اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
ينتقد إيمانويل ليفيناس الفلسفة الغربية لاختزالها «الآخر» إلى «الأنا»، ويعتبر الأخلاق «الفلسفة الأولى». فالأنا عنده تتشكل في المسؤولية تجاه الآخر، والعلاقة بالله تمر عبر معبر البشر.

تا دلِ هرزهگردِ من، رفت به چینِ زلفِ او
زان سفرِ درازِ خود، عزمِ وطن نمیکند
(حافظ)
یکی از دلمشغولیهای بسیاری از فیلسوفان جدید بحث از «دیگری» و رابطه با او است. این دغدغه بیشتر میان فیلسوفان قارهای مطرح است. شاید به دلیل اینکه آنها بیشتر از فیلسوفان تحلیلی از مباحث ملموس و متعارف سخن میگویند و کمتر درگیر بازیهای آکادمیک و مباحث دانشگاهی هستند. در این نوشتههایی که میآید بحث از «دیگری» را نزد فیلسوفانی مانند لویناس، بوبر، دریدا و ماریون به کوتاهی بررسی میکنیم.
لویناس منتقد بسياری از جريانهای فلسفی است. به نظر او مشخصهی فلسفه همواره آن بوده كه نتوانسته به غير و "ديگری" بينديشد و همه را به "خود" فروكاسته است. این داستان غمانگیز فلسفهی غرب است؛ از پارمنیدس که همهی تکثرها را به وحدتی فراگیر فرومیکاست تا «منِ» کانت و هگل که جایی برای دیگران نمیگذاشت و همه چیز را زاییده و طفیلیِ «من» میدانست.
لويناس، ماجرای فلسفه را به داستان اوليس[1] در اساطير يونان مانند میكند كه پس از سفرهای بسيار، و از سرگذراندنِ مخاطرات و سوانح گوناگون، سرانجام به همان سرزمين آشنا (ايتاكا[2]) باز میگردد.
او در برابر اوليس، از ابراهيم (ع) ستايش میكند؛ كسی كه موطن خويش را برای هميشه ترك میگويد و قدم به راهی میگذارد كه او را به سرزمينی "ديگر" میبرد؛ سرزمينی كه رنگ آشنايی ندارد.
اما فلسفه همواره مانند اولیس بوده است نه ابراهیم. فلسفه همواره جويای آن بوده كه به سرزمين آشنا بازگردد و لويناس میكوشد فلسفه را به جايی ببرد كه جای ديگری است و آن را آماده و پذيرای مواجهه با چيزی سازد كه همواره سركوبش میكرده است.
لويناس ميان "همان" و "ديگری" تمايز میگذارد. تمايزی كه ساده به نظر ميرسد اما جنبهی حياتی دارد. همان یعنی همان که من میفهمم؛ همان که من میخواهم؛ همان که برای من آشناست. "همان"، به راحتی دسته بندی و بستهبندی میشود و به درون خود بلعيده میگردد، اما غير و ديگری هرگز چنين نمیشود.
«دیگری»، در مقولات برساختهی ذهنی من نمیگنجد. دیگری، روگرفتِ ( فتوکپی) من نیست. دیگری از درون افکار و تلقیهای من بیرون نمیآید. دیگری برای خودش شأن و استقلالی دارد. دیگری سایهی من نیست، ساختهی من هم نیست. دیگری، دیگری است.
همهی جباران و تماميت خواهان، ديگری را به "همان" فرو میكاهند. تماميتخواهی[3] يعنی انكار و سركوب غير بودنِ ديگری؛ يعنی پيش از آنكه ديگری لب به سخن بگشايد او را بر اساس مقولات ذهنی خود بستهبندی كردن و داوری نمودن. سلطهجويی، بهرهكشی و جباريت همه ريشه در همين سركوب ديگری دارند.
“چهرهی دیگری، نشانهای از خداست”.
(لویناس)
نزد لویناس، روابط چهره به چهره با ديگری، پایهی اخلاق قرار میگيرد و این اخلاق برای لويناس چنان اهميتی دارد كه آن را نه شاخهای از فلسفه بلكه اساسِ فلسفه میداند. او اخلاق را "فلسفهی اولی[4]" مینامد. (فلسفهی اولی، اصطلاحی نزد قدما برای اشاره به والاترین بخش فلسفه بود.)
اخلاق نزد لویناس مهمتر از هر چیز دیگری است. منظور لویناس، اخلاقی ملموس و برخاسته از روابط چهره به چهره است. چنین اخلاقی، اصل و سرچشمهی همه چیز است؛به این معنا که کوشش ما برای فهم جهان، به خاطر چيزهايی است كه برایمان اهميت دارند و آنچه بيش و پيش از هر چيز برایمان اهميت دارد، انسانهای ملموس و گوشت و پوستدارِ ديگر هستند. در واقع، مبنا و معنای تمام جستجوها و پژوهشهای ما در فلسفه، علم و ... مبتنی بر روابط ملموس و چهره به چهره با ديگران و ناشی از حس مسئوليتی است كه نسبت به آنها داريم.
بعبارة أخرى، أنا، قبل أن أكون ذاتًا عارفة (بحسب هاجس الفلاسفة المحدثين)، إنما أنا فاعل أخلاقي؛ ففي فلسفة ليفيناس، لـ«ينبغي» أولوية على «الكائن»، وللخير أسبقية على الحقيقة وهو أساسها. في الواقع، إن الأخلاق وتحمل المسؤولية متقدمان على أي بحث موضوعي محايد عن الحقيقة، وهما شرطه. فالأخلاق عند ليفيناس لها الأولوية على الإبستيمولوجيا والأنطولوجيا اللتين كانتا هاجس الفلاسفة السابقين.
“أيها الكائنُ منك، المتواري
في كينونتي المتوارية”
(مولانا)
في الأساس، إن «أنا» الإنسان في فلسفة ليفيناس، بالأخلاق تتشكل وتستمر. أصير «أنا» حين أواجه الآخر. بالآخر أجد نفسي وأستطيع أن أقول: «أنا».
كينونة الآخرين منغمسة، سلفًا، في كينونتي. في فلسفة ليفيناس، «الأنا» ليست منفصلة عن الآخر؛ «الأنا» بالآخر تتشكل وتنمو. أنا هو أنا، لأن الآخر كائن. «أنا» الإنسان وهويته تتشكلان في الصلة والتفاعل والاستجابة للآخر.
في الصلة بالآخرين نتجاوز العزلة والوحدة، وهذه العلاقات وجهًا لوجه هي شرط حياتنا وازدهارنا. «الأنا» الديكارتية أو «أنا» روبنسون كروزو المنعزلة عن الآخرين، لا يمكن تصورها إلا في القصص، لا في الواقع.
الآخر حاضر فينا على الدوام. حتى أكثر لحظات حياتنا الباطنية خفاءً تظل مع الآخر. بدون الآخر، لا يمكن البتة الحديث عن «أنا» أو عن حياتي الباطنية. أنا كائن لأن الآخر كائن، وكما قيل، فإن الآخر حاضر في كل هموم الإنسان وغمومه. وأيضًا بتعبير مولانا:
كل ما يُصنع حسنًا وعذبًا وجميلًا
إنما يُصنع لأجل عين مبصرة
متى كان صوت العود وقراره وحدته
لأجل أذن صماء عديمة الإحساس
لهذا السبب، فإن الذات الحقيقية، من منظور ليفيناس، هي ذات أخلاقية تشعر بالمسؤولية تجاه الآخرين. بهذا المعنى، الأخلاق هي الفلسفة الأولى؛ أي، كما قيل، إنها الشرط المسبق لأي تفلسف وتأمل، وهي أساس تشكل «الأنا» واستمرارها.
هذه الحياة الأخلاقية ومع الآخرين هي التي، من منظور ليفيناس، تضفي على حياتنا (وموتنا) معنى وأصالة، وتفتح أمامنا نوافذ الأمل، وتغمر حياتنا بالغنى. من الواضح أن رواية ليفيناس للحياة الأصيلة تختلف كثيرًا عن فلاسفة آخرين تحدثوا في هذا المجال؛ فلاسفة مثل نيتشه وسارتر وكامو وحتى هايدغر.
“حاجات الآخر المادية هي حاجاتي الروحية”[5].
(ليفيناس)
الحياة الأخلاقية عند ليفيناس هي أبهى تجليات تاريخ الحياة الإنسانية؛ أن يخصص المرء، على سبيل المثال، ساعة من وقته الثمين أسبوعيًا لقراءة كتاب للمكفوفين، أو أن يقوم بعمل تطوعي للآخرين، أو أن يمنح بلا رياء ولا تصنع، وأن يأخذ بيد «اليتامى والأرامل والغرباء»، بتعبير النصوص المقدسة الذي كثيرًا ما يستخدمه ليفيناس.
يصر ليفيناس على الاعتقاد بأن العلاقة بالله لا تمر إلا عبر معبر العلاقة بالبشر، وأن التدين بلا اكتراث بالآخرين باطل من أساسه.
العلاقة بالله هي دائمًا بواسطة العلاقة بقريب الإنسان والدفاع عن الفقراء والأرامل واليتامى والغرباء. الأنبياء، في نظر ليفيناس، لم يكونوا مشغولي البال ببقاء النفس، بل كانوا مشغولي البال بـ«الفقراء والأرامل واليتامى والغرباء».
وكما هو واضح، فإن كل جهد ليفيناس ينصب على إحياء الأخلاق في مختلف المجالات. فعلى سبيل المثال، في فلسفة الدين، لا تتم مواجهة الله، من منظور ليفيناس، بشكل مباشر، بل تحدث في العلاقة الأخلاقية مع الآخر. التجربة الدينية عند ليفيناس هي، قبل كل شيء، تجربة أخلاقية.
.
.
1_ اصغری، محمد. تقدم اخلاق بر فلسفه در اندیشه امانوئل لویناس. دو فصلنامه پژوهش های فلسفی. دوره 6. ش 10. سال 1391.
2_ علیا مسعود. کشف دیگری همراه با لویناس. نشر نی. 1395.
3_ Cohen Richard. Face to Face with Levinas. SUNNY Series in Philosophy, State University of New York. 1986.
.
.
[1] .Ulysses
[2] .Ithaca
[3] .Totalitarianism
[4] .First Philosophy
[5] .Cohen R. 1986. Interview with Richard Kearney.p.13.
.
.
.
.
نقاش حول هذا المقال٤ تعليق
توصیه های بجا و صحیحی است اما مبانی متافیزیکی آن مغفول واقع شده.بدون خدا بنیاد اخلاق بر آب است.
درست است که "دیگری"رد پررنگی در سرنوشت آدمی دارد و بل که خواستگاه و خاستگاه آدمی،" دیگری"ست، اما"کدام-دیگری؟"و"کی-دیگری؟"هم نباید نادیده گرفته شود؟ و مراقب بود که با طناب"هر-دیگری"و"هرجا-دیگری"به چاه زنخدانش نیفتاد...
یکی ضعف های جدی لیبرالیسم، اخلاق و مسئولیت نسبت به دیگری ست. به نظر می رسد این نوع مباحث مکمل خوبی باشند. اینکه من نیازهای مادی و معنوی دیگران را نیاز معنوی خود ببینم از جمله مطالب زیبای لویناس هست که در دنیای کرونایی امروز بکار می آید.
دراین مقاله گفته شده که خوبی برحقیقت تقدم دارد درحالیکه خوبی خود حقیقت است اخلاق خود حقیقت است هرگز حقیقت جدای از خوبی واخلاق نیست که تاخر وتقدمی مطرح باشد