اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
Seyyed Javad Tabatabai warns that the germs of decay have sprouted from deep within Iran's soil and the enemy within is on the offensive. Certain intellectuals strike at the country's roots more devastatingly than any external enemy ever could, putting its territorial integrity up for auction.

Years ago, on a certain occasion, I said: "In Iran, everything has a custodian except Iran itself." Now that Siyasat-nameh has dedicated an issue to Iran, I return once more to this long-standing preoccupation to point out a few things about it. With the passage of time, and the expansion that centrifugal forces have found in all arenas, I believe one cannot remain indifferent to Iran being left without a custodian...
The source perhaps can be taken up with a spade, Once full, it cannot be crossed with an elephant.
Sa'di had the experience of collapse during the Mongol invasion, but although his experience can serve as a pointer for us, today it is not entirely applicable.
In the time of that Shaykh-i Ajal, following numerous invasions, the enemy came from without, and if it possessed sufficient men and materiel, it would cast rout upon the Iranian armies, but it would never win the final war. Yet with the blowing of pestilential winds, Iran, with the very sap of its life, has nurtured an enemy within that is a stranger inside and a familiar stranger.
That is, a thief has come with a lantern! Sa'di left Iran when Iran had become the "lair of Tatar leopards and lions," but it was not long before those same leopards, through association with Iranians, abandoned their leopard-like nature, and the Shaykh "when he returned, found the country at peace."
Today, a revolution has occurred in the state of the times; the germs of corruption have sprouted from the depths of Iran's soil and taken root there, and if the external enemies took shelter in the shadow of Iranian refinement, these internal enemies flee from Iranian culture and customs.
Iran was constantly like an island amidst a sea of enemies whose towering tidal waves from those oceans would, on every occasion, crash upon its safe shores, each time causing much destruction. That is, Iran was the gem, and the many calamities were like the ring. Yet despite all this, the internal front was so steadfast and powerful that even if it suffered defeat in military combat, in the cultural war it would cast rout upon the army of the enemy's lack of culture.
The internal enemies, assuming they existed, could have had no power beyond causing annoyance.
With the corruption of the age's temperament (I use this expression ambiguously so as not to enter into a discussion of the transformations in regional relations and the relationship of forces within the borders...), under conditions where, based on certain illusions, a conception of the logic of borders had been created, the enemies outside the country's borders, through their domestic agents, transferred the field of battle into Iran's borders.
This event has occurred over the past three decades amidst unawareness of the profound transformation in the conduct of Iranian society and the region, and if this unawareness of the logic of these transformations, and the disregard for that logic, continues as before, there is a fear that a breach may occur in the pillars of the country, and its repair may not be easily possible.
By these enemies, I do not mean solely, or primarily, the enemies of the political system; these enemies are not even in the guise of enemies, and they may naively think themselves friends. But with an appearance from which morality, wisdom, spirituality, and especially rationality emanate, they strike such blows at the roots of this country that Arab, Turk, and Mongol had not struck.
Just as large groups of national intellectuals, in the not-so-distant past, during the first period of intellectual life, were devotees of various theories of autocracy, the leftist dictatorship of the proletariat, and the novel theory of "disregard for opinions" of the Shari'atis, in recent years, in one of the many new periods of rationality, they have made such a descent into "liberal" enlightenment that even John Locke cannot hold a candle to them, and there is no one to ask: Whither such haste?
One says, where is Iran? What is Iranian culture? Such-and-such an ancient historical work was made by the Romans, and such-and-such a work from the Islamic period by the Arabs and the "Turks"!
And the one who yesterday beat his chest under the banner of shutting down the university, in one of his trances before the camera suddenly chants: if the people of certain regions of the country want to separate from Iran in a referendum, they can, and there is no compulsion for them to stay!
That other one, in his mystical-ethical frenzy, knows nothing of history, and of course his excuse is accepted—since you have made me drunk, do not enforce the limit upon me!—but this one, as a professor of political science, cannot not know that no country holds a referendum on the territorial integrity of its land or puts it up for auction.
I am not saying if he had studied a lesson; I am saying even if he knew something of the events of the country where he studied, at the level of Tehran newspapers, he could know that the world's fifth-largest power and economy, because its people had a suspicion that the institutions of a united Europe would impair the prestige, power, and sovereignty of their country, gave up the gift of Europe for what it was worth...
.
.
.
.
.
Political Science
Political Science
Political Science
Political Science
Political Science
Discussion49 comments
جالب است که جامعه دانشگاهی و قشر دانشجو ایرانی با وجود پروپاگاندا علیه حکومت و روحانیون شما، با گرفتن ژست علمی و اندیشمندی حتی به هواداری طباطبایی از ایران هم می تازند. پس این روحانیون و حکومت برخاسته از religious sentimentsنیست و این تنها سنت دینمدارانه ایرانی نیست که که هدف دانشگاهی و روشنفکر در کشور شماست . اساساً به هر ماهیت غیر غربی است دشمنید!لیبرالیسم-فاشیسم در روز روشن! و بیرحمانه به آن می تازید حتی اگر از سوی استاد دانشگاهی از جنس خودتان باشد. حال دکتر طباطبایی قدمی از خط دیکته شده داشگاه بیرون گذاشته . چه حجمه به ایشان میشود! از هر چه بگذریم ایشان از فرنگستان مورد تقدیش خودتان آمده. در نگاه دانشگاهی و روشنفکری یهودیت ، فراماسونری ، و ساینتیسم و علم پرستی خرافی دانشگاهیان و دانشمندان منتعصب خرافه پرست ، باورهای آن ها Gospel Truth است. امیدواریم که همان گونه که پوزیتیویسم تبدیل به abusive term واژه توهین آمیز شد institution دانشگاه بیشتر برای مردم، دانشجویان، و اهل دانش شناخته شود.
بسیاری از دوستانی که آثار علمی دکتر طباطبایی را نخوانده اند حق می دهم که از این نوشته برداشت خوبی نداشته باشند. اما باید دانست که دکتر طباطبایی در حدود بیش از چهل سال که تمام پژوهش ها و کتاب های خود را با محوریت »ایران« نوشته است از این رو در این زمینه و در سه موضوع تاریخ، فلسفه و سیاست تخصص کامل دارند. جدل و دعوای میان ایشان و ملکیان دقیقا از جایی آغاز شد که ملکیان در دانشگاه اصفهان به نقد آثار ایشان با عنوان »مدرنیته « ایرانی پرداخت. نقدی که کمتر علمی بود. همه ما می دانیم که ملکیان استاد عرفان و اخلاق است و در زمینه سیاست و تاریخ صاحبنظر نیست از این رو دعوا رو خود جناب ملکیان شروع کرد و بدتر از همه اینکه در زمینه ای اظهار نظر کرد که اصلا تخصصی ندارد و طباطبایی دقیقا در مورد مساله ای در مقابل ایشان به مناظره پرداخت که تخصص آکادمیک ایشان است و جالب اینکه سالهاست در این زمینه می نویسد و پژوهش می کند. فارغ از لحن تند و گزنده دکتر طباطبایی باید گفت که مشکل از جایی آغاز شده است که برخی روشنفکران بدون تخصص نظر داده اند. من تا کنون ندیده ام که برای مثال دکتر طباطبایی درباره ذات عرفان و اخلاق نظر دهد و یکی از ویژگی هایی که دارد این است که کاملا تخصصی برخورد می کند. اگر جایی هم در مورد دین، اخلاق و عرفان حرف می زند از منظر اندیشه سیاسی و تاثیر آن بر تاریخ اندیشه در ایران بوده است.
1 ـ در مورد تخصص معمولاً با دو رویکرد مواجه می شویم : از یک سو در تصمیم گیری به نظر متخصص وقعی نمی گذارند و ارزیابی و پیشنهاد متخصصا ن را بی ارزش یا هم ارز سخنان دیگران می انگارند و گاه تا حدی آگاهانه و تحقیر آمیز نظر « کارشناسان » را نادیده می گیرند ...... ؛ از سوی دیگر « تخصص » ابزار اختناق است ، می گویند: تخصص نداری ، پس حرف نزن ؛ در زمینه ای که تخصص نداری ، خاموش بمان .... . . پیام « حمید رضا » به نظرم مصداق شق اخیر است . به هر حال در مورد تقسیم کار و تخصص گفتنی سیار است ، در این جا اشاره به یک مورد کافی است : رابطه متخصص و غر متخصص دو طرفه است . غیر متخصص به عنوان مشتری و مصرف کننده و ... حق پرس و جو ، سنجش و انتخاب و ابراز نظر دارد و خواه ناخواه چنین می کند و باید بکند زیرا متخصصان دیدگاه ها و محصولات و آرای متفاوت و متنوعی دارند و از گزینش گریزی نیست . 2 ـ آقای ملکیان در حاشیه نشستی در دهه 80 ، مفهوم ایران و شاخص های انحطاط در « نظریه انحطاط ایران » جواد طباطبایی را به پرسش گرفت . بعدها او از موضعی « نام انگارانه » ـ و به گمان من سُست ـ به بررسی مفهوم ایران پرداخت . در این سال ها همکار آقای طباطبایی در نشریه « سیاست نامه » ( موسی غنی نژاد )از همین موضع نام گرایانه به نفی جامعه و جامعه شناسی پرداخت اما با « لحن تند و گزنده » آقای طباطبایی ـ که البته روشی نکوهیدنی در گفتاگفت و اندیشه ورزی است ـ مواجه نشده است . بنا بر این ماجرا ابعاد دیگری جز روشنگری دارد . برای خواننده ای که در پی شناخت روشن و مستدل و هماهنگ و ره گشا ست ؛ این گونه رجزخوانی ها بی ارزش و ای بسا ضدارزش است ، چه در حد یک متن کوتاه باشد ، چه در حد چندین کتاب حجیم و سنگین !
با سلام شما را به هر چیزی که معتقدید قسم از سر این فایل های pdf مزخرف دست بردارید.شما که زحمت تایپ رامی کشید چرا نسخه ورد را در سایت قرار نمیدهید؟ واما اصل ماجرا:آقای طباطبائی که متاسفانه با مهم ترین شکل شعور بشری،یعنی علم کاملا ناآشناست به خود اجازه میدهندکه بجایا نابجا در مورد همه چیز اظهارنظر کنند.خوب حق هم دارند؟خداوند بهترین فیلسوف ،نظریه پرداز،محقق تاریخ اندیشه ها،مترجم وتحلیل گر،را آفریده است،یعنی ایشان را؟؟؟ پس تنها تماشا بود و بس...
علم؟ شریعتی علمی صحبت میکرد یا ملکیان یا آل احمد؟ در ضمن هیچ وقت آقای طباطبایی ادعای بهترین بودن نداشت ندارد و نخواهد داشت. شما هم به جای این ادعا که طباطبایی غیر علمی سخن میگوید و خود را برترین میپندارد اگر میتوانید بیایید به قول خودتان علمی سخنانش را نقد نمایید.
شاید برای برخی دوستانی که اثار جناب طباطبایی را مطالعه نکردند مطلب کمی ناروشن و مبهم باشه به خصوص که درمتن هم در لفافه برخی اشارات حرفهای زده شده.اما در کل موضع دکتر طباطبایی در این مورد کاملا واضحه و همانطور که جناب دکتر داوری هم گفتند انکار ایران نتیجه ای جز انکار خود نداره..تمام سخن طباطبایی هم همینه که با انکار ایران و خالی کردن زیر بای خود بر چه چیزی تکیه خواهیم زد و ایا اصلا چیزی می ماند که جایگزین شود .برخی از دوستان از سلوک شخصی افراد گفتند ولی واضحه که اینها ربطی به استدلال شخص نداره و نخواهد داشت. در ضمن بحث های مثل انسان جهان وطنی و..که از زمان روسو البته نه بدین مفهوم بلکه به صورت انسان طبیعی گرچه شاید معادل مناسبی نباشد مطرح بوده و افرادی مانند ژان بدن و..نیز در ابتدای بحث های خود درباره انواع حکومت و شیوه انها بدان برداخته اند ولی تمام این افراد هم تقریبا بدین نتیجه رسیده اند که برای داشتن تمدن که شاید باکمی مسامحه بشود ان را زندگی انسانی نامید نیازمند به مفاهیمی به مانند کشور و ملت و.. هستیم.و جز این نیست که انکار این موارد چیزی نیست چز روی گردانی از همین زندگی..اینجا البته ملت داشتن در معنای ملی گرایی و برتری بر دیگر ملل نیست بلکه ملیتی مفهومی است که هریک از ما در تعریف خود از هویت خودمان به عنوان یک فرد که در جامعه انسانی امروزی نه زندگی فردی طبیعی داریم.که این مفهوم هویتی هم قابل انکار نیست چون در جهان امروز واقعیت های به نام کشور و..اثر دارند بر زندگی هر فردی و ما هم هر روز شاهد تاثیرات این قبیل امور بر زندگی خودمان در جامعه انسانی هستیم.اشکال دیگری هم که شاید بر برخی افراد روشنفکر وارد هست اینه که این افراد ازسویی بر طبل ضد ملیت و ایرانیت میکوبند و بی توجه به اینکه در حال فراهم ساختن خوراک فکری برای گروه های تجزیه طلب و دیگر کسانی که چشم به خاک ما دارند عملا با انها همراهی میکنند..و ای کاش هر اندیشمندی در حوزه تخصص خودش اظهارنظر میکرد تا اینگونه شاد ریختن اب به اسیاب دشمن نباشیم..چون دفاع از ملیت به معنی نایونالیسم نیست واگر ملتی از درون خودش رو بدون این مفهوم بیان کنه سرنوشتی جز رویارویی ضعیف با دیگر کشورها که به جد در طلب منافع خودشون هستند نداره..حال قضاوت با شما یک طرف جمعی با افکار جهان وطنی و حتی بدون فکر دفاع از وطن مالوف خود..و طرف دیگر اماده و مصمم برای تسخیر میهن اینگونه افراد..متن قطعا اشکالاتی داره خوشحال میشم دوستان بیان کنند..
چرا دانلود نمیشه فایل pdf? خواهشا راهنمایی کنید
سلام و درود لینک اصلاح شد
۱_ امروزه دولتها زرنگتر و شیادتر از آنند که بدون منافع شأن مجوز استقلال صادر کنند. در پس این ترکیب و تجزیه ها، منافع اقتصادی و طبیعی و توریستی و انسانی و .... نهفته ست. مثلا اگر منطقه و ایالتی مرغوب و طلاخیز و ییلاقی خواستار جدایی شود، دولت مرکزی بالطبع به بهانه وحدت ملی امتناع میکند وگرنه منطقه ای فقیر و مریض و کودن و اوباش و زشت و .... سریعا مجوز جدایی را دریافت میکنند. ۲_ اما مضافا نوعی لجبازی و شکنجه روانی نیز در پس این تفکیک های سه گانه ( یا چندگانه ) بعضی قومیتها هم نهفته ست مثل ترک ها و کردها و .... تا حالت طغیان و خودشیفتگی افراطی اینها را مهار کنند. ۳_ امروزه در دهکده جهانی و با وجود روشهای فدرالی و ایالتی و ... هیچ دلیل نظری نمیتوان یافت که قومیتها را بزور تفکیک کرده و مانع زبان مورد علاقه شأن گشت ( هرچقدر هم زننده و شنیع باشد ) نسل های جدید با مطالعه زبانهای مختلف، انتخاب های معقولتری خواهند داشت. در نهایت هر کلام و زبانی که هواخواه فراوانی در قلوب عوامانه داشته و یا در مغز نخبگانی، آثاری تمدنی خلق کرده باشد، ارزش آموختن و تدریس را خواهند داشت. وحدت واقعی و اصیل در قلب ها و مغزها حاصل میشود، وگرنه اتحاد و وحدت صوری و زوری، مثل هیاهوی بادآورده میشود که ارزشش هم از همان حدود روده درازی نیز فراتر نمیرود. بیهوده سخن بدین درازی نبود. باده عام از برون، باده خاص از درون بوی دهان بیان کند تو بزبان بیان مکن مشعله های جان نگر، مشغله زبان مکن چونکه گلی نمیدهی جلوه گلستان مکن
بسیار عالی و موشکافانه گمراهی بزرگی که این به اصطلاح روشنفکران دینی در پس پاما پهن کرده اند و ان دامی که برای دیگران پهن کرده اند سفره خود کرده اند دریدید
بله. موافقم
این هم یکی از گرفتاری های جهان سوم است که علیه خودش اقدام می کند. از این دوستانی که به اصطلاح دانشگاهی هستند و صحبت از درس خواندن در فلان رشته می کنند باید پرسید که مگر اصلاً اثری از دانشگاه در اینجا مانده است که شما تحصیلکرده اش باشید و بر مبنای اعتباری که بدین شیوه کسب کرده اید حرف های جواد طباطبایی را به زیر پرسش برانید؟ من نمی دانم که ریشۀ این گرفتاری در کجا است که روشنفکری در ایران به معنای همراه شدن با مزخرفات و یاوه های مد روز تجزیه طلبانه است. واقعیت این است که جواد طباطبایی در این نوشتار با زبانی هم دلانه و دل سوزانه که البته ربطی هم به فیلسوف بودن با نبودن او ندارد از بودن ایران دفاع کرده است. کجای این کار ایراد دارد. اگر ایشان هم همان یاوه های تجزیه طلبانه را تکرار می کرد احتمالاً این دوستان همه او را اندیشمند و فیلسوف می خواندند. این کشور همیشه وجود داشته است، کسی آن را به زور به وجود نیاورده است. امثال بنده که در دانشگاه بزرگ شده ایم می دانیم که ریشۀ این اندیشه های تجزیه طلبانه در کجا است. اتفاقاًٌ در میان هر بخشی از ایران که چنین خواست هایی در آن به وجود آمده است برویم متوجه ریشۀ بیرونی این گونه افکار هستیم. نکتۀ دیگر هم این است که همین حرف هایی که دربارۀ حق تعیین سرنوشت و احترام به خواست مردم فلان و بهمان منطقه زده می شود اصولاً حرف بومی نیست؛ و همین دوستان توجه کنند که در مدینه های فاضله ای که در بیرون از مرزهای ایران برای خودشان تصور کرده اند چه خبر است و آنها با اقلیت ها و گروه های قومی غیرخودشان چه رفتاری دارند. کدام یک از آن رفتارها را شما در طول تاریخ ایران نسبت به قومیت های ایران دیده اید؟؟؟
البته درست است مشروط به آن که استاد طباطبایی چندی در روستای جکی گور در سیستان یا جزیره خارک زندگانی فرمایند و شاهد آن باشند که چندین نسل وضعشان همین و همان است و خواهد بود ، آنگاه از ایشان نظرشان را جویا شویم.ضمنا مگر وطن جایی نیست که عده ای انسان در آن زندگی می کنند و مشترکاتی دارند و...پس این جغرافیا بدون انسانهای درونش به چه کار می آید؟
سئوالی دیگر از خود شما: مگر دانشگاه در زادگاه خودش حاوی صدق و موفقیت در حل مسائل است؟
این که شما تحقیر خود را با تکرار برچسب جهان سومی از غرب پذیرفته اید مصداق مهمی از اقدام علیه خود در میان جامعه ایرانی است. نمونه این فیلسوف هایی هستند نظری از خودشان ندارد اصولا از نتیجه گیری وحشت دارند فقط ترجمه می کند و به نام خودشان مثلا ظنّی که شلایرماخر خطور کرده در روش تفسیر موسوم به هرمنوتیک تغییراتی می دهند و عمری جوانان فلسفه را بدنبال خود می کشند.یا بسیاری که نگاه تاریخی هگلی دارند. یا آن ها که هایدگر بر ذهنشان مسلط است. سروش ، شبستری ، و تعداد بیشماری در کشور شما مصادیق این روش professionalism, conservatism و فریب خود و جامعه فلسفی مخاطب ایرانی هستند .در پشت اتوریته غرب سخن می گویند . در مورد هر چیز سئوالی مطرح شود 6000 اسم و quotation که حاصل مشاعره و از بر کردن های تحت appellation تحقیق صورت می پذیرد مثل machine gun به دانشجو شلیک می کنند. نام و اسم و حافظه هفت دست حل مسآله و ارائه پاسخ مستقل و اندیشه تقریبا هیچی من آنم که شلایر ماخر فیلسوف بود!
از واكنش ها همه چيز كاملا گوياست ... روشنفكران عليه ايران ! اولويت با ايرانشهر است ، بعد حاكميت و بعد مردم . حاكميت ميتونه بد باشه . مردم ميتونن بد باشند ، توسط استعمار فريب بخورند و ... مردمي كه دهه ها بلكه سده ها آموزش صحيح نديده باشند و در خرافات باشند نميتونن منافع ميهن و خود رو درست تشخيص بدن .
نه « روشنفکران » ، نه « مردمی که اموزش ندیده و در خرافه اند و نمی توانند منافع خود را تشخیص دهند » ! از میهن بدون مردم و سرآمدان فکری آنان چه می ماند ؟ بعد : شما چیستید و کیستید و کجایید ؟ نه از مردمید و نه از لایه دانا و اندیشمند مردم ؟ به هر حال « واکنش ها » متنوع بوده است و گویای ناهمسویی پیام گذاران .
بزرگترین خرافه حال حاضر "علم" است.(علمی که institute دانشگاه بعد از رنسانس به انسانیت حقنه کرده است. علم حاوی ارزشهایی فردی، و اجتماعی و تاریخی است. علم در مفهوم ساینس value-free نیست بلکه حافظ منافع انگلوساکسون شده است. پل فایرابند: علم خرافه دوران معاصر است. افرادی شجاع بایست علم را از تخت سلطنت به زیر کشند. علم خرافه است در لباس فاخر.
جَنابِ دکتر مرتضی مردیها، در فیسبوک خود، نوشته مختصری درباره این نوشته جَنابِ طباطبایی منتشر کرده است، خوب است گردانندگان سایتِ "صدانت" آن نوشته را منتشر کنند. جَناب طباطبایی دیگران را متهم به بیسوادی و تاریخ ندانی و غیره کردهاند، اما خود اشتباهی تارخیی کردهاند که از جَناب ایشان بعید مینمود! عِلاوه بر این، ظاهراً جنابِ ایشان بَین فلسفه تاریخ و علم تاریخ، خلط کردهاند! ایشان هرچقدر مقام شامخی داشته باشند، به یقین "مورّخ" نمیتوانند بود. جَناب حسن انصاری، در مقالاتی چند-در نقد آثار و آراء جَناب دکرت طباطبایی-، این نکته را به تفصیل شرح دادهاند. جَنابِ مردیها در آنجا-فیسبوک- خودم تذکر شدهاند که این اشارت خُرد البته نقدی است بر آن تیر طعنِ طباطبایی که دیگران را ناآشنا و بیسواد با تاریخ میداند، و باز متذکر شدهاند ک هایشان مقام شامخی دارد، و برای نقد ایشنا بایستی مَجال دیگری- و ن هدر فیسبوک- آراء ایشان را نقد کرد. اگر قفرار بر نقدهای خُرد-امّا بجایِ- اینچنین باشد، بسیار میتوان نقد کرد. و چنین کاری را باید انجام داد. تا بهر کم، محققی چون طباطبایی، اگر نقدی قلمی میکند، دست از تیر طعن بردارد و اندکی احتیاط پیشه کند. نُمونه: ایشان در نقدشان بر ترجمه "فلسفه حق" کانت به ترجمه: منوچهر صانعی دره بیدی، در نخستین سطر نوشته اند: "کتاب را تورقی کردم". تأکید بر لفظِ "تورّق" است! خدا روانشناد استاد ابوالحسن نجفی را رحمت کُناد که "غلط ننویسیم" را نوشت تا عامی و عالم از آن بهره برند! شاید جَناب طباطبایی، این کتاب را ندیده یا دیده و نخوانده باشند و یا خوانده باشند و فتور در حافظه موجب فراموشی شده باشد. امّا بعید میدانم کسی که با عربیّت و ادبیّت آشنایی حاصل کرده باشد نداند، در لغت عرب "تورق" را برای خوردن برگ استفاده میکنند، نه "ورق زدن" کتاب و غیره! لازم نیست کسی اهل اصطلاح باشد تا چُنین چیزهایی را بداند! ازین دست ایرادات املایی و انشایی و نحوی و دستوری و صرفی و ساختاری و غیره بسیار میتوان گرفت. امّا حقّ آنست که شاید کسی ضعف در کلام و قلم داشته باشد اما اندیشه ای پخت و سخته داشته باشد-هرچند چُنین چیزی امری غریب است اما مُحال نیست!-، بهتر آنست در کنار نقدهای خُردی چنین بر قلم محققی چون دکرت طباطبایی، ساختار و بافتار و جانِ کلام ایشان نیز به محک نقد نِهاده شود. امّا یک نکته از پیِ همین اشتباهات و سهوهایِ قلمی بر آفتاب افگنده میشود: بهتر است اندکی با سر به زیری و تواضع جهت حقیقت طلبی قلم بزنیم، نه اینکه دیگران را یکسر بیسواد بدانیم و مقدمات زبان "فارسی" که از آن دفاع میکنیم را هم زیر پا بنهیم! خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار
عرض سلام و درود سعی کردیم از آقای مردیها اجازهی بازتاب مطلب فیسبوکیشان را بگیریم، اما هنوز این اجازه رو ندادند.
شما همیشه اینطور صحبت میکنید؟ اولین نوچه ادیب "استاد" ملکیان هستید. تبریک. البته اگر خود "استاد" نباشید، که در بینامی و شوریده سری، سری میان سرها دارد.
« یادداشت » جواد طباطبایی را به عنوان مصداق نوع برخورد « روشنفکران ( اندیشه گران / سخنوران ) خان منش » با اندیشمندان نوآور و فراخ نگر از جنبه های گوناگون می شود بررسی و نقد کرد اما یک نکته اساسی را نباید از نظر دور داشت : جناب طباطبایی به بستن دهان و شکستن قلم گرایش دارد ! نوشته اند : « ... دشمنان بیرونی به درون نقل مکان و جا خوش کرده اند » و این « دشمنان ... احتمال دارد که خود ساده لوحانه گمان کنند دوستان اند » ؛ و این دشمنان احتمالاً ساده لوح کیانند ؟ جلال آل احمد ، علی شریعتی ، عبدالکریم سروش ، مصطفی ملکیان و ... ، یعنی شماری از اندیشمندان شاخص این کهن دیار که مستقل از نقد و نظری که درباره بینش و کنش آنان داریم ، رویش اندیشه ایران ما مدیون آنان است . البته ما حق داریم میراث آنان را بکاویم و بسنجیم و چه بسا رد کنیم اما آقای طباطبایی نظر دیگری دارند ؛ ایشان طیفی اثرگذار و حذف نشدنی از تاریخ اندیشه ما را « ضد ملی » می خواند و از آن جا که « هیچ کس حق ندارد خلاف شئونات کشور و منافع ملی » ـ بنا بر تصور بیان نشده ای که ایشان دارند ـ « سخن بگوید » ، پس .... ، « حقوق بشر و مترقی بودن دست ما را بسته است » ؛ هر چند بعد به تخته می زند : « منظور من این نیست که .... باید جلوی آنان را گرفت » ، ، امری که محتوای « یادداشت » شان را آشکار می کند : غر و لند پیرانه سری کسی که حرفی برای گفتن ندارد ؛ اگر دارد ، بگوید که چرا « مواجهه روشنفکری » و نه « مواجهه طیفی از روشنفکران » با « منافع ملی » ؟ آیا بازاندیشی مفاهیم و گزاره های رایج و مکرر ـ که لازمه برشدن اندیشه و افزایش توان فکری جامعه است ـ ، رسیدن به « مرز خیانت به کشور » است ؟ چرا فکر می کند ایران « متولی » ندارد ، پس اینان که برای بقا و عزت کشور جنگیده اند و برای مقابله با انواع توطئه ها و ترفندها تلاش می کنند ، چیستند ؟ باید تصورات نسفته ایشان را بپذیرند و بازگویند و پیروی کنند تا دیده شوند ؟
ظباظبايي تنها دارايي ايران در حوزه ي علوم انساني است . من از نزديك ايشان رانديدهام اما كتاب هاي ايشان را گاهي تا چند بار خوانده ام. تفاوت طباطبايي با مرادان عارف مسلك و مريدانشان در اين است كه ابژه ي طباطبايي در انديشه سياسي «ايران » است. اين كاملا طبيعي است كه دشمنان ايران از ايشان برنجند. مشكل آقاي ملكيان و سلف هايي چون شريعتي و آل احمد اين است كه بدون پرداختن به ظرف انديشه كه همان ايران باشد به گرته برداري از انديشه هاي غربي مي پردازند و با ساختن معجون بي معنايي از سنت عرفاني و مفاهيم غربي به بازتوليد نينديشيدن مشغول هستند. طباطبايي به دنبال بيدار كردن ذهن خواننده است و امثال ملكيان به دنبال يافتن مريد و مقلد .
جواد طباطبایی تنها کسی نیست که در حوزه علوم انسانی کار می کند ؛ برترین کس هم نیست ، نه از حیث روشنی و استحکام اندیشه ، و نه از حیث روش انتقاد و گفت و گو . در همین زمینه « مفهوم ایران و ملیت ایرانی » آقای شروین وکیلی چه در نقد رو در رو و چه در نگارش مقاله در رد گفته های آقایان ملکیان و زیبا کلام ، به مراتب مؤثرتر عمل کرده اند . شاید به دلیل درخشش جوان های دانا و خلاقی چون شروین وکیلی است که جناب طباطبایی رجزخوانی و پرخاشگری پیشه کرده اند تا یگانه « متولی » ایران جلوه کنند !
استاد ملکیان را از نزدیک می شناسم و ایشان شخصی مطلع وارسته است.دکتر طباطبایی زبانی تلخ و گزنده در نقد و لیکن کاری سترگ در تورق بخشی از متون این کشور دارد.بزرگی گفته بود تفاوت ما باغربیها این است که فرهنگ آنان پژوهیده و فرهنگ ما ناپژوهیده است و کار دکتر طباطبایی علی رغم همه تندگویی هایش سعی در کم کردن این تفاوت است.استدلالهای ایشان اگر در این مقاله واضح نیست در لابه لای سطور کتابها و مقالات ایشان مشخص است .کاش فایل صوتی مخفیانه گرفته شده از استاد ملکیان با هومان دوراندیش منتشر نمی شد و دکتر طباطبایی هم به قول قدما از جای نمی شد که اینچنین بنویسد.در هر حال فکر می کنم بهتر است ما وارد دعوا و سپس جزئی از دعوا نشویم و دیدگاههای هر دو بزرگوار را در بخش تخصصی خودشان پی گیری کنیم.
هرچه تلاش کردم استدلالی در سخنان آقای طباطبایی ندیدم، یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد، الان بنده هم میتونم در نقد آقای طباطایی بگم که ؛جهل دلیل نیست،روشنفکری بی خیال ونامربوط سخن گفتن نیست،خیانت نکنید،این توطئه دشمنان است،این افکار شما تقلیدی و وارداتی است،ساده لوح نباشید،آیا متوجه استدلالی میشود؟! تفاوت آقای ملکیان با ایشان این است که ملکیان حقیقت طلب است وکوشش میکند سخنانش را مستدل کند و اگر به نتیجه ای خلاف میلش برسد، حقیقت را به منافع وامیال شخصی اش ترجیح می دهد«حداقل برداشت من اینگونه است» اما آقای طباطبایی تردید دارم که اینگونه باشند
البته همین الان تبلیغ درسگفتار روان درمان گری در مثنوی ملکیان رو دیدم.شاید هم صرفا مقصودش ملکیان بوده.البته سیدجواد کلا خیلی بدش نمیاد که در لفافه هم که شده طعنه تیره ای به سروش بزنه
خیلی جالب بود! رگ بیرون زده گردن آقای طباطبایی را می شود از پشت این کلمات دید! وقتی هم رگ گردن کسی بیرون بزند دیگر جای حرف زدن باقی نیست.
درین نوشته ندیدم بجز فسوس و مزیح. دریغ از ذره ای منطق
منظور طباطبایی درین نوشته دوکس اند یکی ملکیان و دیگری صادق زیبا کلام.والبته توام با توهین و تمسخر وتکبر وتبختر..
همانقدر که بسیاری از اجزاء نوشتار طباطبایی قابل نقده ،ایران دوستی و دغدغه مند بودنش در مورد ایران ستایش کردنیه. ضمن اینکه فکر می کنم یکی دو جا هدف طعنه هاش دکتر سروش بود مخصوصا وقتی از "مثنوی خانی" و مثنوی پژوهی" به "مثابه نان دانی" شخصی نام برد. ملکیان خیلی به صورت حرفه ای و مستمر به مولوی و مثنوی نپرداخته(البته تا جایی که من می دونم)
آن جا که نوشته : « با ظهور انواع جدید ایدئولوژی های پسامدرن و پساهای دیگر ، از سنخ « چهل تکگی » و « کلنگستانی » ، مرداب های جدیدی به وجود آمده اند .... » ، به نظر می رسداشاره به داریوش شایگان و همایون کاتوزیان باشد . از علی شریعتی و سید جمال الدین اسد آبادی و جلال آل احمد هم که به صراحت نام برده است .
جواد طباطبایی مدتهاست که حرفی برای گفتن ندارد. البته متاسفانه همچنان حرف میزند و بیشتر توهین نثار این و آن می کند.
آرامش دوستدار در « پیشگفتار چاپ دوم » کتاب « درخششهای تیره » در اشاره به جواد طباطبایی نوشته است : « ... به مراتب زرنگتر از » « روشنفکران نازکدل » ، « کسانی هستند که بی سر و صدا به ایده های کتاب و نوشته های دیگر نویسنده اش با چنان مهارتی دستبرد زده اند که تقریباً همه فهمیده اند . از جمله یکی از آنان ..... در کتابی که سه سال پیش در تهران به چاپ رسانده ترکیب مفهومی « امتناع تفکر » را به لباس مبدل « امتناع اندیشه » ( ؟ ) از آن خود شناسانده و از این جعل معیوب در همان آغاز کتابش پرده برداری کرده است . » به نظر می رسد طباطبایی نیز به بزرگداشت خود با خوارداشت دیگری مبتلاست ؛ و این در آوردن حرف حساب از لابه لای سخن چرکین و خشماگین و آغشته به کین و نخوت شان را دشوار ساخته است .