اندیشهفلسفهخردگفتگوحکمتمعناپرسشفرهنگ
Today's intellectualism has degenerated into a populist and ineffectual current that, instead of enlightening, panders to the tastes of its audience. In contrast, Shariati and Al-e Ahmad guided society by courageously confronting intellectual fashions.

«دلیر باش در به كار گرفتن فهم خویش! این است شعار روشننگری». ایمانوئل كانت(1)
شاید كمتر كسی باشد كه تردید كند در اینكه روشنفكری ما دستكم نسبت به دهههای پیش و به ویژه قبل از انقلاب تبدیل به جریانی نحیف و ضعیف شده است. اقبالی كه نسبت به سخنرانیهای شریعتی و كتابهای آلاحمد میشد كجا و تیراژ كتابهایی كه امروز نام و نشان روشنفكران بر تاركشان میدرخشد كجا؟ حتی در دهههای نخستین پس از انقلاب نیز شاهد بروز و ظهور برخی چهرههای روشنفكری چون دكتر عبدالكریم سروش بودیم كه گرچه تاثیرشان در جامعه نسبت به سلف خود كمتر بود، اما در اصل تاثیرگذاریشان نمیتوان تردید و تشكیك كرد.
روشنفكرانی مشهور و محبوب اما بیاثر
حال اما با جریانی از روشنفكری مواجه هستیم كه چهرههای آن هر چند به غایت مشهور و حتی محبوب هستند، اما این مشهوریت و محبوبیت فاقد كمترین اثرگذاری جدی در صحنه واقعی جامعه است.واقعیت این است كه این نوع از شهرت و محبوبیت كه در شماری از چهرههای امروز جریان روشنفكری میبینیم بیشتر از جنس شهرت و محبوبیت سلبریتیهاست كه حداكثر نقش زینتالمجالس را ایفا میكنند. چهرههایی كه بیشتر از آنكه به كار «روشننگری» جامعه بیایند، با حضورشان به گرم كردن محافل، مراسم، جشن تولدها، تشییع جنازهها، به صف ایستادن روی سنها برای اهدای جایزهها و... میپردازند. البته در خلال این مهمانیها و جشنها و عزاها، سخنرانیهایی را هم انجام میدهند و به بحث در مورد فلسفه، اخلاق، دین، روانشناسی، سیاست و... میپردازند.
چرا روشنفكری ما اثرگذاری خود را از دست داده است؟
اما چرا روشنفكری ما به اینجا رسید؟ چه شد كه از یك نیروی مهم فكری – اجتماعی تبدیل به عناصری مشهور اما ناكارآمد شد؟ نیروهایی كه نه قادر به نقشی تعیینكننده در تحولات سیاسی – اجتماعی هستند و نه به لحاظ فكری توانستهاند گرهای از كار فروبسته جامعه بگشایند؟
این در حالی است كه به لحاظ حجم و تنوع موضوعات، احتمالا میتوانیم روشنفكری امروزمان را بسیار پركارتر از گذشته بدانیم. در میان این جریان میتوان چهرههایی را یافت كه به كمتر حوزهای از حوزههای فكری، فلسفی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ادبی، روانشناختی، هنری، زیباییشناختی و... ورود نكردهاند، اما با این وجود شاهد عقیم بودن جریان روشنفكری دستكم در مقایسه با زایشهای این جریان در دهههای گذشته هستیم.
اما اگر بخواهیم جوابی برای این پرسش مهم پیدا كنیم – كه چرا روشنفكری امروز ما به جریانی تقریبا بلااثر تبدیل شده است؟- باید آن را در نیرو و توان این جریان برای نقش اصلیاش یعنی هدایتگری جامعه یا همان «روشننگری» بجوییم.
نقشی كه شاید بتوان گفت دیری است از دست این جریان خارج شده و گویی به جای هدایتگری بیشتر درصدد دنبالهروی از امواج اجتماعی است.
افكاری كه در خدمت شهرت گرفته میشوند
این در حالی است كه در مورد روشنفكرانی نظیر شریعتی و آلاحمد عكس آن را شاهدیم. این كتابهای آل احمد و سخنرانیهای شریعتی بود كه تكلیف بدنه اجتماعی آنها را در نوسانات سیاسی و اجتماعی معلوم میكرد.
آنها اگر شهرتی داشتند جز این نبود كه در خدمت افكارشان قرار گیرد. اما در مورد بسیاری از چهرههای روشنفكری امروزمان میتوان به راحتی ادعا كرد كه این افكار آنهاست كه در خدمت شهرتشان قرار گرفته است و نه بالعكس.
روشنفكری ما عوامزده است
شهرتطلبی نیز از مهمترین آفات كار فكری است كه میتواند جریانی را از پیشرو بودن و نقش هدایتگری به پسرو شدن و جریانی دنبالهرو تبدیل كند.
از دست دادن نقش هدایتگری جامعه كه زمانی دامن روحانیت را گرفت - تا جایی كه مرحوم استاد مرتضی مطهری را با همان صراحت لهجهای كه در او میشناسیم- به تذكار وا داشت و گفت: «روحانیت ما عوامزده است.» امروز نیز بلای جان جریان روشنفكریمان شده است. بهطوری كه بر همان سیاق میتوان گفت روشنفكری ما نیز عوامزده است!
اما اینكه چرا روشنفكری امروز ما از امكان هدایت جامعه و «روشننگری» برخوردار نیست، شاید جز این دلیل نباشد كه از تولید فكر محروم و خود تبدیل به مصرفكننده افكار دیگران آن هم بر اساس ذائقه مخاطبان شده است. روشنفكری ما بلوغ خود را از دست داده؛ او این متاع ارزشمند را به بهای ناچیز آسودگی فروخته است. این جریان، سالهاست شهامت مواجه شدن با مدهای فكری را ندارد و همان را میگوید كه سلیقه زمانه اقتضایش را دارد و همانطور مسائل را میبیند كه عوامالناس میبینند و در تریبونهایش در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی همان سخنان را میگوید كه مخاطبانش میپسندد. البته آنها از امكان عقلانی و به اصطلاح «rationality» كردن آن گفتهها برخوردارند و این هنر را به هنرمندانهترین شكلش به كار میبندند و برای مخاطبان خود این تصور – و ای بسا توهم – را به وجود میآورند كه كسب آگاهی كردهاند. این همان آگاهی كاذب یا شبه آگاهی است كه در روند رشد جامعه تاثیر معكوس دارد؛ آگاهی كاذب به جای پیشرفت، پسرفت و به جای اعتلا، انحطاط را برای جامعه رقم میزند. تاثیر مخربتر آگاهی كاذب این است كه جامعه هدف روشنفكری، خود را محتاج آگاهی نمیداند، چراكه به اندازه كافی از آگاه بودن خود مطمئن است و تكلیف همه چیز برایش روشن است. بنابراین مترصد فرصتی است كه عرصه عمل برایش گشایش یابد. اگر این عرصه برایش باز شد كه نقش خود را ایفا خواهد كرد. در غیر این صورت به مبل خود تكیه میزند و پایش را روی پایش میاندازد و با نگاهی عاقل اندر سفیه به تماشای اوضاع مینشیند و رنجی كه از مرارت جامعه میبرد را با فوت كردن شمع تولدی یا خوردن شیرینی انتشار كتابی دفع میكند!
اگر این زینت المجالس شدنها و فراغت یافتنها برای رفتن به جشنهای تولد و مهمانیهای روشنفكری و ... نشانه نابالغی این جریان نیست پس نشانه چیست؟ اوضاع و احوال چهرههای روشنفكری امروز را با شریعتی مقایسه كنید كه حتی وقتی از قلم یا بیانش تعریف و تمجید میشنید چهره در هم میكشید و آن را دون شأن خود میدانست. شأنی كه رسالتی برای خود قائل بود و آمده بود تا كاری كند.
مساله كمسوادی آلاحمد و شریعتی
در نقد آلاحمد و شریعتی در طول دهههای گذشته كم گفته و نوشته نشده است. از قضا به «كمسوادی» و «بیمایهگی»شان هم خرده گرفتهاند. شاید هم حق با همان منتقدان باشد. شریعتی و آلاحمد مثل آنها ذهنشان آنقدر از سخن فلان فیلسوف انگلیسی و فلان روانپزشك امریكایی و... پر نبود كه از ضرورت «بازگشت به خویشتن» حرف نزنند. روشنفكری برای آنها، كسب و كاری نشده بود كه چشمشان را روی نقاط ضعف این جریان در تاریخ معاصرمان ببندند و از «خدمت و خیانت»شان چیزی نگویند.
آری شریعتی و آلاحمد آنقدر «باسواد» نبودند كه در نوشتهها و سخنرانیهایشان، «استناد» را بر جای «استدلال» بنشانند.
در یك كلام شریعتی و آلاحمد همان روشنفكرانی بودند كه به تعبیر دقیق كانت «دلیری» و شهامت داشتند.
اما نه فقط شهامت مواجهه با قدرت سیاسی كه این جهاد اصغر آنها بود، بلكه جهاد اكبرشان همانا درافتادن با مدهای فكری زمان بود كه در نقدش به لكنت نمیافتادند و ابایی نداشتند از اینكه یافتههای خود را با شفافیت تمام به مخاطبانشان منتقل كنند؛ «بازگشته از جهاد اصغریم / با نبی اندر جهاد اكبریم» (2)
امالرذایل جریان روشنفكری
بر همین اساس بود كه شریعتی بر دموكراسی متعهد تاكید میكرد و دموكراسی غربی را «دموكراسی راسها و نه دموكراسی رایها» میدانست. آلاحمد نیز بر خطر ترویج دموكراسی غربی و نسبت آن با استعمار هشدار و جریان روشنفكری را به این خطر بزرگ تا حدودی مبتلا میدانست؛ «روشنفكر در حوزه دموكراسیهای به اصطلاح غربی (اروپایی و امریكایی) كه چه بخواهد و چه نخواهد بر محمل استعمار میراند و گرچه وجدان ناآرام تمدن غرب هم باشد باز از معامله استعمار بهره میبرد.» (3)
این «بهره»مندی به تعبیر جلال و در حد فروتر آن یعنی «آسودگی» به تعبیر كانت همان علتالعلل اختگی و امالرذائل جریان روشنفكری ماست.
A current that cannot be generative, because it is overawed by the ideas of the day and intimidated by big names. On the other hand, today our intellectuals seem to have turned into a guild or class with vested interests attached. Becoming a guild has robbed the intellectual current of its agility and freedom; guild interests on one side, and being intimidated and overawed by the intellectual fashions of the day on the other, have so fettered them that they seem never able to step outside this narrow circle.
The Supreme Virtue of Al-e Ahmad and Shariati
But when we turn back and look to the past, we see Shariati and Al-e Ahmad, whose intellectualism was of an entirely different kind; their confrontation with the Pahlavi regime, which derived its legitimacy not from the people of Iran but from the approval and support of the great world powers, is certainly a virtue for Al-e Ahmad and Shariati. Yet their supreme virtue is the courage they showed in confronting the intellectual fashions of the time and, in Jalal's words, the "games" of their era.
As the late Al-e Ahmad—on the occasion of whose ninety-sixth birthday this note was written—said in criticism of the practice of his predecessors (intellectuals before September 1941): "...What games were set in motion. From Zoroastrian-game to Ferdowsi-game and Kasravi-game; the Bahai-game, of course, had a longer history. I will address each one of these games, each of which was either a pose of intellectualism or a pose of religion, or a counterfeit substitute for both." (4)
Al-e Ahmad, of course, considers these—in his own words—"games" to be the result of the period of "bloodlessness" and "listlessness" of the Iranian intellectual current in the years before September 1941 (the reign of Reza Shah). (5)
In his genealogy of the weakness of Iranian intellectualism, he goes back even further than the 1921 coup and seeks the roots of this problem in the reign of Naser al-Din Shah Qajar. Where, he suspects, the first spark of the Zoroastrian-game was struck; "The first of them was the Zoroastrian-game. Following what was mentioned in the margins, in the anti-religious policy of the government of the time and following the miseducation of the extremist historians of the Naseri era, who were the first to feel inferior in the face of European progress and, inevitably, the first to search for the cause of Iran's backwardness, for instance in this miseducation that the Arabs trampled Iran's civilization, or the Mongols, and other absurdities ... In the twenty-year period [the 20 years before September 1941 and the rule of Reza Shah], the 'Faravahar' reappears on doors and walls, meaning we have resurrected the god of Zoroaster from the grave." (6)
Al-e Ahmad considered the second game to be the "Ferdowsi-game"; "With what heartache we took money from fathers and bought tickets to help build the tomb of that great man, for which not even his daughter had felt sorrow... ." He does not, of course, abandon fairness and drinks the draught of speech with reverence, emphasizing that he has no intention of disrespecting the sage of Tus; "And if I call this story the Ferdowsi-game, it is by no means intended as blasphemy, nor as disrespect to the stature of a poet like Ferdowsi. For me, a Persian speaker, Ferdowsi is alive and present forever in the Shahnameh and on the warm tongues of the storytellers, and this needs neither a tomb nor a keyholder, nor a pilgrimage-text reader, nor a custodian."
Al-e Ahmad considered the third game to be the "Kasravi-game"; "Now that the Bahais have become a closed sect, have lost their fervor, and have retreated into their cocoon, and nothing more can be done by them, why not create a new sect? So, from a learned historian and inquisitive researcher, they make a false prophet, a weaver of absurdities and a bringer of verses; so that he is promptly assassinated in Sharb al-Yahud after September 1941 in the presence of a justice court judge, and we are now left with the regret that the only righteous historian of the age was finished before he could finish his work." (7)
It is essential to note that the aim of this writing is not necessarily the primary referents of Al-e Ahmad's speech, but rather his courageous manner of confronting the atmosphere of the time and the climate dominating the intellectual sphere of that period.
One must ask: how much of this outspokenness and boldness of the pen has been present in the later generations of our intellectualism? Voicing such criticisms in the 1340s [1960s]—and by someone who was a leading figure among the intellectuals of his time—is no simple matter. It is exactly as if one of the intellectuals of our era were to take on today’s intellectual fashions, such as globalization, keeping pace with the developed world, “liberal posturing,” “cosmopolitan” thinking, and the like.
But Al-e Ahmad and Shariati belonged to the lineage of intellectuals without a shop or apparatus; intellectualism was not their trade. They were not salesmen who needed to cater to the customer’s taste. Otherwise, the pursuit of comfort, ease, and being an ornament at weddings and funerals never did and never does require so much “courage.”
What is Enlightenment?
It is for this very reason that, among all these intellectual currents, we find no path to “Enlightenment”! Indeed, what is “Enlightenment”? Perhaps a precise definition and explication of this concept could serve as a touchstone for assessing our contemporary intellectual current.
On the subject of “Enlightenment,” great and small figures in both East and West have spoken and written, but perhaps no explication is more eloquent and precise than what Immanuel Kant wrote. It was he whose golden sentence we cited at the beginning of this essay, and who considered the principal message of Enlightenment to be “courage”—not in reading, speaking, or writing, but in “using one’s own understanding.” It was he who said that people sometimes read books in order not to think; just like Christians who go to a priest so they need not trouble themselves and employ their own conscience. “Have courage to use your own understanding!”—that is the motto of Enlightenment. Laziness and cowardice are the reasons why such a large proportion of humankind, long after nature has released them from alien guidance, nonetheless gladly remains immature for life, and why it is so easy for others to set themselves up as their permanent guardians. Immaturity is comfortable. As long as there is a book that provides understanding for me, a pastor who acts as my conscience, a physician who prescribes what I should and should not eat, and so on… why should I trouble myself? If I have the money, what need have I to think? Others will undertake this irksome task for me [and in my place].” (8)
This is the very commodity that Shariati and Al-e Ahmad possessed, but of which the majority of our present-day intellectuals are deprived. Of course, they have other things in its stead, chief among them that very “comfort.” Comfort from the concerns that could rob Shariati and Al-e Ahmad of sleep, let alone distract them with birthday parties, book launches, and the like.
If our contemporary intellectual current, despite having dozens of platforms—from books and lectures to the press and all manner of virtual social networks—has little impact, the reason should not be attributed to the closed atmosphere of society and political restrictions; that is giving a false address. Rather, this feebleness must be sought in their lack of anything to say. A lack of anything to say despite all the verbosity!! Figures whose lecture files overflow from virtual networks, whose photos and names have long been a permanent adornment of the press, and who have scarcely left any field unexplored, yet nonetheless not only cannot take a step forward, but have long been living off their former reserves and, as the saying goes, eating out of their own pockets.
Of course, the market of audiences for these intellectual figures of ours is by no means feeble or stagnant, and the number of “members” of the channels attributed to them deafens the heavens and blinds the envious eye. In fact, these figures and their contemporary audiences have found an equal function for one another. They say things that their audiences like and enjoy hearing, providing them with a kind of comfort that exempts them from the toil of reflection and thought. They learn impressive-sounding phrases, find themselves treading the path of “rationality and spirituality,” and partake of the feast of “expounding truth and reducing suffering.” On the other hand, those figures, by the grace of saying and repeating the same points, see the number of their audiences and “members” increase day by day, and the requests and demands for their presence at this party, that birthday celebration, the launch of this book, and participation in that tour of Konya, and so on, multiply more and more.
A situation with which everyone is apparently satisfied; both speakers and listeners. Both guests and hosts. Both gift-receivers and gift-givers. Both observers and publishers, and both rulers and the ruled. Everything is in place in this arena; books and cakes and presents and candles and witnesses and passion and poetry and fervor — and, God willing, understanding — all are ready.
But what cannot be found is that very "clear-sightedness" whose market is so stagnant in these times; neither do speakers have the motivation to utter it, nor do listeners have the patience to hear it.
This situation has become so normalized that when one of the intellectuals — exceptionally — a prominent "clear-sighted" one (Dr. Abdolkarim Soroush), shows "courage" and, based on his own diagnosis and by employing his "own understanding" in response to a political question, issues an opinion with "clear-sightedness" that does not suit the taste of the intellectual current's audience, they rise up against him asking why you said this and not what we like? Of course, that ignorant onslaught could not push Soroush back and make him surrender to their wishes; rather, with more eloquent expression and stronger reasoning, he once again repeated his claim, insisted on his opponents' lack of arguments, and did not surrender to this dangerous stage-managing by the ignorant.
This example can explain the arrangements, glorifications, and encouragements of our other intellectual figures.
Therefore, if one day the martyr Morteza Motahhari spoke about "Fundamental Problems in the Clerical Establishment" and Abdolkarim Soroush wrote "Freedom and the Clergy," today someone must take up the pen and speak about the freedom of the intellectual and the fundamental problems within the guild of intellectuals, and ask the question that Al-e-Ahmad posed about 50 years ago; "Now we must see, where is the Iranian intellectual?" (9)
.
References:
1- Immanuel Kant, essay "An Answer to the Question: What is Enlightenment?", quoted from the book "What is Enlightenment, What is Enlightenment?", Ehrhard Bahr, translated by Sirus Arinpour, Agah Publications, fourth edition 2015, pp. 33 & 34.
2- Masnavi-ye Ma'navi, Book One, Section 76.
3- On the Service and Treason of Intellectuals, Jalal Al-e-Ahmad, Kharazmi Publications, Volume Two, p. 106.
4- Ibid., p. 153.
5- Ibid., p. 153.
6- Ibid., p. 154.
7- Ibid., p. 157.
8- Immanuel Kant, essay "An Answer to the Question: What is Enlightenment?", quoted from the book "What is Enlightenment, What is Enlightenment?", Ehrhard Bahr, translated by Sirus Arinpour, Agah Publications, fourth edition, 2015, pp. 33 & 34.
9- On the Service and Treason of Intellectuals, Jalal Al-e-Ahmad, Kharazmi Publications, Volume Two, p. 103.
.
Literature
Philosophy
Philosophy
Philosophy
Religion
Discussion34 comments
سانسور عقاید بوسیله صدانت تعصب راست گرای لیبرال
Fascismنگاهی به فاشیسم که مانند استالین ، روزولت میوه مدرنیته بود برای جامعه ایرانی می تواند روشنگر باشد. موسیلینی، فرانکو در اسپانیا، و حزب سوسیال ناسیونال و هیتلر proper nounهایی است که معمولا بعنوان prime example های فاشیسم معرفی می شوند. فاشیسم در مرکز اروپا در زمان جنگ جهانی دوم و پیش از آن مستقر شد.علم سیاست اذهان دانشجویان را با گفتن این که معمولا آن ها به اتحاد طبقه متوسط و مواضع عوام پسند تکیه می کردند اقناع می کند اما به مدرنیسم هیتلری و وابستگی فاشیسم به به فلسفه غرب زیاد تمرکز نمی کند و مانند demogogyمعمول در آموزش دنیا با مسائل واقعی اما نه ضرورتا همه مسائل و نه مسائل پنهان شده با ارائه Detailفراوان مخاطب را گیج ، تحت تاثیر ، و اقناع می کند.حتی در کشور انگلیس در کشوری که چرچیل مردم را فریب داد و از مشوقین جنگ جهانی شد آزواد مازلی فاشیسم انگلستان را بعنوان عضو کابینه حزب کارگر نمایندگی می کرد.طبق آموزه های آن چه در دانشگاه هایی مانند جورج واشینگتن به جامعه جهانی تلقین می شود تنفر و عقاید پاپیولیستی دامن زده شده و حمایت مردمی حاصل می شود عقاید ناسیونالیستس ، بر ضد هر دو مرام کمونیستی دموکراتیک تشویق می شود. اما این که اوبرمنش یا ابرمرد سوپرمن که از دل فلسفه غرب بیرون آمد تا بر علیه کلیسا و کاتولیسیزم قرون وسطایی راه الترنتیوی ارائه کند و نیاز به ابرمرد و رهبر قوی را مورد تمرکز قرار نمی دهد و این واقعیت پنهان یا کم رنگ شده و به فراموشی سپرده میشود. رهبری قوی تبعیت نیاز دارد و تا این تبعیت کامل وجود دارد توان حل مشکلات حاضر و موفق خواهد بود.حال با شکست این پروژه مدرنیته که شفافیت و صداقت بیشتری داشت همان فاکنورهای اداره کامل و مقتدر که بی هیچ رقیبی بر گرده جامعه جهانی مستقر می شود با وربیاژ مغالطه و تکنیکی سیاسی یعنی کسب حمایت مردمی با در کنترل گرفتن نهاد تحصیلات، آموزش ، و dessimination of information و تکنولوژی خبررسانی ، پروپاگاندا و مونوپولایز کردن آن حاصل می شود پروژه فاشیسم با تکیه بر آموزش، میلیتاریسم، کنار گذاشتن ریگانیسم و اتخاذ فریب افکار عمومی دموگاگی بر گرده جهانیان سوار شده و ادعای حقانیت هم می کند. در ظاهر آزاد اما کنترل شدید افکار عمومی با تکیه بر رسانه، دانشگاه، و کنترل آموزش، و پس از جنگ جهانی با برپا کردن league of nations بانک جهانی اعمال میشود. دانشگاهی که از نظام لیبرالیسم منتفع شده اعتبار که شایسته اش نیست و پول دریافت می کند، اذهان عمومی اقناع شده و فریب strategemها و حقه های فلسفی دانشگاهیان را می خورد هر از گاهی هم جنبش جلیقه زرده در فرانسه در مهد دموکراسی!!! و وال استریت در آمریکا خفه می شود. کشورهای دیگر نیز با سلطه بر دانشگاه شان اصولا راه درست را راه حاکمان جهانی می بینند. اگر اقبالی ، شریعتی، جلالی هم پیدا شود با حمله به شخصیت وی و لجن مال کردن حیثیت او ازجوان و پیر اهل اندیشه و تفکر ذهر چشم می گیرند.professionalism فلسفی تنها راه فریب مردم فاقد تحصیلات و کسب جایگاه، احترام، و مکنت اجتماعی است. چطور شریعتی از سوربون دکتری می گیرد اما به ملکیان حوزوی rigour استدلالی و اندیشه ورزی و سواد!!! نسبت داده می شود؟ چون ملکیان برخلاف مشی دیکته شده بوسیله اوتاریته مستبد غربی راه حمله به فرهنگ خود را پیشه کرده و تحصیلکرده فوکولی فرانسه از حاکمیت داگماتیسم حاکم بر روح و جان و اندیشه جوان ایرانی تخطی کرده. We apprecite the memory of Jalal. We feel deeply what he went through with the Bully demagogy of westernized minds of psudo-philosophy.
نحوه سخن گفتن طباطبایی،صادق زیبا کلام و چندی پیش مرحوم (فلسفی) سروش انعکاس حقارت افراد در برابر اتوریته برخی سنن فکری است. اگر واقعا این سنن فکری معقول و مستدل هستند بایست گوش کرد و پذیرفت. اما اگر با دقت بنگریم مغالطه appeal to authority غرقند. کوچکترین تخطی از مواضع اتاریته حاکم بسختی مجازات می شود. و نتیجه حقارت فکری در برابر منابع معتبر است. چیزی که در خود غرب هم دیده نمی شود. دکتر شریعتی بیسواد بوده! و محصول اعمال نفوذ پدرش (یک نیمچه روحانی ) است چون جرات کرده و در مورد رفتار مضحک سودو آکادمیک ایرانی فرنگ رفته (مثل سروش دکتری نگرفته، و زیبا کلام عاشق سر و صدا کردن ، و طباطبایی خدایگان فروفرستاده شده از عرش !) نطق کشیده. این افراد که حتی زبان فرانسه و انگلیسی هم نمی دانستند مدعی اتورتی هستند که استبداد بعد مشروطیت را به جان کشور انداخت و معدودی چون اقبال ها و سید جمال ها و کشورهایی مانند مصر ، الجزایر ، و غیره علیه آن سخن تلاش کردند. اما آن چه فاشیسم هیتلری نتوانست انجام دد فاشیسم لبخند بر لب و کلام شیرین بر زبان لیبروفاشیسم با سخنان شیرین و ژست استعمار بر جسم و جان و بدتر از همه ذهن جوان اسیایی حاکم شد. استعماری که در زمانی واژه ای approvingبود ولی بعد چهره سفاک خو را نشان داد. آن چه اکنون New World Order با نامی متفاوت جای آ« را گرفته. دانشگاه در قبضه، سازمان ملل در قبضه، قدرت نظامی در قبضه! عجیب است اگر افراد opportunistمدعی علم هم نشوند! افرادی که در برلین هیتلری حاکم بودند. هایدگری که عاشق هیتلر بود و او را تحسین می کرد. از رنجی که می برید!
کشوری که نوابغ را در رأس مدیریت خود قرار ندهد,به هیچ کجا نخواهد رسید.وقتی پستهای مدیریتی به افراد صاحب صلاحیت سپرده نشود و هرشخصی به نام آقازاده مدیر شود ,انتظار پیشرفت نداشته باشید.
چرا دانشگاه های کشور شما هیچ گاه موفق به انجام کاری نمی شوند؟ چرا دانشگاه ها در هیچ کشور مظلوم اروپا زده غربزده فلج فکری به هیچ کجا نمیرسند؟ چرا اینقدر اختلاف سطح بین دانشگاه های شما و کشورهای غربی وجود دارد؟ چون: روشنفکری روشنگری مدرنیته پست مدرنیسم چون اعتبار به دست ارباب فکری شماست. چون مقاله نویسی غربی به کشور شما حقنه شده است.
اینکه میگم ضریب هوشی ایرانی ها نسبت به شرق آسیایی ها پاینه معنیش این نیست که هیچ آدم باشوهی بین ایرانی ها نیست بلکه توزیع هوش بیشتر در میانه رنج هوش هستش و گرنه من هم از وجود ابن سینا ها و مریم میرزا خانی ها و سمیعی ها خبر دارم اتفاقا این افراد هم اگر در ایران می موندند هرگز این دست آورد های علمی رو کسب نمی کردند جامعه آلمان و آمریکا این افراد رو پرورش داد و ریاضی دان و جراح مغز کرد پرورش استعداد هم به جامعه ای هوشمند نیاز داره راه توسعه یکیه همون راه که اروپا از دوران روشنگری رفت و ژاپن از قرن نوزدهم رفت یعنی سکولاریسم یعنی رجوع به عقل خود بنیاد حالا اگر ایرانی ها متوجه این نکته نمی شوند مقصر مدرنیته نیست و نهایت برای اینکه نشان بدهم که نوشته هام مستند به تجربه و آمار هست و منشاش توهمات افلاطونی هگلی نیست شما را به کتاب ضریب هوشی و ثروت ملت ها ارجاع می دهم
Carl Popper's criticism of Adler's Psychology is a case of a critic clearly demonstrating a ridiculous claim of scientific explanation ! When you show him the counter-example he moves back one step and gives another modified delineation! پاپر رفتار غیر عقلانی ، غیر مستدل و داگماتیک افرادی که توضیح غیر قابل قبولی را ارائه کرده اند را با روانشناسی آدلر تبیین می کند. وقتی ناتوانی و خطای توضیح آن را ارائه می کنید ad hocمی زنند و با توضیح دیگری با عقب نشینی خطای خود را نمی پذیرند. هیچ گاه از رفتار غیر معقول خود دست بر نمی دارند و ه دفعه عقب نشینی دیگری می کنند و این dogmatism و عقب نشینی ادامه دارد تا زمانی که از توضیح اولیه ان ها چیزی باقی نمی ماند! سور کلی ایشان فعلا افتاد. توضیح دیگری جایگزین شد. ایرانی تقسیم شد به دو قسم! این سینا در قرن donkey's years ago خارج رفته!!!!! خود ایشان بالاخره معلوم نشد با این racism و نگاه قومیتی که دارند بالاخره چطور متوجه استدلال دقیق آقای ملکیان شدند! از هر چه بگذریم ایشان ایرانی هستند! ملکیان هم که از جمع مغضوب آقای وحید مانند قوم یهود در نظر هیتلر برخاسته. خود ملکیان با وجود ضریب هوشی ایرانی به این درجه از هوش مورد تایید آقای وحید رسیده! خلاصه نظریه محکمی دادند. چرا سئوال ها را جواب ندادند؟ برای یادآوری: .نگاهی به ۳ خط متن کسی که ضریب هوشی ایرانی ها! را نسبت به کشورهای! دیگری کمتر اعلام می کند: آیا این ضریب هوشی کمتر شامل شما می شود و یا نمی شود؟ اگر می شود پس شما چطور متوجه استدلال های دقیق ملکیان شدید؟ اگر شدید که ادعای خودتان نقض می شود. اگر نشدید که شرایط نیل به این تبیین را واجد نیستید. ضریب هوشی ایرانی ها چند است؟ ضریب هوشی چینی ها چند است؟ ضریب هوشی کره ای ها چند است؟ چطور ضریب هوشی حدود ۲۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰ نفر را اندازه گرفتید؟ چقدر وقت صرف کردید؟ بغیر از impossibility موضع آقای وحید بعلت قرابت آن به ادبیات ژورنالیستی حاکم بر ذهن افراد تحصیلکرده فهمیده دارای ضریب هوشی بالا که ایشان با نیم نگاهی به منطق بیانشان در آن دسته هم جایی ندارند،racism باور به تبعیض نژادی در ادعای ایشان دیده می شود که نشان می دهد حتی باارزشهای اظهار فضل و تکنیک های روانشناختی تاثیر گذاری بر جامعه (به تعبییری قدیمی بخشی مهم از آن ئها petite bourgeoisie و فرزندان proletariat )مخاطب خیلی مسلط نیستند. نهایتا در جامعه فلسفی روز دنیا فلسفه قاره ای و فلسفه تحلیلی دارای وزن است که آقای ملکیان در هیچ یک از دو قسم نمی گنجد. اگر غرب رو قبول دارید که آقای ملکیان با وجود احترام به ایشان بایست بدانید که مواضع ایشان با فلسفه روز دنیا فاصله دارند . (منبع: نقد آی. پی.ام. دکتر صائمی).
جلال فریاد اعتراض ایران و ایرانی علیه خفقان ، تظاهر، دروغی بنام تحصیل کرده فهمیده باسواد فرنگی با کلاس بود و خار چشم عاشقان قمپز و افاده با کلاس و غریبه با فکر ، اندیشه، و حل مسئله بدون فریب مخاطب . ارائه اندیشه و درک خود از ایران و ایرانی و نه گفتن با ترس از نام تو خالی نحله های فکری که هیچ کدام موفق نشدند و هر یک یک به یک شکست خوردند و فقط در کلاس دانشگاه و با فشار روانی رسانه ها سر پا می مانند. فرتا گرفتن از غرب اما پرهیز از دروغ و ارائه ترجمه آثار دیگران به نام تالیف، اجتناب از تقلید مطلق و حقیرانه از بیگانه ای که در کشور خودش هم اینقدر که هنرپیشگان فهمیده تحصیلکرده فرنگ رفته دارای افق دید اروپایی! و آمریکایی!دانشگاه جلوه می دهند جدی گرفته نمی شوند.
مشروب خوردن وسیگار کشیدن جلال ال احمد ربطی به روشنفکری او ندارد ولی ربط به این داردکه کسانی الان مدعی جلال ال احمد وشریعتی خود را جا میزنند که اسلامگرا ومتدین ومثلا متعهد به دین هستند شرابخواری اگر ربطی به روشنفکری نداشته باشد حتما ربط به اسلامگرایی ومتدین بودن دارد شریعتی وجلال ال احمد اگر پس از انقلاب را میدیدند تا الان هزار بار اعدامسشان کرده بودند ویا در گوشه انزوا روزگار میگذراندند هنوز هم هرکسیکه کمترین اشکال واعتراضی به احکام دین وروحانیت داشته باشد به او انگ پیروی از شریعتی را میزنند حتما شریعتی وجلال ال احمد خار چشم متدینین متعصب هستند بارها به خود من برچسب پیروی از افکار شریعتی را زده اند تا بدین طریق مرا تخطئه کنند این دیگر واقعا اخر زمانست که دگمترین مذهبیون مدافع شریعتی وال احمد شده باشند شریعتی وال احمد هر چند اشکالات واشتباهاتی داشته اند ولی مسلما نمیتوانند الگوهای مذهبیون تند رو باشند واینان به گروه روشنفکران تعلق دارند واز پیشروان روشنفکران هستند هرچند که اشکالات اساسی هم در دیدگاهشان بنا بر وضعیت زمانه ای که دران میزیسته اند وجود داشته باشد
موضع نویسنده ی متن ، حمله به عافیت طلبی روشنفکران فعلی است. که در اینجا چند نکته حائز اهمیت است: این نویسنده چگونه و به چه دلیلی روشنفکران فعلی را عافیت طلب و دکان دار و شهرت پرست میداند؟ سروش با نظریه رویای پیامبر عملا حجیت ظاهر قرآن را برانداخته، آر ش نراقی اسلام را با همجنسگرایی سازگار میدونه. ملکیان وجود تاریخی ایران را نقد میکنه و طباطبایی از حضور فکر ایرانشهری در طول تاریخ سخن میگه. بر اهل مطالعه پوشیده نیست که همه این نظریات فوق رادیکال اند و اساسادرگیری با هژمونی فکری مسلط اند. در مقابل جلال و شریعتی هر دو بنا بر مد روز تفکرات مذهبی و چپی را تلفیق کردند و با ابزار خطابه توده ها را تحمیق کردند. دقت و استدلال و احترام ملکیان کجا، این قبیل سخنان جلال کجا! زرتشتی بازی فردوسی بازی!!! جلال که خودش اسیر چپ بازی بود چنین دیگران را قضاوت میکند. مشکل جامعه ما این است که فقط چیزی که دوست داریم را میشنویم. هم جلال و هم نویسنده ی این متن، فقط چیزی هایی را که باب طبع خود را میپذیرند.
فرق جلال و شریعتی و منهاج آن ها با عافیت طلبی و professionalismکه بنام فلسفه ارائه می شود این است که شریعتی زندان ساواک و دستگیری حکومتی را به جان خرید و علیه تعصب دانشگاهی سخن راند و از حجمه بیرحم و بی وجدان اساتید دانشگاه و قشر the eliteجامعه هراس به خود راه نداد و لی عافیت طلب هنرپیشه نقش فیلسوف غربی باب دل کافی شاپ، دانشجوی عاشق پذیرش در راه حمله به ایران و ایرانی و سنت و هرچه رنگ شرق دارد سخن می گوید . ترجمه می کند و به ایران وصله می کند. اولی دعا می کرد نانش را فدای اندیشه کند و فیلسوف و استاد دانشگاه وجدان و اخلاق کشور و اندیشه را در پای alter سر زبانها افتادن ذبح میکند.امروز نون توی سر و صدا راه انداختن و ادای روشنفکر درآوردن است.
با سلام و انتخاب درست موضوع که قابل فکر و بررسی است. ما وارد پارادایم جدیدی از جامعه با خصوصیت شبکه ای شده ایم. در ابن نوع برساخت جدید نمیتوان انتظار نوع قدیمی را انتظار داشت اما بی شک می توان به جلوه ها و راه هایی تازه فکر کرد.در دنیا و جهان نیز ما شاهد افراد پر نفوذ گذشته مثل مارکس و لنین و مائو و غیره نیستیم.بخشی از آن بدلیل آگاهی است ولی بخشی بدلیل نیافتن موقعیت جدید و راهکار های جدید است.
علت محبوبیت امثال شریعتی و آل احمد این بود که آنها از فرهنگ عقب مانده ایرانی تعریف و تمجید می کردند و علت عقب ماندگی خود ایران را کشور های اروپایی و و آمریکا و حکومت شاه معرفی می کردند اما علت عدم محبوبیت امثال مصطفی ملکیان اینکه به جای نقد حکومت مردم رو نقد میکنه و میگه وقتی مردمی اینطوری باشد و نقد ناپذیر و سرکوبگر و فامیل باز و مقدس ساز باشند طبعا نمایندگانشان هم اینگونه اند
چند نمونه از تعریف و تمجید شریعتی و آل احمد از فرهنگ عقب مانده ایرانی را می آورید تا بدانیم منظورتان چیست ؟! آن دو ناقد بی تعارف سنت جاری و قدرت روز بودند و اگر نفوذی یافتند به دلیل صداقت ، صراحت ، پاسخگویی به نیاز مخاطبان و ... بود .
اینکه آیا جلال آل احمد مشروب می خورده یا سیگار می کشیده ,چه ربطی دارد به روشنفکری او؟ مثلا فوکو که همجنسگرا بوده است,نباید از نظریاتش استفاده کرد.زندگی شخصی و خصوصی افراد چه ربطی دارد به نظریاتشان؟ شرابخواربودن و سیگاری بودن افراد دلیل و مدعایی بر دروغگوبودن آنها نیست.ممکن است برخی از مطالب نیز تحریف شده باشد.هم جلال آل احمد و هم دکتر شریعتی زنده نیستند که از خودشان دفاع کنند.بهتر است به قضاوتهای غیرعادلانه نپردازیم.
"من جلال را پیش عمویم بردم که رییس بهداری ارتش وقت بود. او معاینات فراوان کرد و دستور آزمایش های فراوان تر داد و به این نتیجه رسید که جلال سل ندارد اما برونشیت مزمن دارد و قلبش هم نسبت به اندامش کوچک است و سیگار کشیدن و نوشیدن نوشابه را مطلقن ممنوع کرد .پدرش حضرت آیت الله سید احمد طالقانی ،جلال را به شاه آباد پیش آقای عباس آل احمد برد که متخصص عکسبرداری از ریه بود و او هم تشخیص عمویم را تایید کرد.حاج آقا با تعدادی جوجه که خریده بودند با جلال از شاه آباد بر گشتند .تصور می فرمودند بیماری جلال از بی قوتی است از نوشابه و سیگار اطلاع نداشتند. هرچه به جلال التماس کردم که سیگار را ترک بکند، زیر بار نرفت و با مهارت خود مرا سیگاری کرد.یک پاکت سیگار همای اتو کشیده در یک جاسیگاری زیبا و یک فندک قرمز برایم هدیه آورد و گفت پس از تدریس و یا ترجمه ، یک عدد بکش ،خستگی ات رفع می شود. من ابله هم رطب را خوردم و از آن به بعد منع رطب خوردن نتوانستم. جلال نوشابه خوردن را هم ادامه داد و کوشید مرا هم ،هم پیاله ی خود بکند که این بار زیر بار نرفتم .می گفت مگذار شیطان هم پیاله ی من شود. وقتی به اسالم می رفتیم یعنی می رفتیم که دو ماه و اندی بعد جسدش،جسد بی جانش را به تهران بیاوریم ،در قزوین توقف کرد و چندین کارتن قزونیکا خرید. در نوشابه هایش آب جوشیده می ریختم ،اما آدم تا سرشار نشود دست از بطری که برنمی دارد،آن هم کسی که از ساعت یازده صبح تا اواخر شب قزونیکای ملک ری می نوشد و سیگار کارگری اشنو می کشد . بیشتر هم پالگی های جلال،از مرادش مرحوم خلیل ملکی گرفته تا مریدش دکتر غلامحسین ساعدی قربانی نوشابه شدند . ملکی و ساعدی ازسیروز کبدی از دنیای خراب ما مهاجرت کردند و جلال از آمبولی نقل از کتاب "غروب جلال"." نوشته همسر جلال آل احمد، خانم سیمین دانشور
زمانی شایع بود که ساواک جلال را به قتل رسانده اما به گفته همسرشان افراط در نوشیدن مشروب و سیکار اشنو علت ان بوده
بهروز عزیز دروغ و شجاعت در یک تن جمع نمی شود. تطهیر پهلوی انگلیسی و ساواک محمدرضا میر پنج آیا روشنفکری است؟ یا اسیر فضای مجازی برای جامعه بیسواد نوجوان بودن؟
از فوکو و دیگران و نیز کرامت الله راسخ جامعه شناس ایرانی آموختیم که روشنفکر باید اراده معطوف به دانستن داشته باشد حال آنکه بسیاری از روشنفکران دهه سی و چها (که عمدتا در سمت چپ جاده حرکت می کردند از جمله جناب مستطاب جلال خان) اراده معطوف به قدرت داشتند. شاید آن چه شما شجاعت آنها می دانید از همین اراده برخاسته است.
در زمان فعالیت ساواک و خورد کردن استخوان جوانان و مجاهد، و فدایی، و مبارزین مسلح، و اسلام گرایان معتقد به کار فرهنگی ، و خفه کردن هر چه صدای مخالف است اراده معطوف به قدرت داشتند؟ شما آخوند کشور خودتان را از هموسکشوال فرانسوی می شناسید؟ چه منبع معتبری؟ واقعا چطور فکر می کنید؟ بهتر نیست برای یکبار هم که شده تکبر و تبختر توخالی دانشگاهی و اندیشه ورزی متظهرانه را کنار گذاریم و به میان جامعه هدف برویم و به مغز خودمان به جای کپی پیست کردن کتب """مهم معتبر با کلاس "" تکیه کنیم؟
آقای صدانت محترم، من در پاسخ به کامنت مسافر که به من گفته از بقالی سر کوچه ام خرید کرده ام مبتنی بر همان پاسخی دادم شما آن را سانسور کرده اید. در حالی که اگر قرار است چنین چیزی سانسور شود باید کامنت «مسافر» کلا منتشر نشود. من نوشته بودم «دفعه بعد از بقالی شما خرید میکنم ظاهرا جنس مرغوبی دارد»
سلام مخاطب عزیز لحن و ادبیات کامنتها به شدت رو به ابذال میرود فرصت خواندن تمام کامنتها و بررسی آنها وجود ندارد لطفا هم خودتان رعایت کنید هم جواب کسانی که لحن مناسبی ندارند را ندهید
1- نحوه تاثیرگذاری روشنفکران بر جامعه و بازخورد آن از طرف مردم و یا اقبال مردم به این قشر از نخبگان یک بحث است و علل این اقبال یا عدم اقبال مردم بحثی دیگر است. 2- به نظر من؛ اینکه اقبال مردم و یا تاثیر روشنفکران بر مردم نسبت به گذشته کم یا زیاد شده است را باید از روش های آماری و نظرسنجی ها بدست آورد و بررسی کرد و نمی توان به سادگی قضاوت مثبت یا منفی کرد. 3- به نظر می رسد که جامعه متکثر امروز قابل قیاس با جامعه توده وار گذشته نیست، امروز به علت فضای باز رسانه ای و وجود اندیشه ها و صداهای متکثر و متفاوت و حتی متضاد، هر اندیشه و نظری هرچند بسیار جدید و از لحاظ استدلالی و منطقی قوی، تنها نظری است در کنار نظرهای خوب دیگر که هر اندیشه ای و یا شخصیتی که نماینده آن است دارای طرفدارانی است و مشتریان خود را دارد، پس طبیعتاً در یک چنین فضا و اتمسفری نمی توان افرادی مثل شریعتی یا آل احمد بوجود بیاید. 4- به راستی مگر امروز روشنفکرانی شجاع و جسور که خلاف جریان روشنفکری شنا می کنند در ایران وجود ندارند؟ افرادی مثل اباذری، مثل سید جواد طباطبایی که همه را از لبه تیز تیغ خود بی بهره نکرده اند؟ امروز اکثر روشنفکران با افکار و اندیشه های متفاوت و متضاد خود به نقد و بررسی همدیگر مشغول هستند که گاهی با نقدهای منصفانه و علمی باعث ارتقای مباحث می شوند و گاهی هم متاسفانه همدیگر رو تکفیر می کنند.
آمار! تکیه گاه مبهمی که هر وقت جامعه علاقمند به غرب نیاز به شاهد دارد ناگهان ظاهر می شود. در جامعه متکثر افکاری مانند شریعتی نمی تواند بوجو د آید . بله چون تکثر غربی کلک خفه کردن صدای مخالف لیبرالیسم در هیاهوی رسانه هاست. طباطبایی خلاف کدام رود شنا کرده. تمامی مترجمینی که منبع خود را مخفی می کنند و با لطایف الحیل با کلاژ عقاید این و ةآن دست به انتحال می زنند و جون ایرانیی را خام می کنند در حال تحقیر دیگر رقبای خودند! سروش: همه بیسواند! طباطبایی: همه بیسوادند! آی پی ام: همه بیسوادند! موسسه حکمت و فلسفه چندی قبل: حمله به آی پی ام! ای پی ام: حمله به حکمت و فلسفه! دکتر بهشتی: فلان افراد بیسوادند! زیبا کلام: آخوندها بیسوادند! ... ... و و و آیا این فضا را شما فضا ی اندیشه می بینید؟ یا هدف فقط خودنمایی و همان ذوق مرگ شدن از برگشتن از فرنگستون؟ همون که جلال باسواد یا بیسواد متوجه شد و بخاطر حق گفتن مورد حمله فخر فروشان متبختر قرار گرفت و از ذنجی که می بریم گفت. و شریعتی که از cultural assimilation گفت. آن چه شما د ایران نسخه چیپ و پستر آن را در موسسات زبان و دروغها و خالی بندی های مسافرین شاهد هستید. و نسخه عامیانه آن در مهمانی ها و قمپز در کردن های اقوام از خارج برگشته اتان که از مورد تمجید قرار گرفتن شیرینی به حلاوت عسل می چشند و با تحقیر ایران و ایرانی احساس غرور می کنند . چیزی که روانشناسان ego trip می خوانند.ترمینولوژی ایشان شامل: جهان سوم، دیکتاتوری، جامعه بسته است. در حالی که فارغ التحصیل از فرنگ برگشته با تحقیر دیگران و زیرذ سئوال بردن جامعه و فرهنگ ایرانی با ارائه نگاه سربازان advance-gaurd غربی که جاده صاف کن militarism و expansionism فرهنگی و فکری جامعه متجاوز غربی است با ارائه نظریه ها و detailسنگین مخاطب خود را با فریبی فکری ساکت می کنند. این گونه باکلاس تر همان قمپز زن تازی از فرنگ برگشته برای بیچاره گان رقیب خود است. تکثر فریب غرب برای نیل به بازارها، تسخیر اذهان، تصاحب منابع طبیعی ، و دزدی جوانان مستعد کار علمی است. اگر جوان ایرانی بجای گوش کردن به سروش که دکتری نگرفت ، و دکتر ... که انگلیسی نمی دانست، منطقدانی که پاچه می گیرد، سروش دباغی که دین را بجای از منبع و مرجع از پدرش فرا می گیرد، زیباکلامی که به حکومت می تازد اما دلش نمی خواهد صدمه بخورد تا ایشان بتواند کنسرت سیاسی مهملش را بنوازد، و دانشجوی جویایی نامی که همه هستی و فرهنگ خود را زیر سئوال می برد اما ذره ای سر سلاح انتقاد را به طرف خود منبع انتقاد نمی چرخاند آن گاه جلال حکم آن کودکی را پیدا می کند که لختی پادشاه را فریاد می زند و من و تو او را نادان می خوانیم. از هر چه بگذریم من و تو هم می خواهیم به نوایی برسیم. من و تو هم می خواهیم سری از توی سرها برآویم. هر چه آن چه زیر سئوال می بریم بزرگتر ، جلوه اش بیشتر. سروش خدا را برگزید. بیا من و تو خودمان و هستی مان را زیر سئوال ببریم. نان و آب توی این کار است!
در ایران روشنفکران به دو گروه تقسیم می شوند.روشنفکرانی که دغدغه اجتماعی و فرهنگی دارند مانند استاد ملکیان و گروهی دیگر که دغدغه سیاسی و اجتماعی دارند.افرادی مانند دکتر شریعتی و جلال آل احمد دغدغه سیاسی و اجتماعی داشتند .
نویسنده ی محترم نوشته ی خود را با کانت آغاز کرده است کسی که نه شریعتی او را می شناخته و نه آل احمد. اگر معیار روشن نگری سخن کانت است لطفا اندیشه هاو باورهای شریعتی را با بخش دیالکتیک استعلایی یا منطق توهم کتاب نقد خرد ناب بسنجید و رفتار و زندگی آل احمد را با اصول مندرج در نقد عقل عملی.در این صورت شاید پر بیراه نباشد اگر بگوییم این دو اوج نابخردی تراژیک ایرانی بودند که باید آرزو کرد روزی بازتولید آن پایان پذیرد.
نگاه به استدلال البرز: 1. نویسنده ی محترم نوشته ی خود را با کانت آغاز کرده است 2. نه شریعتی او را می شناخته و نه آل احمد 3. معیار روشن نگری سخن کانت است .................................. این دو اوج نابخردی تراژیک ایرانی بودند بدون شرح