اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
من منظور مولانا وشمس وصولاً إلى بوذا ونبي الإسلام، كثير من الأسئلة الذهنية عُقدٌ على كيس فارغ؛ وقد أكّد الحكماء على تجنّب المعرفة غير النافعة والتركيز على ما يُفضي إلى نجاة الإنسان.

يقول مولانا إننا أحياناً بأظافر الفكر نجرح روحنا وعقلنا ونخدشهما. وأحياناً نصرف طاقتنا على حل عقد مربوطة على أكياس فارغة، والأفكار المتفرقة تشبه أن نكتب شيئاً على سطح المرآة ونعكر صفاءها. وفي المثنوي جاء هذا المقدمة من مولانا: "في بيان أن صفاء وسذاجة النفس المطمئنة تتعكر من الأفكار، كما لو كتبت أو رسمت شيئاً على سطح المرآة، فحتى لو مسحت الأثر يبقى داغ ونقص." على النفس المطمئنة في الجسد / الجرح، أظافر فكرك تخدش فكرك السيء، ظفر مليء بسم / تخدش في التعمق وجه الروح حتى تفتح عقدة الأشكال / في الحدث صنعت مجرفة من ذهب العقدة فتحتها يا من بلغ / العقدة صعبة على الكيس الفارغ من فتح العقد أصبحت شيخاً / عقدة أخرى بعد، فتحها العقدة التي على حلقنا صعبة / لتعرف أأنت حقير أم كريم حل هذا الإشكال إن كنت إنساناً / أنفق هذا في لحظة، إن كنت من آدم اعرف حد الأعيان والعرض / اعرف حدك وليس هناك محيص (المثنوي: الدفتر الخامس) كلام مولانا واضح. العقدة تعني الرباط. يقول إننا في أغلب الأحيان منشغلون بحل عقد مربوطة على أكياس خاوية، وأنهكنا الجهد في هذا السبيل وشخنا. حسب رأيه ما هو الأساس والجوهر هو الرباط والعقدة الموجودة على حلقنا والتي يجب حلها لنعرف أأنحن حقيرون وبلا قيمة أم أننا ذو مقدار وقيمة؟ قال في الديوان الكبير: يقولون إن بلاساقون تركياً لديه قوسان ولو فُقِدَ أحدهما، ما ضرنا؟ يا من تحزن بسراً من الموجود واللاموجود هذا له كيس ذهب، وذاك له إناء وائدة أن شخصاً في بلاساقون (مدينة في ما وراء النهر) لديه قوسان وفقد أحدهما، ما علاقة هذا بحياتنا؟ في بيان هذه الأهمية جاءت قصة في المثنوي بهذا المنوال: ضرب شخص آخر لطمة، وعندما أراد المضروب أن ينتقم، قال له أولاً أجب على سؤالي ثم انتقم. السؤال كان: هل صوت اللطمة من يدي أم من عنقك؟ أجاب المضروب قلت أن لدي آلام لم تتركني فراغاً لأفكر في هذا، أنت الإنسان الذي بلا ألم، فكر في هذا السؤال. الإنسان المتألم ليس لديه هذه الأفكار. ضرب أحدهما زيداً لطمة / هجم هو أيضاً للانتقام قال الضارب أسأل سؤالاً / ثم أعطني الجواب وانتقم على مؤخرة رأسك ضربت فجاء الصوت / لدي سؤال هنا في الاتفاق هذا الصوت من يدي أم / من مؤخرة رأسك يا فخر الملوك قال من الألم ليس لدي فراغ / لأكون في هذا الفكر والتأمل أنت الذي بلا ألم افكر فيه / ليس لصاحب الألم هذا الفكر (المثنوي: الدفتر الثالث) شمس التبريزي أيضاً معلم مولانا ينتبه لهذه النقطة انتباهاً بليغاً. وهو في تعليم ومحاسبة مخاطبيه يستخدم التعبير "ما لك" استخداماً مطلوباً. "ما لك" هي سياط حكيمة تمنعنا من الانشغال بقلوبنا بأسئلة لا تجدي. يقول شمس عندما تكون أنت مضطرباً ومفتتاً، أي فائدة من أن تعرف وتقول إن الله واحد: "قال: الله واحد، قلت: والآن ما لك؟ لأنك في عالم التفرقة: مئات الآلاف من الجزيئات، كل جزيء متناثر في العوالم، ذابل، منكسر. هو موجود. وجوده قديم. ما لك؟ لأنك لا شيء." "من عالم التوحيد، ما لك؟ من أنه واحد، ما لك؟ لأنك مئات الآلاف من الأشياء: كل جزء نحو جهة، كل جزء في عالم _ حتى لا تجمع هذه الأجزاء في وحدته وتنفقها. حتى يجعلك من وحدته بنفس اللون، يبقى سرك وسريرتك." "آه آه، هذا كلام خالص ذو الجلال وهو كلام مبارك له. لكن أنت من أنت؟ من أنت منه؟ كلامك أي هو؟ كل هذه الأحاديث حق وحكيمة. نعم، موجودة، لكن هات من أنت منها؟ قل لي أي كلام لديك أنت؟ لا أي كلام قاله الآخرون." يقول أي سؤال هذا أن فلاناً هل هو ولي الله أم لا؟ هذا السؤال أي فائدة لحياتك؟ "هؤلاء أين وقعوا علي بأنه ولي أم ليس بولي؟ ما لك إن كنت ولياً أم لا! كما قالوا لجحى: \"انظر لهذا الجانب أنهم يأخذون الموائد.\" قال جحى: \"ما لنا؟\" قالوا: \"إلى بيتك يأخذونها.\" قال: \"ما لكم؟\" الآن ما لكم؟ لهذا السبب أنأى بنفسي عن الخلق." "شمس الخجندي بكى على أهله وأنا بكيت على شمس الخجندي. كنت أقول لماذا تبكي على أهله؟ هم وصلوا إلى الله. واحد وصل إلى الله، هل تبكي عليه؟ لماذا لا تبكي على نفسك؟ لو عرفت حالك لبكيت على نفسك."
بودا در پاسخ به یکی از شاگردانش که انبوهی سوالات مابعدالطبیعی از او پرسید، با بیان تمثیلی به ضرورت صرفنظر کردن از پرسشهایی که فاقد ضرورت هستند اشاره میکند: «کسی را فرض کن که با تیری زهرآلود مجروح شده و دوستان و خویشانش نزد طبیب میبرند. پس فرض کن که وی میگوید: من نخواهم گذاشت این تیر بیرون آورده شود مگر اینکه بدانم چه کسی آن را به من انداخته است؛ آیا او از طبقهی جنگجویان بوده یا از طبقهی روحانیون یا از طبقهی بازرگانان و کشتکاران بوده است، یا از طبقهی پست جامعه؟؛ نامش چیست یا اهل خانهاش کیست؟ آیا قامتش بلند است یا کوتاه و یا میانه؟؛ آیا رنگ چهرهاش سیاه است یا گندمگون و یا طلایی؟؛ از دهکده میآید یا شهر کوچک و یا شهر بزرگ؟ من نخواهم گذاشت که این تیر را بیرون بکشید مگر اینکه جنس کمانی که از آن تیر خوردهام بدانم، نوع زهی که در آن به کار رفته؛ جنس تیر؛ نوع پری که بر روی تیر و نوع مادهای که در نوک آن به کار رفته است چیست؟».(ماهنامهی اطلاعات حکمت و معرفت، شمارهی ۱۲، تلقی بودایی، والپولَه سری راهولَه) او به شاگردانش میگوید: «اي بيكوها! با اينهمه از آنچه ميدانم تنها اندكي به شما گفتهام، آنچه به شما نگفتهام بسيار بيشتر است. و چرا من (آن چيزها را) به شما نگفتهام؟ زيرا كه آنها سودمند نيستند… و به نيروانه راه نميبرند. از اين روست كه آن چيزها را به شما نگفتهام.»(همان منبع) در آموزههای بر جای مانده از پیامبر اسلام(ص) هم بر این مسئله تأکید شده است و پیامبر(ص) از دانش ناکارا و غیرنافع به خداوند پناه میجوید و دانش سودمند و مفید طلب میکند: «اللهم إنی أعوذ بک من علم لا ینفع / خدایا از دانش غیر مفید به تو پناه می آورم.»(به روایت مسلم) «اللهم إنی أسألک علماً نافعاً / خدایا دانشی سودمند از تو می طلبم»(به روایت ابن ماجه و نسائی) در سنت رفتاری پیامبر(ص) هم با مواردی بر میخوریم که ایشان پرسنده را از سؤالی که فاقد سودمندی است و پاسخ آن فایدهای به دنبال ندارد به پرسشی مرتبط به زندگی، رستگاری و نجات، دلالت میدهد: أنس روایت میکند بادیهنشینی به نزد پیامبر آمد و پرسید: «مَتَى السَّاعَة؟ / قیامت کی واقع می شود؟» پیامبر در جواب گفت: «مَا أَعْدَدْتَ لَهَا؟ / برای آن روز چه فراهم کردهای؟» گفت: «حُبّ اللَّهِ ورسولِهِ/ محبت خدا و پیامبر را.» پیامبر در جواب گفت: «أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ/ تو همراه دوستانت خواهی بود.»(به روایت بخاری و مسلم) در قرآن کریم «کنارهگرفتن از بیهودگی» از اوصاف مؤمنان به شمار رفته است. مؤمنان کسانی هستند که از «لغو» پرهیز میکنند: «وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»(مؤمنون:۳)؛ «...وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا»(فرقان:۷۲). یعنی مؤمنان از «لغو» کناره میگیرند و کریمانه از آن دامن بر میگیرند. لغو در لغت به امری گفته میشود که از آن نفعی عاید نمیگردد و طبیعتاً شامل بسیاری از دانستنیها، کنجکاویها و پرسشها میشود.(المعجم الوسیط: ما لا یعتدّ به من کلام وغیره، ولا یحصَل منه على فائدة ولا نفع) در گفتهی مهمی از پیامبر اسلام(ص) آمده است که: «مِنْ حُسْنِ إِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مَا لَا یَعْنِیهِ: از حُسن مسلمانی فرد آن است که از امور ناسودمند و غیرمرتبط کناره گیرد.»(به روایت ترمذی) طبیعتاً بسیاری از کنجکاویها، دانستنیها و پرسشها در زمره امور «لایعنی» قرار میگیرند. دانشی که ارتباط و تأثیری در بهبود وضع زندگی فرد ندارد، «لا یعنی» و «لغو» است. در اسرارالتوحید حکایت آموزندهای آمده است: روزی خواجه امام ابوبکر صابونی به نزد شیخ(ابوسعید ابوالخیر) درآمد. گفت: «ای شیخ! ما هر دو در یک مدرسه بودهایم، حق سبحانه تعالی تو را بدین درجات بزرگ رسانید و من همچنین درین دانشمندی بماندم، سبب این چیست؟» شیخ گفت: «یادد اری که فلان روز این حدیث، استاد، ما را املا کرد که: مِن حُسنِ اسلامِ المرءِ ترکُه مالا یعنیه، یعنی از نیکو مسلمانی مرد آن است که ترک کند آنچه به کارش نیاید؛ هر دو بنوشتیم، اما تو به خانه شدی چه کردی؟» گفت: «من یاد گرفتم و به طلب دیگر رفتم.». شیخ ما گفت: «ما چنین نکردیم، هر چه ما را از آن گزیر بود از پیش خود برداشتیم و اندیشهی آن چیز از دل بیرون کردیم. و آنچه ناگزیر ما بود فراپیش گرفتیم و دل خویش به اندیشهی آن تسلیم کردیم.» بوسعید میگوید من تمام زندگی را مصروف عمل به حدیث «مِن حُسنِ اسلامِ المرءِ ترکُه مالا یعنیه» کردم. کنارهجستن از آنچه به کار نیاید و رویآوردن به آنچه ناگزیر و سودمند است، آموزه و رهیافتی است که محل تأکید معلمان معنوی بوده است و در میانهی انبوه سوالاتی که آدمی در زندگی میتواند به آنها بپردازد، ملاک سودمندی و ارتبا
ط با بهبود الحياة، يمكن أن يكون دليلاً وأن يرشد الإنسان في زحام وهيجان الأسئلة المغرية الكثيرة.قال سعدي: «من الفكر تزد الأفكار التي تودي بالإنسان»، وللنجاة من الإرهاق الفكري من الأفضل أن لا نشغل أنفسنا بحل كل عقدة.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال٢ تعليق
عالی بود
با سپاس استاد گرامی.