توانمندي حافظه خود (که باز هم پديدهاي فيزيکاليستي است) ميتواند «راوي رؤياهاي» خود باشد. ما میدانیم که حتی شدت احساسی خواب وابسته به شدت تظاهرات مرحله پنجم خواب است. خواب، و نیز رؤیا تا حد زیادی از قواعدی پیرووی میکنند که یا کشف شدهاند، و یا «قابلیت» کشف شدن دارند. هم خواب و هم رؤیا از پدیدههای لازم برای سلامت تن و روان ارگانیسم است. امروزه با دستگاههای مختلف پزشکی آنچه در هنگام خواب و خواب دیدن رخ میدهد، و نیز همبستههای مغزی، شیمیایی، و دیگر همبستههای فیزیولوژیکی آن قابل رصد کردن هستند. ما عواملی که توالی مراحل مختلف خواب و رؤیا دیدن را ممکن میسازند، میشناسیم. ما ابزارهای متعددی برای خوابپژوهی داریم. برای نمونه، آزمایشگر با چسباندن الکترودهایی بر روی جمجمه خوابرونده برای ثبت و کنترل موجنگار مغزی (EEG)، وی را برای اندازهگیریهای الکتروفیزیولوژیایی آماده میکند. الکترو آنسفالوگراف یا EEG یکی از ابزارهای اصلی مورد استفاده برای تحقیق درباره خواب است. EEG فعالیت الکتریکی مغز را که به صورت امواج مغزی آشکار میشود، اندازه میگیرد.اما تفسیر محتوایی این پردازش مغزی، و شناخت بافتهایی که مغز در تعامل با آنها محتوای یک رویای خاص را پدید میآورد، به نظریات متعدد در علوم مختلف منجر شده است که به تحليل رؤیا میپردازند؛ که البته طبیعتاً این رؤیاپژوهی دقت کمتری نسبت به خوابپژوهی دارد. بر این اساس، رؤیا یک نشانه یا دالّ است که از یک یا چند مدلول حکایت دارد. این مدلول سطوح متعدد شناختی، هیجانی، رفتاری، و اجتماعی دارد.هذه الحكاية إما مباشرة، أو في الغالب غير مباشرة، وتحتاج إلى سيميائية معقدة يُشار إليها اصطلاحاً بالتعبير أو التأويل. يمكن، بشكل اصطلاحي، استخدام مصطلح التعبير (العبور من الدال إلى المدلول) في العلامات الأكثر مباشرة، ومصطلح التأويل (الإرجاع إلى الأصل) في العلامات المعقدة. مع التمييز غير الدقيق بين النوم (الجانب الفسيولوجي) والحلم (الجانب غير الفسيولوجي)، يمكن الإشارة من بين نظريات تعبير وتأويل الحلم المشهورة إلى نظريات فرويد (الحلم بوصفه أمراً ناظراً عموماً إلى الماضي، وإلى إحباطات ذات شحنة انفعالية شديدة تم كبتها في اللاشعور)، ويونغ (ناظر عموماً إلى الأنماط البدئية الحاكمة في الفرد)، وأدلر (ناظر إلى الرغبات والأماني)، ومنظور بياجيه الأكثر شمولاً في بحث الرمزية. وبالتبعية، تختار كل واحدة من هذه النظريات، بحسب الماهية التي تنسبها للحلم، طريقة تعبير أو تأويل مختلفة.الخلاصةلا تسعى هذه الكتابة إلى بحث إيجابي في ماهية الوحي، وتتناول فقط القول بأن نظرية الحلم الرسولي تعاني من تناقض داخلي، وإضافة إلى أنها لا تقدم حلاً محدداً للمشكلة التي تنظر إليها، فمن المحتمل، دون أن يرضى بذلك مُنظِّرها، أن تحمل بذرة لإبطال معنى حجية الوحي بالكامل، وقبوله في النهاية كنص شفاهي أو كتابي من قِبَل شخص واحد أو عدة أشخاص في أحد القرون الإسلامية الأولى في جزيرة العرب، والذي ينبغي الآن تحليله بأساليب علمانية تماماً. وبناءً على هذا، لا يختلف منهج تفسير القرآن عن منهج تفسير رواية "العجوز والبحر" لهمنغواي؛ فكلاهما علامات نفسية في الغالب تكشف عن نفس الفرد المُنتِج، وهذا المحتوى النفسي هو بدوره تركيب من فسيولوجيا الفرد الخاصة والبيئة التي يتفاعل معها، وليس له قيمة معرفية أو دينية خاصة يمكن أن يُبنى عليها دين عريض وطويل. إذا كانت أقوال القرآن تعود إلى النبي، فهي في هذه الحالة مجرد علامة يمكن من خلال العلوم الحديثة إطلاق تخمينات (غير قابلة للتفنيد عموماً) حول شخصية مُنتِجها والمجتمع الذي عاش فيه (مثلما فعل إريكسون بشأن مارتن لوثر في كتاب لوثر الشاب). وبناءً على هذه النظرية، يحكي القرآن عن شخصية النبي (بما في ذلك إدراكه وانفعالاته وعواطفه وسلوكه وسياقه الاجتماعي) بنفس القدر الذي تحكي به اعترافات أوغسطينوس عن شخصيته، ولا يستلزم منطقياً أن يكون كتاب عقيدة وقانون... إلخ يمكن أن يُشكَّل بناءً عليه دين. حتى أحكام القرآن يمكن أن تحمل مثلاً علامة على نفسية النبي، أو رغباته أو إحباطاته التي كانت لديه بناءً على فسيولوجيته الشخصية وتفاعله طوال 63 عاماً مع بيئته الخاصة.الدكتور سروش، إذا كان يقبل أسس العلم الحديث، فلا مفر له من قبول أسس ومنهج ومعطيات العلم الحديث بشأن النوم والحلم. لا يمكن، بسبب المشكلات الناشئة عن المعرفة الحديثة، طرح مسألة بهذا العمق، وحلها بإجابة بالية حول النوم وبالاستناد إلى فهم القدماء للحلم (مثل مولانا).لا شك أن النبي، كإنسان، له جسد مماثل لأجساد الآخرين (وهو أمر يؤيده القرآن أيضاً) ويمر في نومه بنفس المراحل التي يمر بها الآخرون. كما أنه حتى التجارب العرفانية لها مرافقات فسيولوجية، والتي دون اختزال تلك التجارب إلى هذه المرافقات الفسيولوجية، كانت موضع تأييد من العرفاء أنفسهم أيضاً. لكن هل يقبل الدكتور سروش، بوصفه القرآن حلماً، لوازم ذلك؟ أساساً، إذا اعتبرنا الحلم معالجة دماغية للتجارب الفردية، فهل يمكن تفسير بعض آيات القرآن التي يبدو أن النبي لم تكن له بها تجربة (مثل التنبؤ في مطلع سورة الروم: غُلِبَتِ الرُّومُ؛ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ)؟ ألا يمكن حتى الصور الخيالية التي يستند إليها في هذه المقالات، بناءً على التفسير المعاصر لآلية النوم، أن تُعتبر شيئاً سوى أضغاث أحلام لها "تشابه ظاهراتي" مع التجارب الناتجة عن المواد الكيميائية (التي يسميها علماء نفس الدين: المُحْدِثات للإلهيات)؟ أساساً، هل كانت أحلام النبي محدودة بهذه فقط؟ لماذا من بين كل تلك الأحلام الممكنة التي يراها الإنسان في عمره، تأخذ مجموعة منتقاة فقط اسم القرآن؟ ما الدليل على أن حلم شخص ما (بالعملية المعروفة أعلاه) يكون مصدر حجية لشخص آخر، ولماذا ينبغي لي أن أخضع لحلم كهذا؟ أساساً، أليس القرآن كله صوراً خيالية عن القيامة، وسجود الملائكة، وخشوع السماء والأرض، ونزول الملائكة... إلخ؟ ألا توجد فيه قضايا ناظرة إلى الخارج وتقارير عن أحداث خارجية؟و هل كان النبي نفسه يفتقر إلى الذكاء الكافي ليميز بين الرؤيا والوحي، وكما يذكر رؤيا يوسف، كان ينبغي له بدلاً من أن يكرر مراراً أنه يُوحى إليه، أن يقول رأيت في المنام؟ كيف يمكن، على أقل تقدير، تجاهل اللغة الواقعية في كثير من المقولات القرآنية، واعتبار لغتها «برمتها» حُلُمية وخيالية وشعرية؟ ولأي سبب «لا ينبغي الشك في أن لغة القرآن هي بأسرها لغة رؤيا»؟لعل جنابه في النهاية، بابتسامة فقط من خلف نظارته العلمية الجذابة، وبمصراع من حافظ: «نقدها را بوَد آيا كه عياري گيرند»، سيقول: يا عزيزي لقد أتعبتم أنفسكم عبثاً؛ فأنا قلت منذ البداية، إن الحلم الرسولي ليس أضغاث أحلام كهذه التي نراها؛ إن سنخه مختلف جوهرياً، ولا تقس عمل الأطهار على نفسك. حسناً، سأقول أنا أيضاً إن هذا هو بالضبط الموضع الذي «ينكسر فيه القلم»، ولم يعد توجيه المحللين النفسيين لتعبير الحلم، أشبه بتوجيه علماء الطيور للبحث في ريشة العنقاء. الشيء الذي لا نعرف ما هو، ولا هو قابل للتعريف، ولا نملك حتى تصوراً صحيحاً عنه، وهو غير قابل للإبطال أساساً (وهو الأساس المقبول لدى جنابه)، كيف وبأي أداة ينبغي التوجه إليه وتعبيره؟ ألا يفتح هذا التمييز، ولو على نحو تشكيكي، الطريق أمام الغلاة للتمييز حتى في السنخ البدني للنبي؟النوم، نوم؛ والرؤيا، رؤيا. ولدى الجميع أيضاً آلية واحدة، يعرفها العلم اليوم ويسعى لمعرفتها أكثر. كمسلم لديه إلمام يسير بالعلوم الإنسانية الحديثة، لا أستطيع أن أحسب الوحي نوماً ورؤيا. إن كان ثمة ما يسمى بالوحي ممكناً في العالم، فماهيته هي ذاتها ما كان مقبولاً لدى الأكثرية طيلة قرون.
في الختام، وبحكم الوجوب الأخلاقي والديني للعرفان بالجميل، أشكرهم على أنهم بتأملاتهم الفكرية، يلقون بحافز في قافلة الفكر البطيئة، بل الغارقة في الوحل.
[1] وإن كان الحديث في فلسفة العلم يدور حول نماذج أخرى أيضًا، إلا أن ما يحكم العلم التجريبي الحديث، على أية حال، هو المبادئ الوضعية في قراءاتها المتأخرة إلى حد ما.[2] للنوم خمس مراحل: أربع مراحل من النوم غير الريمي (NREM) (بدون حركات العين السريعة) ومرحلة واحدة من النوم الريمي (REM) (حركات العين السريعة). عندما نكون مستيقظين ونشطين، يصدر الدماغ موجات بيتا. سعة هذه الموجات ضعيفة وترددها يتراوح بين 15 و17 دورة في الثانية. عندما نغمض أعيننا ونستلقي قبل النوم، يرسل الدماغ موجات ألفا كثيرة. موجات ألفا ذات سعة ضعيفة وترددات تتراوح بين 8 و13 دورة في الثانية.المرحلة الأولىعندما ندخل المرحلة الأولى من النوم، تنتقل موجات الدماغ من إيقاع ألفا إلى ثيتا. موجات ثيتا التي يتراوح ترددها بين 6 و8 دورات في الثانية تكون مصحوبة بحركات عين بطيئة. تحول موجات ألفا إلى موجات ثيتا يمكن أن يؤدي إلى حالة منومة. في هذه الفترة نرى صورًا هلوسية قصيرة تشبه صور الأحلام وتكون واضحة كالصورة الفوتوغرافية. هذه الصور مرتبطة على الأرجح بالإبداع. المرحلة الأولى من النوم هي أخف مراحله. إذا استيقظنا في هذه المرحلة من النوم، فمن المحتمل أن نشعر بأننا لم ننم على الإطلاق.المرحلة الثانيةبعد 30 إلى 40 دقيقة من النوم في المرحلة الأولى، ننحدر في منحدر المراحل الثانية والثالثة والرابعة من النوم. خلال المرحلة الثانية، تظهر موجات الدماغ سعة متوسطة وترددًا يقارب 4 إلى 7 دورات في الثانية، لكنها تكون مصحوبة بمغازل النوم. مغازل النوم لها تردد يتراوح بين 12 و16 دورة في الثانية وتظهر برامج قصيرة من النشاط الدماغي السريع. خلال هذه المرحلة، نختبر أيضًا فترات تسمى اصطلاحًا المركب K. ينشأ المركب K نتيجة زيادة قصيرة الأمد في نشاط الدماغ تحدث كرد فعل على منبهات خارجية مثل صوت كتاب يقع على الأرض، أو منبهات داخلية مثل تشنج عضلة الساق.المرحلة الثالثةبعد حوالي خمس عشرة دقيقة ندخل المرحلة الثالثة من النوم التي تتميز بحدوث نشاط موجات دلتا ذات الارتفاع العالي (وتردد أقل من 3.5 هرتز). التمييز بين المرحلتين الثالثة والرابعة من النوم ليس واضحًا تمامًا. المرحلة الثالثة تحوي 25 إلى 50 بالمائة من نشاط دلتا، والمرحلة الرابعة تحوي أكثر من 50 بالمائة من نشاط دلتا.المرحلة الرابعةتشكل المرحلة الرابعة أعمق مرحلة من النوم. مرحلة يصعب الاستيقاظ منها. الصوت العالي فقط هو ما يوقظ الشخص من هذه المرحلة من النوم، وحتى عندما يستيقظ، يكون مشوشًا ومرتبكًا. في هذه المرحلة تتباطأ موجات دلتا، ويصل عددها إلى نصف إلى دورتين في الثانية، وفي هذه اللحظة تكون ذات أكبر سعة.المرحلة الخامسةبعد حوالي نصف ساعة من النوم العميق في المرحلة الرابعة، نسلك طريق العودة. نجتاز كل مرحلة من المراحل مرة أخرى حتى نصل إلى مرحلة نسميها نوم الريم (REM)، والمقصود بـ REM حركات العين السريعة التي يمكن رؤيتها تحت الجفون وتعتبر مؤشرًا لهذه الفترة. في فترة نوم الـ REM، ينتج الدماغ موجات سريعة تقريبًا وذات سعة ضعيفة. هذه الموجات تشبه الموجات المنتجة في النوم الخفيف للمرحلة الأولى. نوم الـ REM سمي أيضًا بالنوم المتناقض، لأن خطوط EEG الملاحظة في فترة نوم الـ REM تخلق نشاطًا يشبه إلى حد ما نشاط حالة اليقظة.خلال نوم الـ REM، تزداد كمية الأستيل كولين في الدماغ. لكن كمية النورأدرينالين والسيروتونين فيه تنخفض. نوم الـ REM هو أيضًا نوم عميق، أي أننا في هذه الفترة نستيقظ بصعوبة. دخولنا الأول إلى المرحلة الرابعة من النوم يكون عادة أطول. تدريجيًا مع تقدم الليل، يصبح النوم أخف. تزداد فترة نوم الـ REM تدريجيًا، وقرب الصباح قد تستمر آخر فترة نوم REM نصف ساعة.
.
.
.
.
.
.
.
الدين
الدين
الدين
علم الاجتماع
الدين
نقاش حول هذا المقال٦ تعليق
انسان بوده چون جاهل خداش کرده روح داخل او را بود این ولی وصلش سازد با کامل باور نما کار وحی ذاتش مکاو بی حاصل
روح هم که بنا بر غیر مادی بودنش می تواند با عوامل غیر مادی خلقت از فرشته تا خدا ، متصل شود و در رویا یا مکاشفه ، فراتر از ذهنیات و تجربیات پیشین خود ، واجد ادراکات بکر و ناب گردد. مثل رویا های صادقه.
همه این حرف ها درست است. یعنی هنگام خواب دیدن این اتفاق ها در مغز به وقوع می پیوندد. ولی خواب دیدن امری فرا مادی است و در واقع این روح غیر مادی است که خواب میبیند ولی این انفعال روحانی ، کنش هایی مادی نیز دارد. مثل فردی که ناراحت می شود و ناگاه قلبش ، دچار ضربان می گردد.آنکه ناراحت می شود روح است ولی چنین انفعالی در سطح روح، اثرات خاصی در بدن می گذارد. در قضیه رویا و مکاشفه عرفانی نیز چنین است. قطعا مغز ، به عنوان بستری برای فعالیت های مختلف روح در عالم ماده ، با فعالیت های روح دچار برخی اثرات و کنش و واکنش هایی خواهد شد. و این امر ، به هیچ وجه فرامادی بودن رویا یا مکاشفه را نفی نمی کند بلکه تنها شدت اتحاد و یگانگی روح و بدن را برای ما حکایت می کند. برای اثبات روحانی بودن ادراکات انسان هم ، شما را ارجاع می دهم به کتب و مقالات فلسفی مربوط به این امر.
با سلام جناب آقای زندی عزیز، بسیار لذت بردم. ان شاءالله آقای سروش پاسخ درخوری بدهند و از ابهام(های) این نظریه بکاهند. متأسفانه هنوز فرصت نکردم مقاله را با فراغ بال و به طور دقیق بخوانم. دو نکته تقدیم به شما: با این جمله به هیچ وجه موافق نیستم: «اگر چیزی به نام وحی در عالم امکانپذیر باشد؛ ماهیت آن همان است که قرنها مورد پذیرش اکثریت بوده است.» چرا که طبق مبنایی ترین پژوهش های پذیرفته و موجّه در حوزه ی فلسفه ی زبان - با عنایت به مثال مفهوم واقع نشدن سخنی که در پسِ آن ذهن انسانی نیست، با اشاره به مثال شیرِ سخنگوی ویتگنشتاین متأخر در کاوش های فلسفی - پذیرفتنی نمی نماید. صرفاً برای خالی نبودن عریضه توجه شما را به این نکته نیز جلب می کنم، فرمودید: «...و نه حتی تصویر درستی از آن داریم، و نه اصولاً ابطلالناپذیر است (مبنای مورد پذیرش ایشان)...» البته می دانم که «نه اصولاً ابطال پذیر» یا «اصولاً ابطال ناپذیر» مد نظر حضرت عالی است. ولی سروش در برنامه ی پرگار، تلویحاً، و در پاسخ به پرسش های کاربران فضای مجازی، صریحاً، به مبنای لاکاتوشی - و نه پوپریِ - خود در حوزه ی فلسفه ی علم اشاره می کند؛ فضایی که ابطال پذیری در آن مطرح نیست بلکه سیستم های تبیینی مورد اشاره هستند که جایگزین یکدیگر می شوند. امیدوارم بیشتر شاهد مقالات شما در عرصه ی مطالعات دینی باشم. (ایمیل را اشتباه وارد می کنم.)
اینجانب نظر رؤیای رسولانه دکتر سروش را قبول ندارم واعتقاد دارم این نظریه در آینده تبعات منفی بسیار بدی خواهد داشت و فهم ما از قران را دچار انحراف خواهد کرد ولی ایشان به تنهایی در یک طرف ایستاده و همه اساتید و روشنفکران مخالف ایشان در طرف دیگر متاسفانه تمام نقدهای بر ایشان بسیار بسیار ضعیفند گویی عقول آدمیان این عصر توان نقد افکار ایشان را ندارند دکتر سروش با نظرات درست یا غلطشان می توانست تحول عمیقی در وضعیت تفکر این جامعه ایجاد کند ولی صد حیف که با نقدهای ضعیف این امر تحقق نمی یابد
نویسنده محترم این یادداشت چند بار دچار مغالطه شده اند از اشتراک لفظی تا فضل فروشی و خلط امکان و واقع چند بار هم متلک گفته اند گمان می کنم ایشان «خوابیدن» را با «خواب دیدن» آمیخته اند.