اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
Four questions about Islam, being Muslim, and religious intellectualism are often conflated; the distinction between critique and excommunication is clear, and not every revisionism can be considered a new reading of the prior religion, because revisions lead to the emergence of a new religion.

It seems that in the recent discussion concerning the new theories of some religious intellectuals, the following four questions are being conflated:
Who is a Muslim and who is not a Muslim?
Who is a religious intellectual and who is not a religious intellectual?
What can be attributed to Islam? Or, what is Islam?
Who has the right to attribute something to Islam?
Without naming individuals, I will try to raise some points in this regard and hope these points will help resolve some of the ambiguities.
Who is a Muslim and who is not a Muslim?
The subject of discussion for those who have criticized the new theories of some religious intellectuals in this context is the third and fourth questions, and to some extent the second question, not the first. As far as I know, the critics have not claimed that these intellectuals are not Muslims. On the contrary, they have emphasized and explicitly stated their being Muslim; and sometimes, through the expression "a Muslim is one who says 'I am a Muslim,'" they have also provided their own criterion for who is a Muslim. Furthermore, even when describing these intellectuals as revisionist, they have consistently used expressions such as "revisionist Muslims," which indicates that they have taken their being Muslim as a given and settled matter. Therefore, the point of contention here is not who is a Muslim and who is not, or who has left Islam.
It is clear that criticizing a theory and declaring its incompatibility with Islam in no way means declaring the theorist an apostate. Claiming a theory is incompatible with Islam is different from claiming the theorist has left Islam; the latter is the technical meaning of takfir, but the former is a critique and judgment about a theory, regardless of who the theorist is or what their religion is. It is one of the indisputable rights of any scholar of Islam to critique a theory and declare it compatible or incompatible with Islam, unless one subscribes to the doctrine of taswib and does not believe in a truth and reality for Islam beyond human understanding, but rather considers it a human construct, in which case the study of Islam and the presentation of a new reading of Islam would essentially have no meaningful sense.
On the other hand, revisionism in a religion is also the right of anyone who has researched that religion and found it in need of revision. The debate is over "whether a revision in a religion can be presented to the audience as a new reading of that religion or not." Revisionism in religion has various types and degrees; and undoubtedly, certain types and degrees of revisionism entail the emergence of a new religion or the presentation of a new religion that is different from the religion in which the revision was made. In other words, not every type of revisionism in a religion can be presented as a new reading of that same previous religion, regardless of what individuals think on this matter, just as not every revision in a scientific theory can be called a new reading of that theory. Every religion has a hard core, and revising that core leads to the presentation of a new religion.
It is also clear and needs no explanation that reforming the religion itself is different from reforming religious knowledge; for someone to consider existing religious knowledge a mixture of truth and falsehood and strive to refine it means moving closer to the truth of the religion as it is. But this is very different from someone considering the religion itself a mixture of truth and falsehood and striving to refine it. Further explanation on this subject will follow...
.
.
.
.
Political Science
Political Science
Religion
Religion
Religion
Discussion19 comments
الف : به زعم من لب سخن جناب فنایی اینست که اسلام " ذات یا ذاتیاتی " دارد ، و اگر کسی ذاتیات دین را انکار کند ، از دایره مسلمانی خارج شده است ( به لحاظ تئوریک و عقیدتی ) ، هر چند خود را مسلمان بخواند . حال پرسش من اینست که ایا ما ابزار " ذات یاب " ( مستقل از رای و عقل انسانها ) داریم ؟ روشن است که ما ورای رای انسانها ابزار خاص و ویژه ای نداریم . بنابراین نتیجه اینست که ما گزیر و گریزی از تعدد قرائات - در باب ذات دین - نداریم . به بیانی دیگر سخن بر سر عدم وجود ذاتیات نیست ، بلکه سخن بر سر " چیستی ذات " است . اختلاف بر سر چیستی ذات در باب خدا هم وجود داشته و متکلمان و فلاسفه مسلمان اختلافات حادی در باب خو ذات خدا داشته اند و دارند ، گرچه همگی خداباورند . خدای وحدت وجودی ابن عربی و ملاصدرا کجا ، و خدای فقها کجا ؟ جناب فنایی بهتر میدانند که اختلافات در باب خدا ( و هکذا وحی و معاد و ...) ، لاتعد و لاتحصاست . ب : حال ماییم و مدعیان " ذات دین " . تکلیف چیست ؟ به زعم من تکلیف روشن است . اگر جناب کدیور یا فنایی توانایی اثبات ( موجه سازی ) مدعیاتشان را دارند بسم الله ، واگرنه که نه . حرف قشنگ بدون پشتوانه زدن که کاری ندارد . محل نزاع قشنگ بودن و شسته رفته بودن مدعیات نیست ، بلکه میزان قوت ادله است .
essentilaism تز زمان دکارت است مربوط به قرن ها پیش. آقای دکتر فنایی هم به ذات گرایی اعتقادی ندارند. شما گفتید به زعم من . آیا نباید به زعم ایشان توجه بفرمایید وقتی به ایشان نسبتی می دهید؟
برای فراگیری political scienceو چگونگی اداره یک کشوذر و تنظیم روابط بال دیگران George Washington University بوید و برای شناخت اسلام به متخصص و دانشمند سالام و دانشگاه اسلام یعنی حوزه علمیه اتان رجوع کنید. شما نمی توانید از فیلسوفی که توان اندیشه برخلاف غرب را ندارد ، غربی که الحاد تمامی فلاسفه اش را فرا گرفته اسلامی را بشناسید که مبنایش ارتباط خدا با انسان است. اسلام را همدلانه از طریق متخصصین آن بشناسید. نمی شود اسلام را از طریق مسخره کنندگانش، مخالفانش، تحریف کنندگانش، و از طریق فلاسفه غرب و یا فلاسفه دیمنی که رکن اسلام را منکرند شناخت. حال شما می توانید مخالف باشید یا موافق.اما من شما را از طریق کسانی که به شما می تازند و یا شدیدا از شما منتقدند نمی توانم بشناسم. شما را بایست از طریق کسی که به شما نزدیک است شناخت نه طعنه زننده به شما. .
اگر شما از جناب فنایی بپرسید که آیا من حق دارم بگویم در مواردی اسلام و قرآن با فرهنگ مدرن و مبانی آن ناسازگار است؟ ایشان میگویند البته که حق داری! ولی به این شرط که آن مبانی مدرنیته با اسلام فراتاریخی ناسازگار باشند و نه با اسلام تاریخی. میگویید من چه طور اسلام تاریخی را از اسلام فراتاریخی تفکیک کنم؟ ایشان 12 معیار معرفی میکنند که عمدۀ آنها متخَّذ از خود فرهنگ و عقلانیت مدرن است!. معنای این سخن این است که ابتدا بیاید اسلام را از صافیِ مدرنیته عبور بدهید، و بعد ازاین، اگر این اسلامی که در حوض مدرنیته غسل تعمید یافته باز هم با برخی اجزاء مدرنیته ناسازگار بود، آنگاه اعلام ناسازگاری کنید و مدرنیته را در آن جنبه هایش که مخالف اسلام است پس بزنید! دور را میبینید؟ ابطال ناپذیر کردنِ مدرنیته را میبینید؟ میگوییم مگر میشود اسلامی که بدین نحو غسل تعمید یافته با مدرنیته ناسازگار هم باشد؟ میگویند البته که میشود! مثلا اعتقاد به توحید و خدا باوری و... جزء ذات اسلام است. حال اگر مدرنیته رفت به سمت طبیعتگرایی و نفی خدا و...، شما بگویید که مدرنیته با اسلام ناسازگار است و ما به عنوان مسلمان مدرنیته را از این حیث نفی میکنیم! یعنی ذاتیات اسلام که تاب مقاومت در برابر ذبح مدرن دارند، محدود به امور کلی مثل اصل توحید و...شده است! باقی این غزل را ای مطرب شریف/ زین سان همی شمار که زین سانم آرزو است
چیزی که نادیده گرفته می شود ، و نقصی که در جامعه فلسفه تحلیلی وجود دارد، عدم توجه به ناموفق بودن تحیللی مفهومی در سنت فلسفه تحلیلی به عنوان ابزار فلسفه البته در چارچوب فلسفه تحلیلی رایج که خود را محصول علم می داند. حال با خصلت تجربی علم و تعصب پوژیتویستی و حضور متافیزیک در فلسفه تحلیلی و علم بایست چکار کرد خدا داند. البته مسئله روشن است عدم موفقیت این نوع پروژه ها که فلاسفه تحلیلی و فلاسفه غرب آن را زیر فرش جارو می کنند. هر وقت بیان و نقد می شود شما را با میلیون ها دیتیل detai و جزییات و با این تکنیک خود و دیگر فریبی که می گویند مواضع مختلفی وجود دارد پاسخ دادن را به تعویق می اندازند و نهایتا از آن شانه خالی می کنند و مخاطبین یادشان می رود که مسئله چه بود و فیلسوف تحلیلی پورژوهاش شکست خور اما موضع اش را تغییر نداد. شاهد شکست فلسفه غرب در چارچوب تحلیلی اعتراض و نقد طبیعت گرایان معرفت شناختی مانند کواین (نه گولدمن) است که تحلیل مفهومی را ناتوپان می دانند. اما خود باز از ادعای معقول و تجربی بودن فلسفه یونانی دست نمی کشند. این غیر معقول و غیر رشنال است. فنایی توجه ندارد که بین فلسفه غرب رو وحی و دین معتقد به مبانی دین های اصلی کاردینال تناقض وجود دارد . فلسفه غرب ای پوستیورای posteriori n پسینی فکر می کند و اصولا من;ر دین الهی (نه همگی آن ها ) است. فلسفه غرب دین طبیعی شده را propagate می کند. که سخنی متناقض است اگر معتقد به وحی باشیم. تلاش برخی افرادی که با تظاهر به قبول دین مانند فلاسفه دین دین طبیعی شده را تبلیغ می کنند تبلیغ الحاد است و صداقت ندارند و یا ناآگاه از این مسئله متافلسفی هستند.
این مقاله در مورد ÷اسخ آقای سروش دباغ به اتققاد آقای کدیور است. به نظر من با توجه به اینکه دباغ کدیور را متهم به تکفیر و یا ملازمت آن کرده بود ایشان از نام بردن ابا کردند که شاید بهتر بود این کار را نمی کردند تا برای کسانی که نظرات آقای دکتر سروش و پسرشان و نظر آقای کدیور را ندیده اند مطلب روشن باش. ولی مطلب خارج از مخاطبین خاص آن برای مخاطب عام هم مفید بود متاسفانه عده ای مدرنیته را شاقول گرفته اند و بستن هر پیرایه ای به اسلام را برای همخوان کردن با آن مجاز می دانند.
البته اگر کتاب " اخلاق دین شناسی" دکتر فنایی را با تامل بخوانید، به احتمال زیاد عین همین احساس در مورد خود ایشان هم به شما دست خواهد داد: اینکه ایشان هم مدرنیته را شاقول گرفتند و... . بنابر معیارهای 12 گانه ای که ایشان برای تفکیک اسلام تاریخی از اسلام فراتاریخی بیان کردند، ظاهرا اکثر احکام غیر عبادی قرآن از قبیل قوانین ارث، قصاص، حقوق اجتماعی کفار، احکام قضایی(شهادت و...) و بسی احکام دیگر که صراحتا در قرآن حکم آنها آمده به احکام تاریخ مصرف گذشته بدل میشوند. ذبح اسلام بر اساس اصول مدرنیته، از جمله نقدهایی است که بسیاری از منتقدان منصف بر خود جناب فنایی وارد میدانند. برای مثال بنگرید به مقالۀ دکتر حسین واله تحت عنوان" عقلانیت مدرن و بحران فقه"
در دکتر فنایی دو خصلت قابل مشاهده است: یکی مستحسن و مورد نیاز ایرانیان و دوم، در چارچوب فلسفه غرب بودن. هم بیرون هستند و هم درون. فلسفه غرب، روشنفکری، فلسفه دین یونانی تبار و رومی تبار و آنگلوساکسونی ذاتا و ماهیتا با دین در معنای شرقی آن ناسازگار است. سعی می کند با هر تمهیدی در دست است از شر مسحیت و برخی نه قاطبه (چون قاطبه دانشگاه خدمتکار یهودیت قدرتمند است) یهودیت ، خلاص بشود. اما نمی تواند . نه از شر مسحیت می تواند خلاص شود و نه امکان ارائه موضع موجه ، رشنال، قابل قبول و غیر این را دارد. اگر اشتباه نکنم آقای دکتر فنایی در چجارچوب سکولاریسم سخن می گوید. سکولاریسم یک جزم است که با مطالعه و ارزیابی در موضع تجربه گرایی، طبیعت گرایی، فیزیکالیسم، پوزیتیویسم، بیز گرایی ، و در قدیم در مادی گرایی و مکانیسم قابل مشاهده است. این جزم و تعصب که حاوی انکار مجهولات ، برخی ناتوانایی های شناخت، همواره ناقص بودن مشاهدات، غیر کامل بودن دایره معرفت است بر a posteriori پسینی بودن معرفت انسان متعصب است درذ صورتی که رأی به پسینی بودن معرفت خود پیشینی و محصول عقل است. آقای دکتر فنایی در تلاش برای بیرون کشیدن استدلال از درون اندیشه شیعه، فیلسوفی اوریجینال و بدیع گو و مستحسن است. بسیار قابل تحسین و در احساسش نسبت به فلسفه دین غرب هنوز دچار هراس و ضعف نسبت به فلاسفه ای مالنند جان هیک و دیگران است. اگر بدیع فکر کنیم به نتیجه می رسیم . تا زمانی که جرأت ارزیابی و نقد فلسفه دین غرب را به دخود ندهیم هیچ گاه فلسفه نگفته ایم. بلکه تقلید و رونویسی کرده ایم. احسنت به فنایی و تقاضا از ایشان که فلسفه نو بگویند.
به گمانم همه میدانند که موضوع مقاله عبدالکریم سروش و محسن کدیور هستند.
به نظرم بسیار مقاله محکم و راهگشایی بود که باید زودتر از این جواب این افراد را داده می شد. این عزیزان (طیف امثال عبدالکریم سروش و پسرش) ابتدا از هویتی به نام "روشنفکری دینی" دم زدند و با آوردن پیشینه تاریخی، خود را ملزم به آن دانستند، سپس هر اظهار نظر یا نقدی در مورد آن را بر نمی تابیدند. اما به دلیل اینکه درجه التزام آنها به مفهوم روشنفکری(عقلانیت مدرن) بیشتر از دین بود، کم کم دست به تغییر ماهیت دین اصلی زدند و به لاغر و لاغر تر کردن آن همت گماشتند. امروز به نظرم این مفهوم چیزی از دین باقی نگذاشته است و دست به خودکشی "هویت تاریخی خود" زده است. در واقع آنها به مرور خودشان منکر خودشان شده اند. (قلب ماهیت) اسلام منهای قرآن و پیامبر دیگر چه موجودی است؟ که باید این بزرگواران توضیح دهند. به نظر می رسد همانطور که خیلی از متفکرین در سالهای گذشته گفته بودند (امثال مراد ثقفی، رامین جهانبگلو، ملکیان و ...) و هشدار داده بودند این مفهوم پارادوکسیکال است، امروز به صورت عملی و عیان دارد مشخص و ظاهر می شود. به نظرم پروژه نواندیشی دینی امروز جایگاه قابل اتکاتر و قابل دفاع تری نسبت به آن دارد، چون در عمل نتیجه بخش تر است. روشنفکری دینی که از نقطه A شروع کرد به قصد رسیدن به نقطه B (امروزی کردن دین) امروز دارد به نقطه C می رسد که بسیار نخبه گرایانه است و به دلیل نظرات شاذ کسی نه آنرا می فهمد و نه در میان عموم جدی گرفته می شود.
روشنفکر دینی کسی است که با عقلانیت مدرن به بررسی دین می پردازد و در همان حال به دین به عنوان یک پروژه ایمانی می نگرد . شما در دکتر سروش هم جز این نمی بینید . روشنفکر به خاطر روشنفکر بودنش باید در تمام مواردی که بنام دین عرصه شده چون و چرا کند و تا انتهای آن پرسش برود و هیچ چیزی به عنوان خط قرمز ( جز عقلانیت روشنگری)برایش درجه اعتبار ندارد و در همان حال به عبودیت خداوندی پایبند است
به نظر مى رسد نقصان اساسى تحليل هاى فيلسوفان دين ، كلى نگرى و كلى گويى است. اين سنخ كلى انديشى هاى فيلسوفانه معمولا گره اى نمى گشايد و پرده اى از واقعيت برنمى گيرد. به جاى تفكر در چهارچوب اين كليات ذهنى و انتزاعى به جزييات گزارش شده از روند تاريخ دين اسلام عنايت ورزيد. زندگى روزمره و حوادث جزيى زندگانى نخستين مسلمانان را بررسى كنيد كه تحليل هاى شما را از انتزاع هاى بى حاصل به واقعيت هاى عينى خواهد برد.
بله همین مطلب در فلسفه روز دنیا دیده میشود. در مورد فلسفه غرب این نکته قابل مشاهده است. وقتی به جان رالز گوش می کنی از نظریه ع۸دالت می گوید و قتی هانا آرنت می خوانی از رد خودکامگی کلی گویی می کند اما لیبرال دموکراسی بیشترین میزان کنترل بر جامعه را اعمال می کند اما با یک روش خاص جامعه را فریب می دهد یعنی می گوید به دولت می توانی توهین صریح کنی . اما این یک روش اقناع است. فلسفه غرب از آزادی می گوید اما در کشورهای دیگر کشتار می کند. همین مسأله در بیشترین جنگ ها و آواره کردن در طول تاریخ بر پایه فلسفه جان لاک و فلسفه سیاست روز دنیا دیده میشود.واقعیت فلسفه روز دنیا در واقعیت جنگ های قدرت ها بایست ارزیابی شود.
به طور کلی لحن این نوشتار آکنده از نوعی خشم و جدال بود که از جناب دکتر فنایی قدری عجیب است.به لحاظ محتوایی هم اگر ایشان لوزام همین سخنانشان را پی بگیرند ان شاء الله درآینده نزدیک از قائلان به « اسلام ناب» خواهند شد و نقدی بر کتاب « اخلاق دین شناسی» خواهند نوشت. نکتۀ دیگر اینکه ایشان مرزی کشیدند میان «تکفیرِ قول» ( کفرآمیز شمردن نظریه) و « تکفیرِ قائل»(کافر انگاشتن صاحب نظریه) و ادعا کردند که در فقه سنتی هم این تمایز مقبول است! ظاهرا چنین نیست و عملا بین این دو تلازم هست. برای مثال قول به«وحدت وجود»، یا در روایتی که به جهله صوفیه منسوب است، قول به « حلول خدا در اشیاء»، را در نظر بگیرید. آیا در آراء فقها چنین است که بگویند اگر کسی به عینیت حق و خلق یا حلول خداوند در اشیاء قائل باشد، صرفا قول او کفر آمیز است ولی خودش کافر نیست؟!! بنا به ادعای آیت الله مکارم شیرازی( متخصص در حوزه فقه) غالب فقها معتقدند که قائلان به حلول و...خارج از اسلام اند و احتیاط در اجتناب از آنهاست[ بخوانید: آنها نجس اند]. https://makarem.ir/main.aspx?typeinfo=21&lid=0&catid=44744&mid=255174 آیا این تکفیرِ قائل نیست؟! اگر هست، چه فرقی است بین اینکه کسی به خاطر آراء خلاف اسلام در خصوص وحدت وجود تکفیر شود یا به خاطر آراء خلاف اسلام در خصوص وحی و پیامبر و...؟!
ما که نفهمیدیم با کی داشت حرف می زد . شما ام؟
با سلام و احترام متن خوب و و قابل تاملی و در عین حال ضروری بود. اما به نظرم نقد اخیر آیا یاسر میردامادی بر نحوه نوشتار آقای فنایی وارد است. نقد آقای میردامادی: طرز طراز نقد ♦️ نقد طراز نقدی است که اگر مشخصاً ایدهی فرد یا افراد خاصی را نقد میکند از او یا آنها اسم ببرد و ارجاع مشخص بدهد. اشارهی تعمداً نامشخص نقد طراز نیست؛ نامشخص مثلا در حد: «برخی معاصران/نویسندگان چنین میگویند». نامشخصگویی عامدانه در نقد، دستکم این عیب را دارد که مخاطب را به سردرگمی و سوءتفاهم میکشد و موجب گم شدن بستر بحث میشود. ? نامشخصگویی لزوماً از اهمیت محتوای نقدها نمیکاهد اما شکل نقد را ناطراز میکند. برای یک نمونه از نامشخصگویی عامدانه و ابهامزا بنگرید به نقدی که دکتر ابوالقاسم فنایی نوشته است با عنوان «در باب اسلام، مسلمانی و روشنفکری دینی» (http://localhost:8080/islam-muslim-abolghasemfanaei/). پس از خواندن این نقد، دستکم در برخی نقاط درنیافتم که ناقد دقیقاً دارد چه کسی را نقد میکند. مثلا الف را نقد میکند یا فرزند او را، که مثلا ب باشد، یا هر دوی الف و ب را. شکل طراز نقدنویسی اینگونه نیست. ?بیم آن میرود که اگر چهرههای دانشگاهیِ اثرگذار به این شیوه نقد بنویسند، متأثران از آنها هم یاد بگیرند و طرز طراز نقد فراموش شود. مخاطب نباید برای فهم نقدی معما حل کند. مخاطب باید فقط درگیر محتوای نقد شود نه رازگشایی از هزارتوی ارجاعهای عمداً نامشخص. در این میان، هیچ تفاوتی میان یادداشتی عمومی با نقدی در مجلهی تخصصی نیست و اگر ناقدی در فضای تخصصی با ارجاع مشخص مینویسد در فضای عمومی هم به طریق اولی باید با ارجاع مشخص بنویسد. چون در فضای عمومی مخاطب بیشتر است و احتمال سوء برداشت و سردرگمی افزونتر است.
"همچنین روشن و بینیاز از توضیح است که اصلاح خود دین غیر از اصلاح معرفت دینی است." زبون دکتر سروش مو دراورد از بس توضیح داد که "خود دین" اصلا نداریم.هرچی هست معرفت دینیه.باز ایشون میگه "خود دین"
با سلام دوست داشتن بیشا از حد دکتر سروش مانع شده نتوانید مقاله دکتر فنایی را به درستی بخوانید. همه ما باید تلاش کنیم تااز شخص پرستی بپرهیزیم.
عجب یادداشت صریح و تیزی بود و البته بسیار حق! فقط علت این محافظه کاری در نیاوردن نام افراد را نفهمیدم آنکه در جریان این دعوا باشد میداند کدام قول از کیست و پرده پوشی نمیخواست اما اگر اسم ها آمده بود هم نویسنده به تکلف کمتری می افتاد هم خواننده کمتر آشنا با این دعوا سریع تر و راحت تر نکته دستش می آمد