اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
The question of what philosophy is has no single answer, and unlike other scholars, the philosopher is compelled to defend the legitimacy of their own discipline. By examining the word's etymology as 'love of wisdom' and the Socratic view, it can be understood as 'the movement from compound ignorance to simple ignorance.'

The question of what philosophy is may be one of the hardest, and perhaps the hardest, question that every person engaged in philosophy confronts from the very beginning of their work and for as long as they continue their intellectual activity. Of course, the answer to this question, like many other fundamental philosophical questions, does not have a single answer that could bring the matter to a close. Here, too, I do not intend to provide a final answer to this question, and I am, of course, incapable and unable to give such an answer, and I even believe, in a sense, that the assumption of providing a final answer is only the work of those who have less of a relation to this discipline. One of the most agonizing issues for a person engaged in philosophy is having to defend their own legitimacy. This self-defense can be understood in two forms; its simple form is that a person engaged in philosophy is always confronted with questions from others from the very beginning of their activity, and as it happens, one of these questions is: what is philosophy and what is it good for? Such questions are not asked of any student or scholar of science, and the audience, as soon as they know the field of study of that student or scholar, immediately understands what work and activity that science pertains to, or can possibly understand what the subject of that science is. Interestingly, the scholar of none of the sciences even finds themselves facing the question of the nature of the science in which they are a scholar. No mathematician is in pursuit of an answer to the question of what mathematics is, and no sociologist considers themselves responsible for giving an answer to the question of what sociology is, and even if the scholar of any science attempts to answer this question, at that very moment they have stepped outside the domain and bounds of their own science and entered the arena of philosophy! So here we can offer a definition of philosophy as follows: "Philosophy is that discipline which seeks to define every science and, in relation to that definition, delineates the boundaries and limits of that science." But this definition cannot contain the entirety of the concept of philosophy, and perhaps it can be said that what was presented merely showed the relationship between philosophy and science and cannot be accepted as a definition for philosophy. The question is why we have fallen into such a situation, why we have so declined from the golden age of ancient Greece, why, when philosophy was the talk of their gatherings at that time, it has become so forsaken in our era and in this manner. Why has this happened? How did we end up here? Certainly, explaining it requires recounting its historical course, which I do not intend to do here, as recounting it demands a suitable time and place for its reexamination. In any case, today we are in an era where philosophy has become so forsaken. And a person engaged in philosophy, in any position, must defend their own legitimacy. It is a bitter defense, akin to wanting to prove why I exist and why I am this way. As mentioned earlier, the difference between a philosopher and a scientist is that the scientist never asks what this science, in which I am a scholar, is. What is physics? What is biology? It is as if it is clear to them what they are talking about. As if it is among the self-evident and axiomatic. As if in our era, no Zeno has yet come to completely undermine all the sciences and challenge all scientists to prove the legitimacy and restore the credibility of their own science. But such a philosopher did appear in the golden age of Athens, and his doubts were so robust and strong that our contemporary philosophers are still seeking answers to the doubts of Zeno of Elea. If I want to offer a definition of philosophy, I must offer a definition of myself. Myself, not as an individual and personal entity, but as a human being. Speaking of philosophy is speaking of the human being, the limits of the human being, the limits of human knowledge. Although philosophy, from the root philo-sophia, means lover of wisdom—which is itself a thought-provoking word—it stands in contrast to the word sophist. Our contemporary scientists, as well as analytic philosophers like Quine, are sophists, though not in the bad sense of the word that Socrates and Plato express, but in the sense that they know and are aware of the limits of their science. But philosophy does not have such a status; not only do we falter in defining it, but we can also never say at what stage of philosophical thinking you are. The more you read, the more you understand that you do not know, so it is better to pursue our path to finding a definition for philosophy in this way: by seeking to investigate the questioner of this question! In fact, we ask what the questioner of this question intended by posing this question, or what answer they are seeking? It is possible that the questioner of this question means to know the meaning of the word philosophy, and for this reason asks: what is philosophy?
در مقام پاسخ باید گفت فلسفه که از مشتقات کلمه ی مرکب "فیلو-سوفیا" به معنای "دوستدار-دانش" میباشد، اولین بار بنا به گواه مورخین تاریخ فلسفه، این کلمه را سقراط به عنوان صفتی برای خود، در مقابل علمای وقت که خود را سوفیست به معنای دانشمند میدانستند به کار برد. سوفسطائیان علمای فن خطابت و سخنوری و جدل بودند که میتوان دو خصوصیت عمده را برای ایشان قائل بود: اول آنکه در مباحث و مناظرات خود قابل به حقیقتی نبوده و صرفاً ناظر به پیروزی و موفقیت خود بودند و دوم آنکه برای آموزش فن خود حق الزحمه دریافت میکردند. از سوفسطائیان معروف یونان باستان میتوان به پروتاگوراس، گرگیاس و پیرهون اشاره کرد. به هر طریق سقراط که با ایشان مخالف بود و بر این باور بود که ایشان برای مقاصد مادی و سیاسی به بحث و مناظره و تعلیم و تعلم میپردازند سزاوار نام سوفیست یا دانشمند نیستند و حتی خودوی که با دلایل محکم، پندار های سوفسطائیان را رد میکرد خود را سزاوار این لقب نمی دانست و خود را فقط دوست دار دانایی می خواند. به همین جهت لفظ فلسفه نیز از دیرباز در برابر لفظ سوفسطی که به عربی به لفظ سفسطه که به معنای شیوه ی تفکر و استدلال مغالطه آمیز است قرار گرفت.اما گاهی پرسنده ی این سوال میتواند کسی باشد که از معنای لغوی آن آگاه است اما همچنان پرسش از چیستی فلسفه میکند! با دقتی بیشتر از قبل میتوان حکایتی از سقراط را بیان داشت که تعریفی بیشتر از پاسخ قبلی را در پی داشته باشد. سقراط میگفت که علت آنکه صدایی که از معبد دلفی میاید و من را داناترین مرد آتن میداند تنها به این دلیل است که من "میدانم که نمیدانم" و آگاهی از جهل و ندانستنم است که من را داناترین مرد آتن کرده است. همچنین گفتنی است که سقراط کسی بود که در میدن شهر و یا در مجالس مختلف با طرح پرسش صحیح و دقیق از حاضرین و حتی با قسم دادن ایشان مبنی بر اینکه اگر حقیقتی را میدانند بر او نیز مکشوف کنند به بحث مینشست و از پس برقرار دیالوگ سعی بر انکشاف حقایقی در باب مباحث متنوعه داشت. بنابراین میتوان در این مقام فلسفه را "حرکت از جهل مرکب به جهل بسیط" دانست. اما میشود که با علم بر هر دو پژوهشگر فلسفه پرسش از چیستی فلسفه کند و درصدد آن باشد که با طرح این پرسش تحقیقی در باب تاریخ این پرسش و پاسخ هایی که فلاسفه به آن داده اند بکند. همانطور که میتوان حدس زد در تعریف فلسفه اختلاف نظر فراوانی وجود دارد. یک علت این اختلاف تعاریف، آن است که موضوع فلسفه که زمانی علم علوم و جامع کلیه معارف انسانی بود تغییر کرده و به تدریج علوم طبیعی و انسانی از آن جدا شد و کار بدان جا رسید که پوزیتویستها و نئوپوزیتویستها اصلا وجود فلسفه را به عنوان رشته مستقل معرفت انسانی منکر شدند. که البته این سخن به هیچوجه نمیتواند صحیح باشد و توضیح آن پیشتر در تفاوت علم و فلسفه ایجازاً بیان شد. فلسفه میکوشد عامترین مفاهیم و مقولات را بررسی نماید و کلیترین قوانین جهان را. مطالعه کنند ولی میتوان پرسید: آیا تمام دانشها بر روی هم نمیتوانند اندیشه عمومی درباره جهان را در اختیار ما بگذارند تا دیگر نیازی به فلسفه نباشد؟ مسئله درست در همین جاست که داشتن دید کلی از جهان و بررسی عامترین قوانین آن به هیچ وجه به معنای حاصل جمع ساده نظرگاههای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. فلسفه البته به دادهها و معلومات حاصل از علوم تکیه میکند، از نتیجه گیریهای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. از نتیجه گیریهای سایر علوم بهره برمی دارد ولی خود عامترین مسائل را مطرح میکند، به عامترین قانون مندیها نظر دارد. کلیترین روابط و مناسبات را بررسی میکند. در جستجوی پاسخ به این مسائل و کشف این روابط هر قدر فلسفه به علوم مختلف و به تجربه بشری و به واقعیت بیشتر متکی باشد به همان اندازه علمی تر است. پاسخش درست تر و به حقیقت نزدیک تر است و خود بیشتر به یک علم بدل میشود.پس فلسفه یک بحث و جدل بیهوده یا یک سرگرمی اضافی و از سر سیری نیست. بر عکس وظیفه بسیار مهمی به عهده دارد:طرح عامترین مسائل، بررسی کلیترین روابط بین اشیاء و پدیدهها و روندها، کشف عامترین قانونهای جهان هستی، اعم از طبیعت و جامعه و تفکر، این است وظیفه فلسفه از جانب دیگر به همین علت که فلسفه به عامترین قانون مندیها و روابط نظر دارد آن چنان علمی است که نسبت به علوم دیگر در حکم اسلوب عام آنهاست. پس: فلسفه شکل خاصی از شعور اجتماعی است که عامترین قانونمندیهای جهان واقعی و شناخت انسانی و رابطه بین هستی و تفکر را بیان میکند. اما شاید دقیقترین پاسخ را ارسطو در تعریف فلسفه بیان میدارد که میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند". و ابن سینا نیز میگوید: " فلسفه،آگاهی بر حقایق تمام اشیا به قدری که برای انسان ممکن است میباشد" به نظر من میاید که با این دو تعریف میتوان به تعریف دقیقی از برای فلسفه رسید. اما برای آنکه بهتر از معنای این دو تعریف سر دربیاوریم لازم میاید که مفاهیم مندرج در آنرا بشکافیم. این مفاهیم عبارتند از " آگاهی یا شناختی که انسان میتواند بنابر طاقت خود کسب کند"،"احوال موجودات یا حقایق موجودات" و مفهوم "وجود" شاید اغراق نکرده باشیم اگر بگوئیم این سه مفهوم کلی ترین و بنیادی ترین مفاهیمی است که در طول تاریخ فلسفه از دیرباز تا امروز به آن مواجه بوده ایم.
تحقیق در باب آگاهی و شناخت و میزان و حدود و ثغور فهم انسان و روشی که به واسطه ی آن میتوان شناختی بر حقایق اشیا و یا موجودات داشت، تاملی است که ذهن بسیاری از فلاسفه را به خود درگیر کرده و هر یک به طریق خود در پی پاسخی برای این پرسشها بوده اند، افلاطون در دیالوگهای خود به خصوص در پارمنیدس و جمهوری و با طرح و بسط نظریه ی مثل، ارسطو با بحث در باب ذات و جوهر و عرض و وجود و موجود و ماهیت در متافیزیک، دکارت با طرح کوگیتو و شک معروف خود که در تاملات در فلسفه ی اولی آنرا شرح میدهد، و در میان متاخرین از هگل تا دیلتای و هوسرل با طرح پدیدارشناسی خود در پی کشف حقایق چیزها آنطور که هستند بودند و همچنین فلاسفه ای نظیر لاک در رساله ای در باب فهم بشر و کانت در نقد عقل محض و بسیاری دیگر از فلاسفه در تلاش برای نشان دادن میزان فاهمه و حدود و ثغور آن بودند. همچنین بحث در باب وجود را چنانچه هایدگر به ما آموخت میتوان در آثار تمام فلاسفه یافت اما خود او بود که مفهوم وجود را چنانچه شایسته و بایسته است از دل اشعار پارمنیدس و رساله ی سوفیست افلاطون و متافیزیک ارسطو بیرون کشید و عمر فلسفی خود را که قریب به نیم قرن بود در تلاش برای انکشاف و ظهور این مفهوم صرف کرد. به نظر من دقیقترین تعریف از فلسفه را هایدگر ارائه میدهد که میگوید:" فلسفه همان متافیزیک است. متافیزیک درباره موجودات به عنوان یک کلّ ـ شامل جهان و انسان و خداوند ـ تفکر میکند و اینکه این کلّ چه نسبتی با هستی و چه نسبتی با تعلّق تمامی موجودات به یکدیگر در هستی دارد. متافیزیک درباره موجودات از حیث وجودی که در شیوه «تفکر باز نمایانندهای» که عقل ارایه میکند، تفکر میکند. بنابراین از ابتدای پیدایش فلسفه و آغاز شکلگیری آن وجود و هستی موجودات خود را به صورت یک «بنیان» [اصل، علت،مبدأ] نشان داده است. این بنیان چیزی است که بواسطه آن موجودات فینفسه همان هستند که در نحوه صیرورت و زوال و دوام وجود خویش هستند، همان اموری که به اعتبار آن اشیاء میتوانند مورد شناسایی و دسترسی قرار بگیرند و بر روی آنها کار شود. وجود و هستی مطلق به عنوان آن بنیان (ظهور) موجودات را به منصّه ظهور و حضور واقعی میرساند. این بنیان خودش را به عنوان «امر حاضر» نشان میدهد. حضور امر حاضر در این واقعیت مندرج است که او هر موجود حاضر را متناسب با خودش به حضور و ظهور میرساند. آن بنیان برطبق صورت بالفعل حضور، ویژگی بنیان بودن را به عنوان علّیت وجودی واقعیت و به عنوان ممکن ساختن استعلایی عینیت اشیاء و به عنوان واسطه دیالکتیکی حرکت آن روح مطلق و جریان تاریخی آفرینش و به عنوان نیرو و قدرتی که ارزشها را وضع میکند، تحقق دارد."1 اما میتوان پرسید چرا هایدگر متافیزیک را با فلسفه یکی میگیرد و اساساً متافیزیک چیست و به چه معنا با فلسفه اینهمانی دارد؟ گاهی در میان نوشته های متاخر اهل فلسفه همچنان دیده میشود که گویی مفهوم متافیزیک از زمان ارسطو تا به امروز یک معنا را دارد! در رد این فهم از متافیزیک چند نکته را مختصرا عرض میکنم. اول آنکه افلاطون و ارسطو هیچگاه از واژه ی متافیزیک استفاده نکرده اند، بلکه حتی نام کتاب متافیزیک ارسطو را شاگرد وی یعنی آندرانیکوس بر طبق آثار استاد خود طبقه بندی کرد که در اینجا متافیزیک به معنای اثر (پس از فیزیک) -که کتاب پیشینی ارسطو است - و هم به معنای اینکه موضوعات مندرجه در آن فراتر از مباحث فیزیک و سایر علوم است می باشد. که در تاریخ فلسفه متافیزیک چنان درک شد که منظور از آن گرایش به ساختن نظام فکری ای مربوط به هستندگان دارد که سعی در چگونگی داوری و فهم از خود چیزها دارد. از همین روی هایدگر به نسبت برداشت تاریخی از متافیزیک، آنرا چنین توضیح میدهد: سخنی که به هستی نپردازد، و تفاوت هستی شناسانه را فراموش کند، و فقط متوجه هستنده و چند و چونی آن باشد، سخنی متافیزیک گفته میشود. اما علاوه بر آنچه رفت دو معنای دیگر نیز از متافیزیک فهم شده است که اولی فهمی است که میتوان را در آرای دکارت، اسپینوزا و لایبنیتس دریافت که از قضا این فهم از متافیزیک نیز به نحوی ارسطویی است که البته ارسطو آن را فلسفه ی نخستین یا فلسفه ی اولی میدانست. به اعتقاد هایدگر، ارسطو که در پی فهم بنیاد نهایی هستندگان - وجه مشترک همه ی هستندگان که هم متحرک نیست و هم لایتغیر است- بود و برای فهم این بنیاد علمی را لازم میدانست که به یزدان شناسی (الهیات) نزدیک بود؛ پس آنچه فلسفه ی نخستین نامید، همین علم است که از دنیای محسوسات فراتر میرود. (تاویل پدیدارشناسانه ی نقد عقل محض کانت ۳۳,۳۴) اما هایدگر برای فهم واژه ی متافیزیک راه زبان شناسی را برگزید.In his view, the word meta should be understood not as “after” or “post-” but as “transcendental or transcendence or beyond—not in the sense of beyond.” Likewise, the Greek word phusis is not the same as what it became in Roman and Latin culture as physica, for physica means the study of nature, whereas the Greek word phusis, from the root phuein meaning to emerge and to grow, precisely means Being. (Heidegger, Introduction to Metaphysics, 11) Even Aristotle, since he drew no distinction between Being and beings, had called the science that examines Being physics. From the perspective of the first Greek philosophers, the word phusis encompassed all beings. With the semantic transformation into physics, it no longer contained any concept of all beings. That original meaning, which is prior to nature, history, culture, and even the sacred, was forgotten. (Heidegger, The Fundamental Concepts of Metaphysics: World, Finitude, Solitude) And it was forgotten that phusis is Being itself, which appears on the basis of itself, is self-revealing and open, and is ultimately aletheia—in the sense of unconcealedness or truth, in the same Greek term.
In any case, given what has been said, perhaps Hegel’s remark is accurate that philosophy is the history of philosophy; and one who does not yet know the history of philosophy well and does not recognize oneself as engaged with these concepts is not yet a person of philosophy, and since the answers to these questions do not follow an evolutionary course throughout their history but rather only further angles come to light through the thinking of philosophers, later philosophers therefore have no superiority over the ancient ones, and how apt it is to say that the understanding of the later ones is not possible unless we have a good grasp of the predecessors on this path. Yes, philosophy means the path, and the philosopher is one who walks this path. As Heidegger also says: “Plato’s thinking is not more complete compared to Parmenides’ thinking, nor is Hegel’s philosophy more complete than Kant’s philosophy. Every age and period of philosophy has its own necessities. We must truly grasp this truth that a philosophy is simply the way it is, and therefore we cannot prefer one philosophy over another, just as this holds true for various thoughts.”2
After having said what philosophy is, it may be necessary to address this question in a negative manner as well and ask: what is philosophy not? The reason it becomes necessary to answer this question is that, unfortunately, there are definitions and assumptions about the nature of philosophy, many of which are in contradiction and variance with the essence of philosophy. One of those definitions is that some believe thinking itself is philosophy! Therefore, every mature and rational human being who is capable of thinking and does think is engaged in philosophizing. This view is, of course, invalid; philosophy is certainly in direct relation to thinking, and it is even correct to say that philosophy is thinking, but not every thinking is philosophizing or has anything to do with philosophy. A thinking is philosophical when it is systematic and its form and structure, from assumptions, premises, and generalities to particulars and conclusions, are in complete logical consistency with one another. It is for this reason that the proposition “everyone has their own philosophy” is devoid of content. Heidegger, quoting Hegel in Basic Problems of Phenomenology, says: “Philosophy is essentially something esoteric, by its nature neither made for the masses nor does it brook being made ready for the masses; philosophy is philosophy precisely insofar as it stands in opposition to the understanding, and even more so to the sound common sense of man, by which is meant the spatial and temporal limitation of the human species. In relation to sound common sense, philosophy is in and for itself an inverted world.” Earlier we said that the proposition “everyone has their own philosophy” is an erroneous proposition. But we know that, in any case, every human being has their own particular way and path for living—without having much familiarity with philosophy as a learnable and teachable discipline (in which one might also raise doubt and ask whether philosophy is a positive science? As some philosophers believe that thinking cannot be taught, and therefore neither can philosophy)—it must be said that every human being has their own particular worldview, and one might even add that this worldview can be based on philosophical opinions as well, but a worldview is not the same as philosophy. A worldview is fundamentally understood as an outlook on life. It is a view of our situation in the world, and how we can act. In fact, a worldview can be considered an ideology, that is, the set of an individual’s beliefs, like religion. If we take a linguistic look at worldview, we notice that this word is composed of two parts: world and view. View refers to seeing, and in a sense, seeing, both in philosophical language and in everyday language, also signifies knowing and understanding. For example, in everyday language we say, “I see how much you’ve learned”; here, seeing means understanding and grasping, otherwise nothing has been seen or come before the eyes. Aristotle also gave greater importance to the sense of sight and considered this sense superior to the other senses, and Heidegger saw the origin of seeing as understanding in Plato’s eidos or idea, because eidos is derived from the word idein, meaning to see. The interpretation of being through the idea means that by seeing beings, we find a way to their being. In the allegory of the cave as well, the humans inside the cave see the shadows, and then they must go outside the cave to see the truth.
Heidegger, in his famous book Contributions to Philosophy, explains this difference—that is, the difference between worldview and philosophy—very well. He says, “Philosophy and worldview are incomparable with one another, and any attempt to bring them closer together is doomed to failure. Worldview limits the field of experience, whereas philosophy opens up new fields for experience. Worldview is usually the end of the road, but philosophy is always at the beginning of the road.” And it should also be added that worldview lacks the capacity to understand itself, because it is incapable of questioning its own foundations. Finally, and as a conclusion to this brief piece, it seems necessary to clarify two further points. The first is that philosophy essentially provides no final answer to any question; rather, it teaches us the method of posing the correct question and inquiring into it. The other point is that all that has been said does not imply that if its practitioners follow this path, they will learn philosophical thinking. For philosophical thinking, and fundamentally posing the question of what thinking is, is a question that thinkers must address in its proper place. .
.
.
.
.
.
Discussion2 comments
متا در زبان یونانی به معنای "درکنارِ ؛ در میانِ" و لذا متافیزک از لحاظ زمانی هم می تواند به معنای قبل و هم بعد از طبیعت باشد و از لحاظ مکانی به معنای چپ و راست، جلو و عقب، بالا و پائین. برای سهولت در درک موضوع میتوان دو کره ( یا دو مکعب مربع ) تودرتو را تصور نمود طوریکه محیط کره میانی مرز درونی و پائینی کره بیرونی باشد که خود در کلیه جهات باز و بیکران.اینست تصویر هندسی فکر و خیال فلسفی افلاطون در مورد عالم ایده ها یا ماوراء طبیعت در نهایت بیرون و بالا و عالم محسوسات یا طبیعت در نهایت درون و پائین. ارسطو شاگرد برجسته افلاطون در فکر و خیال محیط کره میانی را حذف کرده و هردو را به یک کره واحد، باز و بیکران تبدیل نموده به شکل یک جهان نامتناهی، غیر حادث و قدیم، یعنی آفریده نشده بلکه همیشه بوده و هست و خواهد بود. ارسطو از این راه و به این روش یگانه انگاری یعنی یکی بودن طبیعت و ماوراء طبیعت را جایگزین دوگانه انگاری استاد افلاطون و فرم های مطلق را جانشین ایده های وی نموده که بصورت امکانات بالقوه در باطن طبیعت موجود اند و نه به شکل مُثُل یا مثال ها، الگو ها یا سرمشق ها در ورای طبیعت. یک نکته بسیار مهم در این زمینه اینست که افلاطون و ارسطو بر روی ایده درخشان، منور، طلائی، حقیقی و علمی دموکریت فیلسوف ماقبل سقراط سرپوش تاریخی گذاشته اند از ترس اینکه مبادا نور شمع های افکار و خیالات خود آنان تحت تابش نور شدید آن خورشید محو و ناپدید گردند. فرمولبندی کلمه ای آن ایده در کنار ایده اتمی به شکل زیر بوده : این دنیا از لحاظ اندازه متناهی و از لحاظ عددی نامتناهی یا بیشمار میباشد. به زبان فارسی امروز و آینده یعنی گیتی ها یا کیهان ها و یا جهان های متناهی، مساوی، موازی و بیشمار. اثبات موجود بودن یا وجود داشتن جهان های بیشمار به روش علوم طبیعی و تجربی محال و غیر ممکن میباشد بلکه فقط از طریق تقسیم بینهایت حقیقی و واقعی ( نه بینهایت کلمه ای، مفهومی و ایده ای و نه بینهات ریاضی به شکل 8 خوابیده بر روی بالین) به واحد های مطلقا مساوی و بیشمار به کمک قوای ادراکی فهم و عقل سالم با ابزار های فکر و خیال و تصور روشن به روش هندسی در پیروی از روش مطلق خدای حقیقی و واقعی ( یعنی خدا از دیدگاه علمی و نه خدای لفظی، کلمه ای، واژه ای، مفهومی، ایده ای با نام های گوناگون در زبان های مختلف انسانی که فقط در زبان و خط و خاطره انسان از موجودیت برخوردار ست و در خارج از آنها هیچگونه مصداق و مثال بیرونی ندارد از دیدگاه دین و فلسفه و عرفان و آتئیسم ) به شکل زیر: بینهایت هیچگاه نمی تواند دارای یک مرکز واحد، یگانه و منحصر بفرد باشد، زیرا مرکز داشتن هرچیزی نشانه بدیهی، بارز و آشکار متناهی بودن و مرز و محیط داشتن آن چیز است. اما بینهایت میتواند دارای مراکز بیشمار محلی یا میدانی باشد. هرکدام از این محله ها یا میدان ها را میتوان یک گیتی یا کیهان و یا جهان نامید. پدیدار شناسی های هوسرل و هایدگر کمال نهائی پدیدار شناسی کانت و هگل نمی باشند بلکه دو جوی بار باریک و کوتاه اند که از رودخانه بزرگ ایده آلیزم و ماتریالیزم آلمان جدا شده و در چند کیلومتری به خشکی رسیده اند. شناخت پدیده ها دیگر به عهده فلسفه نمیباشد بلکه رشته های مختلف علمی به ویژه علوم طبیعی و تجربی و ریاضیات هم محض و هم کاربردی. فلسفه ی نو شاید مفید باشد که مشغول کشف و شناخت امکانات بالقوه کثیر و فراوان نهفته در باطن طبیعت و در پشت هرکدام از پدیده ها، شود. یعنی بجای فنومنولوژی به نئومن ها و نوومنولوژی به پردازد. از دیدگاه فردی من، واژه های آل، ایده، ایده آل، آلِ ایده، ماده، آل ماده، کاتگوری، نئومن و نوومن در اصل و ریشه به زبان فارسی بوده اند و نه یونانی. از دیدگاه خردمندان گمنام ایرانی در فراباستان، کلمه ماده به معنای خمیر مایه ساختاری واقعیت نبوده بلکه به شکل《ما ۱۰ 》 تلفظ و بیان میشده، یعنی هرکدام از ما افراد انسانی در آفرینش اولیه ده تائی آفریده شده ایم به شکل خانواده های ده عضوی مشتمل بر پنج مرد و پنج زن خودی. واژه ایده به شکل ای ده تلفظ و بیان میشده و مخفف 《این ۱۰ 》 بوده و ضمیر دوم شخص مفرد این، اشاره به هرفرد انسانی منجمله هر موجود دیگری داشته و واژه کاتگوری به معنای کات یا جعبه و یا صندوق گوری یا قبری یعنی دفن شده در خاک هستی و وجود. جهان بینی هراکلیت مبنی بر سیالیت یا جاری بودن همه چیز فقط در ظاهر طبیعت یعنی در میدان فعلیت های پدیدار شده و جهان بینی پارمنیدس مبنی بر سکون و ثبات همه چیز فقط در باطن طبیعت یعنی در میدان وسیع امکانات بالقوه و پدیدار نشده و هردو بر رویهم حقیقت داشته و دارند و مکمل همدیگرند. جدا نمودن این دو جهان بینی حقیقی و مکملی از همدیگر و قرار دادن دومی در نهایت بیرون و بالا تحت عنوان عالم ایده ها یا ماوراء طبیعت و گذاشتن اولی در نهایت درون و پائین توسط افلاطون از دیدگاه فردی من، بزرگترین گمراهه روی اندیشه، فکر، خیال و تصور فلسفی محسوب میشود درست مثل گمراه روی جدا نمودن عالم غیب و امر و ملکوت از علم شهود و خلق و ملک و گذاشتن اولی در نهایت حاشیه بالائی و دیگری در نهایت حاشیه پائینی هستی و وجود بیکران در میدان افکار و خیالات و تصورات و اوهامات دینی. هستی و وجود بیکران همانطور که از نامش پیداست، فارغ از حاشیه میباشد؛ چه چپ و راست، چه جلو و عقب، چه بالا و پائین، چه شرق و غرب و چه شمال و جنوب. خدای حقیقی و واقعی نه فقط اول و آخر بلکه پیوند اول و آخر یعنی وسط همه کس و همه چیز هم میباشد بصورت ظاهر و باطن، محتوا و محیط هرکدام از گیتی ها یا کیهان ها و یا جهان های متناهی و مساوی و موازی و بیشمار و در محتوای هرکدام از آنها دارای هفت سیما یا چهره و یا جمال و جلال کلی می باشد بصورت هفت سامان یا نظام کلی کوانتمی در قالب هفت عالم یا دنیا به شکل آسمان ها و زمین های هفتگانه و هرآنچه که بین آنهاست و لذا هیچ موجود دیگری چه شهودی و چه غیبی غیر از او نه وجود دارد و نه میتواند وجود داشته باشد.
با عرض سلام و تقدیم احترام، واژه Philosophie از سه هجا به شکل زیر ساخته شده است : Phil o sophie با تلفظ فیل و سوفی . فیل از دیدگاه آفرینندگان اولیه این واژه به معنای دوستدار حقیقت نبوده است بلکه به معنای سمبل یا نشانه نیروی جسمانی و sophie به معنای دانا یا خردمند و یا عاقل نبوده بلکه به معنای سمبل یا نشانه نیروی خردورزی یا عقلانیت. O حرف پیوند واو می باشد. این واژه در اصل و ریشه توسط مهاجرین ایرانی به سرزمین یونان انتقال یافته و در آنجا معنای دوستدار دانش به خود گرفته است و آن مهاجرت قبل از پیدایش هومر حماسه سرای بزرگ یونان یعنی حدود هشت سال قبل از میلاد ایسا مسیح صورت گرفته است، زیرا هومر چند قرن قبل از سقراط از این کلمه استفاده کرده است. واژه سوفی از دو کلمه فارسی - عربی ساخته شده است؛ یکی سو به معنای بسویِ یا در جهت چیزی و دیگری فی به معنای در یا درون و یا بطن و باطن. معبد Delphi با تلفظ دل فی ( در دل ) محلی بوده است که در آنجا فال گرفته می شده و آنهم از طریق گوش دادن به ندای باطن یا حرف دل. بعضی نام های مردانه در غرب از قبیل فیدل معکوس واژه دل فی یونانی ( در اصل فارسی - عربی ) می باشد. منظور آفرینندگان کلمه فیلوسوفی این بوده است که انسان دارای دو نیرو می باشد ؛ یکی جسمانی و دیگری فهمانی و عقلانی که باید ارزش هرکدام را بسنجد و به موقع خود آنها را بکار گیرد. به عنوان مثال یک اسطوره ساز در اثبات وجود خدایان و یک یکتاپرست و معتقد به خدای واحد و یکتا در اثبات وجود آن و حقیقت داشتن پدیده وحی نباید مثل پهلوانان و یا گلادیاتور ها با نیزه و تبر و زنجیر و گرز و قمه و شمشیر و سپر به سوی حریف حمله ور شود بلکه باید نیروی عقلانی و فکر و زبان را بکار گیرد و با طرف مقابل یا رغیب وارد گفتگو شود و سعی کند با آوردن دلیل و برهان شنونده یا حریف و رغیب را قانع نماید. امروز این سوال مطرح است که پهلوانان دینی برای اثبات وجود خدا و پدیده وحی از زور یا نیروی جسمانی و سپر نمودن گردن و سینه و نشان دادن عضلات بازو و شکم و تحمیل امر به معروف و نهی از منکر با کمونیست ها و آتیئست ها و دیگران و دگر اندیشان و دگر باوران وارد میدان گفتگو می شوند یا مثل بچه های آدم و حوا با زبان خوش. فیلوسوفی در اصل و ریشه یک خط فکری - تخیلی رقابت وار با باور های اسطوره ای و باور به خدای یکتا در دین یهود بوده و بعدا رقابت با ادیان مسیحیت و اسلام هم به اضافه شده است.اما فلسفه تاکنون نتوانسته است که به یک باور ساده و عام دست یابد که از قابلیت رقابت با باورهای دینی برخوردار باشد و توجهات سر و دل و احساس و فکر و خیال پیروان خودرا مثل پیروان ادیان بسوی خود جلب نماید. فلسفه آزاد غرب و دین و الاهیات و کلام و تفسیر و حکمت و عرفان دینی هنوز به این حقیقت کلی دست نیافته اند که خداوند متعال موجودی ست لایه تناهی یا نامتناهی یا بیکران و یا بینهایت و لذا هیچ چیز و هیچ کس دیگری غیر از او نه وجود دارد و نه می تواند وجود داشته باشد. همچنین خداوند متعال به علت بی نیازی مطلق و بیکران در طول تاریخ پیدایش انسان روی کره زمین تاکنون هیچ انسان هایی را تحت عنواین نبی و پسر و رسول برای تربیت و هدایت بشر انتخاب و اعزام و ارسال ننموده و در گوش سر هیچ انسانی یک جمله یا جملاتی را تحت عنوان آیه و آیات نجوا و زمزمه نکرده است چه بطور مستقیم و بدون واسطه و چه غیر مستقیم و با واسطه. همچنین خداوند متعال به ستایش و پرستش و نیایش و مناجات و دعا و عبادات و تسبیح و ذکر و طاعت و بندگی و احداث معابد و قربانی حیوانات در اطراف آنها و زیارت اماکن به اصطلاح مقدسه و تعیین قبله گاه و اوقات شرعی از طرف انسان هیچگونه نیازی نداشته و ندارد و نخواهد داست. از همه مهمتر اینکه خداوند متعال از ابعاد فراوان و بیکران خویش تنها یک جهان را نیآفریده بلکه جهان موازی و موازی و بیشمار. پدیده های نزول و صعود هم از طریق بارش رحمت و فیض از بالا و بسوی پایین و یا از راس مخروط بسوی قاعده و برعکس جاری و ساری نگشته اند بلکه از طریق امواج و نوسانات باز و بسته شدن یا انبساط و انقباض محتوای کیهان ها یا جهان ها بطور یکسان و برابر و چرخه یا گردش وقوع مه بانگ های هفتگانه و متوالی .به این معنا که راه و سفر بسیار طولانی انسان بهمراه بقیه محتوای کیهان یا جهان بین نظام احسن آفرینش مبداء و معاد از راه بالا صورت می پذیرد یعنی منقطع به شکل وادی به وادی یا منزل به منزل یا پله به پله و یا ایستگاه به ایستگاه و نه بصورت خطی و پیوسته. از همه مهمتر اینکه انسان پله به پله بسوی خداوند در حال صعود نمی باشد بلکه در بطن خداوند و بهمراه خداوند بسوی بازگشت به نظام احسن آفرینش مبداء در معاد در حرکت می باشد.